داشتم فایل‌های قدیمی‌ام را نگاه می‌کردم. خوردم به یک متنی که آن وقت‌ها برای سایت آبادگران جوان نوشته بودم و خاطرم نیست که آیا منتشر شد یا خیر. مطلب بدی نبود؛ اگر چه شاید ارتباط مستقیمی با فضای فعلی نداشته باشد، اما بی‌ربط به فضای رسانه‌ای فعلی نیز نیست. بازنشر بخشی از یادداشت شاید بد نباشد:

بازارِ تيتر

تیترهای یك روزنامه در خود خیلی چیزها را دارد و خیلی جهت‌گیریهای روزنامه‌جات را نمایان می‌سازد. برای مثال تیترهایی كه مربوط به روزنامه‌های امروز كشور(۲۷/۲/۸۶) می‌باشند:

اعتماد: رهبر انقلاب: دلایل مذاكره با آمریكا

آفتاب یزد: رهبرانقلاب: گفت و گو با آمریكا فقط برای بازگو كردن وظیفه‌اشغالگران در قبال امنیت عراق است.

ایران: رهبر معظم انقلاب: نمی‌شود با آمریكای گستاخ مذاكره كرد.

اعتماد ملی: از سوی مقام معظم رهبری تاكید شد: نفی مذاكره با آمریكا

جمهوری اسلامی: رهبر معظم انقلاب: سیاست عدم مذاكره با آمریكا به قوت خود باقی است.

دنیای اقتصاد: مقام معظم رهبری اعلام كردند: مذاكره با آمریكا اتمام حجت در قبال امنیت عراق است.

كیهان:  مذاكره با آمریكا هرگز ـ حتی در باره عراق

شرق: سخنان مقام معظم رهبری در باره مذاكره با آمریكا؛ گفت و گو در مورد وظیفه اشغال‌گران در قبال امنیت عراق است.

كارگزاران: دیدار دانش‌گاهیان با مقام معظم رهبری

 این‌هایی كه این همه تیتر را برای جریده‌ی خویش بر می‌گزینند و انتخاب، برای خود دلیل و منطقی دارند و بر همان اساس است كه خبری را بر اساس اهمیتی كه برایش قائل‌اند، تیترِ یك می‌كنند و خبری را ریزتر و یا در صفحات بعدی می‌آورند. جهت‌گیری‌هایی را هم كه خودشان از سخنان داشته‌اند را در تيتر روزنامه‌شان نمايان كرده‌اند. مثلا اعتماد ملي از نفي مذاكره خبر مي‌دهد و و اعتماد از دلايل مذاكره با آمريكا. كارگزاران هم كه اصلا كاري به آمريكا ندارد و فقط از يك ديدار بين رهبري و دانش‌گاهيان خبر مي‌دهد!

هر كس، هر چه كه مي‌خواهد تيتر مي‌كند. كافي‌ست طي يك دوره‌ي مشخصي فقط تيترها و اصلِ مطلب را مقايسه كنيد؛ آن‌وقت است كه هيچ وقت به هر روزنامه‌اي اعتماد نمي‌كنيد. هيچ‌وقت!

میثم رمضانعلی  |  ۲۸ بهمن ۱۳۹۰  |  سیاست  |   4 نظر


به نام خدا

سلام آرمیتا

سلام خواهرکم

برای من نوشتن کار سختی‌ست. همیشه سخت بوده است. سخت‌تر می‌شود وقتی قرار است برای تو بنویسم. شاید اگر این‌طور بنویسم بهتر باشد که:

یک: آدم‌ها دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. زندگی خوب هم یعنی مثلا آدم در خانواده‌ای مهربان زندگی کند. پدر و مادر خوبی داشته باشد. فامیل‌های خوبی داشته باشد. همسایه‌ها و دوستان مهربانی داشته باشد. وقتی می‌رود مسجد، با آدم‌های خیلی خوبی آشنا بشود. بتواند دستورهایی را که خدا به ما داده تا بتوانیم راحت‌تر زندگی کنیم، انجام بدهد. خود خدا گفته هر کسی که شکر نعمت‌هایی را که به او داده‌ام به جا بیاورد، نعمت‌هایش را زیاد می‌کنم. امیدوارم تو هم هر روز خدا را به خاطر نعمت‌های خوبش شکر کنی و مثلا وقتی متوجه شدی نعمت مادر مهربان چقدر خوب است بگویی: «خدایا شکرت که به من مادر مهربان دادی.» و سعی کنی با مادرت خوب باشی و به او احترام بگذاری و حرف‌هایش را گوش بدهی. آدم‌ها تا وقتی کوچک‌تر هستند راحت‌تر می‌توانند به مادرشان مهربانی‌شان را نشان دهند. مثلا به دست مادرشان بوسه بزنند. این کار، مادرها را خیلی خوشحال می‌کند.

