اول:

نگاه به مفهوم انقلاب متفاوت است و در سطوح مختلف مطرح است. به نظر آن‌چه كه اكنون در جامعه به شدت مرسوم است، برداشت‌ها‌یی‌ست اولیه و عوامانه نسبت به مفهوم انقلاب كه در سطحِ توده مطرح و رایج است. نقد این رویكردها و نوعِ‌ نگاه‌ها به معنی آن نیست كه این نگاه‌ها به كلی اشتباه و خارج از دایره‌ی مفاهیمِ جدی‌ست. بلكه همین مفهومِ عوامانه بود كه باعث گردید تا در ذیل ِ آن و در سال پنجاه و هفت، حركتی مردمی اسلامی شكل گیرد و مشتی محكم بر دهانِ تفكّرِ روشن‌فكرانِ بی‌قید و بند و بی‌عار باشد. همین حركتِ عوام و ناشی از نگاهِ توده به مفهوم انقلاب بود كه باعث گردید قوای بیگانه ناامید شوند و از خاكِ میهنِ عزیزمان خاج شوند.(و شاید در ان مقطع جز این نگاه نمی‌تواسنت مطرح شود.)

اما واشكافی این مفهوم نه تنها به پربار شدنِ و تكمیلِ نگاه‌ها می‌انجامد كه می‌تواند روشنی بخش جوامع دیگری(و از جمله ایران) باشد كه در آینده، پای در مسیری خواهند گذاشت كه نیاز به رهنمونی چارچوب‌مند و ساختارگرا دارد.

عنوان “انقلاب” از آن روی بر حركت مردمی معاصر ایران نهاده شد كه باعث شد تا نظامِ شاهنشاهی و استعمار چند صد ساله و استبدادِ حكّام، به پایان رود و حركت مردمی اسلامی، وارد مرحله‌ای شود كه نور امید را در نهاد و نهانِ مسلمانان روشن سازد.

انقلاب به معنی قلبِ یك وضعیت است و دگر شدن. اشتباهی كه گاه در مفاهیم ایجاد می‌شود خلطِ معنای انقلاب است با مفهوم دگرگون شدن. در حالی كه دگر شدن، معنای بهتری برای مفهوم انقلاب است و تفسیرش به این شكل است كه که ذات و ماهیت یک شی‌ء لزوما عوض شده باشد. دگرگون شدن یعنی این‌که گونه و کیفیت‌ چیزی جور دیگر شود نه این‌كه به موجودی دیگر تبدیل شود.

نقطه‌‌ی اتكا و بنیادین انقلاب را نیز نباید در وضعیت سیاسی جُست. فرهنگ به مثابه‌ی اصیل‌ترین و اصلی‌ترین نقطه‌ای كه می‌تواند تمدن‌ساز باشد، مفهومی‌ست كه به معنای كامل می‌تواند انقلاب را در جامعه‌ی ایرانی اسلامی منجر شود. آن‌چه كه از آن دور افتاده‌ایم و سال‌هاست در توهمِ انقلاب، فقط به فتحِ سنگرهای سیاسی می‌پردازیم و سرخوش از این فتوحِ اولیه،‌ در نقاب ِ سیاسی، به فرهنگ توجه كم‌تری می‌كنیم.

جالب آن است كه در تاریخ تشیع و حركت ائمه، آن‌قدر كه نگاهِ فرهنگ‌سازانه و فعالیت فرهنگی بوده است، رویكرد سیاسی دیده نمی‌شود. رویكرد سیاسی آن‌جا به كار می‌آید كه می‌تواند بنائی اولیه و جدی برای فرهنگ‌سازی قرار گیرد و نبودش می‌تواند مانعی جدی برای فرهنگ باشد.

