شما یک وب‌لاگ‌نویس هستید و می‌خواهید بر روی یک دامنه‌ی شخصی وب‌لاگ‌تان را بالا بیاورید. یک آدرسی مثل همین آدرس وب‌لاگ بنده که ختم می‌شود به آی‌آر. http://Habil.ir. این‌جاست که باید بروید و برای یک سال در اختیار داشتن یه دامنه، از وب‌سایت نیک‌.‌آی‌آر دامنه تهیه کنید. برای گرفتن دامنه هم باید کلی مشخصات بدهید. اسم و فامیل و آدرس و از این جور چیزها که بناست هویت ِ شما را مشخص کند!

می‌روید و یک دامنه می‌گیرید و وب‌لاگ را راه می‌اندازید. از خوش ِ اتفاق یا از بد ِ اتفاق، یک نفری می‌آید و می‌خواهد با شما برخورد کند. یعنی می‌خواهد مزاحم زنده‌گی ِ شما شود. یا حتا شما یک آدم ِ مهمی هستید و می‌خواهد شما را بزند، کتک‌کاری راه بیندازد یا حتا ترور کند.(بعید که نیست! هست؟ :دی)

این‌جاست که راحت می‌رود و آدرس دامنه‌ی وب‌لاگ‌تان را توی نیک‌.‌آی‌آر می‌زند و آدرس و شماره‌ی خانه‌تان را به دست می‌آورد. در عرض پانزده ثانیه! بعد هم که می‌آید و شما را ترور می‌کند و مملکت از برکات ِ حضور شما محروم می‌شود!

کاری هم ندارد ها. کافی‌ست آن آقای ِ رئیس ِ نیک‌.‌آی‌آر در سیستم‌ش این اجازه را بدهد که آدرس‌ها و مشخصات برای عموم به نمایش در نیاید. اما نخواسته و ظاهرا هم نمی‌خواهد. بنا دارد مشخصات شخصی همه در اختیار همه قرار بگیرد و می‌دانید که در این مملکت هیچ‌کس با هیچ‌کس دعوا ندارد و همه داریم در صلح و دوستی با هم زنده‌گی می‌‌کنیم و چه کسی تا حالا شنیده است که بخواهند کسی را اذیت کنند. این‌جا هم که می‌بینید لیست ردیف کرده‌اند از کسانی که باید مورد عنایت قرار بگیرند، همه‌اش توهم توطئه است. والا!

در هر حال، بنده از همین تریبون از آقایون مسئول ثبت دامنه‌ها به شدت تشکر می‌کنم که راه را برای اذیت و آزار فعالان وب فراهم کرده‌اند و شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین اطلاعات اشختاص را در اختیار همه‌ی نهادهای جاسوسی و اطلاعاتی قرار می‌دهند و کمک می‌کنند که همه به راحتی بتوانند هم‌دیگر را پیدا کنند و بزن بزن راه بیندازند و امنیت هم که می‌دانید یک چیزی‌ست مثل ِ کشک!

اگر امنیت ِ شخصی برای کسی مهم بود در این ارتباط بنویسد شاید به جایی رسید صداها …. ان شاء الله

پی‌نوشت: این هم نوشته‌ی خوبی‌ست در همین رابطه: نیک دات آی آر و انحصار گرایی از نوع مضحک

میثم رمضانعلی  |  ۲۳ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب، فضای مجازی  |   14 نظر


زن ِ هم‌سایه‌ی ما، هر چند وقت یک‌بار، یک‌هو، مجبور است زنگ بزند به اورژانس، تا بیایند و شوهرش را ببرند. زمان و این‌ها هم ندارد. یک‌دفعه و در یک آن این‌طور می‌شود. زخم ِ شمشیر نیست و معلوم نیست کی خبر می‌کند و مرد ِ هم‌سایه را زمین‌گیر می‌کند.

هم‌سایه‌ی دیگر ِ ما، به خاطر همین، زبان‌ش باد کرده و نمی‌تواند درست حرف بزند. باید دقت کرد تا فهمید چه می‌گوید. همبن هم‌سایه‌‌ای که سخت حرف می‌زند، به خاطر همان شیمیایی ِ لعنتی، که «مید این آلمان» بوده است، خیلی وقت است که از بچه‌دار شدن ناامید شده است. همان کشور ِ صاحب ِ بنزهای آن‌چنانی.