دو: همه‌ی آدم‌ها خوب نیستند. یعنی متاسفانه شیطان که دشمن خداست، بعضی آدم‌ها را گول می‌زند تا آن‌ها کارهایی را انجام بدهند که خدا دوست ندارد. من خودم همیشه سعی کردم از این آدم‌ها دور باشم. یعنی مواظب باشم که خودم مثل آن‌ها نشوم. اگر چه همیشه موفق نشدم، اما همیشه از خدا خواسته‌ام که کمک‌م کند که من مثل آن‌ها نشوم و زودتر کاری کند که آن‌ها دست از این کارهایشان بردارند. برای همین هم گاهی وقت‌ها با این آدم‌ها برخورد کرده‌ام. برای این‌که دنیای خوبی داشته باشیم گاهی لازم است که با انسان‌های گناهکاری که هر چه به آن‌ها تذکر می‌دهیم گوش نمی‌دهند و به کارهای اشتباهشان ادامه می‌دهند، برخورد کنیم.

سه: تو چند سال دیگر به سن تکلیف می‌رسی. یعنی زمانی که خدا هر روز منتظر توست تا جانمازت را پهن کنی و نماز بخوانی. آن روز، روز ِ خیلی مهمی‌ست. سعی کن خودت را برای آن روز آماده کنی. دوست دارم من را هم در اولین نمازت بعد از سن تکلیف دعا کنی و از خدا بخواهی که شهادت را نصیب من بکند.

چهار: چقدر دوست داشتم تو هم برای من نامه می‌نوشتی. یک نامه‌ی مخصوص که در آن مثلا در مورد آرزوهایت می‌نوشتی. نمی‌دانم می‌شود یا نه. اما اگر توانستی و حوصله داشتی، برای‌م نامه بنویس.

پنج: راستش وقتی تصویر تو را از تلویزیون دیدم که آقا آمده بود خانه‌ی شما خیلی حسودی‌ام شد. خیلی دوست داشتم آقا هم به خانه‌ی ما بیاید و با ما حرف بزند. خیلی خوشحال شدم از اینکه آقا، با تو حرف زد و تو نقاشی‌هایت را به او هدیه دادی. خوش به حالت.

شش: ما وقتی کوچک‌تر بودیم، تلویزیون یک برنامه‌ی خیلی خوبی نشان می‌داد به اسم علی کوچولو. علی کوچولو، پدر به جبهه رفته بود تا در برابر دشمن بجنگد. آهنگ‌ش را برایت همین‌جا می گذارم تا گوش بدهی. اگر فیلم‌ش هم گیرم آمد سعی می‌کنم برایت بفرستم. آهنگ را می‌توانی از اینجا بشنوی.

فعلا خداحافظ

برادرت، هابیل

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   27 نظر


فرق نکرده است. همان گروهک‌هایی که اول انقلاب و زمانی نه چندان دور، من و ماها را امل و دگم و دهاتی و پاپتی می‌خواندند، اکنون هم هفت هزار تومنی و متحجر و بی سواد و غیره می‌خوانند. هنوز هم تمسخر کردن عادت‌شان است و هتاکی کردن، منش‌شان. همان مسئولینی هم که فکر می‌کردند اداره‌ی کشور تجربه می‌خواهد و کراوات، اکنون هم فکر می‌کنند، باید پوپر  قورت داده باشی و معنویت ِ سنت گرایی داشته باشی و مثلا تسامح و تساهل ِ گاندی‌وار که بشود در مسیر «توسعه» گام برداشت.

