گوشی‌مان را همه‌جا همراه خود می‌بریم و به صورت متداوم از آن کار می‌کشیم. وقتی مشغول کاری هستیم، صدای اعلان‌های پیام‌رسان‌ها که خبر از یک پیام می‌دهند، حواس ما را به گوشی جلب می‌کند. اعلان‌های رسانه‌های اجتماعی‌مان مثل اینستاگرام و توئیتر و … هم اضافه کنید. آن‌قدر حجم این پیام‌ها و اعلان‌ها زیاد است که عادت کرده‌ایم هر چند دقیقه یک‌بار گوشی را برداریم و چک کنیم و غرق در پیام‌ها یا پست‌ها و توئیت‌ها شویم. حتی وقتی که هیچ خبری از صدای اعلان‌ها نیست، احساس می‌کنیم شاید صدای‌شان را نشنیده‌ایم و صفحه گوشی را هر چند دقیقه یک بار روشن می‌کنیم تا مطمئن شویم چیزی را از دست نداده‌ایم.

این عادت، پیوستگی ما با گوشی‌های‌مان را زیاد کرده است. چنان پیوسته که گویی گوشی همراه، به یک عضو بدن‌مان بدل شده است. تنها جایی که شاید گوشی‌ها را همراه‌مان نبریم، زمانی‌ست که حمام یا استخر می‌رویم. آن هم احتمالا تا چند وقت دیگر که ساختمان فیزیکی گوشی‌ها پیشرفته‌تر شود، فراگیر می‌شود.

من و شما سال‌هاست که کتاب می‌خوانیم و با متن‌ها سر و کله می‌زنیم. وقتی در حال خواندن متنی هستیم که کلمه‌ای و عبارتی مبهم یا ارجاعی به بیرون دارد، از گوشی همراه‌مان استفاده می‌کنیم و آن را سرچ می‌کنیم. کتاب‌خوانی و استفاده از گوشی همراه،‌ به صورت توأمان بسته‌ای را شکل می‌دهند که شاید سخت باشد عنوان «مطالعه» در معنای سنتی را بر آن بگذاریم. چیزی بین مطالعه و پژوهش. حالا بیش‌تر با کلمات و منابع ور می‌رویم و بیش از یک کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای، ‌مطلب می‌خوانیم. شاید این خوبیِ همراهی کتاب و گوشی باشد. مسئله وقتی سخت‌تر می‌شود که در سرچ یک کلمه‌ی مبهم از یک کتاب، با لینک‌های دیگری مواجه می‌شویم که ارتباط مستقیمی با نیاز ما ندارند، اما جذابیت اغواکننده‌ی جست‌و‌جو و وب‌گردی، ما را به درون آن مطلب می‌کشد و وقتی به خودمان می‌آییم که بیست دقیقه از وقت‌مان که برای مطالعه گذاشته بودیم، از بین رفته است. من مطالب جدیدی خوانده‌ام و از وقتم لذت برده‌ام، اما آنی که پیش از آن می‌خواستم، نیست.

این مشکل این روزهای من است ….

 

میثم رمضانعلی  |  ۱۹ آبان ۱۳۹۸  |  رسانه، فرهنگ  |   بدون نظر


من هوادار وحید جلیلی‌ام؟ ابدا.

موضع وحید جلیلی در مورد صداوسیما رو درست می‌دانم؟ نه لزوما.

اصلا مسئله این‌ها نیست. بنای هواداری در منازعات، احمقانه‌ترین رویکرد در سیاست‌ورزی‌ست. من طرفدار شفاف شدن وضعیت اختیارات و توزیع قدرت رسانه‌ام. و مهم‌تر از آن، امکان گفتگو و نقد افراد و جایگاه‌ها در کمال صراحت و بی‌ترس از خشونت طرف نقد.

هم‌چنین انتظاری، انتظاری آرمانی‌ست؟ بله! اما خب تخیل دوست دارم و جوان‌ترها با همین امیدها زنده‌اند.

