زنان‌پرس: مناسب است که میان ِ جریان‌های دفاع از حقوق ِ زنان و یا جریان‌های حمایت‌ از شخصیت و کرامت زنان تفکیک قائل شویم. چه جریان‌هایی که در بستر ِ نظری و تئوریک به حیات خود ادامه می‌دهند و چه جریان‌هایی که بستر ِ اجتماع را محور فعالیت خود قرار داده‌اند. جریان‌هایی که اگر آن‌ها را به تعریف‌ها و حد و حدود‌ها محدود کنیم، خود به جمیعت‌های متفرقه‌ی زیادی بدل می‌شوند. به این مضمون که ده‌ها گروه و جریان فعال را می‌توان لیست کرد که در جریان ِ کلی دفاع از حقوق زنان می‌گنجند. و البت به نظر نمی‌توان همه‌شان را در قاعده‌ی فمینیسم فهم کرد. به خصوص وقتی که جریان و گروه و دسته و شخصی، اصول مبنایی و راهبردی خود را از اسلام بیرون کشیده باشد.

برای همین است که به نظر باید در این باب به نکات جدی‌تری توجه کرد:

یک: به ظاهر، در خیلی‌ از جوامع و بهتر بگویم در همه‌ی جوامع، از قدیم ‌الایام نگاه ِ به زن، نگاهی هم‌راه با تحقیر بوده و تعریف‌شان از زن، یک چیزی بوده است در حد یک موجود ِ دست ِ دوم. این خلاصه‌ی خلاصه‌ی یک سری کتاب و مطلب است که سرنوشت و جایگاه و شأن ِ زنان را در جوامع گذشته به تفصیل بیان کرده‌ است. این بدین معناست که جریان‌های مدافع حقوق زنان، دلایل و بهانه‌های خوبی برای فعالیت خود در دست دارند و این دلایل، جدی تلقی می‌شوند و نمی‌توان به سهولت از کنار آن‌ها گذر کرد. حال، چه استدلال‌شان مبتنی بر این باشد که مردها در حق زنان ظلم کرده‌اند و یا مبتنی بر این باشد که دین‌ها و سنت‌های محلی و قومی که ساخته و یر ساخته‌ی ادیان و یا ذهنیت‌های دین‌مدارانه است، علت ِ ظلم در حق زن‌هاست. حتا چه این ظلم را ظلم ِ بر اشخاص در جریان زندگی خانوادگی و حقوق فردی بدانند و یا ظلم را معطوف به محدود کردن زنان در خانواده و عدم حضور اجتماعی‌شان فرض کنند و یا هر چیز دیگری. حتا اگر فرض بگیرند که زن‌ها خود این‌چنین خواسته‌اند و دلیل این مشکلات و این ظلم‌ها، تصورات ِ خود زن‌ها بوده‌ است، همه و همه، وضعیت را به نحوی قرار می‌دهد که نمی‌توان مسئله را ساده گرفت و رهایش ساخت. این یعنی این‌که کسی «حق» ندارد «حق» زنان را نادیده بگیرد.

دو: حال ما با چه وضعیتی در دنیا مواجهیم؟ وضعیت و نگرش و رویکردهای جریان‌های مدافع و پیگیر حقوق زنان، چگونه است؟ اصل‌ش، اگر بخواهیم ساده بگوییم، نسبت به تاریخ بشر، زمان زیادی نیست که جریان‌ها و جنبش‌های زنان با رویکرد ِ جدید(۱) فعال شده‌اند. یعنی عمرشان خیلی زیاد نیست. وگرنه اگر خیلی بخواهیم وسیع بگیریم و حرف بزنیم، می‌شود گفت که پیام‌بر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ هم یک جنبش حمایت از زنان یا یک جنبش دفاع از حقوق زنان راه انداخت. آن‌جا که پیام‌بر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ جایگاه زنان را در جهان عرب به نحوی ارتقا بخشید که ایشان، در کم‌ترین زمان، شأنی که هیچ‌گاه تصورش را نمی‌کردند، در اجتماع یافتند. هم‌چنین جمهوری اسلامی ایران، آن‌چه را که از مشروطه در باب حقوق زنان می‌گفتند و بسیاری ادعایش را می‌کردند، با بیش‌ترین سرعت و کم‌ترین تنش و مشکل، توانست انجام دهد. آن‌جا که رهبران سیاسی و تئوریسین‌های انقلاب اسلامی، زن را در جایگاهی بسیار والاتر از قبل تعریف کردند و حضور زنان در اجتماع، به مراتب بالاتر و البت والاتر از قبل گردید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، زن را در انسانیت هم‌رتبه‌ی مرد دانسته است و رفتارش با زنان به حدی در اوج احترام و کرامت بود که موجب اعتراض اعراب قرار می‌گرفت. مالکیت برای زنان را به رسمیت شناخت. سوادآموزی را برای همگان و از جمله زنان واجب شمرد و حضور زنان را در مسائل اجتماعی پذیرفت و قس علی هذا.

اما هیچ‌کس پیام‌بر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و رهبران سیاسی انقلاب اسلامی را فمینیست نمی‌خواند و از فمینیست خواندن ایشان دوری می‌جوید. چرا که در ذهن‌ها، یک خط و ممیزه‌ای وجود دارد میان ِ جریاناتی که تعبیرمان از آن‌ها جریان‌های فمینیستی‌ست با جریان‌هایی که به دفاع از حقوق زن و به حمایت از زنان می‌پردازند و بر باورهای مدرنیستی و پست‌مدرنیستی استوار نیستند. اگر چه این تفکیک، بسیار ظریف و دقیق باید انجام پذیرد و در ابتدا نیز نباید انتظار داشت که این تفکیک، روشن و شفاف باشد.

این تفکیک و جداسازی نیز باید به نحوی باشد که مخاطب عمومی، که قشری‌ست با مطالعات غیرتخصصی، بتواند تا حدی این تفکیک را قائل شود و در ذهن خود، به دسته‌بندی بپردازد. این‌چنین است که ممیزه‌ و شاخص را برای شناخت ِ «عمومی» و البت شاید شناختِ سطحی ِ جریان فمینیستی، می‌توان بر محورهایی استوار کرد. یعنی جریان‌ها و نگاه‌های فمینیستی جریان‌ها و نگاه‌هایی هستند که در آن‌ها:

۱٫ زنان در «رقابت» با مردان به نمایش گذاشته می‌شوند.
۲٫ زنان در «برابر» مردان به نمایش گذاشته می‌شوند.
۳٫ زنان در «مقایسه» با مردان به نمایش گذاشته می‌شوند.
۴٫ زنان بدون ‌تفاوت‌های جدی از مردها پنداشته می‌شوند.
۵٫ و …

هرچه، فمینیست خطاب کردن شخص، گروه و یا جریانی که تعهدات ِ انقلابی داشته و بر زمینه‌ی اسلام به فعالیت می‌پردازند، و به دفاع از حقوق زنان و حمایت از زنان می‌پردازند، نباید به سهولت انجام گیرد. موضوع زنان، موضوعی حساس و البت به شدت هم‌راه با ظرافت‌ است. در گذشته‌ی انقلاب اسلامی نیز، بارها و بارها بوده‌اند کسانی که تا به بررسی و فعالیت در موضوع زنان مشغول شده‌اند، با سرعت به فمینیست بودن متهم شده و از گردونه‌ی فعالیت‌های فرهنگی، نظری و اجتماعی کنار گذاشته شده‌اند و ما اکنون، با جریان‌های فعال ِ منتسب به انقلاب اسلامی مواجه نیستیم.