دوم:

در تبلیغاتی كه از تریبون‌ها و رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی ایران، هر ساله و به بهانه‌ی دهه‌ِ فجر و پیروزی انقلاب اسلامی(؟!) وجود دارد، نكته‌ی جدیدی مشاهده نمی‌شود. ما هنوز پس از سی سال، به همان چیزی افتخار می‌كنیم  و بر آن تاكید می‌كنیم كه در سال ۸۲ و به بهانه‌ی ربع قرن استقرار جمهوری اسلامی بر آن افتخار می‌كردیم. هنوز به همان چیزی افتخار می‌كنیم كه سال ۷۷ نیز بر آن افتخار می‌كردیم. هنوز بر همان چیزی افتخار می‌كنیم كه سال‌های سال بر آن افتخار می‌كردیم. هر سال كه می‌گذرد، تكرار است و تكرار. هنوز وقتی می‌خواهیم بگوئیم، ‌جمهوری اسلامی(و گاه متاسفانه انقلاب اسلامی) موفق بوده است، آماری ردیف می‌كنیم از سال ۵۷ آن را با مثلا سال ۸۷  مقایسه می‌كنیم و به خودمان تبریك می‌گوییم!

بر كسی پوشیده نیست كه ایران پیش‌رفت(به معنای توسعه، در مفهوم مدرن) داشته است. بر كسی پوشیده نیست كه جمهوری اسلامی عزتی روزافزون پیدا كرده است. اما باید به نكته‌ی مهم‌تری توجه كرد. آن‌چه كه اهمیت دارد این است كه دیگر نباید نظام جمهوری اسلامی را با نظام شاهنشاهی مقایسه كرد. دونِ شخصیتی جمهوری اسلامی‌ست كه با آن نظام بی‌هویت مقایسه شود. نه جمهوری اسلامی آن‌قدر دون و بی‌شخصیت شده است كه با نظامِ استعمارخیز و اسكتبار خوی پهلوی و غیره مقایسه شود و نه شخصیت‌های جمهوری اسلامی آن‌قدر پست شده‌اند كه در رقابت شخصیت‌های غرب‌زده و غرب‌گرای پیش از انقلاب مقایسه شوند. (اگر چه به حق، برخی از شخصیت‌های بلندپایه و اساسی جمهوری اسلامی، در نفاقی پنهان قرار دارند و قابل نقدی اساسی و ریشه‌ای هستند)

سوم:

در ساحت تفكر و اندیشه چه قدر قدم پیش گذاشته‌ایم و چه قدر راه پیموده‌ایم؟ این نكته‌ای اساسی‌ست كه كم‌تر به عنوان بركات جمهوری اسلامی ـ و شاید انقلاب ـ مطرح می‌شود. یك وضع‌شناسی از میزان توجه به ساحت اندیشه‌ می‌تواند راه‌گشای مسیری شود كه با حركت مردمی اسلامی ایرانیان در سال ۵۷ آغاز شد و ان شاء الله منجر به انقلاب اسلامی خواهد شد. توجه عمومی به فرهنگ‌ چه قدر رشد پیدا كرده است؟ چه قدر نگاهِ متفكرانه و عمیق بر مردم ایران حاكم شده است؟ به چه میزان شاخص‌های فرهنگِ اسلامی در جامعه رشد پیدا كرده است؟ هنوز كه هنوز است، ما در گرهِ شخصیت‌های فكری سی سال پیش قرار گرفته‌ایم. چه قدر پس از مطهری(رحمة الله علیه) ـ كه سی سال پیش به حق نماد متفكری اسلامی و فعال بود و فعالیت‌های خیلی از مدیران فرهنگی در ذیل نگاه وی رقم خورد ـ پیش رفته‌ایم؟

نه مطهری و بهشتی نماد تفكر‍ سال هشتاد و هفتی هستند و نه فردید و آوینی می‌توانند نماینده‌ی تفكر سال هشتاد و هفت باشند. آن‌ها اگر هنری داشتند این بود كه جلوتر از زمانه‌ی خویش می‌اندیشیدند و می‌توانستند درمان مسائل نظری را در عصر خویش پیدا كنند. این بدان معنا نیست كه آن‌ها را نادیده بگیریم. بلكه باید بنا بر آن باشد تا از آن‌ها گذر كنیم و بر غنای آن‌چه كه ایشان بیان داشته‌اند، بیفزائیم و قدمی پیش نهیم. شناخت و مطالعه‌ی آثار ایشان و نگاهِ ایشان به مسائل نه تنها رهنمونِ دانش‌پژوهِ دهه‌ی چهارمی انقلاب است، كه بدون آن، هر فعالیتی ابتر و ناقص خواهد بود.

