این‌جا نجف است و هر چه می‌گردم، اگر چه نشانی از فاطمه نیست، اما هر چه هست، حال و هوای ِ شهر، فاطمی‌ست. من همه جا دنبال ِ فاطمه می‌گردم و هر جا می‌روم، احساس می‌کنم یک چیزی روی همه‌ی شهر گستره و سیطره دارد. این‌جا نجف است و فاطمه، باید مدینه باشد. و من همین‌جا دنبال‌ش می‌گردم. در میانه‌ی همه‌ی تاریخی که کوفه و نجف در خود دارد. در لا به لای ِ دیوارهای حرم ِ حضرت ِ امیر. و آن‌قدر که فاطمه این‌جا هست، شاید مدینه نباشد.
من اما هنوز مثل ِ آدم‌های بهت‌زده، مدینه‌ی بی‌فاطمه‌ی پارسال را در خاطره دارم. مست و خراب از زیارت نکردن‌ش. و منی که چند روز ِ دیگر سامرا و کربلا را زیارت می‌کنم، همه‌ی مزارهای معصومین را دیده‌ام، الا مزار ِ مادر ِ سادات را.
من این‌جا ضجه زدم وقتی فهمیدم، تا به این حد از مدینه دور بوده است مولا و گریستم بر این همه فاصله‌گی از مزار ِ فاطمه. و من ساده‌ام و دارم دنیاوار به این روابط نگاه می‌کنم که از من همین بر می‌آید. اما هرچه، این‌جا نجف است و اگرچه فاطمه این‌جا نبوده است، اما فاطمه‌ی نجف، پررنگ‌تر است از فاطمه‌ی مدینه برای ِ من. من هنوز گیجم و بهت‌زده و حیران.
این‌جا اما دل‌تنگ‌م برای ِ تاریخ که نتوانست ِ بار ِ اعلام ِ مزار ِ فاطمه را بر دوش ِ خود بکشد و واماند از این اتفاق. واماند و وانهاد ما را در این بی سر و سامانی.
این‌جا نجف است و تا بقعه‌ی نورانی ِ علی، پنج دقیقه بیش‌تر راه نیست. و شاید کم‌تر از آن تا حرم ِ فاطمه ….

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   14 نظر


خیلی سخت نیست که ببینیم که جمهوری اسلامی در مسئله‌ی حجاب و حیا در حال شکست خوردن است و یا حتا شکست خورده است. به نحوی که «موضوعات» حیا و عفاف و حجاب، که خیلی وقت است تبدیل شده‌اند به «مسئله‌های» حیا و عفاف و حجاب، دیگر از مسئله بودن هم دارند در می‌آیند. یعنی در سیر ِ تحول جمهوری اسلامی، ما در حال پشت سر گذاشتن مسئله بودن حجاب و عفاف و حجاب هستیم. چونان که دیگر برای بسیاری، با حیا بودن، محجبه بودن و عفت داشتن، اهمیتی ندارد و گاه حتا برعکس ِ این‌ها، یعنی بی‌حیایی و بی حجابی و بی‌عفتی، مایه‌ای برای نشان دادن متمدن بودن شده است.
هم‌چنان که می‌بینید جمهوری اسلامی، به سهولت به فیلم‌ها و کتاب‌هایی مجوز می‌دهد که بی‌‌حیایی و بی‌حجابی و بی‌عفتی را ترویج می‌کنند و جامعه را به سمت ِ فرهنگ‌های غیراسلامی سوق می‌دهید. تلویزیون جمهوری اسلامی فیلم‌ها و سریال‌ها و برنامه‌هایی تولید می‌کند که حیازدایی می‌کند. روزنامه‌ها و مجله‌ها و نشریاتی منتشر می‌شوند که بر خلاف فرهنگ اسلامی عکس می‌زنند و مطلب می‌نویسند. و جمهوری اسلامی، دست‌بسته‌ است در این همه اتفاق و گاه تماشا می‌کند و گاه حتا در عین ِ حماقت، تشویق می‌کند.
تمام ِ قواعد ِ اجتماعی، یعنی تعریف ِ نوع ِ رابطه‌ی بین ِ زن و مرد، تبیین ِ موضوع ازدواج و موضوع همسرداری و بسیاری موضوعاتی که پیوستگی ِ زیادی با موضوعات مرتبط با حیا و حجاب و عفاف دارد، به حیازدایی انجامیده است. بحث‌م نظری و تئوریک نیست. یعنی این‌جا که دارم می‌گویم تعریف و تبیین، یعنی قول ِ مشهوری که به صورت عملی در جامعه ترویج می‌شود؛ وگرنه کتاب‌های زیاد ِ خوبی هستند که نوشته شده‌اند و این مسئله‌ها را تبیین کرده‌اند و هیچ‌گاه هم تبلیغ و ترویج نمی‌شوند. آن‌چه که از رسانه‌های عمومی و رسانه‌های مجوزدار ِ جمهوری اسلامی و گاه رسانه‌های ِ خود ِ جمهوری اسلامی در حال تبلیغ است، به صورت ِ کلی، به حیازدایی می‌پرازند.
روند اگر به همین شکل ادامه پیدا کند، و اگر عقل و شرع، جای ِ عرفی‌نگری‌های ِ مسئولین را نگیرد، ما آینده‌ای بحرانی در پیش خواهیم داشت. آینده‌ای که در آن، هم وطنان و نزدیکان و فرزندان‌مان، توسط ِ رسانه‌های جمهوری اسلامی، به نحوی پرورش پیدا می‌کنند که … . آینده‌ای که در آن اباحی‌گری، عمومی شده است، آینده‌ای که دموکراسی (در مفهوم ِ غربی‌اش) و قواعدش، ارزش پنداشته می‌شوند، و مبنای ِ کنش و واکنش ِ ما، روش‌های ِ پسندیده در این بسترها خواهند بود.
این‌که می‌بینیم که بدنه‌ی مردمی ِ پاسدار ِ انقلاب اسلامی، در میانه‌ی میدان، لازم می‌بیند که در «خیابان‌ها» حضور پیدا کند و با نشان دادن ِ «کمیت ِ» خود، غائله را به نحوی نمایش دهد که «اکثریت ِ» مردم ِ ایران، مخالف ِ بی‌حجابی هستند و این مورد از رسانه‌های مختلف جمهوری اسلامی بارها و بارها نمایش داده بشود، نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی همین نگاه ِ «خوداکثریت‌پنداری، در خفای ِ مخالف است» و این خود نشان‌دهنده‌ی آغاز ِ مرحله‌ی شکست ِ جمهوری اسلامی‌ست در موضوعات یاد شده. یعنی شما به «تظاهرات» و «حضور در خیابان‌ها» می‌آیید و می‌گویید حرف ِ «اکثریت ِ» مردم این است که ما می‌گوییم و بعدتر، فرصت ِ تظاهرات و حضور ِ در خیابان‌ها را نیز به مخالفان ِ نظر ِ شما نمی‌دهید. این یعنی، شکست!
امیدوارم روند به همین شکل ادامه پیدا نکند.