سه: «فمینیسم اسلامی» و یا «مسلمان فمینیست»؛ کدام‌یک تعبیر درستی‌ست؟ آیا می‌شود جریانی با عنوان «فمینیسم اسلامی» داشته باشیم؟ که از جهاتی شاید بحثی‌ست مثل علم دینی. یک چیزی‌ست مثل ِ دعوای وجود روشن‌فکر دینی. جایی استاد داوری اردکانی، این‌گونه در مورد روشن‌فکری دینی سخن گفته است:

«روشنفکران دینی موفق نبودند؛ چون روشنفکری دینی محال است، نه اینکه بد است. بلکه اصلاً ممکن نیست کسی هم روشنفکر باشد و هم متدین. ممکن است بگویید منظور همه روشنفکر غربی یا غرب‌زده نیست، ولی من می‌گویم این واژه بار معنایی خود را دارد و کافی‌ست روشن‌فکر را کسی بدانیم که مفاهیم روشن را اراده کرده است! در اینجا لازم نیست روشنفکر در ظاهر دین را زیر سؤال ببرد، بلکه نحوه ارتباط او با خدا و مفاهیم مقدس، میزان تدین او را مشخص می‌کند.»

«هنوز ما نمی‌دانیم مصداق روشنفکر کیست و روشنفکری و بخصوص روشنفکری دینی مفهوم مبهمی است. مثل مفهوم کتاب نیست که مصداقش معلوم باشد اما مشکل روشنفکری دینی در ابهام آن نیست. روشنفکری دینی امر غریبی است که ماهیت ندارد، اما روشنفکران دینی وجود دارند. روشنفکری دینی در مفهومش چیزی است مثل مثلث هشت ضلعی یا آهن گچی یا آبغوره فلزی. این مفهوم اگر در جهان مصداق ندارد، در کشور ما مصداق دارد و ما ممکن است به بعضی غیرایرانیان هم چنین صفتی بدهیم. در دنیا حتی در آمریکای لاتین هم که یک نهضت دینی به وجود آمده است، نشنیده ایم که به صاحبان آن فکر و نهضت، صفت روشنفکر داده باشند پس در این تردید نمی کنیم که در کشور ما روشنفکر دینی وجود دارد و کسانی هستند که به این صفت شناخته می شوند. گاهی هم به آنها نواندیشان دینی می گویند. البته نواندیش دینی معلوم نیست لفظ درستی باشد اما به هرحال روشنفکری دینی غیر از نواندیشی دینی است. شاید روشنفکری دینی در آغاز رنسانس نواندیشی بوده است اما اکنون دیگر تکرار حرف های قرون شانزدهم و هفدهم اروپا را نباید نواندیشی دانست»

برای همین است که به نظر نمی‌توان گفت فلان جریان، جریان فمینیسم اسلامی‌ست. چون فمینیسم اسلامی یعنی جریانی فمینیستی (با انگاره‌های مبتنی بر مدرنیسم یا پست مدرنیسم) که اصول خود را از اسلام اخذ کرده است؛ که می‌شود یک جور تناقض و کسی که این تعبیر را استفاده کرده، یا نمی‌داند اسلام چیست، یا مدرنیسم را نشناخته و یا هر دو را.


۱. «تفکر جدید در غرب بر سه پایه استوار بود: یک: اومانیسم یا انسان‌محوری به عنوان موجودی مستقل بریده از آسمان و بی‌نیاز از هدایت‌های الهی. دو: لیبرالیسم یا اصالت بخشیدن به آزادی‌های فردی و انکار اصول و ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی. سه: سکولاریسم یا دنیاگرایی و نفی حاکمیت دین در عرصه‌ی قانون‌گذاری و برنامه‌ریزی‌های اجتماعی» ؛ «در جهان‌بینی جدید، زنان انسان‌هایی بودند که از طرف «طبیعت»، «دین» و «مردان» مورد ظلم واقع شده‌اند» ؛ شفیعی سروستانی، ابراهیم، «جریان‌شناسی دفاع از حقوق زنان در ایران»، قم: کتاب طه، ۱۳۸۶

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ شهریور ۱۳۹۰  |  زنان  |   یک نظر


به قلم مجتبی دانشطلب

«فارس باید بدونه، خلیج عرب می‌مونه» تنها یکی از شعارهایی است که از بدو ورود تراکتورسازی به لیگ برتر طرفداران ترک زبان آن برای توهین و چزاندن طرفدارن تیم‌های دیگر به کار می‌بردند. مدت‌ها بعد که در پایتخت، طرفدارن پرسپولیس خسته از هوچی‌گری و بی‌ادبی تراکتورسازان شعار سر می‌دادند که «صدای عرعر نمی‌آد، ترکه صداش در نمی‌آد» صندلی‌های ورزشگاه آزادی به آتش کشیده شد و فریادهای اعتراض و مظلوم‌نمایی قومی هم به آسمان بلند شد و کار به کمیته انضباطی و تنبیه نیز کشیده شد. حواشی ورود تراکتورسازی به لیگ برتر، از درگیری با برنامه نود و شعار صدهراز نفری «عادل فردوسی پور، بی شرف بی شعور» گرفته تا تحقیر علی دایی به دلیل رقابت با یک تیم ترک! و فحاشی ناموسی به داوران و … در مجموع نشانه‌هایی داشت مبنی بر اینکه قومیت‌گرایی در آذربایجان در مبتذل‌ترین وجه خودش رشد کرده و این واقعیتی بود که سیاسی‌ها با خوش خیالی آن را انکار می‌کردند، یا به دلیل داغ بودن دعواهای دیگر حوصله چندانی برای پرداختن به آن نداشتند، یا تصور می‌کردند که این‌ها مربوط به فوتبال و هیجانات آن است و این احتمال را در نظر نمی‌گرفتند که جریان برعکس است و عوامل بیرونی آن را تحریک می‌کند.