این نوع نگاه و نگاهی فرهنگی می‌تواند معیاری باشد برای این‌كه بیابیم آیا انقلابی اسلامی رخ داده است یا این‌كه تا انقلاب چه قدر فاصله‌ داریم.

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ بهمن ۱۳۸۷  |  انقلاب، تأملات  |   یک نظر


چیزی كه به اسم اصول‌گرایی مطرح بود، در طی ِ پروژه‌ی مجلس نهم، از بین رفت. برای خیلی‌ها این چنین تداعی شد كه جریان ِ اصول‌گرایی پیروز میدان ِ انتخابات شد؛ اما آن‌چه كه به وقوع پیوست پیروزی اصول‌گرایان بود، نه اصول‌گرایی.

این گفته تا چه حد واقعیت دارد كه پیروزی اصول‌گرایان را با اصول‌گرایی به دو مورد متفاوت تبدیل كنیم و بین این دو تمایز قائل شویم؟! آیا اصول‌گرایی با اصول‌گرایان متفاوت است؟ آیا اصول‌گرایان، فعالیتی انجام می‌دهند كه بر خلافِ اصول‌گرایی‌ست؟چه شده است كه این‌گونه قضاوت می‌شود؟!

شاید خیلی‌ها جرقه‌های اولیه‌ی اصول‌گرایی را به انتخابات دومین دوره‌ی شورای اسلامی شهر طهران برگردانند. شورایی كه در آن، آبادگران، پیروز میدانِ رقابت شد و مهدی چمران، به شاخص‌ترین چهره‌ی آن جریان تبدیل شد. چهره‌ای كه چندی‌ست كم‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد.(؟!)

آبادگران، ابتدای راهِ ورود جبهه‌ی سیاسی اصول‌گرایی بود و پس از انتخاب شهردار طهران توسط تیمی كه خود را به دور از فضای سیاسی می‌خواست و همت‌ش را مصروف خدمت می‌خواست، آغاز مسیری جدی برای اصول‌گرایی شد. به نظر حتی نحوه‌ی رشد آبادگران و افرادش، كمكِ خیلی زیادی به تعریف یا بازتعریف مفهوم اصول‌گرایی نیز می‌كرد. گروهی كه سابقه‌ی تحصیلی‌شان، احتمال ِ‌موفقیت‌شان را در اداره‌ی شهر افزون می‌كرد و سابقه‌ی انقلابی‌شان، اعتمادِ عمومی را جلب می‌نمود. “تخصص” و “تعهد”.

محمود احمدی‌نژاد، شخصیت ویژه‌ای داشت. ۱٫ اهل ادا در آوردن و بازی‌ نبود. رفتارهای‌ش خیلی معمولی بود. مثل ِ خود ِ مردم. از جنس ِ مردم. ۲٫ اهل كلاس گذاردن نبود. به بیانی، پـُـزی برای خودش نداشت. ۳٫ به قشر جوان اعتماد داشت و به همین دلیل، بدنه‌ی پویایی از جوانان نیز به او كمك می‌كردند. ۴٫ تحصیلات‌ش بی ربط با مسئولیت‌ش نبود. ۵٫ اهل كار بود و شعارزده نبود. عملیاتی و با سرعت كارها را پیش می‌برد. ۶٫ از حاشیه‌سازی‌های سیاسی به دور بود و وارد مناقشات و سیاسی‌بازی‌ها نمی‌شد. ۷٫ كلام‌ش و رفتارش خیلی‌ها را یاد پیش‌ترها و اوایل انقلاب می‌انداخت. و مواردی دیگر. همه‌ی این‌ها درست یا غلط، باورهایی بود كه وجود داشت.