همین هم‌سایه‌مان، هر وقت من را می‌بیند، با همان صحبت کردن‌های نیم‌بندش، به من می‌گوید: چلوری عژیژم. و این عژيژم گفتن‌ش می‌ارزد به همه‌ی “آی‌لاو‌یو”های ِ خلقت. می‌ارزد به همه‌ی ‌”دوست‌ت دارم”‌های آدم‌های دیگر

تازه این‌ها بازی‌های ساده‌اش است. وقتی می‌نشینی کنارش، چون گوش‌ش به خاطر صدای تانک‌ها سنگین شده است، باید بلند بلند حرف بزنی که بشنود. بعد به روی خودش هم نمی‌آورد که ما داریم بلند حرف می‌زنیم، هم‌چون نگاه می‌کند و توجه می‌کند که آدم ذوق‌مرگ می‌شود برای این‌که بنشینی چند ساعت برای‌ش از خودت بگویی. از آدم‌های خوب و بد. از همه چیز. حتا از این‌که آخرین باری که رفته‌ام مزار ِ شهدا، شاید چند ماه ِ پیش بوده است.

یک وب‌لاگی دعوت کرده است برویم دیدار ِ جانبازان آسایشگاه ثار الله. جانبازان ِ قطع ِ نخاعی. این‌جا هم این دعوت را کرده است. کار ِ خوبی هم هست. الان هم که دارم این متن را می‌نویسم، تاریخ ِ ثبت نام‌ش تمام شده است. اما به نظر اگر برویم و ثبت نام کنیم، خوبی‌اش این است که شاید کسی سر جنباد و یک برنامه‌ی دیگر یا حتا برنامه‌های دیگری را ردیف کرد و این دید و بازدیدها، بیش‌تر شد و فرهنگ شد.

ما که ام‌سال قسمت‌مان نشد برویم جبهه‌های نور و راهیان نور، بل برویم به همین نورهای طهران‌نشین سری بزنیم و نور بریزیم توی سفره‌ی دل‌مان.

همین!

میثم رمضانعلی  |  ۱۹ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   10 نظر


راست‌ش، این فیدخوان‌ها و آر‌اس‌اس‌خوان‌ها، نمی‌دانم چه مشکلی دارند که برای خیلی‌ها مشکل درست می‌کنند. چندین بار در نظرات هابیل برای صفحه‌ي آراس‌اس حرف بود و اعتراض بود و این‌ها. هرچه، این وب‌نوشت ِ خُرد، دو فیدخوان دارد:

یک: برای خود وب‌لاگ است و آدرس‌ش این است: http://ramezanali.ir/feed

دو: دیگری هم که برای فیدبرنر است و آدرس‌ش این: http://feeds.feedburner.com/habil_blog

همین!

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ اسفند ۱۳۸۹  |  غیره  |   یک نظر


سخت است میان ِ این همه وبگاه ِ‌ مختلف، یکی را پیدا کنی که همه چیزش خوب باشد. چینش مطالب در صفحه‌ی اول و صفحات ِ داخلی‌اش خوب باشد، رنگ‌بندی‌اش خوب باشد، محتوای‌ش خوب تولید شود و همه جانبه خوب باشد. جوری که هر وقت خواستی یک صفحه‌ای در نت بروی بالا، معیارت برای خیلی چیزها، بشود آن وبگاه خوب. برای من اما، خامنه‌ای.آی‌آر یک وبگاه ِ همه چیز تمام است. تیم‌شان هم همین‌طور که جز از پس ِ یک تیم ِ خوب، چنین نتیجه‌ي خوبی بر نمی‌آید. دست‌بوس ِ همه‌شان هستم؛ که به حق، رسانه‌ی خوبی برای رهبری ایجاد کرده‌اند. این چند جوان ِ مخلص. اجرشان با ولی‌عصر ان شاء الله.


پی‌نوشت: گفتم قدردان باشم و چیزهای ِ خوب ِ دور و برم را نیز این‌جا بنویسم. پیش‌تر هم نوشته بودم البت در مورد خوب‌ها و خوب‌ترها.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   6 نظر


چهره‌ی وبلاگستان هشتاد و نه، یک کار خوب است. یک ایده‌ی عالی‌ست. یک چیزی که جای‌ش خالی بوده است در این روزهای وب‌لاگ‌ستان. همان روز اول بود شرکت کردم و راست‌ش، درست و درمان یادم نیست به کدام وب‌لاگ‌ها رأی دادم. اما آهستان و زهرا اچ‌بی و دانشطلب‌ش را یادم هست. آهستان که استوانه‌ی منطق  و منش ِ انقلابی ِ وبلاگستان ؛ زهرا، وب‌لاگ‌نویسی با ادبیات ساده و بي‌آلایش که روزمره‌گی‌هاش و زنده‌گی‌اش را می‌شود از روی وب‌لاگ‌ش پیگیری کرد. دانشطلب را نیز بگذارید به حساب رفاقت چندین ساله‌مان و متن‌های صریح و بی‌ادا و اطوارش. این روزها را منتظرم تا ببینم چه کسی می‌شود جزء اولین‌های وب‌لاگ‌ستان.