سال ۸۵ به خاطر کاریکاتوری در روزنامه ایران، که به دشواری می‌شد از آن توهین قومی برداشت کرد، صحنه‌های تأسف باری در تبریز اتفاق افتاد که بعدها شکل شدیدتر آن در خرداد ماه ۸۸ و در تهران دیده شد. شنیده‌هایی مثل تحریم اسکناس ۵ هزار تومانی در بازار تبریز (به دلیل جمله‌ای در ستایش علم دوستی مردمان سرزمین پارس) نیز به مایه خنده و مضحکه در میان عوام تبدیل شد. پخش فیلمی از جوک گفتن محمد خاتمی در جمع دوستان محفلی سیاسی‌اش نیز باعث اعتراض و تنش‌هایی حتی در بعضی از دانشگاه‌های تهران شد. اینها نشانه‌های مختصری است از این‌که پان ترک‌ها در سال‌های اخیر فعالیت زیادی داشته‌اند و با توجه به زمینه‌های نازل فرهنگی و فقدان آگاهی سیاسی این فعالیت‌ها تأثیرات قابل توجهی هم گذاشته است. حال برای عده‌ای اعتراض سیاسی به دریاچه ارومیه موجب سوال و اعجاب شده است! در حالی که شعارها و اعتراض‌های سیاسی در این مورد به هیچ وجه مایه تعجب نبوده و نیست. پان ترک‌ها برای ابراز وجود از بازی‌های تیم تراکتورسازی نیز نمی‌گذرند و طبیعتا نمی‌توان انتظار داشت که موضوعی به اهمیت دریاچه ارومیه را فرو بگذارند.

قومیت‌گرایی همیشه اذهان ترک زبانان در شهرهای آذربایجان را تهدید کرده است. در اثر قومیت‌گرایی و فعالیت پان ترک‌ها این تصورات القا شده است که دریاچه ارومیه گویی متعلق به ترک‌هاست و فارس‌ها درصدد «خشکاندن» آن هستند و همه عوامل دست به دست هم داده‌اند تا آذربایجان را نابود کنند! به طور کلی این تصور در میان عوام ترک زبان وجود دارد که آذربایجان سرزمینی طلایی است که امکانات آن سرشار و ثروت‌های آن هنگفت است اما حکومت و دخالت دیگران باعث عقب ماندگی و رشد نیافتن آن شده و اگر آذربایجان به حال خود رها شود گلستان و بهشت خواهد بود! «تبریز باکو آنکارا، ترکا کجا فارسا کجا؟» شعاری است که به خوبی این ذهنیت و پس زمینه پان ترکیستی آن را نشان می‌دهد و در کنار توهین‌های نژادی مثل «آذربایجان بیزیم دیر، افغانستان سیزین دیر» معنای کامل‌تری می‌دهد. ترک‌ها تصور می‌کنند فارس‌ها مردمانی عقب مانده و فقیر هستند که در بیابان زندگی می‌کنند و به همین دلیل دوست دارند آذربایجان (که مانند ترکیه و قفقاز بهشت است) به بیابان تبدیل شود!

بسیاری از جوک‌هایی که در مورد ترک‌ها گفته می‌شود به نحو ظریفی به همین اعتماد به نفس کاذب و توهم دانایی اشاره دارد. نکته تأسف بار اینکه این تصورات واهی و خصومت‌های کودکانه یا توهمات مبتنی بر توطئه در میان سیاسیون در سطح بالا هم دیده می‌شود. نمایندگان مجلس به طور کلی به سمت قومیت‌گرایی گرایش دارند و شاید بتوان گفت که نمایندگان آذربایجان در توهم نسبت به توطئه‌های قومی و همچنین در سهم خواهی قومی از بدترین‌ها هستند. آن‌ها از هر فرصتی استفاده می‌کنند تا خصومت‌های قومی را تحریک و با استناد به توهمات‌شان سهم خواهی کنند. در انتخابات ۸۸ نیز به طور صریح اوهامی درباره مزیت‌های اقتصادی شمالغرب کشور تحریک شد؛ یکی از نامزدها که به هر حربه‌ای برای کسب رأی متوسل می‌شد با اشاره دائم به فرصت‌های اقتصادی شمالغرب کشور (قومیت خودش) کاملا در زمینه توهماتی قدم برداشت که از عوام ترک زبان و پان ترک‌ها شنیده می‌شد. هر چند وعده‌های اقتصادی دولت قوی‌تر عمل کرد اما در مقطع اعتراض به نتیجه انتخابات محاسبات قومیت‌گرایانه نامزد مغلوب به شکل آشکارتری نمایان شد.

کم آبی دریاچه ارومیه و اثرات آن نیز موضوعی کاملا اغراق شده است. گویا یکی از نمایندگان ترک مجلس پیش‌بینی کرده است که خشکی دریاچه ارومیه سیزده میلیون مهاجر خواهد داشت! سال‌هاست مردمان جنوب و غرب کشور با فاجعه گرد و غبار مواجه‌اند اما خبری از این حجم مهاجرت نبوده است. از این گذشته پان ترک‌ها مسئله را کاملا قومی کرده و در عین حال اعتراض می‌شود که چرا دیگران نسبت به خشکی دریاچه ارومیه حساسیتی نشان نمی‌دهند؟! دلیل این سکوت البته همان است که ترک‌ها به خاطر آن اعتراضی به خشکی زاینده رود ندارند! همانطور که هیچ کس در آذربایجان صدایی برای گرد و غبار جنوب کشور یا دردهای مردم زابل بلند نکرد و کشاورزی و دامداری زابل در اثر خشکسالی مکرر و بستن سد بر روی هیرمند نابود شد تا پهنه هامون هم به بزرگراه تردد قاچاقچیان تبدیل شود، به همان دلایل هم کسی انگیزه همراهی با قومیت‌گرایان ترک را ندارد (البته به جز مزدوران رسانه‌ای که از هر فرصتی سوء استفاده می‌کنند). خشکسالی مشکل عمومی کشور ماست و از مدت‌ها قبل هم پیش بینی می‌شد که ایران از اولین کشورهایی خواهد بود که با کمبود آب مواجه می‌شود. کم آبی رودخانه‌ها و خشک شدن دریاچه‌ها (هامون، پریشان، بختگان، ارومیه و …) نتیجه طبیعی تغییرات اقلیمی است.