مسئله‌ی من امکان نقد در سطوح بالاست؟

نه پدرآمرزیده! امکان نقد صریح در سطوح میانی هم فراهم شود، باید کلاه‌مان را بالا بیندازیم. شما ببین آخر؛ آقای اطوکشیده‌ی استراتژیستی که سال‌های سال روی برندینگ شخصی‌اش زحمت کشیده، یک‌هو اسکرین‌شات رو می‌کند و اگر وحید جلیلی مثل ما پاپتی‌ها، فامیل نظام نبود، شاید چپ و راستش می‌کردند.

مسئله این است که بت نقد کردن بشکند و بشود از مسئولین در هر سطحی که هستند، بی‌مهابا سوال پرسید و نقدشان کرد.

نه چون سی سال پیش، که نقد بُت هاشمی، دشمنی با همه اصول و فروع دین و انقلاب و حکومت فرض می‌شد. همین هاله درست کردن‌های کثیف، دمار از همه‌مان در آورد و به این روزمان انداخته است.

«هیچ‌کس برای من هاشمی نمی‌شود» را چنان تأویل می‌کردند که گویی تایید مطلق تمام کارهای هاشمی‌ست. «مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است» توی ذوق‌تان می‌زند؟ اوضاع از امروز خیلی افتضاح‌تر بوده است البته.

چه کسی و کسانی در همین چیزها می‌دمیدند و تقدس‌سازی‌های مسخره درست می‌کردند؟ همین تیپ حضراتی که حالا اسم‌شان لا به لای این نامه‌نگاری‌ها آمده یا نیامده.

مسئله فقط صداوسیماست؟ نه بزرگوار! نه عزیز من! صدا و سیما که هیچ، می‌دانی رسانه‌های مجازی و مکتوب جریان حزب‌الله و انقلاب یا هر چه که اسمش را می‌گذاری و وصفش می‌کنی، چقدر آب می‌خورند؟ چند ده میلیارد؟ چند صد؟ احتمالا خیلی دوری. ٩٩ درصدِ امثال من نمی‌دانند وضعیت چه قدر عجیب است.

حالا این رسانه‌ها اوضاع‌شان خوب است؟ افتضاح است؟ یک رجوعی کنیم ببینیم اهل فنی که بی‌طرف هستند، درصد موفقیت این‌ها را چقدر ارزیابی می‌کنند. یکی مثل منِ کم‌سواد که اوضاع را خوب نمی‌بینم.

همین حضراتی که قطارِ نامه ردیف کرده‌اند، بخش مهمی از مغزهای سیاست‌گذارِ همین رسانه‌ها هستند. یعنی در وضعیت پیش‌آمده، عامل بوده و هستند.

واقعیتش، اصلا مهم نیست وحید جلیلی چه گفته است. یعنی مسئله‌ی اولی برای من درستی محتوایش نیست. شاید برداشت و نظرش اصلا پر از ایراد باشد. بقیه و همین حضرات مخاطبین نامه‌های جلیلی، کمک کنند امکان گفتگوی صریح و علنی را فراهم کنند تا همه ارزیابی شوند. جلیلی تند نوشته است و پر ایراد؟ خب شما بزرگ باش ببینیم می‌توانی شرایط یک نقد صریح و مرتب را فراهم کنی یا خیر. اصلا بلد هستید یا نه.

به هر حال، اگر جلیلی بتواند امکان گفتگو و نقد را فراهم کند، ممنونِ قلم و اراده و شجاعتش هستم.

کاملا کارکردگرایانه!

منتقدانی که حالا امید به نامه‌نگاری‌های جلیلی بسته‌اند، دشمن آقایان حسین محمدی و رئیس دفترش و صفارهرندی و مهدی محمدی و یاسر جبرائیلی و آقای مقدم‌فر که فعلا ساکت‌اند، هستند؟ نه والا. این‌که عصبانی هستند را هم طبیعی می‌دانم.

اما این حضرات، مسئولیت و اختیاراتی ندارند؟ اختیارات‌شان کم بوده؟ اتفاقا خوب اختیارات داشته‌اند، عنوان و مسئولیت هم.

