تریبون مستضعفین ـ از زمانی که راه افتاد، خرج ِ ما را زیاد کرد. هر بار که از متروی ِ شهدا پیاده می‌شدم، کشش ِ کتاب‌های جدید، ناچار می‌کرد که هر چند کوتاه اما سری به این کتاب‌فروشی بزنم. کتاب‌ها به خوبی انتخاب می‌شود و به وضوح، دقت و شاید حتا وسواس در انتخاب آن‌ها را می‌توان مشاهده کرد. این می‌شود که شاید مرتبه‌ای نباشد که داخل کتاب‌فروشی بشوم و کتابی خوب برای خواندن پیدا نکنم.

دو سه نفر کتاب‌فروشی را می‌گردانند که فروشنده‌ی ساده نیستند. کتاب‌ها را می‌شناسند و می‌توانی از آن‌ها به عنوان مشاور نیز در انتخاب کتاب‌ها کمک بگیری. خود، اهل کتاب‌خوانی هستند و تجارت، هدف ِ نهایی‌شان نیست. برای منی که شاید روزها و شب‌هایم با کتاب و مطلب می‌گذرد، یک گپ و گفت ساده با اهل کتاب می‌تواند خوش‌آیند نیز باشد. این می شود که خیلی وقت‌ها، خرید کتاب با یک گپ و گفت نیز همراه می‌شود. می‌توانند در موضوعاتی نیز، سیر مطالعاتی خوبی در اختیارت بگذارند که تا حدی منظم‌تر کتاب‌خوانی کنی.

در اطراف میدان شهدا و بهارستان و هفده شهریور و خراسان و امام حسین، شاید این بهترین کتاب‌فروشی باشد که می‌توان پیش‌نهادش داد.

روی کارت تبلیغ‌ش نوشته است:

ـ پاتوق فرهنگی مدافعان انقلاب اسلامی

ـ محل توزیع آثار: امام خمینی، رهبر معظم انقلاب اسلامی، علامه طباطبایی، بهجت، مصباح یزدی، حق‌شناس، مطهری، جوادی آملی، مجتبا تهرانی، محمدرضا حکیمی، شهید چمران، علی صفایی حائری، آقاتهرانی، محمد مددپور، رحیم‌پور ازغدی، داوری اردکانی، شهریار زرشناس، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، مصطفا مستور، سیدحسن حسینی، قیصر امین‌پور، فاضل نظری، دهنوی، سعید عاکف، کانون اندیشه جوان، سوره مهر، روایت فتح، کتاب نیستان، کتاب دانشجویی و ….

ـ پناه‌گاه آدم‌ها؛ در روزگاری که جان‌پناهی ندارند. ـ به جز کتاب‌های‌شان! ـ

ـ به ما سر بزنید، حتا اگر کتاب‌خوان نیستید! دعای‌مان کنید، حتا اگر قرار نیست به ما سر بزنید!

ـ نشانی: ایستگاه متروی میدان شهدا، شنبه تا پنج‌شنبه، ساعت ۹ تا ۱۹، تلفن: ۰۹۱۰۲۲۶۱۰۶۰

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   5 نظر


تریبون مستضعفین – خیلی وقت نیست که مدرسه‌ی عالی شهید مطهری بدل شده است به دانشگاه شهید مطهری. اتفاقی که نه عقل لزوم ِ آن را تایید می‌کرد و نه منطبق بر آرمان‌هایی بود که منجر به شکل‌گیریِ نهادی با عنوان مدرسه‌ی عالی شهید مطهری شده بود.

از آن زمانه تا کنون  چیزی نمی‌گذرد. تا اکنونی که طراح اصلی ِ تبدیل ِ «مدرسه‌ی عالی» به «دانشگاه» به اتهاماتی جدی، در گیر و دار ِ پرونده‌ی قضایی ِ خویش است و در هاله‌ی استعفا، از مدرسه‌ی عالی رسما اخراج شده است. تبدیل ِ مدرسه‌ی عالی به دانشگاه، تبدیل ِ ساده‌ی یک اسم و عنوان نبود و در اصل، تغییر ماهیت بود و این نشانه را به دیگران ارائه می‌داد که مسئولین ِ مدرسه، شکست را در انجام ِ آرمانِ وحدت حوزه و دانشگاه پذیرفته‌اند.