آنطور که گفته می‌شود هفتاد درصد کم آبی دریاچه ارومیه مربوط به تغییرات آب و هوایی و تنها سی درصد دیگر به دخالت‌های انسانی مربوط است، و از این سی درصد حدود ده درصد آن همان آبی است که پشت سدها ذخیره شده و باقی مربوط به برداشت‌های کشاورزی در طول مسیر رودخانه‌ها است. با اینحال طوری جنجال سازی شده است که گویی مهم‌ترین عامل افت سطح آب ساخته شدن سد بر روی رودخانه‌هاست و با خراب کردن سدها (و نه حتی باز کردن دریچه‌هایشان!) مشکل دریاچه ارومیه به یکباره حل خواهد شد. همچنین هیچ تصوری نسبت به فواید و لزوم ساختن سدها وجود ندارد، گویی سدها وسیله‌هایی برای سرقت آب از دریاچه ارومیه هستند و فواید آن‌ها هم در بخش‌های نیرو و کشاورزی به مردم ترک نمی‌رسد، بلکه فارس‌ها آن‌ها را ساخته‌اند تا آب را به نفع خودشان بدزدند! یا کاری کنند که دریاچه خشک شود و اقتصاد فوق العاده توریستی آذربایجان شرقی و ارومیه از بین برود! (یا از اورانیوم غنی شده کف آن استفاده کنند!) فارغ از این توهمات مشکل دریاچه ارومیه بیش از هر چیز یک فاجعه زیست محیطی است و قیمت کم آبی دریاچه ارومیه هم بیش از هر جا در بخش کشاورزی پرداخت شده است.

طرح دوفوریتی مطرح شده برای انتقال آب ارس به دریاچه ارومیه به غایت شتابزده و احساساتی بود و مجلس به درستی با آن مخالفت کرد. دکتر کردوانی که صریح و بی تعارف سخن می‌گوید به شدت با چنین طرحی مخالف است «و آن را باعث کمبود آب در دشت‌های حاصل‌خیز شمال‌غرب ایران به ویژه دشت مغان و «خیانتی بزرگ» به محیط زیست منطقه می‌داند. و راه دیگری پیشنهاد می‌دهد؛ انتقال آب از رودخانه زاب‌کوچک. این رودخانه در استان آذربایجان شرقی جاری است، به سوی جنوب جریان دارد و در ‌‌نهایت به رود دجله در عراق می‌رسد. آب این رودخانه که در تمام فصل‌های سال جریان دارد، در ایران استفاده نمی‌شود و در عوض در کشور عراق پشت سد دوکان ذخیره می‌شود. از آنجا که احداث سد بر سرشاخه این رودخانه در تنگه گرژال بین پیرانشهر و سردشت منع بین‌المللی هم ندارد، می‌تواند دریاچه ارومیه را با کمترین آسیب به اکوسیستم منطقه احیا کند. او معتقد است دادن حق‌آبه سدهای اطراف دریاچه ارومیه که مسئولان دولتی وعده آن را می‌دهند هیچ ضمانتی ندارد و به محض احساس کم‌آبی در مناطق شهری اولین راه‌کار، بستن آب به روی دریاچه ارومیه خواهد بود. آقای کردوانی بارور کردن ابر‌ها را هم راه حلی موقتی می‌داند که در فصل تابستان، به عنوان سخت‌ترین فصل سال برای دریاچه ارومیه غیرممکن است.»

واقع‌بینانه است که از نظر زیست محیطی دریاچه ارومیه را تقریبا تمام شده حساب کنیم، اینطور به نظر می رسد که اوضاع غمباری که در سایر تالاب ها مانند پریشان و بختگان و گاوخونی و … اتفاق افتاده در ارومیه هم تکرار خواهد شد. برای جلوگیری از دشواری‌هایی مانند انتشار نمک نیز  مسئولان باید به فکر راه‌های ساده‌تر و سهل الوصول‌تری نسبت به تغییر حوزه‌های آب ریز باشند. آذربایجان نیز با کم آبی بیش‌تر و با مشکلاتی به خصوص در بخش کشاورزی (و نه توریسم!) مواجه خواهد شد و بر خلاف تصور عوام و قومیت‌گرایان ترک همین اقتصاد نیم بند آذربایجان نیز به بیابان‌های متعلق به فارس‌ها، عرب‌ها و لرها استوار است و بدون وابستگی به ثروت استان‌های دیگر نابود خواهد شد. کافی است تنها صادرات سوخت و برقی که در استان‌های محروم تر از مناطق آذربایجان تولید می‌شود قطع شود، ترک‌ها بدون گازی که از زیر پای فارس‌های بوشهری و نفتی که از زیر پای عرب‌های خوزی یا بنزینی که از صدقه سر لرهای بختیاری تولید می‌شود توان گذران یک ماه از زمستان را هم نخواهند داشت. همانطور که در محاصره ارتش شاهنشاهی شرایط وخیمی حاکم شد که بعضی از مردم به علف خوری روی آوردند آذربایجان بدون اتصال به دیگران دچار فاجعه خواهد بود و قومیت گرایان و پان ترک ها نیز سزایی جز مرگ یا فرار نخواهند داشت.

اما اعتراضات قومیت‌گرایانه و سیاسی به کم آبی دریاچه ارومیه، در حالی که مسئولان تلاش‌های نهایی‌شان را برای نجات دریاچه انجام می‌دهند، علیرغم ظاهر تهدید برانگیزش فرصت بسیار مناسبی برای نهادهای امنیتی است تا به رصد دقیق مشغول باشند و در فرصت مناسب تجزیه طلبان را به سزای تبلیغات قومی و فعالیت‌های سال‌های گذشته‌شان برسانند. پاسخ اجنبی‌پرستانی که شعار «استقلال، آزادی، جمهوری آذری» می‌دهند تنها و تنها مشت آهنین است و این نتیجه‌ای است که حکومت اکنون و پس از تحمل هزینه‌های خجالت‌ بار در برخورد با گروه‌هایی مثل پژاک به آن رسیده است. در موضوع حاکمیت و تمامیت ارضی هیچ تفاوتی بین پهلوی و جمهوری اسلامی وجود نخواهد داشت و حاکمیت ایران ـ هر حکومتی ـ در مرزهای رسمی باید با شدت و اقتدار هر چه تمام‌تر اعمال و حفظ شود. از جمله دلایلی هم که جمهوری اسلامی گزینه و جایگزین قابل اعتنایی ندارد اهمیت تمامیت ارضی و کمینی است که دشمنان جمهوری اسلامی برای تجزیه طلبی و شکستن اتحاد و اقتدار ایران تدارک دیده‌اند. بنابر این با نقره داغ کردن چندی از سینه چاکان آتاتورک، شبیه آنچه پهلوی انجام داد و علمای وطن پرستی مانند آیت الله طالقانی از آن حمایت کردند، دیگرانی جرأت نخواهند کرد که پس از این طبل تو خالی قومیت‌گرایی و تجزیه طلبی را به صدا در آورند.

پی‌نوشت: از این باب که وب‌لاگ ِ دانشطلب توسط ناعلمای ِ فیلترینگ فیل‌تر شده است، خواستند که این متن این‌جا منتشر شود.