بی‌ادبی‌ست کسی بگوید گند زده‌اند؟ اگر کسی خیلی صریح باشد و بگوید افتضاح بار آورده‌اند، قرآن خدا را آتش زده؟

بله می‌دانم انتظارم از تاب و تحمل خیلی‌ها، زیادی است و با واقعیت نمی‌خواند.

عجیب نیست این نقدناپذیری. عجیب، مائیم…

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ شهریور ۱۳۹۸  |  رسانه، سیاست، فرهنگ  |   بدون نظر


استندآپ‌کمدی از پارسال خیلی گل و گُر گرفت. در مسابقات پارسال، پسری بود که می‌نشست و طنزی می‌ساخت پر از ارجاعات جنسی. چهار نفر از همین بازیگرها هم قربان‌صدقه‌اش می‌رفتند و نهایتا هم به دلایلی که می‌گویم دوم شد. بازیگرهای ذوق‌زده، او را مولف و نویسنده و صاحب قلم معرفی می‌کردند. الان هم شده است مجری یکی از برنامه‌های شبکه سه، که دیروز ایرج ملکی را آورد و دستش انداخت و مسخره‌اش کرد.

امسال اما این مساله ریشه‌دارتر بود. امیرحسین قیاسی یا همان بددست در توئيتر و ابوطالب حسینی یا همان کینگ‌کونگ در توئیتر حضور داشتند. البته که هر دو دی‌اکتیو کرده‌اند و پادکست‌های‌شان را هم (رادیو بیجک) از بین برده و کانال‌های‌شان را هم تر و تمیزتر کرده‌اند.

در جریان مسابقات هم اکانت آرش کماکانگیر، اشکان مدیری، و دو سه تای دیگر از همین باند و گروه، تشویق می‌کردند توئیتری‌ها را که به آن‌ها رای بدهند. در سال دیگر هم به نظر می‌رسد دو نفر دیگر از توئیتری‌ها در این پروسه حضور داشته باشند.

امسال هم همان تیم بازیگرها که به جهت نویسندگی پیاده هستند، عملا مرعوب امیرحسین قیاسی و ابوطالب حسینی بودند. چرا؟ چون پر از ارجاعات جنسی است. چرا این‌قدر مشعوف؟ خب این‌ها عالی‌ترین مدل طنزی که دیدند برای چه کسانی‌ست؟ یا همین پیمان قاسم‌خانی و برادرش نوشتند یا رضا عطاران.

خب عملا وقتی با مدل‌های جوان‌تر همین‌ها آشنا می‌شوند، احساس می‌کنند با چه قلم‌های شکوفایی رو به رو شده‌اند. اینکه حالا این‌ها از چه تکنیک‌هایی در طنزشان استفاده می‌کنند، بحث دیگری‌ست که شاید بعدتر تفصیلا نوشتم. اما مساله‌ی اساسی،‌ همین پیوند خوردن طنز به ارجاعات جنسی‌ست.

نوع فیدبک‌هایی که این‌ها در کانال‌ها‌ی‌شان دارند چیست؟ اینها بسته‌اند روی یک آینده شغلی که ابراز هم می‌کنند: آرش کماکانگیر در توئیت‌هایش اشاره می‌کند، پانته‌آ بهرام می‌گوید باید از قلم این‌ها استفاده کرد و یا رامبد جوان بیان می‌کند که می‌خواهم با آقای قیاسی سریال بنویسم.

عملا آنچه رخ می‌دهد این است: ورود یک نسل جدید جنسی‌نویس تا یکی دو سال دیگر در جریان عمده‌ي رسانه‌ای ما مثل صدا و سیما و تئاتر و اجرا و سینما و …. . حضور برخی از قبلی‌ها در قاب تلویزیون هم آن را نمایش می‌دهد. در این چند سال، این علاقه و تکیه به ارجاعات جنسی، همیشه رشد تصادی داشته است.