آقای امامی کاشانی، که چندین و چند سال است به بهانه‌ی مطالعاتِ عمیق ِ(!) مهدویت‌شناسی، مدیریت مدرسه را یله و رها کرده‌اند و جز در امور ِ قدسی، چون افتتاح و اختتام سال تحصیلی، به سخنرانی و موعظه‌ نمی‌پردازند، رسما و در جلسه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، درخواست تبدیل مدرسه‌ی عالی را به دانشگاه مطرح نموده و علما و زعمای ِ فرهنگ ِ این مملکت ـ که از اقبال ِ بد ِ این روزها کار سیاست‌گزاری فرهنگ در دست ایشان است ـ مُهر ِ تایید بر این درخواست زدند. و چنان کردند که صدای آرمان‌خواهی طلاب و دانش‌جویان مدرسه‌ی عالی و فعالان حوزه‌ی فرهنگ برون آمد. چنان شد که پس از پیگیری‌های بسیار، آقای امامی کاشانی ـ که بعید می‌دانم به جد در جریان تمام جریانات ِ این تبدیل ماهیت قرار گرفته باشد و حتا به جد در جریان دلایل ِ مخالفت ِ طلاب و دانش‌جویان ـ پذیرفت که مدرسه‌ی عالی شهید مطهری ِ میدان ِ‌ بهارستان، با همین عنوان ِ «مدرسه‌ی عالی» به کار خویش ادامه دهد و شعبه‌های دیگر آن، یعنی مشهد و یزد و زاهدان، به دانشگاه بدل شوند. یک چیزی مثل ِ شترگاوپلنگ.

و حال، طراح اصلی این تغییر ماهیت، که از مسئولین مدرسه‌ی عالی بود، اکنون به دلیل اتهاماتی باید در برابر قوه‌ی قضائیه پاسخ‌گو باشد و چندی نمی‌گذرد که با احترام از مدرسه‌ی عالی اخراج شده است. و این سرنوشت، برای بسیاری از طلاب و دانش‌جویان مدرسه، امری عجیب و غریب نبود و خیلی پیش‌ترها هشدارش را داده بودند.

***

در جمهوری اسلامی، یکی از آرمان‌های انقلاب، دگرگونی ِ نظام آموزشی بود. چه که عقیده بر آن بود که نوع سیستم آموزشی نمی‌تواند امری بی‌تاثیر پنداشته شود و آن را نمی‌توان تنها یک «ظرف» فرض گرفت که با ارائه‌ی محتوای خوب در آن، بتوان نیروهایی برای انقلاب پرورش داد. سیستم، روش، نحوه‌ی ارائه‌ی محتوا و مسائلی از این دست، از فلسفه‌ی تربیت، پرورش و آموزشی بر می‌خیزید که در تضاد با ماهیتی‌ست که بنای دانشگاه ـ در معنای اخص‌ش ـ بر آن نهاده شده است.

آن‌چه که از معنای وحدت حوزه و دانشگاه، از ادبیات رهبران و نظریه پردازان جمهوری اسلامی بر می‌آید، توجه به وحدت در سوگیری و جهت است که معنایی وسیع و گسترده است. این ادبیات با نگاه‌هایی وسیع‌تر و عمیق‌تر شده است. چنان که نظام ِ آموزشی تمدن اسلامی را متفاوت از نظام آموزشی تمدن غرب پنداشته‌اند. هرچه، به نظر مفهوم ِ مشترکی وجود دارند که بسیاری بر آن توافق دارند و آن این است که نظام آموزشی تمدن اسلامی با دو نمونه‌ای که هم‌اکنون در ایران رایج است، یعنی حوزه و دانشگاه، متفاوت خواهد بود.