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ تیر ۱۳۹۰  |  زنان، فرهنگ  |   5 نظر


یک: ذهن‌هایی این‌گونه، معمولا ذهن‌هایی هستند که «همه چیز» را «در مقایسه» می‌بینند و نسبت به آن این‌گونه فکر می‌کنند. برای همین هیچ‌وقت نمی‌توانند «با انصاف» به قضایا و بدون «طرف‌داری» به موضوع بپردازند. اصل در ذهن این‌گونه آدم‌ها این است که فهم‌شان از صحبت‌ها و متن‌ها و حرف‌ها و این‌ها، «در مقایسه‌ی» موضوع ِ آن متن با متضادش و یا متضادنمایش باشد. مثلا وقتی متن از یک ویژگی مردانه حرف می‌زند، شخص می‌آید و یک دفعه این موضوع را در مقایسه‌ی با زنان فرض می‌کند. یا مثلا وقتی متن از اصول‌گراها حرف می‌زند و مثلا توصیف‌شان می‌کند، طرف بیاید و در مقایسه‌ی با اصلاح‌طلب‌ها به متن گیر می‌دهد و قس علی هذا. دوستی می‌گفت که گاهی دسته‌بندی‌های آدم‌ها از مفاهیم اطراف‌شان به نوعی باعث مقایسه می‌شوند. وقتی گفته بشود «مرد»، ناخواسته در مقابلش «زن» متصور می‌شود و برعکس. نکته این است که مخاطب ِ متن و خواننده متن، باید توجه کند که فهم‌ش را به «در مقایسه دیدن» تقلیل نداده و پیش‌فرض‌ها و انگاره‌های خود را محدود به موضوع مطرح شده کند. این‌که همه چیز را در مقایسه می‌بینیم، ناشی از شرایط ِ اکنون است و زوج‌ها و دوطرف‌هایی که در جامعه فرض گرفته شده‌اند. وگرنه در مقام تفکر و تامل درست نیست «در مقایسه»، مطلبی را فهم کنیم.

دو: اصل‌ش هم بر می‌گردد به دسته‌بندی‌های مسخره‌ای که درست شده است و باعث شده است تا وقتی یک چیزی را می‌گوییم، یک چیز ِ دیگری سریع بیاید در ذهن‌ها. اگرچه از یک لحاظ، تقسیم‌بندی‌ها و طبقه‌بندی‌هایی از لحاظ کلی درست است، اما این‌که این‌چنین تقسیم‌بندی را تقسیم‌بندی‌ ِ تام و تمام و مرزبندی شده و تنها نوع فرض کنیم و مبنای عمل ِ فرهنگی و تبیین ِ ذهنی قرار دهیم، می‌شود مصداق همان «مهندس‌های فرهنگ» که در مورد نگاه ِ مبارک‌شان صحبتی نکنیم و کام‌مان را تلخ نکنیم، خوش‌تر است. چه که فرهنگ را این‌گونه دیدن، مصداق مهندس‌بازی‌ست. جامعه‌ای ساخته شده از ذهن‌هایی تضادساز و مملو از تناقض‌های فکری و اخلاقی و الخ. چه که مثلا تقسیم جامعه به چادری و غیر چادری و چادری را خوب فرض کردن و غیرچادری را بد؛ جامعه را به جوان و پیر تقسیم کردن و جوان را کم‌تجربه فرض گرفتن و پیر را به بهانه‌ی سن و سال، باتجربه و کارآمدتر و مثال‌هایی از این دست، همه نمونه‌های تضادپنداری‌های ِ عرفی‌ست و در مقام تأمل راه به جایی نمی‌برند.

سه: هر چه، سطحی‌انگاری‌ست که در مقام فهم ِ متن، متن را در مقایسه فهم کنیم. مقام ِ مقایسه، مقام ِ دیگری‌ست

چهار: نکته این‌که دوستان وقت خواندن ِ این متن، لازم نیست دچار بحران بشوند که جایی خوانده‌اند که « یعرف الاشیاء باضدادها». تقابلی میان متن با آن جمله نیست. بحث چیز دیگری‌ست.

میثم رمضانعلی  |  ۲۳ تیر ۱۳۹۰  |  تأملات  |   2 نظر


حیا مهم‌تر است از حجاب؛ و در مقایسه‌ی این دو، اصل حیاست و فرع حجاب. بعد شما می‌بینی که توی ِ تلویزیون ِ مزخرف ِ مملکت ِ گل و بلبل‌مان، فیلم‌ها را گاه با پوسته‌ی پوشش و حجاب می‌سازند و بطن ِ کار که حیاست را بی‌خیال می‌شوند و برای مجوز گرفتن ِ سریال و فیلم، پوشش و حجاب مهم‌تر است از حیا.

این می‌شود که ملت کلی ذوق می‌کنند که یک سریالی مثل ِ «ساختمان پزشکان» توانسته‌ است زن‌هایی را به نمایش بگذارد که حجاب‌هایی متنوع دارند و حجاب‌شان کامل بوده است و از این‌جور ذوق‌کردن‌ها که سطحی‌نگری را نشان می‌دهد. بعد آن خانم ِ منشی ِ کذایی با صدایش هر طور که می‌خواهد حرف می‌زند و زنان و مردان ِ فیلم، در ارتباط با دیگران، گاهی کارشان به لاس زدن و خودمونی شدن هم می‌کشد و بیننده‌ی بی‌چاره‌ی تلویزیون ِ زیر ِ نظر ِ مملکت ِ گل و بلبل‌مان که بنا بوده دانشگاه ِ آدم‌سازی و از این‌جور چیزهای ِ آرمانی باشد، یاد می‌گیرد که چگونه با مردهای غریبه و نامحرم‌هایش ارتباط بگیرید! این می‌شود که شما به سهولت می‌بینید که فیلمی به اسم ِ «ورود آقایان ممنوع» مجوز می‌گیرد و تکه‌های اروتیک فیلم نیز حذف نمی‌شود و مایه‌ی خنده‌ی کسانی می‌شود که با خانواده‌شان، چهار پنج شش نفری آمده‌اند تا فیلم ببینند. و من بعید می‌دانم بعد از تماشای ِ یک هم‌چو فیلمی، خواهر و مادر و برادر و پدر و غیره، وقتی از پای ِ فیلم بلند می‌شود، بتوانند حیا داشته باشند و بتوانند رعایت کنند خیلی چیزها را. یا بسیاری از مجری‌های مرد و زن ِ رسانه‌ی به اصطلاح ملی در حرف‌ زدن‌های‌شان و مجری‌گری‌شان.