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ شهریور ۱۳۹۰  |  سیاست  |   51 نظر


بسم الله الرحمن الرحیم

 جناب آقایِ دکتر سیدمهدی خاموشی

سلام علیکم

اواخرِ سال ۱۳۸۹ و پس از تعطیلیِ سایتِ «خانهٔ کتابِ اشا» به دلیلِ مشکلاتِ مالی و فقدانِ بودجه، یکی از مشاوران‌تان از جانبِ شما با تلفن همراه بنده تماس گرفت و دلیل تعطیلیِ سایت را جویا شد. این تماس هیچ ارتباطی با رصدِ فضایِ فرهنگیِ کشور از جانبِ شما نداشت. لابد به خاطر دارید که تماسِ مشاورِ شما، حدود یک ساعت پس از تماسِ بسیار کوتاهِ بنده با تلفن همراه شما بود. من به شما گفتم: از بدقولی شما که باعث تعطیلی کارِ اشا شد متشکرم. ظاهراً این حرف برایِ شما خوشایند نبود.

این تماس‌ها سرآغاز قولِ تازه‌ای شد. یکی دیگر از مشاورانِ شما قولِ حمایتِ همه‌جانبه از خانهٔ کتابِ اشا را داد. بودجهٔ حدوداً ۸۰ میلیونی برایِ یک سال، مکانی به عنوانِ دفترِ کار و کمک به ثبتِ خانهٔ کتابِ اشا به عنوانِ «مؤسسه فرهنگی» در اسرع وقت از جملهٔ این وعده‌ها بود.

آقایِ دکتر خاموشی! سازمانِ تحتِ ریاستِ حضرتعالی، بارِ دیگر بدعهدی و بی‌سامانی‌اش را به یکی دیگر از فعالانِ فرهنگیِ کشور اثبات کرد. البته و صدالبته که این اتفاق برایِ نهادهایِ فرهنگیِ کشورِ ما، بی‌آبروییِ تازه‌ای نیست. اما با توجه به قولِ دوبارهٔ شخصِ شما برایِ حمایت از «خانهٔ کتابِ اشا»، امروز این قلم می‌داند که هرگز به شخصِ سیدمهدی خاموشی اعتماد نکند. به خاطر بیاورید که یک بارِ دیگر در مهرماه ۱۳۸۸ قولِ حمایت از خانهٔ کتابِ اشا را به بنده دادید. قولی که هرگز عملی نشد.

ظاهراً فرموده بودید بلافاصله پس از تماس‌های‌مان در بهمن ۱۳۸۹، به خانهٔ کتابِ اشا مبلغِ ۱۵ میلیون تومان کمک شود. برایِ اطلاعِ حضرت‌تان عرض می‌کنم که فقط ۱۰ میلیون تومان از این مبلغ به اشا رسیده و ۵ میلیون تومانِ دیگر در «مرکزِ حمایت از فعالیت‌هایِ فرهنگی و دینی» بلوکه شده است!

آقایِ دکتر خاموشی! در اواخرِ سال ۸۹، مشاورِ جنابعالی که از قولِ شما با بنده صحبت می‌کرد، گفت: «حاج‌آقا گفته‌اند به یک شرط به شما کمک می‌کنیم: کار را دوباره راه بیندازید و ادامه‌اش دهید.» و من به مشاور شما گفتم: «با این وضعیتِ مالی ادامه کار برای ما امکان‌پذیر نیست.» و مشاورِ شما -آقای «ز»- گفتند: «وضعیت مالی را قرار است ما کمک کنیم حل بشود دیگر…» و این دوباره آغاز امیدواریِ پوچِ من و دوستانم به وعده‌ای توخالی بود.

آقایِ دکتر خاموشی! با امیدی که شما به اشا دادید، و با اصرارِ مدیرِ اسبقِ «مرکز حمایت از فعالیت‌هایِ فرهنگی و دینی» اشا با همان ۱۰ میلیون تومان دوباره کار را شروع کرد. مشاورِ شما و مدیرِ اسبق –آقایِ «س»- در یکی از جلسات در جوابِ گلهٔ بنده از دست تنها بودن و نامشخص بودنِ وضعیتِ مکان و پرداختِ قطعیِ بودجه، با تندی گفتند: «شما حق ندارید دست تنها کار کنید و این خلاف تصمیم جلسات است و باید نیرو به خدمت بگیرید و با همین مبلغی که دست‌تان است حق‌الزحمه‌شان را بپردازید.» آقای خاموشی! ما رفتیم و آدم‌هایِ خبره را با هزار امید به کار گرفتیم و مثلِ بچه‌ها افق‌هایِ دور را نشانِ همکارانِ تازه دادیم و یکهو، در صبحِ یک روزِ تابستانی بهشان گفتیم: «متأسفیم، ما دیگر پول نداریم… حامی ما دیگر از ما حمایت نمی‌کند.»

می‌دانید این جمله در کارِ حرفه‌ایِ ژورنالیستی چه بی‌آبرویی و چه بی‌اعتباری به بار می‌آورد؟ بعید می‌دانم. شما که ژورنالیست نیستید، شما رئیس هستید. هیچ‌کس رئیس‌ها را بور نمی‌کند! هنوز بسیاری از قول‌هایی که مشاورانِ شما به من و دوستانم دادند، در حافظهٔ ریکوردرِ خبرنگاری‌ام هست…

آقای دکتر! پول‌هایِ سازمان ارثِ پدری‌مان نیست که ادعایش را بکنیم. این همه را گفتم تا خواهشی را مطرح کنم:

لطفاً، دیگر به هیچ‌کس قول ندهید.

با احترام

ایمان (حسام‌الدین) مطهری

سردبیر مجلهٔ آنلاینِ «خانهٔ کتابِ اشا»

پی‌نوشت: من حسام را چندین سال است می‌شناسم. از همان نسخه‌های اولیه‌ی اشا؛ دوستی که استقلال فکری خویش را در بند سازمان‌ها نمی‌کند و به بهایی خرد نمی‌فروشد. حرف‌ش را بشنویم.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ شهریور ۱۳۹۰  |  فرهنگ، فضای مجازی  |   9 نظر


یک برنامه‌ای بوده است همین پنج‌شنبه شب(+) که حدود چهارصد نفر از فعالان فضای مجازی با خانواده‌شان در آن حضور پیدا کردند. از قم و تهران و اصفهان و غیره. یک سری از دوستان نیز انتقادات و گیرهایی نسبت به این برنامه، و یا به بیخ و بن ِ این برنامه داشته‌اند.(یعنی اردوی سیصد نفره‌ی وبلاگ‌نویسان به بهانه‌ی حجاب و عفاف، سفر کاروان صد و بیست نفره‌ی وبلاگ‌نویسان به کربلا و این همایش چهارصد نفره) این‌که این نقدها و حرف‌ها و گاه غرغرها یک جایی ثبت بشود به نظرم خیلی لازم است. البت گیرها و نقدها، تنها به این برنامه خلاصه نمی‌شود و شامل دیگر برنامه‌ها هم ممکن است بشود.