اصول‌گرایی اما چندی بعد در دام سیاسی بازی افتاد و محملی شد برای كسانی كه پیش‌تر با نام‌های مختلف كرسی قدرت را در بر گرفته بودند و برای تصاحب‌ش قسم یاد كرده بودند و چندی بود با ورود اصلاح ‌طلبان كرسی قدرت را از دست داده بودند. حال نیاز به بازتعریف خود داشتند و به دنبال بیرقی می‌گشتند تا زیرش سینه بزنند و روضه بخوانند و چه به‌تر از اصول‌گرایی؟! كسانی كه جیب‌هاشان پر بود و شكم‌هاشان پر بود و مراك و آرم‌های مختلفی در طول زنده‌گی‌شان بر خود زده بودند. هیچ‌گاه نفهمیدم كه چه گونه می‌شود كسی كه میلیاردر است و پول پارو می‌كند،‌اصول‌گرا باشد. نه این‌كه پول‌دار بودن بد باشد كه اتفاقن مومن باید پول‌دار باشد.(بحث‌ش باشد برای بعدتر) حرف روی استفاده‌ی از آن است و حد و اندازه‌ی استفاده‌ی از آن كه خیلی‌ها رعایت نمی‌كنند.

كسانی كه بودجه‌های میلیاردی برای ستاد تبلیغاتی‌شان صرف شد و به بهانه‌ی تاكید یكی از مسئولین نظام، از ظرفیت بعضی از نهادهای انقلابی برای تبلیغات خویش استفاده كردند، چگونه در دایره‌ی اصول‌گرایی می‌گنجند؟! كسی كه در هفته‌ی میانِ دور اول و دوم انتخاباتِ ریاست جمهوری نهم، به جای قرارگیری در جبهه‌ی سیاسی اصول‌گرایان و هم‌عهدی با احمدی‌نژاد، به دیدار هاشمی رفت و با وی عهد بست.

چگونه كسی كه هنوز قیمت مسكن طهران را نمی‌داند و بر كرسی یكی از حساس‌ترین نهادهای حقوقی كشور تكیه زده است، اصول‌گرا خوانده می‌شود و چگونه می شود كه در بازی سیاسی‌ قدرت، دروغ‌های عجیب می‌گوید؟!

اصول‌گرایی به وضوح به انحراف كشیده شده است. شخصیت‌هایی اصول‌گرا معرفی می‌شوند كه كم‌ترین قرابت را با این مفهوم دارند. چهره‌هایی نمود پیدا كرده‌اند كه غفلت از اصول‌گرایی، همت‌شان بوده و هست. و این همه تلاش از انتخابات مجلس هشتم رقم خورد. بعد از آن، نگاه به اصول‌گرایی تغییر كرد و چهره‌های نا مناسب و نا متناسب، بیرقِ اصول‌گرایی را بر دست گرفتند. وا اسفا !

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ بهمن ۱۳۸۷  |  انقلاب، سیاست  |   بدون نظر


ـ شاید وقتی عنوان یادگار ِ امام بر حاج احمد خمینی گذارده شد و ایشان به این تعبیر، مورد خطاب قرار گرفت، كسی فكر نمی‌كرد كه سرنوشت ِ این واژه‌ی خاص، به فرزندِ حاج احمد، یعنی سیدحسن خمینی منتقل شود.

ـ سیدحسن خمینی، به عنوان ِ یكی از مهم‌ترین اعضای خانواده‌ی امام مطرح است.  كسی كه در پژوهشكده‌ی امام خمینی مسئولیت دارد و تولیت ِ موسسه‌ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی بر عهده‌ی اوست. كسی كه سایت ِ موسسه‌ی تنظیم و نشر آثار امام، وی را آیت الله عنوان نهاده است.

ـ سیدحسن خمینی، به طور مرتب، هر سال در مراسم ِ چهاردهم خرداد ماه و پیش از سخن‌رانی رهبری دیده می‌شود و به عنوان سخن‌ران ِ ثابت این مراسم شناخته شده است.

ـ سیدحسن خمینی، جوان ِ خوش‌سیما، مودب و در عین حال صریح ‌اللهجه‌ای‌ست كه انتساب‌ش به خانواده‌ی امام، حساسیت ِ سخنان‌ش را زیاد كرده است.