این‌جاست که به نظرم غلط می‌کند صدا و سیما و غلط می‌کند وزارت ارشاد که بیاید و ادعا کند که دل‌سوز ِ وضعیت ِ فرهنگ است. غلط می‌کند که بیاید و ادعا کند که می‌خواهد حجاب و پوشش و حیا در جامعه افزایش پیدا کند و بی‌جا می‌کند که برای ما منبر ِ اخلاق و ادب برود. بعد می‌گویند در مملکت ِ گل و بلبل ِ ما، دارند کار ِ فرهنگی می‌کنند. مملکت اگر یک هم‌چو مسئولینی نداشت و اصلا اگر تلویزیون نداشت، شاید وضع‌ش بهتر از اینی بود که الان است و به قطع این حرف را می‌زنم که خیلی از مشکلات‌مان برای همین‌هاست. که فیلم ِ سینمایی ِ هالیوودی، که هر جور صحنه و آمیزشی را به تصویر می‌کشد، به اندازه‌ی این فیلم‌های ایرانی که مخاطب حس هم‌زادپنداری با آن‌ها برقرار می‌کند، مخرب نیستند. که مخاطب ایرانی با بازیگر ایرانی بیش‌تر می‌تواند ارتباط برقرار کند و الگو قرارش بدهد.

نکته این‌که، حیا جوری نیست که بشود برایش گشت ارشاد ردیف کرد توی خیابان‌ها. جوری نیست که بشود خیلی کنترل‌ش کرد و از قیافه هم نمی‌شود گفت کسی با حیا است یا بی‌حیاست. به چادر و لباس آستین بلند و این‌جور چیزها هم نیست. مهم‌تر هم است و کسی هم متولی‌اش نیست و کسی هم کاری نمی‌کند و این‌هایی هم که کار رسانه‌ای می‌کنند، به طور معمول گند می‌زنند که همین‌جا باید خدمت‌شان خسته نباشید گفت!

و زمان و هزینه و انرژی باید بیش‌تر از آن‌که مصروف به پوشش و حجاب شود، مصروف به حیا شود که جایی که بشود حیا نداشت، خیلی چیزها می‌توان نداشت. به جای این همه موج ِ تبلیغاتی ِ تو خالی که دروغ بودن‌ش و مسخره‌بودن‌ش از فاصله‌های زیاد هم معلوم است و به جای ِ حرکت‌های مسخره‌ای مثل ِ تظاهرات و راهپیمایی ِ برای وضعیت حجاب، باید فکری به حال حیا و عفت کرد. که خانواده‌ها دارند به خاطر همین می‌پاشند. وضعیت ِ مجالس ِ خانوادگی را اگر شرح بدهم که چه وضعی‌ست، شما می‌توانید حدیث ِ مفصل ِ مفصل بخوانید از این مجمل؛ که چون حضرات ِ فیلترینگ ممکن است تاب ِ این به تصویر کشیدن را نداشته باشند، می‌گذارم‌ش برای فرصتی دیگر!

مطلب مرتبط: فاصله‌ی میان ِ حیای ِ ایرانی تا حیای ِ اسلامی

میثم رمضانعلی  |  ۱۸ تیر ۱۳۹۰  |  زنان، فرهنگ  |   5 نظر


ـ شیراز، یک شهر ِ جنوبی‌ست. با مردمی به خون‌گرمی و هیجان و شور ِ جنوبی‌ها. حس‌م به شیرازی‌ها، حسی بود که به زابلی‌ها و زاهدانی‌ها داشتم در همان دوسالی که آن‌جا بودم و همه‌اش برای‌م خاطره‌ است و خوب و خواستنی؛ تا حدی که فکر می‌کنم آن منطقه، وطن‌م است و گوشت و پوست‌م برای آن‌جاست. جنوبی‌ها یک هم‌چو آدم‌هایی هستند در ذهن‌م و شیرازی‌ها هم شبیه‌شان.

ـ عادت‌م این است که قبل از سفر به یک شهر، نقشه‌اش را بالا و پایین کنم و یک‌جورهایی یاد بگیرم مسیرها را. شیراز هم همین‌طور شد. یعنی وقتی داشتیم از خیابانی و گذری رد می‌شدیم، می‌دانستم کجای شهر هستیم و اگر هم گیر می‌کردم، از نقشه‌ی دو هزار تومنی‌ئی که خریده بودیم استفاده می‌کردیم و راه می‌جستیم. شیراز خیلی وسعت ندارد و می‌شود خیلی زود یادش گرفت. اکثر آثار دیدنی شهر هم در مرکز ِ شهر و در قسمت ِ شمال شرق شهر هستند و به سهولت می‌شود از اول صبح تا آخر شب، اکثر ِ مکان‌های دیدنی شیراز را دید. برای همین هم بود قبل از گردش، ترتیب ِ دیدنی‌های شیراز را جوری چیدیم که در کم‌ترین زمان بتوانیم بیش‌ترین جاها را ببینیم و تقریبا هم همین‌طور شد.

ـ بعد شیراز، برای جنوب کشور، یک چیزی‌ست مثل شمال برای ِ طهرانی‌ها یا یک چیزی مثل طهران برای خیلی شهرها. یعنی جایی که مرکزیت دارد و می‌شود برای خرید رفت آن‌جا. یعنی جایی که شهرتر است و می‌شود و برای دیدن و تماشایش به آن مسافرت کرد. می‌شود رفت و چند روزی مستقر شد و گشت و خوش گذراند. برای همین بود که می‌شد توی شهر کلی بوشهری و اهوازی و بندرعباسی و این‌ها دید. با پوستی تیره‌تر و سبزه و اسکلت‌بندی‌ئی درشت‌تر از مثلا هم‌چو منی. دخترکان و زن‌ها و مادرهایی زرنگ و پر هیجان که به نظر هیچ‌وقت فشارشان نمی‌افتد و مجبور نیستند مثل ِ خیلی سفیدترها، همیشه‌ی خدا توی جیب‌شان شکلاتی و کاکائویی داشته باشند که بخورند که پس نیفتند!