دیگر این‌که هر یک از این موارد نه توسط همه، که ممکن است حتا توسط یک نفر بیان شده باشد و بنده چون برایم لیست کردن همه‌ی گیرها مهم بوده است، آن‌ها را یک‌جا آورده‌ام. اگر چیز مهمی از قلم افتاد بعدتر اضافه می‌کنم. به طور کلی، این نقدها و گیرها، توسط عده‌ای و بیش‌تر در شبکه‌های اجتماعی و در ارتباط‌های خصوصی بیان شده است که اکثرا با زبانی تیز و همراه با تمسخر، توهین و جوّسازی همراه بوده است.(به عنوان مثال، اثر ِ بعض ِ حرف‌های ایشان را می‌توانید در وبلاگ آقای دژاکام بخوانید + )

یک: شهرداری تهران چه ربطی به قم و شهرستان‌های دیگر دارد که برای این آدم‌ها وسیله گذاشته است که برای این برنامه به تهران بیاییند؟

دو: بودجه‌ی شهرداری مخصوص مخارج شهری‌ست و اگر همایش و نشستی به عنوان کار فرهنگی از بودجه‌ی شهرداری برگزار شود، «شبهه‌ناک» است. وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی تا نسبت به درستی خرج این هزینه مطمئن نیستند، نباید از عواید آن بهره‌مند شوند.

سه: درست نیست این‌ها هرجا برنامه‌ای داشته باشند، بخواهند این‌گونه هزینه کنند. «این همه هزینه کردن» برای برنامه‌های‌شان چه لزومی دارد؟!

چهار: «این آدم‌ها» برنامه‌ای ندارند و باید با این‌ها برخورد کرد.

پنج: چرا با «پول بیت المال»، باید یک سری وبلاگ‌نویس و فعال فضای مجازی بروند کربلا و مشهد و غیره؟ چه دلیلی دارد؟ مگر وبلاگ‌نویسان و وبلاگ‌نویسی «چه اهمیتی» دارد که باید این همه برنامه برای‌شان تنظیم گردد؟

شش: به بهانه‌ی اعلام همبستگی با گرسنه‌های سومالی، یک سری همایش گرفته‌اند و دور ِ همی، این همه «ریخت و پاش» کرده‌اند و بیت المال را نفله کرده‌اند. اگر نیت‌شان خالص بود، به جای این برنامه، پولش را به سومالی کمک می‌کردند.

هفت: خواستند در این همایش با احساسی کردن فضا، سر خیلی‌ها را شیره بمالند تا به سمت «یک جناح سیاسی» متمایل شوند. این افطار یک افطاری ِ سیاسی بوده است.

هشت: این‌که آن شب باران آمد و نتوانستند افطاری بدهند، یعنی کارشان «مشکل» داشته است؛ خداوند جزای این‌ها را داد.

نه: ما تا به حال از کلیت این دست برنامه‌ها، «هیچ فایده‌ای» ندیده‌ایم مگر «پر شدن جیب» یک عده‌ی خاص.

ده: فردی که «سر گروه» این ماجراست، به عنوان یک حزب اللهی، «هیچ کار مشخصی» ندارد و من با سرگروه شدن چنین آدمی به شدت مخالفم.

یازده: این که شهرداری بیاید بودجه‌اش را به «یک» آدم بدهد که «بدون هیچ برنامه‌ای» این بودجه را هزینه کند، به شدت اشتباه است و باید با آن برخورد کرد.

دوازده: ما به این افطاری رفتیم اما به خاطر «حرام بودن پول شهرداری» و «حرام بودن پول چنین برنامه‌هایی» از افطاری آن‌ها نخوردیم و بعضی از کسانی هم که خوردند باید «رد مظالم» بدهند. کسانی که از این افطاری خوردن، حرام‌خوری کرده‌اند.

سیزده: کسانی که در این مراسم به عنوان شرکت‌کننده بودند، به ظالم کمک کرده‌اند. کسانی که در این برنامه نه تنها حضور پیدا کرده‌اند که در اجرای آن نیز کمک کرده‌اند، خودشان حتما مشکلی داشته‌اند و در ظلم ِ ظالم شریک بوده‌اند و آدم‌های به شدت بی‌بصیرتی بوده‌اند.

چهارده: برنامه‌های حزب‌اللهی‌ها باید تک‌جنسیتی برگزار شود. کسانی که برنامه‌هایی با حضور خانم‌ها و آقایان برگزار می‌کنند و یا در این جلسات حضور پیدا می‌کنند، باید نسبت به ایمان‌شان مشکوک باشند.

پی‌نوشت یک: زمین بازی را و نقش‌های‌مان در این زمین بازی چه باید باشد، حرفی‌ست که کلی‌تر است و شاید در یک پست دیگر باید به آن پرداخت. پستی که دلیل‌های این‌که «چرا حزب‌اللهی‌ها نتوانسته‌اند جمع‌ها و تشکل‌های سایبری خود را سامان‌دهی کنند» را بیان کند و محدوده‌ی مخاطبان فعالان سایبری را تا حدی مشخص کند. و مهم‌تر این‌که با این نوع اتفاق‌ها در فضای مجازی باید چه‌طور برخورد کرد و آیا همراهی ما موثر است و چگونه باید باشد و یا اگر موثر نیست، در چه حد باید مخالفت کرد و چه‌قدر باید این مخالفت را ابراز کرد و الخ. به نوعی نیز، به رفتارشناسی برخوردهای این‌چنینی نیز پرداخته شود.

پی‌نوشت دو: البت می‌شد لیست تمام کسانی که در این مراسم شرکت کرده‌اند را نیز در این‌جا بیاورم و از ایشان بخواهم که اگر دوست دارند، نسبت به این پرسش‌ها پاسخ‌گو باشند. اما به قطع و یقی نرسیدم که این کار را بکنم.