ـ چندین ماهِ پیش بود كه صحبت‌هایی در خصوص سیدحسن بر زبان‌ها چرخید و بر روزنامه‌های تیتر شد و نوشته‌های بسیاری پیرامون آن منتشر شد. وضعیت اسفناك ژورنالیسم و فعالیت‌های سیاسی و بی‌ادبانه، كه همنشین ِ روزانه‌های ما شده است، آن‌قدر دامنه گرفت كه یكی از نزدیكان امام نیز، در هنگام سخن‌رانی دنیا را وداع گفت و هیجان ناشی از آن، به بدنه‌ی روزنامه‌ها و توده منتقل شد. جالب آن‌كه، اشخاصی به عنوانِ مدافع ِ جریان ِ امام و اشخاصی به عنوان جریان ِ ضد امام مطرح شدند و روزنامه‌ها هر چه چرند بود نوشتند و بر آتش ِ این مورد افزودند و آن را تبدیل به قائله‌ای برای تفرقه‌افكنی كردند.

ـ روزنامه‌های جریان‌های به اصطلاح اصلاح‌طلب، سیدحسن را مورد تمجیدهای مكرر قرار دادند و جریان مخالف آن را اصول‌گرایان خواندند و در افواه عمومی، جبهه‌ی اصول‌گرایان را متهم بهِ توهین به امام كردند. جریانی كه در زمانه‌ی خاتمی نیز داد ِ آزادی سر می‌داد و پشت پرده، از زن ِ سعید امامی استنتاق می‌كرد و به اسم ِ بازجویی، وی را شكنجه می‌كرد. همان جریانی كه خاتمی، در سخن‌رانی آخرش در دانشگاه طهران، مورد سرزش قرار داد.

ـ به طور اطمینان می‌توان گفت كه خانواده‌ی امام، مثل خانواده‌های دیگر نباید مورد توهین قرار گیرند و بی ربط نیست که احترام به ایشان، احترام به امام پنداشته شود و خطابِ به ایشان، در بردارنده‌ی احترامی به فراخورِ این خانواده و شخصیت امام باشد. اما این نباید بهانه‌ای برای این باشد كه در اعضای خانواده‌ی امام، عصمت پذیرفته شود و اشتباه ایشان به نیشِ نقد و بررسی سپرده نشود.

ـ هر چه بود، گذشت.

ـ سید حسن خمینی، هر كه باشد و منتسب به هر جریانی که باشد، از خود علامت‌هایی بروز می‌دهد كه حاكی از دل‌بسته‌گی و تعلق خاطرش به جریانی‌ست كه اكنون جزء مسئولین پژوهشكده‌ی امام خمینی هستند و دوستانی هستند كه به جبهه‌ای خاص تعلق دارند. نظرات و حركت‌های گاه به گاه سیدحسن خمینی نشان از آن دارد كه می‌خواهد با رسایش پالس‌هایی به مردم، خود را حامی جریانِ خاصی معرفی كند.(و شاید به تعبیری امام را) این حركت و این سوگیری، خواسته یا ناخواسته، این‌گونه در عموم، نمود دارد.

ـ آخرین باری كه این اتفاق افتاد، همایشی بود كه میرحسین موسوی آن را ترتیب داده بود و خاتمی در آن به سخن‌رانی پرداخت. همایشی كه همه‌گان در سیاسی بودن‌ش اتفاق نظر دارند و می‌دانند كه همایشی‌ست برای بازی‌ها و فعالیت‌های سیاسی در راستای انتخابات ریاست‌ جمهوری.

ـ در افواه عمومی و عامه، این‌گونه جا انداخته‌اند كه خانواده‌ی امام نمایندگان امام هستند و همین امر باعث گردیده است، مواضع خانواده‌ی امام و به خصوص، یادگار ِ یادگار ِ امام دارای اهمیت ِ خاصی باشد. در حالی كه نظرات ِ شخصی این خانواده، از دختر امام و غیره گرفته تا نوه‌ها و دامادها و غیره، نظرات شخصی‌ست كه نظرات لزومن نظرات امام نیست و در كنار صدها و هزارها نظر دیگر باید دیده و بررسی شود. نظرات امام، همان حرف‌هایی‌ست كه منتظر شده است.(البت یكی از آشنایان می‌گفت در نسخه‌های جدید، بعضی بخش‌های حرف‌ها حذف گردیده است. الله اعلم. ممنون می‌شوم اگر می‌دانید تذكر دهید.)