این مدل طنز هم اول نمی‌شود؛ چون ذائقه مخاطب بیشتر اینستاگرامی‌ست. طنز نفر اول معمولا نزدیکی بیشتری دارد به لودگی و خوش‌مزه‌بازی تا جنسی‌نویسی. توئيتری‌ها معمولا سعی می‌کنند یک پرستیژی را حفظ کنند و ادا اصولی دارند و سعی در مولف بودن و غیره دارند که البته ته‌مایه‌‌اش سکس است.

البته که آن لودگی و خوش‌مزه‌بازی شرف دارد به این پرستيژ جنسی‌نویسی.

میثم رمضانعلی  |  ۰۷ شهریور ۱۳۹۷  |  فرهنگ  |   2 نظر


ساختار اجتماعی به شدت دچار گسست شده است. سال‌هاست. مقصر نظام است؟ قطعا در بخشی از آن نظام مقصر است. اما نظام در واقعیت یک مفهوم یک‌پارچه و مشخص نیست؛ به خصوص این روزها که تکه‌پاره‌بودن مسیرهای تصمیم‌گیری عیان‌تر می‌شود و افتراق‌ها جدی‌تر خودشان رو نشان می‌دهند، صحبت از یک عینیت یک‌پارچه محال است. وضعیت به گونه‌ای‌ست که هر بخش آهنگ خودش را می‌زند و با همان نیز می‌رقصد.

اوضاع اجتماعی و روانِ اجتماع و روانِ جمعی به شدت به هم ریخته است؛ در این وضعیت، بسیاری از رفتارها(فردی و اجتماعی) نه لزوما بر اساس حساب و کتاب و نه حتی با پشتوانه احساساتِ انباشت‌شده‌ی منظم است. همه چیز غیرمنتظم است. این اتفاق منجر می‌شود که در رفتارهای فردی و جمعی نوعی از اختلاط و اغتشاش دیده شود.

قبلا نیز چنین رفتارهایی بوده است، اما اکنون بیش‌تر هم خورده و قاطی‌تر و متکثر شده است. شاید بتوان گفت که پیش‌تر، بیش‌تر فردی بوده‌اند. کسی که در عین حالی که عرق می‌خورد، نماز می‌خواند، دوست‌دختر دارد و در عین حال، پیاده‌روی اربعین‌ش نیز ترک نمی‌شود. در نظر و اعتقاد، مخالف تبرج و نمایش جنسیت و بروز جنسی در انظار عمومی است و در فضای عمومی، بر خلاف اعتقادش، خودش عامل محسوب می‌شود.

مساله این است که این وضعیت اکنون به تکثیر رسیده و به امری عادی بدل شده است و صورت جمعی پیدا کرده است. مثلا جریانی ـ حداقل در ظاهر ـ مخالف خشونت است، ولی در اتفاقات اجتماعی خشونت‌ورزی می‌کند. تعبیر نفاق در مورد این اتفاقات به نظر دقیق نمی‌تواند وضعیت را توضیح داده و توصیف کند و ممکن است باعث خطای تحلیل شود. نفاق نیست چون نفاق آگاهانه است. گسست اما حاصل وضعیت روان جمعی و اجتماعی و به هم ریختگی‌ست. چیزی شبیه به زوال معنا و از دست رفتن نظم عقلایی که ترکیب امور متضاد روشن‌ترین حاصلش است.

قطعا باید اینجا تاکید کنم داریم در مورد فضای اجتماعی صحبت می‌کنیم و نه لزوما کنش‌های سیاسی که البته ممکن است متاثر از فضای اجتماعی باشد؛ اما گسست به نحوی‌ست که زنجیره ارتباط اجتماع و سیاست را هم مختل کرده و به سختی می‌شود ارتباطی بین ارزش‌های اجتماعی شخص و کنش‌های سیاسی‌اش پیدا کرد.

میثم رمضانعلی  |  ۲۴ دی ۱۳۹۶  |  فرهنگ  |   بدون نظر


آیت‌الله موحدی‌کرمانی: بدحجابی بد است اما فضای مجازی صدبرابر بدتر است.