هیچ فرق نکرده است. همان زمان که غرغر می‌کردند و دیدند با غرغر و تمسخر به جایی نمی‌رسند و دست به اسلحه بردند و شدند برده‌ای تحت اختیار و اردوگاه اشرف راه انداختند و به روی مردم اسلحه کشیدند و شیعه و سنی و فلان قومیت را تحریک کردند برای جدایی طلبی، هم‌الان هم به جای بابا نان داد، «انگلیس نان داد» را روزانه می نویسند و پول‌شان را به دلار و پوند و یورو و شِکِل می‌گیرند و حاضرند شرافت‌ و استقلال‌ و وطن‌شان را در ازای مچ‌‌بند زدن و همراهی وزیر ِ خارجه ی رژیم صهیونیستی، بفروشند.

همان ها که باکری و همت و خرازی و بابا نظر و غیره را تمسخر می‌کردند که این‌ یه مشت جوان نمی‌توانند جنگ را «اداره» کنند، هم‌الان هم من و ما را مسخره می‌کنند که شما را چه به بیداری اسلامی و تمدن اسلامی و الخ.

هم‌آن‌ها، با ادامه دادن راه ابوموسی اشعری‌ها و خوارج که امیر المومنین را متهم به چیزی می‌کردند که با حماقت‌شان خود او را بدان وادار کرده بودند، امام را مسئول ریخته شدن خون جوان‌ها می‌دانستند و جنگ را خودکشی اعلام می‌کردند، هم‌الان، استهزاء می‌کنند که جمهوری اسلامی دارد خود را به زور وارد جنگ می‌کند و «هو» می‌کشند و دعوا را تنزیل می‌دهند به لخت شدن ِ فلان دختر ِ دریده و دست دادن ِ فلان کارگردان ِ «خیلی هنرمند» که غیرت ِ آن پسرک ِ در بند را نداشت که به آن خبرنگار ِ بی حجاب ِ اجنبی گفت ما برای اعتقادمان و امام‌مان می‌جنگیدیم و ساده لوحانه، فکر کرد حرف ِ از «صلح و صفا سیتی»، ایرانی‌ها را روشنفکر نشان می‌دهد، از همان پسرک هم دون‌تر شد و نه فقط نخواند که: «ارزنده‌ترین زینت ِ زن حفظ حجاب است»، که با فلان بازیگر ِ شهوت‌ران دست داد و یکهو رفت قاطی ِ باقالی ها. و از هم‌چو اویی نیز جز این انتظار نمی‌رفت البت.

همان‌ها که در قامت ِ مسئولیت ِ «جمهوری»، با عقلانیت ِ غرب‌زده‌شان و دور از فهم ِ جمهوری، انقلابی‌گری را به انگ و برچسب ِ یاوران خمینی تبدیل کرده بودند، هم‌الان نیز هستند و دو باره و چند باره در همان قامت، انقلابی‌گری را به «شور و هیجان ِ جوانی تعبیر می کنند و لبخند ِ عاقل اندر سفیه می زنند و در اصل خود را مسخره می‌کنند.

هنوز هم تلویزیون «جمهوری»، وقتی می‌خواهد با «مردم» مصاحبه کند، در بهترین(بخوانید بدترین) حالت تا میدان ولی عصر و نهایتا انقلاب پایین می‌آید و با «مردم» مصاحبه می‌کند. هنوز هم که هنوز است در خاطر ندارم یک بار، «مردم» تعبیری باشد مثلا برای میدان امام حسین یا شهدا یا خراسان. راسته ی خیابان هفده شهریور، در تعبیر ِ صدا و سیمای ِ جمهوری، طعم ِ مردمی را ندارد. و همین خیابان ِ هفده ِ شهریور نشین‌ها بودند که مینی‌بوس مینی‌بوس می‌رفتند و دمار از کسانی در می‌آوردند که فکر می‌کردند هجده تیر ِ هشتاد و هشت، تکرار ِ هجده ِ تیر ِ هفتاد و هشت است و هر غلطی بخواهند می‌توانند انجام دهند. همین «مردم»  ِ اتوبان ِ محلاتی بودند که قوت ِ غالب‌شان نه برنج‌های هاشمی ِ سه چهار هزار تومانی‌ست و نه ماشین‌های ِ آن چنانی. با همان موتورهای ِ هوندای ِ ایرانی ِ چهارصد پونصد تومنی‌شان سوار می‌شدند و گله گله می‌رفتند برای خاموش کردن ِ آتشی که دشمن تهیه دیده بود؛ آن هم در خیابان ِ «انقلاب» و «جمهوری». و همین‌ها بودند که پای ِ جمهوری و انقلاب ایستادند وقتی که تلویزیون مثل ِ همین طراح ِ امام مقوایی وامانده بود باید چه کار کند و فکر می‌کرد دارد ابتکار به خرج بدهد.