این دو نمونه که البت با آن‌چه که بوده یا در غیر ِ ایران هستند متفاوت هستند. عنوان مراکز آموزشی شبه مدرن بر هر دو نوع ِ این مراکز صدق می‌کند. آمیزه‌ای از مشخصه‌های هر دو نوع، در هر دو مرکز دیده می‌شود. چه که در مفهومی نمایشی، از مشخصه‌های نظام آموزشی دیگر بهره جسته‌اند. ولی در اصل، به نوعی بدل شده‌اند نه این و نه آن. و این مشخص نشدن ِ ماهیت، وضعیتی برزخی برای هر دو ایجاد نموده است.

سیر ِ گذار از مراکز آموزشی شبه مدرن به مراکز آموزشی تمدن اسلامی، سیری به فراخور، نه فقط تأمل در ساختارها و محتوا، که تأمل در سوگیری هر یک از این دو است. این‌که ساختار چه چیزی را در خود بازتولید می‌کند و محتوا بر اساس چه شاخص‌هایی چیده می‌شود. فراخوانِ آموزش‌ها شامل چه کسانی می‌شود و این فراخوان، شامل چه نوع احوال و اوضاعی می‌گردد؛ و پرسش‌هایی از این دست.

اکنون اما، بیش از آن‌که در گیر و دار ِ پاسخ به این پرسش‌ها باشیم، در گیر ِ نگاه داشتن «روحیه‌ی پرسش‌گری» هستیم. مراکزی که خویش را عقب‌افتاده‌تر از سیر ِ طبیعی انقلاب دیده‌اند، گو پس‌رفتن از موضوع و دگرگونه کردن پرسش را، حل مسئله پنداشته و پاک کردن صورت مسئله را، راه ِ حل.

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ آذر ۱۳۹۰  |  حوزه و دانشگاه  |   2 نظر


قبل از خواندن این مطلب شاید بد نباشد این پست را بخوانید: حزب‌اللهی‌ها، یک جلسه‌ی دوستانه‌ی سه چهار پنج نفره را کجا می‌توانند برگزار کنند؟

***

از خیلی پیش‌تر، شاید از هشتاد سه، بسیاری از کافه‌های تهران را می‌رفتم. کافه‌گردی جزء یکی از موضوعاتی بود که مدت‌ها درگیرش بودم. بارها و بارها نیز در گفت و گوهایی با دوستان، اهمیت توجه به آن‌ها را بیان می‌داشتم. کافه گودو، کافه سپیده و سیاه، کافه گرامافون، کافه هنر، کافه پارک هنرمندان و … از کافه‌هایی بود که بارها و بارها به آن‌ها سر می‌زدم.

فضای کافه‌های تهران به نحوی عجیب از دو سه سال اخیر در حال رشد بوده و هست. چنان که تعداد قابل توجهی کافه‌ی جدید در اطراف دانشگاه تهران و در فاصله‌ی چهار راه کالج تا میدان انقلاب به سرعت در حال رشد و تاسیس بود. رشد کافه‌ها علامتی بود که باید به آن توجه می‌شد. چونان توجه به حرکت ِ آرام ِ تغییر بازار کتاب از میدان انقلاب به خیابان کریم‌خان زند که بی‌توجه به آن، اکنون در حال اتفاق افتادن است.

تناسب ِ کافه با سبک زندگی حزب‌الله و تاریخ و ماهیت ِ کافه‌ها، همیشه و همیشه موضوعی مهم برای بحث و عدم تمایل برای پیگیری جدی آن در طیف نیروهای حزب‌الله بوده و هست. کافه‌ها، در تاریخ‌شان، پیوندی با منورالفکری دارند. چه در فضای ایران و چه در فضای کشورهای دیگر. این چنین است که بدنه‌ی حزب‌الله، ماهیت آن را در پیوند با مدرنیته و فضای منورالفکری فرض گرفته و ایجاد و تاسیس آن را خلاف ِ نگاه‌های حزب‌الله می‌پندارد. هرچه، در قالب یک ظرف نیز، کسانی بوده و هستند که تشکیل آن را نیاز ِ این روزهای ما دانسته و خواهان پیگیری آن هستند.