ـ شیراز بر خلاف خیلی شهرها، باغ زیاد دارد و نقطه‌ی قوت ِ خوبی‌ست این باغ‌ها؛ هم برای این‌که تنفس ِ شهر را بیش‌تر می‌کنند و هم به شهر حیات ِ بهتری می‌دهند. توی هر باغ و موزه‌ای هم که می‌رفتیم پر بود از حوض و استخرهای کوچک. چیزی که بیش‌تر از همه توی چشم می‌زد، کف حوض‌ها بود که پر بود از سکه و گاهی هم اسکناس! جز حوض ِ ماهی ِ آرام‌گاه سعدی که قصه‌هایی در مورد تقدس ماهی‌هایش هست، در مورد حوض‌های دیگر یک هم‌چو اعتقادی نیست. و جز این حدس نزدم که یحتمل مردمی که برای بازدید می‌آیند، با سکه انداختن‌شان، بیش‌تر دوست دارند آن حرکات ِ رقص‌گونه‌ی سکه را در رسیدن به کف ِ استخر ببینند و از این لذت ببرند و دلیل دیگری نباید داشته باشد ابن همه سکه‌های ته ِ حوض‌ها. الله اعلم

ـ هر چه در مشهد، خاطره‌‌ام از راننده تاکسی‌ها، خاطره‌ای بد است و در ذهن‌م تاکسی‌های مشهد بیش‌تر از آن‌که به فکر مسافر باشند، به فکر ِ چاپیدن ِ آدم هستند و بداخلاق و غیره، تاکسی‌های شیراز ماه بودند. یعنی اصلا پر محبت و بدون این‌که بخواهند یک غریبه را تیغ بزنند، محبت‌های گاه و بی‌گاه هم می‌کردند. نه گران‌تر و بیش‌تر از حق‌شان پول می‌گرفتند و نه بد اخلاق. وقتی هم می‌فهمیدند که غریب هستیم در این شهر، توضیح می‌دادند و کولرشان را اصلا روشن می‌کردند و شکلات می‌دادند و به هر نحوی محبت می‌کردند و اصلا یک وضعی! مثل ِ راننده‌های طهرانی هم نبودند که از عالم و آدم شاکی باشند و همه‌اش غر بزنند و تحلیل‌های ِ سیاسی ِ آب‌دوغ‌خیاری بدهند. خیلی ماه بودند. حتا خیلی زیاد.

ـ ام‌شب مراسم ِ ازدواج ِ برادرم، صالح است. اصل‌ش هم برای این مراسم است که آمده‌ایم شیراز تا در لباس ِ دامادی ببینیم‌اش و خوش‌حال شویم از این‌که یک نفر ِ دیگر هم به جمع ِ خانواده‌های ایرانی اضافه شده است و سر و سامان می‌گیرد. در این گیر و واگیر ِ دنیایی که خیلی‌ها ترجیح می‌دهند ازدواج نکنند و یا نمی‌توانند ازدواج کنند و برای همین روی ِ دست ِ ملت، کلی جوان ِ عزب مانده است.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   بدون نظر


ـ من و بانو، اسفند ِ هشتاد و هشت، چهار پنج روز پیش از عید را اصفهان بودیم. تا ظهر ِ همین دی‌روز هم یک نظریه دادند در مورد مقایسه‌ی اصفهان و شیراز. تعبیرشان هم از توصیف ِ ساختار ِ شهری اصفهان نسبت به شیراز این بود که اصفهان نسبت به شیراز خیلی تهران‌تر است. یعنی اصفهان خیلی بیش‌تر تهران است و منظورشان هم از تهران، اسم یک شهر نیست و نگاه‌شان خیلی فرهنگی‌تر و مهندسی ِ شهری‌‌تر است. خیابان‌کشی و تیپ ِ ساختمانی و مدل پوشش ِ مردم و از این‌جور چیزها.

ـ اصل‌ش، بعد از نانوایی‌ها، اولین مغازه‌های طهران که صبح‌ها باز می‌کنند، سوپری‌ها هستند. هفت و چهل و پنج دقیقه‌ی صبح ام‌روز که رفتم توی خیابان ایمان شمالی نان بگیرم، مشاوره‌ی املاک و دفتر ثبت اسناد رسمی و وسائل لوله‌کشی و این‌ها باز بود، اما از چند سوپری نزدیک محل استقرارمان، هیچ کدام باز نبودند و من ِ شیرازنابلد، مجبور شدم تا خود ِ فلکه‌ی معلم خز کنم و بروم از یک سوپری که صاحب‌ش، ریش ِ بزی ِ حدود ِ بیست سانتی‌ئی داشت، بساط ِ صبحانه را بخرم و هر چه هم فکر کردم حکمت ِ این باز نبودن‌های سوپری‌ها چیست، که چیزی به ذهن‌م نرسید.

ـ بانک سپه ِ رو به روی نارنجستان قوام، به جای این‌که بیاید و هشتادهزار تومان ِ درخواستی را بدهد، سیصد و پنج هزار تومان تحویل داد. یعنی به قاعده‌ی بانک‌ها باید یک تراول پنجاه تومانی می‌داد و شش تا اسکناس پنج هزار تومانی که جوگیر شد و شش تا تراول داد و یک پنج هزار تومانی. معنی‌اش این بود که که یکی از دردسرهای روز شنبه‌مان باید همین باشد که برویم و تفهیم کنیم به رئیس بانک که این‌طور شده است و بیا و جمع کنید دم و دستگاه ِ دستگاه‌ت را.