پیش‌نهادم اما این‌هاست:

یک: آهستان

دو: زهرا اچ‌بی

سه: دانشطلب

چهار: آرمان‌خواهی

پنج: گل‌دختر

میثم رمضانعلی  |  ۱۳ اسفند ۱۳۸۹  |  فرهنگ، فضای مجازی  |   3 نظر


همان حوالی هفتاد و هفت و هفتاد و هشت بود که اکبر گنجی سوار بر قلم، در روزنامه‌های زنجیره‌ای که مشابهتی با وب‌لاگ‌ها و وب‌لات‌های زنجیره‌ای فعلی دارد، ارابه‌ی قلم‌ش را تند و تیز می‌راند و کسی را یارای نگه‌داشتن‌ش نبود. قلم ِ هار ِ اکبر گنجی، هاشمی را در تیررس گرفته بود و با عبارات و اصطلاحات فراوانی سعی در تخریب ِ چهره‌ی هاشمی می‌کرد. جریان دوم خرداد که پشتوانه‌ی ضد انقلابی‌اش هنوز برای خیلی‌ها عیان و روشن نشده بود، گاه سعی می‌کرد این عنصر نامعقول ِ متوهم و جری را نه در بدنه‌ی اصلی که در بدنه‌ی ژورنالیست خود جا دهد و نمودی که از رفتارهای وی ایجاد می‌شد، به اصل ِ جریان ضربه نزند. سعی داشت که هجمه‌های متوهمانه‌ی گنجی را یک دید در میانه‌ی دیدهای دیگر جلوه دهد و گاهی نیز برای ماست‌مالی ِ کارهای ِ گنجی، بیان کند که بودن ِ این دید هم در جریان لازم است و از این جور توجیهات ِ مسخره.

این‌چنین شد که سیل نوشته‌های گنجی و نوشته‌های گنجی‌وار در روزنامه‌ی های زنجیره‌ای ِ دوم خرداد روز به روز بیش‌تر شد و کار از بدنه‌ی ژورنالیست به بدنه‌ی اصلی کشیده می‌شد و ادبیات ِ گستاخانه و قلم‌های ِ هار ِ اشخاص روز به روز روان‌تر به فحاشی و بی‌ادبی می‌پرداختند و جری‌تر می‌شدند.

فیلم فحاشی ِ یک آدم ِ مذهبی‌نما، که در آن به فائزه‌ی هاشمی می‌پرید، این چند روز ِ اخیر ِ ما را پر کرده است. ادبیاتی که درست از زمانی که وب‌لاگ‌ها و وب‌لات‌های زنجیره‌ای توسط عده‌ای پرورانده شدند و ادبیات ِ افسارگریخته و به دور از شأن ِ انقلاب‌شان، خیلی‌ها را دچار ناراحتی و پریشانی کرد. و این جز در حمایت ِ رسمی برخی نهادها از این وب‌لات‌ها شدنی نبود.

این‌چنین که وب‌لات حسین ِ قدیانی، در اوج ِ بی ادبی و بی‌تقوایی، به دهن‌دره‌گی‌های خود که مسبوق به سابقه نیز بوده است، ادامه داده است و اوج ِ تئوریزه‌ کردن بی‌ادبی و بی‌شعوری را در متن خود ارائه داده است.

حرف البت تکراری‌ست و لازم به تکرار نیست. حرف‌م این‌جا در مورد نحوه‌ی برخورد با آن شخص ِ بی‌شعور و بی‌تقوا و قدیانی‌ئی‌ست که متاسفانه فرصت ِ تربیت شدن و ادب‌آموزی نداشته است. این آدم‌ها و این آدم‌نماها برای جریان حزب‌الله، یک چیزی هستند شبیه ِ اکبرگنجی. «اکبر گنجی ِ بچه اصلاحاتی‌ها»! وضع ما این‌چنین است که افسار ِ قلم و زبان ِ این‌ها اگر گرفته نشود، کار به جایی می‌رسد که جریان دوم خرداد به آن‌جا رسید. دهن‌دره‌گی‌های قشری که جزء لات و لوت‌های نت محسوب می‌شوند، ما را به همان وضع تبدیل می‌کند که جریان دوم خرداد به این‌ نتیجه رسید که لازم شد خاتمی برای چندرغاز رای، دست‌مال به دست بگیرد و زار زار جلوی دوربین‌ها اشک بریزد و از ادب و قانون و این‌هایی حرف بزند که به واقع در دوم خرداد موجود نبود. جریانی که نتوانست به این تحلیل برسد که گنجی را باید طرد کند، گنجی با آن جریان کاری کرد که به قهقرا کشیده شد.