«کافه کتاب کراسه» و «کافه تیتر»، دو کافه‌ی جدیدی‌ست که به همین منظور آغاز به کار کرده است. بنای دوستان نیز نه فقط در تاسیس «یک» مجموعه، که در پیگیری برای رشد این کافه‌ها بوده است. کافه‌هایی که بتوانند با نگاه‌های بومی و فرهنگی، باری را بر دوش بکشند. فضاهایی که نه در بند ِ نگاه‌های غرب‌زده باشد و نه تحجرآلود، فضایی غیرکاربردی را نمایان گردد.

پیش‌تر، در ذیل ِ عنوان ِ «حزب‌اللهی‌ها، یک جلسه‌ی دوستانه‌ی سه چهار پنج نفره را کجا می‌توانند برگزار کنند؟» از نبود فضاهایی مناسبت برای برگزاری جلسات و دیدارهای دوستانه‌ی بین دوستان حزب‌اللهی نکاتی را بیان کرده بودم. این روزها شاید «کافه کتاب کراسه» و «کافه تیتر»، پاسخی به آن نیاز بوده باشند.

کافه کتاب کراسه: ضلع شمالی دانشگاه تهران، خیابان پورسینا

کافه تیتر: انتهای زرتشت غربی

میثم رمضانعلی  |  ۲۴ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   بدون نظر


در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه «زمين حرام» بود و چهار ماه رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم، «زمان حرام»؛ يعني كه در آن جنگ حرام است.

دو قبيله كه با هم مي‌جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي‌شدند، جنگ را موقتا تعطيل مي‌كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه: «در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت»، سنت بود كه بر قبه‌ي خيمه‌ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي بر مي‌افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه: «جنگ پايان نيافته است».

آن‌ها كه به كربلا مي‌روند، مي‌بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه‌ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.

اما مي‌بينند كه بر قبه‌ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.

بگذار اين سال‌هاي حرام بگذرد!

علی شریعتی؛ حسين وارث آدم؛ صفحه‌ي ۵۰

میثم رمضانعلی  |  ۱۴ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   6 نظر


ما سفارت ِ هیچ کشوری را تسخیر نکردیم

در هفته‌ای هم که گذشت

ما سعی کردیم

تکه‌ای از خاک استعمار و استثمار و استحمار را بگیریم

که نقل ِ قول ِ نیروی‌های تا دندان مجهز ِ انتظامی

نگذاشت

اگرچه بچه‌ها

پرچم ِ حسین بن علی را بالا بردند

در ازای ِ آن مهرهایی که

شیخ ِ شهید

صد سال پیش مجبور شد خرد کند

و بچه‌ها از آن خرابه

تاریخ را بیرون کشیدند

دیگ‌های پلوخوری مشروطه را

کتاب‌های کسروی را

عکس ِ دادگاه نظامی ِ نواب را

عکس یادگاری ِ خانم الف با عمه الیزابت

و بچه‌ها بنا گذاشتند که

لانه‌ را بدهند به کیهان

که کمی پایین‌تر

توی کوچه‌ی شاهچراغی هستند

و هر شب ِجمعه

آقای رائفی‌پور بیاید و برای‌ بچه‌ها

در باره‌ی ضرباهنگ ِِ گیلاس ِ ترکیه و عمه الیزابت حرف بزند و ارتباط‌ش با شیطان‌پرست‌ها

و یک دفتر اختصاصی بدهیم به رضا گلپور

یکی هم به داش پیام

تا بیایند و همه چیز ِ خلاف را

سند بزنند به اسم ِ بر و بچز ِ اصلاح‌طلب

و حسین ِ قدیانی

تا بیاید و نطفه‌شناسی کند طایفه‌ی عمه را

***

و بچه ها چه قدر

از توی اتاق‌ها

بطری ِ عرق سگی و سی‌دی ِ پورنو پیدا کردند

و دیگر نیروی ِ انتظامی لازم نیست

فروشندگان سی‌دی و پاسور و غیره را از توی میدان انقلاب جمع کند

با رفتن ِ بر و بچز ِ عمه

دیگر فروشندگان سی دی ِ پورنو و عرق سگی ِ میدان انقلاب

یکی از مشتری‌های‌ اصلی‌شان را از دست داده‌اند

(به جای مشتری، هر چه خواستید بگذارید)