ـ توی همه‌ی این جاهایی که ام‌روز فرصت شد و دیدیم، مجبور بودیم پانصد ششصد تومان هم دم ِ در ِ ورودی بریزیم توی ِ حلقوم ِ میراث ِ فرهنگی و گاه ضد میراث ِ فرهنگی. در اکثر جای‌ها هم مشغول تعمیر بودند و توی ِ هیچ‌کدام‌ش هم خبری از راهنما نبود که تاریخ‌چه‌ای و توضیحی و از این‌جور چیزهای ِ نشانه‌ی فرهنگ ِ ریشه‌دار ِ ایرانی و «ما قبل‌تر می‌توانستیم» و این‌ها بریزد توی ِ مخ‌مان. و شاید در این همه جا، یکی ارگ ِ کریم‌خانی و یکی دیگر نارنجسان قوام بود که ارزش ِ پرداخت ِ پونصد تومان را داشت و چیزی دست‌گیرمان شد. باقی‌اش یا پر از خاک و خل بود و پر از سنگ و در هم‌ریخته که بانو باید چادرشان را بالاتر می‌گرفتند تا بتوانند به اصطلاح بازدید کنند و یا چون توضیح ِ درست و درمانی کسی نمی‌داد، استفاده‌ی درست و درمانی نیز نمی‌کردیم؛ تا مجبور شدیم برویم و از این کتاب‌چه‌های راهنمای گردشگری بگیریم و بخوانیم.

ـ ناهار را هم گذری رفتیم توی یک رستوران ِ سنتی، نزدیک ِ راسته‌ی شمشیرگرهای ِ بازار وکیل، که بعدتر متوجه شدیم جای ِ درست و درمانی‌ست ظاهرا. جای ِ به نسبت قشنگی بود و وقت ِ خوردن ِ کلم‌پلوی ِ شیرازی و سالاد ِ شیرازی، چند نفری هم مطربی می‌کردند و «منتظرت بودم» را می‌زدند و یکی هم با یک صدای ِ ناصافی شعرش را می‌خواند و ما هم با پای ِ چپ‌مان ریتم ِ «منتظرت بودیم» را می‌رفتیم و حسرت می‌خوردیم و حسرت ِ مدرن و روشن‌فکری می‌خوردیم به حال ِ آن همه انتظار! حال آن‌که هم‌چین هم منتظر نبودیم خیلی. بی‌چاره‌ایم دیگر!

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   بدون نظر


دی‌روز که با مجید تأملات صحبت می‌کردیم، شاید یک ساعتی درد و دل کردیم. بحث هم همین مبحث ِ دامنه‌دار و کش‌دار ِ فیلترینگ بود. نه فقط فیلترینگ، که از اوضاع وب و فضای مجازی و یک سری ملیجک‌بازی‌ها و دلقک‌بازی‌ها. این یک مطلب را داشته باشید تا یک نکته‌ای هم در حاشیه بگویم.

………………………………………

ام‌روز دیدم که هادی‌ سجادی‌پور در یکی از شبکه‌های اجتماعی مطلب پیشین بنده را حمل بر دفاع از فحش‌های دانشطلب خوانده و با پیش‌فرض‌های ذهنی‌اش این‌چنین نوشته است که:

سوال: چرا به عقیده بعضی دوستان فش دادن های دانشطلب خوب است و فش دادن های حسین قدیانی بد است؟ ۱۸ نمره

بعد گزینه‌ هم داده است که از بین آن‌ جواب‌ها انتخاب شود. گزینه‌ها از این قرار است:

یک: چون رفیق آنهاست

دو: چون هم دانشگاهی آنها بوده

و بعد خیزران هم اضافه کرده است که:

سه: دیدار حضوری دانشطلب و چشم تو چشم شدن باهاش

و هادی سجادی‌پور حاشیه زده که:

چهار: شاید همینی باشه که تو میگی خیزران اما خیلی بده اینجوری؛ بعنی معیار حق و باطل میشه نفس آدم‌ها

………………………………………

با مجید که داشتیم صحبت می‌کردیم، بحث‌مان همین بود. یعنی بحث ِ این‌که مسئله‌ی اصلی در این اتفاق چیست. یعنی ما باید چه کنیم. اصل و فرع چیست. همین پشت ِ تلفن هم هر چه از دهان ِ مبارک‌مان بر می‌آمد نثار بعض تعبیرها و ادبیات مجتبا دانشطلب کردیم و متفق القول بودیم که لحن و ادبیات، ادبیات مناسبی نبوده است. بعدش هم که جناب‌شان رفتند و یک پست نوشتند و گذاشتند در آن وبلاگ ِ حلقه‌ی روح‌اللهی‌شان. در همین مطلب قبلی هم عرض کردم که بنای داوری ندارم در مورد لحن و ادبیات و تعابیری که دانشطلب استفاده کرده است، اگر چه با بخش‌هایی از محتوای حرف‌ش و جان ِ مطلب‌ش تا حد زیادی موافق‌م و به نظرم تحلیل ِ درستی‌ست از اوضاع مجلس. مسئله‌ی اصلی در این اتفاق و در اتفاق مشابهی که در پی فیلتر شدن قدیانی افتاد هم اینی نبود و نیست که دوستان داغ‌دارش هستند. این دو در کنار هم که قرار بگیرند باید بشود تشخیص داد اصلی و فرعی را. آن‌جا هم ابراز تاسف کردم که وبلاگ‌ها را، آن هم وبلاگ‌های بچه حزب‌اللهی‌ها را به همین سهولت فیلتر می‌کنند. آن هم بی‌قاعده و قانون. آن هم با آن نحوه‌ی تند و تیز و آن مدل برخورد.

مسئله‌ی اصلی همین وضعیت فیلترینگ است. مسئله‌ی اصلی این است که به راحتی می‌شود انگ چسباند به یک وبلاگ و به سهولت آن همه زحمت را به باد داد. بی‌قاعده‌ی درست و درمان و بی‌توجه به قانون‌های نوشته شده حتا و بی‌توجه به این‌که همین قانون گفته است باید کارگروهی شکل بگیرد و الخ. مسئله‌ دقیقا همین نفهیمدن‌های آقایان فیلترینگ است. مسئله همین فضایی‌ست که ساخته‌اند. همین قانون را اجرا کردن هم ممکن است دست چند نفر دیگر بدهی جور دیگری عمل کنند. خیلی متفاوت از این تیپی که این حضرات آقایان دارند انجام می‌دهند. دوستانی نوشته‌ا‌ند که این‌گونه فیلترینگ بیش از آن‌که به ضرر یک وبلاگ‌نویس باشد به ضرر جمهوری اسلامی و به تمامه با این حرف موافق‌م. خب این نتیجه‌ی نحوه‌ی عمل‌کرد عده‌ای‌ست دیگر. فضایی که این فیلتر کردن‌ها درست کرده است به حق به فیل‌تر شدن این آدم‌ها می‌انجامد و آن‌گونه نیست که فیلتر کردن‌شان به حاشیه رفتن‌شان را در پی داشته باشد.