میثم رمضانعلی  |  ۰۶ شهریور ۱۳۹۰  |  سیاست  |   17 نظر


بازنمایی مهم است؛ این‌که سرجمع در مورد رفتارهای یک طیف، چه چیزی بازنمایی می‌شود و برداشت عمومی و کلی ِ مخاطبان چه چیزی‌ست. خیلی وقت‌ها برای خیلی‌ها مهم نیست چه چیزی حق و چه چیزی باطل است و یا نه وقت‌ش را دارند و نه تخصصش را که این‌ها با بفهمند؛ برای همین به فهم‌شان از بازنمایی اتکا می‌کنند؛ حالا اگر این طیف، هوشمند باشد حواس‌ش را جمع می‌کند که این بازنمایی، بازنمایی‌ئی باشد که دیگران را دل‌گرم کند به این طیف و جریان؛ دیگران را هم‌راه کند و هم‌دل و گاهی هم‌سخن تا بتواند از این هم‌دلی‌ها، مشارکت‌شان را بگیرد و طیف و جریان خود را قوی‌تر کند.

بازی گردان خوب این صحنه، کسی‌ست که چون در یک طیف قرار دارد و جزئی از یک کل، راه‌های خوبی برای خراب نشدن این بازنمایی پیدا کند. سطوح خاصی برای «رقابت‌های داخلی» تعریف کند، سطوح خاصی برای «درگیری‌ها و اختلاف‌های داخلی» پیدا کند، سطوح خاصی برای «مشارکت با کسانی که با آن‌ها در یک جبهه قرار دارد» بیابد، سطوح خاصی برای «آشکار کردن نقاط افتراق و اختلاف» در نظر داشته باشد؛ وگرنه کسی که هیچ سطحی برای این رفتارهای خود تعریف نکند، به طور عملی، بازنمایی جریان و جبهه و طیف‌ش را خراب کرده و به حتم، در کل خود را نیز ضعیف می‌کند و به دشمن مشترک نیز خدمت می‌کند. هم‌چنین ممکن است در این مسیر از گردونه‌ی بازی نیز خارج شده و به عنصری غیرکارا تبدیل شود.

مفهوم وحدت، به عنوان عاملی مهم برای حفظ این بازنمایی، و به عنوان نمایش ِ جبهه‌ای و بازنمایی ِ جبهه‌ای ِ یک جریان فکری و فرهنگی مفهوم پیدا می‌کند. نشریه‌ها، جلسه‌ها، همایش‌ها و محصولات مختلفی که توسط یک جریان و جبهه منتشر می‌شود، می‌تواند این وحدت را به رخ کشیده و به جبهه‌نمایی خود پایبند باشد. استفاده از شخصیت‌های مختلف با گرایش‌های مختلف و در عین حال با اختلاف‌های سطحی و یا جدی و اساسی با یکدیگر، در کنار هم می‌تواند مفهوم جبهه‌ای بودن را به مخاطب القا کند. این‌چنین، هر چه افراد اصلی این جبهه با هوش‌تر باشند، حساسیت بیش‌تر در حفظ و تقویت این بازنمایی داشته و تلاش‌شان در همه‌ی عرصه‌ها به تقویت این بازنمایی خواهد انجامید.

وحدت، مفهومی در رد کثرت نیست. مفهومی‌ست در رد تفرقه که به بازنمایی این کثرت کمک کرده و کثرت را دل‌پذیر می‌کند.

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ شهریور ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   3 نظر


بدنه‌ی نیروهای حزب‌اللهی و انقلابی فضای مجازی، در گروه‌ها، هسته‌ها و دسته‌های مقاومت مختلفی در حال فعالیت هستند. این جلسه، به ظاهر بنای جدیدی‌ست برای تشکیل حلقه‌ای دیگر در کنار حلقه‌های دیگر فعالان فضای مجازی. گروه‌های فعال فضای مجازی، چه مجمع وبلاگ‌نویسان مسلمان و چه این اتفاق اخیر، حزب‌الله سایبر، و چه این نشست که مُهری‌ست بر آغاز مسیری جدید، همگی بناست تا به حضور نیروهای انقلاب در فضای مجازی انسجام بخشند و هر یک، به واسطه‌ی افرادی که در خود دارند و به همت کسانی که در این جمع‌ها پرورش می‌یابند، نماینده‌ای باشند برای انقلاب اسلامی در فضای مجازی. هر کدام از این گروه‌ها، موفقیت‌ها، کاستی‌ها و اشتباهاتی داشته‌اند که لازم به بازخوانی و عبرت‌طلبی‌ست. هر کدام از این تجربه‌ها و گروه‌ها، آزمونی بوده است برای ما.

این‌چنین است که خانه‌ی فعالان مجازی نیز آزمونی‌ست برای مسئولین و آزمونی‌ست برای ما. برای ما که ببینیم و نشان دهیم که چقدر توان داریم تا افرادی را که استوانه‌ها و ستو‌ن‌های اصلی انقلاب در فضای مجازی هستند، بر دور یک میز بنشانیم و در این تصمیم‌ها از ایشان بهره گیریم. آزمونی‌ست برای ما که به دور از حساسیت‌های تفرقه‌افکنانه، بر محور وحدت میان همه‌ی گروه‌ها و افراد فعال در این عرصه، برنامه‌ها تنظیم شود و فرصت‌سازی شود. و این اتفاق، فرصتی‌ست برای مسئولین تا در این آزمون نشان دهند که دغدغه‌ی فرهنگ دارند و ثابت کنند که در قالب این فعالیت‌ها، به دنبال نیت‌های سیاسی و اهداف شخصی نیستند. آزمونی‌ست که نشان دهند که اعتماد به فعالان فضای مجازی، مایه‌ای‌ست برای رونق گرفتن نشست‌ها، اجتماعات و مسیرها. و این صبر و حوصله می‌طلبد و تقوا.

من و یا وبلاگ‌نویسانی که در این جلسه حضور دارند و یا حضور ندارند، به فعالیت‌های این چنینی، همیشه با علامت سوال نگاه می‌کنیم. این جلسه‌ها و تشکیل این گروه‌ها را، بنیان‌گرفته بر استقلال هویتی و استقلال در انتخاب مسیر طالبیم. تجربه‌ی حضور در جلسه‌ها، شوراها و گروه‌های مشابه، که در دو سال اخیر، مثل نقل و نبات و توسط نهادهای غیرمتخصص، پیگیری می‌شد، در مواردی به تجربه‌هایی ناموفق و ناامیدکننده تبدیل شد و به ما نشان داد که دیگر بدون چشم باز، به دسته‌ها و گروه‌ها و جمع‌های این‌چنینی هویت نبخشیم و اگر مسیر بر مبنای تصمیم جمعیِ فعالان نت شکل نگیرد و اهداف سازمانیِ اداره‌ها و نهادها به این بهانه به اصل تبدیل شد، از کار کنار بکشیم. چنان که جمع‌های پیشین نیز این‌چنین شد و اکنون، چیزی از آن‌ها باقی نمانده است.