ـ هر چه باشد، سیدحسن خمینی، منتسب به امام است و شاید اگر این انتساب نبود، چنین حساسیتی نیز روی ایشان وجود نداشت. اگر منتسب نبود، می‌توانست برود و سرش را بالا بگیرد و بگوید بنده عضو حزب ِ فلان هستم و غیره. اما به نظر، جایگاهی كه ایشان در آن قرار دارند، دارد مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد. جایگاهی كه باید تریبونی برای جریانِ‌ خاصی نباشد. امیدوارم این‌گونه نماند.

میثم رمضانعلی  |  ۱۱ بهمن ۱۳۸۷  |  سیاست  |   2 نظر


زیّ طلبگی را آنچه تعریف كرده‌اند كه بر یك دانشجوی علوم اسلامی واجب است تا رعایت كند و معیار تفاوت اوست با سایرین. این معیارها گاه چنان مورد توجه بوده است كه شخص طلبه با اعمال نكردن آنها از حوزه‌های علمیه اخراج شده است و منجر به آن شده تا شخص طلبه، از شهریه‌ی حوزه‌های علمیه (به عنوان اصلی‌ترین بازو در فشار به یك طلبه) محروم گردد. درستی و یا عدم درستی این رفتار با طلاب را به بحث نمی‌گذاریم كه خود بحث مجزایی را می‌طلبد و می‌خواهد، كه آسیب شناسی مدیریت حوزه است و بحثی است كلی‌تر.

زیّ طلبگی در حوزه‌های علمیه‌ی قدیم و جدید دارای تغییرات و تحولات مختلفی بوده است. چنان كه یك عمل در یک زمان ضد زیّ طلبگی بوده است و حال، خیر و یا بالعكس. یعنی عملی كه حال، مخالف زیّ طلبگی شناخته نمی‌شود، در آن زمان مخالف زیّ طلبگی پنداشته می‌شده است. این دگرگونی‌ها شاهد بر این مدعاست كه قواعد فوق زمانی‌ست و بر اساس زمان، دچار تغییر و تحول می‌شود. پس به طور مطلق نمی‌توان قواعد ثابتی را میزانی جهت شناخت تعلق و یا عدم تعلق این صفت به یك طلبه قرار داد.

از مواردی كه برای زیّ طلبگی ذكر می‌كنند، رعایت موارد ظاهری است كه از آنها می‌توان به حفظ شارب و لباس‌ها اشاره كرد. موردی كه بیشترین درگیری را در حوزه‌های علمیه در پی داشته است. حفظ ظواهر كه به عنوان اصلی‌ترین شاهد بر صدق و عدم صدق “طلبگی” بر یك شخص استفاده شده است و می‌شود، همیشه و همیشه در درگیری با سلایق اشخاص ضربه دیده است. بر حسب تناسب، یك تیپ ظاهری مخالف زیّ طلبگی شناخته شده است و تیپی دیگر موافق آن. و ممكن است این مورد در دید سایرین به صورتی برعكس تثبیت شده باشد.

نگارنده اكثر این موارد را جزء ساختِ روحانیت و زیر شاخه‌ی زیّ روحانیت می‌داند، و نه طلبگی. این موارد، یعنی حفظ ظاهر، مخصوص كسانی است كه بعدها می‌خواهند در كسوت روحانیت به تبلیغ معارف غنی اسلامی بپردازند و در همین كسوت نیز روزگار بگذرانند. و حال آنكه امروزه بسیاری از افرادی كه در حوزه‌ها به یادگیری علوم اسلامی می‌پردازند، لزوماً هدفشان این نیست كه روزیّ ملبس شوند و كسوت روحانیت را اختیار كنند. بر همین اساس رعایت زیّ روحانیت نباید بر این دسته تحمیل شود، چرا كه نه جایز است و نه نتایج درستی را به بار می‌آورد. گاه این فشارها كه به علت خواستگاه اشتباه بعضي مدیران حوزه‌های علمیه اعمال می‌شود، نتایج منفی و مضری را باعث می‌گردد. این عدم تفكیك میان دو نوع “زیّ” و زیّست باعث گردیده است كه سلایقِ شخصی خاص و یا عده‌ای خاص، بر عده‌ای دیگر تحمیل گردد و گاه طلاب حوزه را به كسانی تبدیل كرده است كه در مقابل حوزویان قرار گرفته‌اند. و این ره آورد عدم تفكیك میان زیست طلبگی است با زیست روحانیت.