همین می‌شود که در اردوگاه دشمن ِ قسم خورده، سعی می‌کنند با هر دست آویزی مثلا بگویند که اقتصاد ِ آمریکا آنقدرها هم سقوط نکرده است و اوباما با ما است و هر وقت هم ما کار مثبتی کنیم، با به تمسخر کشیدنش، مثلا فکر می‌کنند، به جمهوری ِ انقلابی ِ ضربه زده‌اند.

اما هیچ فرق نمی‌کند. فرزندان روح الله و سربازان ِ آسدعلی خامنه‌ای هستند.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، سیاست  |   10 نظر


ـ گند زده‌اند. حالا من می‌نویسم گند. وگرنه وضع خراب‌تر از این‌هاست و شما به جای «گند زده‌اند»، هر عبارت ِ سخیف‌تری می‌توانید به کار ببرید. و هر چه این عبارت سنگین‌تر باشد، به حقیقت ِ کاری که این‌ها کرده‌اند، نزدیک‌تر.

ـ آن مغزی که هم‌چه چیزی را پیش‌نهاد داده را به نظرم باید بیاورند بیست و سی، تا ملت با این همه هوش ِ سرشار آشنا بشود. همه را هم ردیف کرده برای این مراسم. از نیروهای نظامی و امنیتی و غیره گرفته تا وزیر و وکیل و آخوند و غیره. همه هم مثل ِ ماست ِ نماسیده، در این مراسم ِ قُدسی شرکت کرده‌اند. بعد می‌گویند «احمق، فحش است». نیست آقا؛ «احمق، یک شخص است». بعد آدم به کجای ِ این حضرات می‌تواند اعتماد کند؟ چه‌طور از این آدم‌ها بناست کارهای خوب در بیاید. کسی که در این مراسم ِ دلقکانه شرکت کرده است و دم بر نیاورده، چه چیز دارد که می‌خواهد با آن به خلق‌الله کمک کند؟ مگر در قالب ِ برنامه‌ی خردسالان!؟

ـ وزیر ِ آموزش و پرورش هم صاف نشسته کنار ِ امام و دور تا دور و سیبیل تا سیبیل نشسته‌اند و فقط این سه‌ نفر بازیگرهای فیتیله جمعه تعطیل است را کم دارند که جلوی‌شان کمی دست‌افشانی کنند و برنامه که متناسب با کودکان و خردسالان و اطفال و باقی ِ محجورین ساخته شده است بنشینند و به سرگرمی‌های‌شان برسند. که به نظرم خیلی‌ها بهتر است پای ِ برنامه‌های کودک بنشینند و برای همان نشستن از هر کار دیگری شایسته‌ترند.

ـ آبروی همه چیز را می‌برند. نه سلیقه دارند و نه فهم ِ درست و درمان که این کارها و این دلقک‌بازی‌ها، نه تنها هیچ سودی ندارد که ضرر دارد الی ماشاء الله. ده بیست تا از توئیت‌ها و نوشته‌هایی که به بهانه‌ي این اتفاق نوشته‌اند را اگر بیاورم می‌بینید چه غلطی کرده‌اید. اگر چه یک سرچ کنید توی اینترنت با عنوان «امام مقوایی»، خیلی چیزها دست‌گیرتان می‌شود و می‌بینید چطور همه چیز را ملعبه کرده‌اید.

ـ از مملکتی که در آن از این کارها می‌کنند و کسی دم بر نمی‌آورد، هیچ تعجبی نیست که مجله‌ی هابیل را نیز تعطیل کنند.

خیلی بی‌ربط نیست: چون دوست «شاد» است، شکایت کجا برم؟

میثم رمضانعلی  |  ۱۳ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   32 نظر