هرچه، به نظر نه قانون ِ نوشته شده، کارگزاران درستی دارد که اعمال بکنند، و نه حتا به فرض خوب فرض کردن خیلی چیزها، قانون‌ها قانون‌های خیلی درست و درمانی‌ست.

پی‌نوشت یک: همین‌جا هم از دوستان بزرگوارم آقای هادی سجادی پور و خیزران استدعا دارم که دعا کنند که بنده و دیگران دچار نفس‌پرستی نباشیم و کارها و قضاوت‌های‌مان را از روی نفس انجام ندهیم و اخلاق اسلامی به جای توجه به نفس در ما زنده شود. ان شاء الله

پی‌نوشت دو: سوال مهم‌تری هم که جای بحث دارد این است که آیا در ذهن بدنه‌ی نیروهای انقلاب، غیرقانونی عمل کردن در همه‌ی ابعادش اشتباه است؟ آیا مثلا تجمع‌های بسیج و جنبش عدالت‌خواه و فلان گروه حزب‌اللهی در دفاع از حق فلان کشور مظلوم که در جلوی سفارت‌خانه‌ها و در بعض دانش‌گاه‌ها و در بعض خیابان‌ها و این‌ها انجام می‌شد و گاه به خشونت و سنگ‌پراکنی و یک تعداد زیادی کارهای غیرقانونی می‌انجامید، مشکل‌دار است؟ آیا آن رفتارهای غیرقانونی، کارهای اشتباهی بوده‌اند یا نبوده‌اند؟ این سوال نیاز به بحث و بررسی و پاسخ دارد.

این‌ها را هم می‌توانید بخوانید:

۲۴تیر: فیلتر بیجا؛ بیشتر ظلم به انقلاب است تا وبلاگ‌نویس

خرچنگ زاده: برای خاله خرسکهای آن سوی خط

آیا نمایندگان مجلس خط قرمزند و در صورت نقد آن‌ها فیلتر می‌شوند؟

میثم رمضانعلی  |  ۱۴ تیر ۱۳۹۰  |  انقلاب، فضای مجازی  |   4 نظر


آن‌ قبل‌تر که مدرسه‌ی ما را به خاطر ِ یک عبارت ِ چهار کلمه‌ای فیل‌تر کردند هم نمی‌شد چیزی گفت. این‌بار هم همین‌طور. به طور کلی نمی‌توان چیزی گفت. این‌جا جمهوری اسلامی‌ست و خیلی وقت‌ها قانون نیست که کارساز است و دخلی هم به تو ندارد که بخواهی فضولی ِ در حساب و کتاب ِ آقایان ِ باتجربه و کارشناس و متعهد و این‌ها بکنی! می‌آیی و یک حرفی می‌زنی و شاید به کام کسی خوش آمد و شاید هم نیامد و باقی ِ ماجرا.

چه آن بار که عبارت «شورای عالی انتحار فرهنگی» شد باعث و بانی ِ فیل‌تر شدن مدرسه‌ی ما و چه این‌بار که انگ ِ دروغین ِ توهین به رهبری دانش‌طلب را فیل‌تر کرد. هر‌چه، یک نفر تصمیم می‌گیرد چه چیزی فیل‌تر شود و آن حساب و کتاب و از آن تصمیم‌ گرفتن ِ شورایی که قانون معین کرده است خبری نیست. خیال‌تان  راحت ِ راحت.

اما این‌بار که دانش‌طلب فیل‌تر شد، برای متنی بود که «شطحیات و شکایات» عنوان‌ش بود. متنی که به گمان دوستان لحنی تند و بی‌ادبانه در برابر مجلس داشت. عبارات تمسخر آمیز و گاه توهین‌آمیزی داشت و می‌توانست مبنای فیل‌تر قرار بگیرد. شاید هم دوستان درست بگویند و بنا ندارم به قضاوت بنشینم. بحث‌م و حرف‌م چیز دیگری‌ست.

یک چیزهایی هست واقعی‌ست. یعنی حقیقت دارد. یعنی ما خیلی وقت‌ها می‌دانیم این‌چنین است و شک نداریم. مثلا می‌دانیم فلان سیستم اداری و فلان سازمان و فلان نهاد و فلان شخص، یک مشکل جدی دارد. یک جورهایی «شاد» است. بعد دل‌مان هم می‌سوزد که فلان مسئول و فلان سازمان، آن‌قدر بدبخت و بی‌چاره و عوضی و فشل است که باید متحول شود تا اصلاح شود و این تحول نیاز به انقلاب جدی دارد. بعد اگر این را بنویسی، فیل‌تر می‌شوی و اگر هم فیل‌تر نشوی، دادگاهی می‌شوی و اگر هم نشوی، دوستان آن شخص یا آن سیستم یک حالی به تو می‌دهند.

بالاخره این مملکت گل و بلبل که همه چیز‌ش سر جای‌ش نیست؛ هست؟! گاهی وضع مجلس ما خیلی خراب است؛ گاهی حال قوه‌ی قضائیه‌ی ما همین‌طور؛ گاهی قوه‌ی مجریه و گاهی هر جای دیگری. بعد اعصاب‌ت را می‌ریزند به هم، چون هر کار هم می‌کنی درست نمی‌شوند و بدتر می‌شوند و به مردم ظلم می‌شود و کسی هم جرات‌ش را ندارد و این‌ها. تنها کاری هم که از تو بر می‌آید در این هیر و ویر، نوشتن است آن هم در وب‌لاگ‌ت. ناراحت هستی و بیان‌ت برای همین لخت می‌شود و بی‌شیله پیله و بی‌ حفظ خیلی چیزها. راست هم می‌گویی ها! اما داری خیلی لخت و عور راست می‌گویی. حقیقت را نباید لخت گفت. حقیقت گفتن هم باید گاهی پوشیدگی داشته باشد یحتمل که آزارت ندهند. می‌فهمی که؟!