در همین رابطه:

قدیانی، بی‌ادبی و مرزبندی با بی‌ادب‌ها

آیا خون حسین قدیانی از دیگران رنگین‌تر است!؟

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   14 نظر


نکته: متنی که می‌خوانید، به خاطر بی‌چاره‌گی و بدبختی نویسنده، به نحوی نوشته شده است که شما می‌توانید خودش را محکوم کنید به همه‌ی این ایرادهایی که در این متن لیست کرده است. اما شما به جای عیب‌جویی کمک‌ش کنید که خود از این فرقه بیرون بیاید. بعدتر این‌که این متن یک متن کاملی نیست. نوشته‌ای‌ست که حاصل یک نشست کوتاه من پشت کیبورد بوده است و چون ممکن بود اگر منتظر اصلاح و تکمیل‌ش شوم، هیچ‌گاه منتشر نمی‌شد، بهتر دیدم که با همین اوضاع در وب‌لاگ‌ بگذارم‌ش.

***

یعنی یک مدتی می‌شود و شاید هم بیش‌تر از یک مدتی که هی فکر می‌کنم که چرا بچه حزب‌اللهی‌ها نمی‌توانند یک کار ِ جمعی انجام دهند. یعنی ما مثلا چرا نمی‌توانیم ده تا گروه حزب اللهی نام ببریم که در عرصه‌ی فرهنگ مشغول به فعالیت هستند و مایه‌ای که خرج می‌کنند و جمعی که شکل داده‌اند، یک جورهایی مایه‌ی مباهات جریان حزب‌الله است. در همین اوضاع هم بود که خانم خسروی متنی نوشتند که می‌توانید آن را این‌جا بخوانید.

کار ِ ما هم که درگیر شدن و مشغول شدن و سر و کله زدن با همین موضوعات سخیف است. هی بنشینیم و بالا و پایین بکنیم که چرا فلان اتفاق افتاد و چرا فلان اتفاق نیفتاد و چه باید کرد و چه نباید انجام داد و الخ. یک چیزهایی به ذهن‌م رسید و گفتم شاید اگر این‌جا زده بشود، هم یک جورهایی درد و دل کرده‌ایم و در چاه ِ مدرن ِ زمانه، فریاد زده‌ایم و هم شاید یک جورهایی مطلب به درد کسی خورد و روزی به کار آمد و این‌جور تعارفات ِ مسخره. حال برویم سر ِ اصل ِ مطلب!

من فکر می‌کنم که این اوضاع آشفته نشأت گرفته از یک سری عوامل است. بخشی از این موارد، ناشی از ذهنیت ما و نحوه‌ی نگاه ما به این جنس فعالیت است. در این‌جا به عواملی از این دست می‌پردازم و به مشکلات بیرون و مشکلات ناشی از بی‌تجربگی نمی‌پردازم. به هر حال، ما به دوستان خود فرصت نمی‌دهیم تا کارهای جدی انجام دهند و همیشه آن‌ها را زیر ذره‌بین قرار می‌دهیم و نکات ضعف‌شان را بزرگ و درشت می‌کنیم و در بوق می‌کنیم و جار می‌زنیم، چون:

یک: جریان حزب‌الله یک ترس ِ جدی دارد. یک ترس ِ تاریخی. جریان حزب الله به چشم دیده ‌است که اشخاص و گروه‌ها و جمع‌های زیادی که علقه‌ها و بستگی‌های مذهبی و اعتقادی داشتند، به انحراف کشیده‌ شده‌اند و ظرفیت‌شان که روزی امید می‌رفت در خدمت ِ اسلام باشد در خدمت ِ شیطان قرار گرفته است و اسلام‌شان بوی ِ اسلام شیطانی به خود گرفته است. این چنین است که تا کسی شروع به کاری می‌کند اولین چیزی که به ذهن من و تو می‌آید این است که این جریان ممکن است مشکل‌دار باشد و باید سریع برویم نقاط ضعف‌ش را کشف کنیم و الخ.