***
من حتم دارم

بسیاری از آقازاده‌ها(حتا خانم‌زاده‌ها)

برای مدتی گشنه می‌مانند و وزن کم می‌کنند

چون بناست

موسسه‌ی رسانه‌های ِ فلان

که بناست تشکیل شود

با دیگ‌های پلوی ِ لانه

توی مصلی نمایشگاه برگزار کند

و نصف ِ نمایشگاه را نیز

بگذارد برای جنگ ِ با نرم‌تنان

***

من حتم دارم،

خیلی‌ها دل‌شان برای پلوهای عمه الیزابت تنگ می‌شود

و مزه‌ی کباب ِ خوک‌های سفارت را

حالا حالاها نمی‌توانند دو باره مزمزه کنند

این می‌شود که شاید لازم باشد بروند

پیش ِ همان آقازاده‌ی فراری

که دو تا دی وی دی از اسرار مملکت را آتو نگه داشته است برای روز مبادا
***

من و دوستانم اما

منتظریم تا مجلس بزرگ‌داشت ِ شیخ فضل الله را در وسط ِ سفارت ِ بریتانیای صغیر برپا کنیم

مجلس ِ بزرگ‌داشت سیدحسن مدرس را

مجلس سیدمجتبا نواب را

مجلس همه‌ی به بالای ِ دار رفته‌ها را

و مجلس ِ ختم ِ بریتانیای ِ صغیر را

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ آذر ۱۳۹۰  |  سیاست  |   5 نظر


من از آقای خامنه‌ای معذرت می‌خواهم که مثل ِ خیلی‌ها نیستیم که می‌توانند و توانایی ِ آن را دارند که قباحت‌های انگلیس را به صورت ِ روزمرَه ببینند. من از حضرت ِ آقا معذرت می‌خواهم که محاسبات‌مان مثل ِ خیلی‌ها نیست که می‌گفتند حکم ِ اعدام ِ سلمان رشدی مرتد باعث ِ ضربه‌ی اقتصادی ِ شدیدی به ایران می‌شود. من از حضرت ِ آقا معذرت می‌خواهم که امنیت ِ ملی‌مان را هم‌چون دانش‌جویان ِ سیزده ِ آبان ِ اوائل انقلاب به خطر انداختیم. من از حضرت ِ آقا معذرت می‌خواهم که هیچ احترام و حرمتی برای نمایندگان ِ انگلیس قائل نیستیم. من از حضرت ِ آقا معذرت می‌خواهم که نمی‌توانیم این همه برنامه‌ریزی‌های بریتانیای ِ صغیر را برای فشار بر مردم ایران نادیده بگیریم و هیچ اقدامی نکنیم. من از حضرت ِ آقا معذرت می‌خواهم که توانایی نداریم که این همه هزینه‌های مادی انگلیس را که برای نابودی اسلام و برای فشار بر مردم مظلوم جهان می‌کند، ببینیم و بی‌خیال باشیم.

من از مردم ِ عزیزمان هم معذرت می‌خواهم که آن روز وارد ِ سفارت شدیم و پرچم ِ حسین بن علی را بالا بردیم و نشد که مجلس ِ عزای ِ شیخ فضل الله را که صاحبان ِ سفارت، زاییده‌ی قاتلان‌ش بودند برپا کنیم. من از مردم ایران معذرت می‌خواهم که دیر به فکر این افتادیم که باغ قلهک را که از آن ِ ایرانیان است پس بگیریم. من معذرت می‌خواهم که مال ِ مردم‌خوارها و نماینده‌ی ظلمه را در باغ قلهک به اسارت گرفتیم و خواستیم تا تاوان ِ اشغال ِ باغ قلهک را بدهند. من از مردم ِ عزیزم معذرت می‌خواهم که نیروهای انتظامی مجبور شد که با مشت و لگد به سر و صورت‌مان بزنند و سپر و باتوم و هر چه در دست و بال‌شان بود را هزینه‌ی ما کند و حقوق‌شان را با این کارها، حلال کنند. من از مردم عزیزمان معذرت می‌خواهم که به خاطر وقت ِ کم، نتوانستیم دیگ‌های پلوی ِ مشروطه را از سفارت بیرون بیاوریم و با آن‌ها در مصلی، نمایشگاه بگذاریم.