مورد بعدی انجام بعضي فرائض است. بر همه كس نمایان و هویداست كه در اسلام احكام در غالب پنج نوع حكم قرار داده شده است: واجب، مستحب، مباح، مكروه و حرام. خارج از این موارد و احكام، در اسلام شاخه‌ی دیگری وجود ندارد. این تقسیم‌بندی‌ها مخصوص عده‌ای خاص نیست و مربوط است به همه‌ی مسلمان‌ها و همه‌ی كسوت‌ها. مثلا فریضه‌ی نماز بر همه‌ی مسلمانان و در همه‌ی زمان‌ها و مكان‌ها واجب است، استثنا بردار هم نیست. آنچه كه خوب است و باید تبلیغ شود، انجام و یا عدم انجام اعمال با این معیارهاست. شخص باید در جهت آسمانی شدن، انجام واجبات و ترك محرمات را در برنامه‌ی خود قرار دهد. اگر بیش از این هم انجام پذیرفت و شخص بر مستحبات خویش را عادت داد و بر ترك محرمات فائق آمد، برای خویش خوب و پسندیده است. یعنی انجام مستحبات و ترك محرمات توسط همه و مخصوصاً كسانی كه مرحله‌ی قبل یعنی انجام واجبات و ترك محرمات را تا حدودی طی كرده‌اند، باعث خواهد شد تا شخص آسمانی‌تر گردد. این نیز در مورد همه‌ی مسلمانان صادق است و نسبت به كسوت‌های مختلف، برابر و مساوی. اما بر اساس آنچه كه شنیده‌ایم و دیده‌ایم، مستحبات و مكروهات در بعضي مراكز آموزشی- حوزوی از حد تأكید خارج شده و اجباری شده است. گویی احكام جدیدی از آسمان وحی شده است كه تبدّل در برخورد بعضي حوزویان (كه كم هم نیستند) را باعث گردیده است. (متأسفانه مثال آوردن برای اینگونه قانون‌های خودساخته، باعث رنجشِ خوانندگان می‌شود و به همین دلیل در اینجا مثالی نمی‌آورم.) نگارنده این كار را در هیچ كدام از موارد فوق (زیّ طلبگی ـ زیّ روحانیت) نه تنها جايز نمی‌داند كه نهی و نفی می‌كند. این موارد مربوط به حوزه‌ی فردی‌ست، نه حوزه‌ی اجتماعی طلبه و روحانی. در حالی كه زیّ طلبگی مربوط به حوزه‌ی اجتماعی طلبه و روحانی است. یعنی حتی اگر بتوان جواز اجباری شدن نوعی زیست خاص را بر حوزه‌ی اجتماعی طلبه و روحانی صادر كرد، نمی‌توان در حوزه‌ی خصوصی شخص دخالت كرد و اجبار فوق را حاكم دانست.

پس به صورت خلاصه، بنابر آنچه كه گفتیم؛

ـ در حوزه‌های علمیه دو نوع زیست باید پذیرفته شود؛ زیست مخصوص كسانی كه قصد تلبس را دارند و زیست كسانی كه فقط قصد یادگیری علوم اسلامی را دارند. زیّ و زیست گروه اول را زیّ روحانیت نامیدیم و زیست و زیّ مخصوص گروه دوم را زیّ طلبگی.

ـ زیست های فوق (زیّ طلبگی ـ زیّ روحانیت) منحصر در جنبه‌ی اجتماعی دانشجویان علوم اسلامی است و به حوزه‌ی فردی و خصوصی فرد ربطی ندارد و اگر احیاناً اجباری هم پذیرفته شود، در جنبه‌ی اجتماعی باید لحاظ شود، نه در جنبه‌ی خصوصی و فردی.