آن‌چه که لازم به بیان است این است که حضور در این مسیر و به عنوان فرزندان خمینی کبیر و سربازان خامنه‌ای عزیز، در این چند ساله‌ی اخیر، برای بسیاری با دشواری همراه بوده است. با فشارهای سیاسی ِ قبیله‌های سیاسی، با بی‌سوادی‌های مفرط و گاه زجرآور بعض مسئولین فرهنگی، با کم‌بودهای مالی شدید برای پیش‌برد پروژه‌های انقلاب، با قلّت نیرو و تجربه، و با مشکلاتی از این است که هیچ‌گاه ما را نا امید از ادامه‌ی مسیر نکرد. چرا که ما وامدارِ کسی جز خدای تبارک و تعالی نبوده و امیدمان جز به او نبوده و نخواهد بود.

برادران و خواهران گرامی!

پیش از این ما دچار غفلت رسانه‌ای بودیم و کسانی که با انقلاب زاویه داشتند پیش‌تر به فضای مجازی وارد شدند و ما زمانی به صورت گسترده وارد فضای مجازی شدیم که فضا توسط دیگران قبضه شده بود. متن جامعۀ مذهبی با فضای الحادی آشنا نبود و جامعۀ ایرانی، آرام آرام با این ادبیات آشنا شد. بدنه‌ی عمومی، رسانه، اهمیت و قواعد فعالیت در آن را نمی‌شناخت. این‌چنین، هر روز احتیاج به شناخت رسانه بیش‌تر می‌شد. اثر فتنه باعث شد که نگاه به رسانه از سوی داخل کاملا تفاوت پیدا کرده و جنگ رسانه‌ای و جنگ نرم به رسمیت شمرده شود و طبعا در دو سال گذشته توجه به ارتباطات و رسانه و اثر آن بر مردم بیش‌تر شده و سایت‌ها و سایت‌نماها مثل قارچ رشد کنند.

ما گاه در رسانه و اینترنت در موضع انفعالیم. برخورد پویای دو سویه را یاد نگرفته‌ایم ‫و تصور می‌کنیم با ایجاد موانع گسترده‌ای هم‌چون فیلترینگ مشکلی حل می‌شود. چنان که در موضوعات فرهنگی نیز هم‌چون پوشش و حجاب، حجم فعالیت‌های بازدارنده‌ی ما در مقایسه‌ی با حجم کارهای ایجابی‌مان قابل مقایسه نیست. این در حالی‌ست که ظرفیت هم‌اکنون نیروهای مستقل انقلاب در فضای مجازی، اگر جدی گرفته شود، می‌تواند توازن قوا را در فضای مجازی به هم زند.

با این وجود تنها چیزی که در این دو سال، قابل اتکا بود، ‫ازدیاد دور هم جمع شدن‌ها و لمس حقیقت یک دشمن مهاجم رسانه‌ای بود که منجر شد به‫ تشکیل گروه‌های کوچک مقاومت و مستقل. افرادی که از حداقل امکانات برخوردار بوده و هستند. کسانی که چون بسیاری از سازمان‌ها، اینترنت‌های پرسرعت نداشتند و با همان به اصلاح اینترنت دایال‌آپ‌شان، عالمی را رسوا می‌کردند و می‌کنند و کسانی که بدون پشتوانه‌ی مالی، شخصا در این فضا قدم برداشتند و به نوعی زمان و انرژی و توان خود را در این مسیر گذاشته و از هیچ کسی نیز توقع نداشتند.

ما در این چند سال گذشته دچار اشتباهاتی بوده‌ایم:

ـ فنی دیدن ماجرای فضای مجازی؛

ـ توهم ِ محیط ِ حقیقی‌پنداری ِ فضای مجازی به معنی این‌که زمین بازی فضای مجازی رو مثل فضای حقیقی فرض کردن و قاعده‌های بازی در زمین حقیقی را خواستند در این فضا پیاده کنند؛

ـ امنیتی دیدن فضای مجازی؛

ـ سیاست‌زدگی مفرط در برنامه‌های نهادها؛

ـ عدم توجه به گروه‌های فعال ِ مستقل در فضای مجازی و تشویق و حمایت از گروه‌های متفرق‌ کننده در قالب گروه‌های جدید التاسیس

ـ ورود آدم‌های بی‌سابقه و بی‌سواد در این حوزه؛

ـ عدم توجه به بدنه‌ی اصلی نیروهای مستقل فضای مجازی؛

ـ توهم مدیران از فضای مجازی و نشناختن آن و برنامه‌ریزی‌های اشتباه برای تسلط بر این فضا؛

ـ قبیله‌ای عمل کردن مسئولین

ـ محدودانگاری

نیروهای حزب‌اللهی نت نیز دچار لغزش‌ها و اشتباهاتی بوده‌اند:

ـ جوزدگی و سطحی دیدن لایه‌های مبارزاتی

ـ دوری برخی از اشخاص از اخلاق و آداب و روش‌های اسلامی در مبارزه

ـ عدم پرهیز از اختلاف‌های داخلی

هم‌چنان که موفقیت‌هایی نیز داشته‌اند:

ـ پرورش نیروهای کاملا مستقل که در فضاهای مختلف موفقیت‌های بسیاری را داشته است. که هم‌اکنون اگر ساماندهی لازم را داشته باشند، قطعا بازدهی مفیدی خواهند داشت.

ـ تشکیل هسته‌های مقاومت در بدنه‌ی نیروهای فعال مستقل

ـ دل‌سرد نشدن با توجه به کم‌بودن نیروهای متعهد در فضای مجازی

من پیش‌نهاد می‌کنم که جمع‌شدن‌ها و تشکیل گردهمایی‌ها، به حای همراهی با این همه مشوق‌های مختلف(در قالب مشوق‌هایی هم‌چون عمره، کربلا، سوریه و مشهد و غیره) آغاز پروژه‌هایی باشد که روی زمین مانده‌اند. به حتم، کسانی که در این جلسه حضور دارند، افرادی با ایده‌های فرهنگی متعدد هستند که می‌توان هزینه‌ی این همه سفرهای تشویقی را، صرف طرح‌های فرهنگی ایشان کرد و بسیاری را با طرح‌های ایشان، از لحاظ فرهنگی سیراب کرد.

فعال فضای مجازی، در این حد نیاز به تشویق ندارد. تشویق ِ من ِ وبلاگ‌نویس، می‌تواند در عین احترام و دعوت‌م به یک افطاری ساده، با حمایت و پشتیبانی طرح‌هایم همراه شود.

پی‌نوشت: متن فوق، مکتوب سخنانی‌ست که در مراسم افتتاحیه‌ی خانه‌ی فعالان مجازی توسط بنده بیان شد.

گزارش همین متن در پارسینه و وبلاگ‌نیوز

میثم رمضانعلی  |  ۰۳ شهریور ۱۳۹۰  |  فرهنگ، فضای مجازی  |   8 نظر