برای همین است که تو وقتی می‌روی جلوی ِ سفارت خانه‌ی فلان کشور بی‌شرف که ناموس ِ خودش را هم احترام نمی‌کند و اعتراض می‌کنی و داد می‌زنی و سنگ پرتاب می‌کنی و پرچم آتش می‌زنی (و می‌دانی که همه‌ی این‌ها مصادیق توهین هستند)، کتکت می‌زنند. همین برادران نیروی انتظامی که خالصانه و صادقانه باتوم را می‌کوبند توی سرت. بر اساس قانون هم این‌کار را می‌کنند. چون داری توهین می‌کنی به فلان کشور و داری تند می‌روی. می‌فهمی که؟!

قاعده‌ی فعالیت‌ها گاهی یک هم‌چو قاعده‌ای‌ست. تازه برای خیلی‌های‌شان قانون هست و بر اساس قانون هم هست که حال ت را می‌گیرند. برای فیل‌ترینگ و این‌ها که وضع خیلی «شادتر» و گل و بلبل‌تر است. به واقع حضرات کارشناس هستند و کارشناسانه و قانونی عمل می‌کنند که اصلا دهان آدم باز می‌ماند و آن‌قدر باز می‌ماند که نمی‌توانی حتا درست و درمان حرف بزنی!

هر چه هم فریاد و داد بزنی هم اثری ندارد. نه برای این‌که چرا فلان چیز را فیل‌تر کردی، که شاید ارزش پیگیری نداشته باشد که بنشینی با حضرات حرف بزنی؛ که برای این‌که قاعده‌های‌تان را و قانون‌تان را رعایت کنید و شفاف کنید و این جور چیزها و نرود میخ آهنین در سنگ!

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ تیر ۱۳۹۰  |  انقلاب، فضای مجازی  |   7 نظر


این همه سوال را چه کسی پاسخ می‌دهد؟ را نوشتم و می‌دانستم مسئله‌ی مهمی‌ست. اما فکر نمی‌کردم این مسئله‌ی مهم، این‌قدر در تناقض باشد که هر کس یک جواب و یک پاسخی به آن بدهد.

یکی بیاید و بگوید: شماره تلفن ۰۹۶۴۰، مرکز ملی پاسخگویی به مسائل دینی است البته سوال‌های روان‌شناسی، خانوادگی، علوم قرآنی، حدیثی بسیاری از حوزه‌های مختلف را جوابگو هستند هرچند بضاعت‌شان محدود است… بد نیست

یکی هم بیاید و بگوید: «سخت ترین سوال ها سوال های اساسیه که دین به شما گفته خودت جوابش رو پیدا کن و اگر پیدا کردی و به اون چیزی که من مد نظرم هست رسیدی حالا بیا تا باهم دیالوگ کنیم.(منظورم اصول دینه) ضمنا تو باید جواب سوالاتت رو از دین پیدا کنی. دین به عنوان یه مرجع و سورسه نه به عنوان به گفتار دوستان یک ماشین پاسخگویی»

و یک سری نظر دیگر که در کامنت‌های مطلب‌م هست و مطلب دانشطلب و مطلب‌های یک و دوی جناب شامخی و این مطلب یک وبلاگ دیگر. و علاوه کنید به این‌ها نظرات بعضی دوستان را که شفاهی و در چت و غیره گفتند.

دانشطلب می‌گوید که روحیه‌ی تجددگرایی و حق به جانبی ِ «سوال‌های من را جواب دهید»، به همراه ِ «زیاد ِ از حد شدن انتظارات‌مان از دین و در حدِّ خود ِ دین انتظار نداشتن‌ها» مبنای این همه سوال ِ بی‌جواب شده است.

شامخی هم در مطلب اول‌ش، متن را «غیر واضح» دانسته و «احساسی» و تفاوت‌هایی قائل شده است میان پاسخ‌گویی دین به سوال(Question) و پاسخ‌گویی به مسئله(problem). بعدتر این اختلاف در نظرات ِ علمای ِ دین را «حُسن» دانسته و تعجب کرده که کسی بخواهد این همه تشتت را «بد و قبیح» بداند. آخرش هم رفته است روی ِ مخ ِ دانشطلب در مورد نظرش در مورد کامل بودن دین. در مطلب دو هم ادامه داده است حرف‌ش را.

مطلب ققنوس هم که کمی هم‌سخن‌تر است با حرف بنده، بر گرد ِ توجیه کردن‌ها و ماست‌مالی کردن‌های ِ حرف‌های دین در بیان ِ علمای دین می‌چرخد.

به نظرم اما یا من نابلدی کردم و توضیحات‌م کفایت نمی‌کرد، و یا دوستان پیش‌زمینه‌های ذهنی ِ جدی‌ئی داشتند که در خوانش‌شان از متن تاثیر گذار بوده است. کمی توضیح می‌دهم بلکه روشن‌تر شود.

ببینید آقا! خانم! یک دردی هست توی اجتماع که جدی گرفته نمی‌شود. اصلن بحث ِ من، فلان آخوند ِ بی‌سواد که بوق تشریف دارد و پرت ِ از مملکت است نیست. مسئله‌ی من حتا آن پژوهش‌گر ِ حوزوی و عالم ِ دینی هم نیست که در فکر ِ حل مسئله‌هاست. اصل‌ش بدبختی‌ ِ جامعه‌ی ما، سیستمی‌ست که برای انتقال ِ حرف‌های دین به جامعه داریم. درد ِ ما دقیقن محل ِ اتصال ِ دین‌پژوهان به جامعه‌ست. ادبیات ِ مواجهه با مردم است. برآیند ِ حرف‌های ما برای اداره‌ی روابط میان مردم. حرفی نیست که نظرات علما در باب ِ متعه متعدد است، بحثی نیست نظرات علما در باب ولایت فقیه مختلف است، بحثی نیست که علما در باب زکات و مالیات و بیمه و سیستم بانک‌داری و غیره نظرات گاه متضاد دارند. بحث سر ِ این است که ذهن‌های مردم، یک ذهن ِ شکل‌گرفته برای درک ِ همه‌ی این‌ها نیست. یعنی یک این‌که نیاز به تربیت دارد. دو این‌که نیاز به ساده‌سازی خیلی از مفاهیم داریم. دقیقا هم باید هلو در گلو باشد. یعنی خیلی ساده بشود فهمیدشان. همان‌طور که الآن نظریات لیبرال‌دموکراسی و فمنیستی و مارکسیستی و انگاره‌های ماسونی و غیره در جان ِ بخشی از جامعه رسوخ کرده است، حرف‌های دین هم و مسئله‌های‌ش همین‌گونه باشد. یعنی به نحوی باید این انتقال درست شکل بگیرد. بحث این نیست که ما بیاییم و قاعده‌ی اصولی و فقهی و فلسفی را به خورد جامعه بدهیم با همان ادبیات ِ علمی. بلکه این است که به نحوی، انگاره‌ی قوی‌تر و پذیرفتنی دین را باید در جان جامعه تزریق کرد.