پی‌نوشت: این مطلب در این جا نیز منتشر شده است.

میثم رمضانعلی  |  ۰۶ بهمن ۱۳۸۷  |  حوزه و دانشگاه  |   بدون نظر


سال اول هجرت، زمانی كه اولین مسجد ساخته شد، آن را پایگاه مسلمین قرار دادند تا به آیندگان بفهمانند كه دین و سیاستمان یكی است و وحدت آن دو، حتی در مظاهرشان یعنی دیوان و معبد نیز رعایت شده است. دیوان، كه دادگستری و دولت آن موقع بود، مركزش مسجد بود و معبد نیز، مسجد.

محل عبادت و مكان خاكسار شدن در برابر معبودی كه به تازگی پیامبرِ آخرین را برای هدایت بشر فرستاده بود و كنیسه و كلیسا را به مسجد، مبدل ساخته بود. این همزیستی و وحدت بین دستگاه حكومت و دستگاه عبادت، پیام‌هایی را به ما قرن بیست و یكمی‌ها منتقل می‌سازد كه به مدد آن، می‌توانیم در برابر خصم و مخالفِ عینیت سیاست و دیانت در اسلام، احتجاج كنیم و حجت آوریم.

ساختار فكری مسلمانان قرون ابتدایی نیز این بود. همان طور كه در همان اوايل امر، “دارالخلافه” مسجد بود و “دارالقضاء” نیز مسجد. مردم برای مهمترین اركان زندگی اجتماعی‌شان، یعنی قضاء و اجرا، به مسجد پناه می‌بردند؛ مسجدی كه پنج نوبت در آن نماز می‌گذاردند و به عبادت خالق‌شان می‌پرداختند. و حال همان مسجد، مأمن آرامش و نظم اجتماعی‌شان نیز بود.

در ادوار تاریخی، این اعتقاد و بنیان، با تلاشِ افزون بنی امیه و بنی عباس دگرگون شد و باعث شد تا دارالخلافه و مسجد جدای از یكدیگر به كار خود ادامه دهند. با این حال هنوز آن حالت وحدت تا حدودی حاكم بود. هنوز امت واحده‌ی اسلام، دستگاه حكومت و عبادت را یكی می‌خواست. هنوز هم مسجد بیش از آنی كه حاكمان می‌طلبیدند، در سیاست بود و سر رشته‌ی خیلی اتفاقات را می‌شد در مسجد جست.

***

آنچه كه قصد بررسی آن را داریم، بحث این تغییر و تحول در قرن معاصر، البته به طور اجمال و خلاصه است. یعنی نقش مسجد، در ارتباط برقرار كردن میان دیوان و معبد. دورانی كه تقابل فكری بین دو نظریه‌ی سكولاریزم (دین‌زدایی) و عینیت دین و سیاست، باعث چند دستگی میان امت اسلامی گردیده است. البته اگر با تیزبینی بنگریم، همین تقابل نیز در آن ‌سوی دنیا و در میان ملل غرب نیز چند دستگی ایجاد كرده است و این می‌تواند به ما یاری كند تا در این بازی میان نظریات، پیروز گردیم و عینیتِ دین و سیاست را در جهان غالب كنیم.

مطلع را مشروطه قرار می‌دهم‌. مطلعی كه مبدأ تغییرات شگرفی در تاریخ ایران گردید. بنابراین مقاله را در چهار مقطع زمانی پیگیری می‌كنیم؛

۱٫ از مشروطه تا سال ۱۳۴۲

۲٫ از ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷

۳٫ از ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷

۴٫ از ۱۳۶۷ تا حال

قابل تأمل است كه این تقسیم بندی مطلق نبوده و از باب نزدیكی و اعتبار وقایع مهم، این‌چنین تاریخ را برش داده‌ایم.

پی نوشت: ابن مطلب در این جا و این جا نیز منتشر شده است.

(بیشتر…)

میثم رمضانعلی  |  ۰۳ بهمن ۱۳۸۷  |  انقلاب  |   یک نظر