دو: جریان حزب‌الله از هم‌خطی‌های‌ش نا امید است. تجربه‌ی سی سال اخیر نشان داده است که خیلی‌ از افراد و گروه‌ها که متعهد بوده‌اند، نابلد بوده‌اند و در کاری که خواسته‌اند شروع‌ش کنند، نابلد بوده‌اند. یعنی آمده‌اند و یک کاری را شروع کرده‌اند و بعدترش در انجام‌ش در مانده‌اند و وامانده‌اند. یعنی در ذهن خیلی از ماها این‌طور نقش بسته است که: «ما این کاره نیستیم.» این‌چنین است که تا وقتی می‌بینیم چند نفر دور هم جمع شده‌اند، اولین چیزی به ذهن‌مان می‌رسد این است که این چند نفر چون چیزی بلد نیستند یک کار مسخره‌ای را شروع می‌کنند و بعدتر یک سابقه‌ی بدی برای جریان حزب‌الله درست می‌شود و … . یحتمل خودتان این قصه را بیش‌تر از من حفظ هستید!

سه: خود را عقل کل و رهبر فرض می‌کنیم. یک انتظاری در ما به وجود آمده که “ما می‌توانیم”. یعنی فرض گرفته‌ایم که هر کاری را که ما، و در اصل «ما» یعنی در این‌جا «من»، هر کاری را شروع کنم خدا هم خیلی کمک می‌کند و اصلا اگر من هیچ‌کاری هم نکنم، همه چیز خودش درست می‌شود و این‌ها. بعدتر چون توی ذهن‌مان خورانده‌اند که اسلام برای همه چیز حکم دارد و حرف دارد و غیره، فکر کرده‌ایم که معنی اش این‌ است که مثلا با چهار خطی که از احکام نماز و روزه و رهن و اجاره و خمس و نکاح و این‌ها روخوانی کرده‌ایم می‌شود دنیا را اداره کرد. فکر می‌کنیم که عقل کل هستیم و باید در همه‌ی امورات عالم نظر بدهیم و ما می‌توانیم و اگر نتوانیم هم، باید بتوانیم نظر بدهیم و از اسلام با هر وسیله‌ای دفاع کنیم و این‌ها. این می‌شود که تا یک نفر شروعی می‌کند و بسم اللهی می‌‌گوید، مثل مور و ملخ می‌ریزیم سرش و هر چه نظر داریم، متعصبانه و تحکّم‌وار ارائه می‌دهیم و اگر هم به صراط ِ ما مستقیم نشد، به سیبل می‌نشانیم‌ش و آبرویی از وی می‌بریم که دیگر از این غلط‌ها نکند و وارد کارهایی نشود که آبروی حزب‌الله را می‌برد. بعدتر این‌که خود را برنامه‌ریز و تئوری پرداز فرض می‌کنیم و بیش‌تر دوست داریم که در بالای جریانی باشیم نه در میان ِ آن. در بند بعد کمی توضیح می‌دهیم.

چهار: به دیگران اعتماد نداریم؛ چون احساس نمی‌کنیم که خود در این کار می‌توانیم سهیم باشیم و نقش‌مان و شأن‌مان هم حفظ بشود. دیده‌ایم و بیش‌تر از دیدن، تجربه کرده‌ایم که وقتی می‌رویم و به کسی یا گروهی کمک میکنیم، کمک‌مان به اسم ما ثبت نمی‌شود و یکی آن وسط می‌آید و کار ما را به اسم خودش جا می‌زند و سوء استفاده می‌کند. برای بنده که الی ماشاء الله از این اتفاق‌ها افتاده است و یحتمل برای شما بیش‌تر از بنده.

پنج: یک حسادتی در بسیاری از آدم‌ها هست که من فکر می‌کنم در یکی مثل بنده «موج» می‌زند. بعضی وقت‌ها هم خودم شاید متوجه نباشم که این مرض را دارم و این بیماری ِ مُهلک، در جان و روح‌م رخنه کرده است. اضافه کنید به همه‌ی این‌ها همه‌ی بیماری‌های دیگری که ناشی از بی‌تقوایی و ضعف ایمان است.

شش: دل‌سوز اسلام و انقلاب هستیم و وقتی احساس می‌کنیم ممکن است در خطر بیفتد، از عمق جان ناراحت می‌شویم و در خیلی از وقت‌ها، عصبی می‌شویم و با ناراحتی و عصبانیت به شخص و گروه متهم حمله می‌کنیم. آن‌چنان حمله می‌کنیم که نا و توان برای شخص باقی نمی‌ماند که از خود دفاع کند. اضافه کنید به این، رفتارهای خاله‌زنکی‌مان در بیان برداشت و شنیده‌های‌مان از آن گروه و شخص برای دیگری و در جمع‌های دوستانه و ذهنیت‌های دیگران را نسبت به چیزی تغییر دادن و … .

هفت و هشت و نه و ….

شاید به مرور در همین پست تکمیل‌ش کردم. ان شاء الله

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب، فرهنگ  |   7 نظر