مسخره‌ است بعد از سی و چند سال، وضعیت‌مان اینی باشد که هست. مخاطب باید اغنا شود. باید بتواند نفس راحت بکشد. باید درگیر چیزی شود که به واقع نیازمندش است. شبکه‌ی روحانیت هم با این مدل تبلیغی نمی‌تواند نتیجه‌ای ببیند و این مدل در حد درمان نیست. ما باید دغدغه‌سازی کنیم، ما باید دغدغه‌سازی‌های‌مان را با پیگیری به پیش ببریم و سعی در هم‌افزایی حرف‌ها و نظرها کنیم. باید در موضوعات و حرف‌ها به نتایجی برسیم که مرتب‌شده و شفاف‌شده برای اختیار مخاطب قابل ارائه باشد و آن را در قالب ِ خوبی عرضه کنیم و بارها و بارها و بارها و با روش‌های مختلف در جان ِ جامعه تزریق کنیم. می‌بینید که! حرف‌های‌م خیلی با کلاس شد! خیلی آرمانی شد! نه؟! حتا خیلی تکراری شد!

گیر ِ من، هم روی مسئله‌هاست و هم روی سوال‌ها. جایی باید پیگیر باشد. حرف ِ تکراری‌ئی‌ست وقتی من بیایم و بگویم در حوزه باید آزاداندیشی باشد، اما همین حرف تکراری خیلی لازم است. حوزویان به مردم بدهکار هستند و مرد طلب‌کار این قضیه‌اند. حوزه بدهکار مردمی‌ست که فرصت ِ انقلاب اسلامی را به ایشان داده است تا در فراغت بال بیش‌تری به مباحث دینی بپردازند. و البت این تنها دلیلی نیست که ما در سامانه‌ی پاسخ‌گویی به سوال‌ها و مسئله‌های مردم، باید فکر جدی‌تری کنیم و این سیستم تبلیغی و این سیستم پاسخ‌گویی به درد نمی‌خورد که هیچ، ضرر هم می‌رساند.

بس است دیگر. این پست هم الکی بلند شد و شاید مشوش و شاید هم به درد ِ هیچ چیزی نخورد!

پایان پیام/

میثم رمضانعلی  |  ۰۳ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   8 نظر


یک نکته‌ی مهمی که خیلی مهم است و خیلی نظارت‌پذیر نیست، همین ذکر منبع از یک سایت یا وبلاگ است در ذیل یک مطلب. خاطرم هست، سال هشتاد و نه که در کانون اندیشه جوان مسئولیت نشر الکترونیک را بر عهده داشتم، یکی از مسائل‌مان همین نحوه‌ی ذکر منبع بود. باشگاه اندیشه، که یکی از مهم‌ترین بانک‌های مقالات فارسی‌ در حوزه‌ی علوم انسانی‌ست و از محصولات کانون، مطالبی که منتشر می‌کرد، گاه با فاصله‌ای کم در سایت‌های دیگر نیز منعکس می‌شد. به نحوی که با ذکر کامل مطلب، تنها در ذیل مطلب با فونت ریزی عنوان «باشگاه اندیشه» درج می‌شد. این‌چنین، مدیریت آن سایت خودش را از اتهام سرقت معنوی بری می‌کرد و خلاص! یعنی آن همه زحمتی که گاه برای انتشار یک مطلب کشیده می‌شد، به ساده‌گی و گاه در یک روز در جای دیگری منعکس می‌شد و حق مطلب در ذکر منبع ادا نمی‌شد. به نظر اما در ذکر منبع در فضای دیجیتال، باید معیارهای مشخص و دقیقی داشت و بر اساس آن‌ها به نقل از منابع آن‌لاین دست زد.

نقل مطلب از منابع دیگر باید به نحوی باشد که مخاطب را به منبعی که به‌ آن دست پیدا کرده‌ایم و از آن‌جا مطلب را برداشته‌ایم هدایت کند. این‌چنین است که در فضای مکتوب، بسنده نمی‌کنیم به نام بردن از کتابی با صد و خرده‌ای جلد و هزاران هزار جلد و این کار را ذکر منبع نمی‌دانیم. این‌چنین است که در استاندارهای مختلف در فضای مکتوب، تنها زمانی ذکر منبع پذیرفته می‌شود که اطلاعات اساسی منبع ذکر شود. اطلاعاتی هم‌چون نام کتاب، نام نویسنده، نام مترجم، ناشر، شماره‌ی چاپ، محل نشر، شماره‌ي جلد و صفحه و … .

در فضای مجازی نیز باید منبع به نحوی عرضه شود که مخاطب به راحتی به منبع اصلی دست پیدا کند و به نظر می‌رسد که صرف ِ گذاشتن ِ اسم ِ کلی یک سایت کفایت نمی‌کند. آن هم در جایی که سایتی داریم با هزاران هزار صفحه‌ی داخلی. جایی که منبع‌مان یک سایت است و یک وبلاگ، تنها با ذکر اسم ِ یک سایت، ما فقط و فقط سوء استفاده کرده‌ایم و حقوق مولف را در نظر نگرفته‌ایم. این وضعیت وقتی اسفناک‌تر می‌شود که در ذکر منبع، لینک ِ سایت را در ذیل مطلب نگذاریم و به عنوان نمونه به جای گذاشتن «باشگاه اندیشه»، تنها با ذکر «باشگاه اندیشه» به عنوان روشی برای ذکر منبع استفاده کنیم.

به نظر، اضافه کردن عنوان منبع، و لینک ِ آن عنوان به صفحه‌ای که آن مطلب در آن قرار دارد، ضروری‌ست. تنها در این مورد است که خواننده،‌ می‌تواند به اصل مطلب دست‌رسی پیدا کند و آن را مشاهده کند. در این حالت، به جهت سهولت و سرعت دست‌رسی در فضای مجازی، نیازی به ذکر اطلاعاتی هم‌چون تاریخ انتشار و مواردی از این دست در منبع نمی‌باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ، فضای مجازی  |   یک نظر