***

من از یقه دیپلمات‌ها معذرت می‌خواهم که کارشان را زیاد کردیم و مجبور شدند بگویند یک مشت دانش‌جو این کار را کرده‌اند و ما دخیل نبودیم. من از همه‌ی ایشان معذرت‌ می‌خواهم که اهل مصلحت‌طلبی نبودیم و نیستیم و کار  ِ ما هم نیست. من از همه‌ی ایشان معذرت‌خواهی می‌کنم که قانون‌های نوشته شده و به عمل نیامده‌ی سازمان‌های بین المللی را اگر چه در بسیاری از موارد می‌پذیریم، اما نمی‌توانیم یک‌جانبه به آن‌ها عمل کنیم. من از همه‌ی دیپلمات‌ها معذرت می‌خواهم که نمی‌توانیم به سهولتی که ایشان می‌توانند، این همه غیرقانونی عمل کردن‌ها و عمل‌نکردن‌های بریتانیای صغیر را ببینیم و دم بر نیاوریم و دست روی دست بگذاریم.

من از برادران و خواهران ِ اپوزوسیون معذرت می‌خواهم که این چند روزه باید عزاردار می‌شدند و به هر بهانه‌ای چنگ می‌‌زنند که از حرمت ِ زعیم‌شان حمایت کنند. من از ایشان معذرت می خواهم که مجبور شدند دم از قانون‌گرایی بزنند در حالی که همه می‌دانیم چه‌قدر به قانون احترام می‌گذارند و کارنامه‌ی رفتارهای غیرقانونی‌شان در سال هشتاد و هشت، اظهر ِ من الشمس بود. من از اپوزوسیون‌ها معذرت می‌خواهم که حالا نمی‌توانند هر از چندگاهی در سفارت ِ انگلیس، مجلس ِ جشن و طرب برگزار کنند و عقده‌های ولنگاری‌شان را خالی کنند و از این به بعد باید دنبال ِ مکانی بگردند برای گرده‌افشانی‌های‌شان.

من از همه معذرت می‌خواهم که بنا نداریم هیچ‌گاه حرمت ِ نامحرمان و ظالمان را رعایت کنیم.

……………………………

پی‌نوشت یک: دو بند اول را از دو بند بعدترش جدا کردم که به حتم کمی تامل می‌رساند چرا. برای کسانی که حوصله ندارند این پی‌نوشت را نوشتم که دو بند اول به هیچ وجه کنایه‌آمیز نبوده است. بنده هنوز هم معتقدم که رهبری و مردم با اصل ِ این حرکت موافق هستند. اگرچه نه ایشان، که بنده هم با بعض ِ رفتارهای بعدی‌ ِ کسانی که وارد سفارت شدند، کمی زاویه دارم.

پی‌نوشت دو: آن بنی بشری که آمد و به اسم ِ مخالفت ِ رهبری با تسخیر سفارت، ملت را از داخل سفارت بیرون کشید، می‌توانست بدون ِ درخواست ِ خاموش کردن موبایل و ضبط صوت‌ها، صریح بیاید و بگوید که رهبری مخالف بوده است تا واکنش بیت را به این حرف‌شان می‌دید. مخلص کلام،  روی ِ یک نقل قول، آن هم در آن شرایط نمی‌شود حساب وا کرد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۰ آذر ۱۳۹۰  |  سیاست  |   56 نظر