دیروز نقل قولی از آیت‌الله موحدی کرمانی در مورد فضای مجازی منتشر شد که اگرچه نابجا بود، ‌ولی عجیب نبود. سال‌هاست رویه‌ی علما و فضلا به جز قشر معدودی بر دادن احکام کلی در مورد پدیده‌های اجتماعی و فرهنگی‌ست. یک‌جانبه‌نگری، عدم آگاهی از تمام جوانب یک امر، عدم ارتباط واقعی با بدنه‌های اجتماعی و مردمی از قشرها و گروه‌های مختلف، و مهم از همه تحت تاثیر اطرافیان بودن و عکس‌العمل فوری نشان دادن نسبت به موضوعات، پاشنه‌آشیل بوده است.

عبارت‌های منقول از آیت‌الله به نحوی‌ست که انگار اینترنت یک موجود و غولی‌ست که عامل اصلی انحطاط و انحراف اجتماع است و اگر اینترنت(دقت کنید اینترنت! و نه سایت‌ها و صفحه‌های مساله‌دار) نباشد، همه‌ی مساله‌ها حل است. این در حالی‌ست که اینترنت را در بدترین تحلیل، عامل تشدیدکننده مي‌توان فرض کرد و نه عامل اصلی. در فضای عمومی و حقیقی جامعه، مدت‌هاست انحطاط اخلاقی و از هم گسیختگی اجتماعی موج می‌زند و به وضوح قابل مشاهده است. تصویرسازیِ از اینترنت به عنوان عامل اصلی مشکلات، مثل تصویرسازی حجاب به عنوان عامل اصلی بی‌حیایی‌ست. یعنی جای علت و معلول را برعکس فرض گرفتن. بودجه‌های عجیب و تلاش‌های غیرحرفه‌ای و سطحی و ساختگی و زور زدن برای باحجاب کردن مردم به امید اینکه نهاد خانواده قوت بگیرد و مساله‌ی فرهنگی حیا تقویت شود، از نتایج این تفکر برعکس است.

قطعا اینترنت مشکلاتی دارد، مثل خیلی چیزهای دیگر. اما این نوع نااستدلال مثل این است که بگوییم پارک‌ها مشکل دارند و عامل فساد هستند و دخترها و پسرها در پارک‌ها فلان می‌کنند و آخرش هم نتیجه بگیریم که پارک‌ها باید جمع شوند. نه پارک‌ها عامل فساد هستند و نه در پارک‌ها فقط فساد می‌شود.

عامل اساسی فساد قطعا در جای دیگری‌ست.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ آذر ۱۳۹۵  |  رسانه، فرهنگ  |   بدون نظر


این خبر را بخوانید: «ترنجستان» سروش از فردا پلمپ می‌شود.

شما کافی‌ست که بخواهید یک کتاب غیرقانونی و غیرقابل انتشار را تهیه کنید. می‌توانید به خیابان انقلاب مراجعه کنید و از همین دست‌فروش‌های کنار خیابان بخواهید تا کتاب مورد نظرتان را به شما بدهند. می‌توانید حتی سفارش بدهید و بعد از چند روز که آماده شد برای گرفتنش مراجعه کنید. این یعنی سیستم کتاب مملکت کشک است. دست‌فروش‌ها که یک شبکه‌ی حرفه‌ای توزیع کتاب شده‌اند و تعدادشان هم «بی‌شمار» نیست در امنیت کامل این کار را می‌کنند. بعد پلیس باید بیاید به عکسِ قلب گیر بدهد. خنده‌دار نیست؟ مسخره نیست؟ توهین به شعور مخاطب نیست این کار پلیس؟

قلب‌هایی که راست راست وسط خیابان راه می‌روند و به قانونِ حجاب مملکت توهین می‌کنند، مجرم نیستند؟ کافه‌ّهای همان دور انقلاب که محل عیش و نوش شده‌اند و گاهی دود سیگار حاضرانش، نصف ارتفاع کافه را پر کرده است جرم نیست؟ درنوشت‌های دستشویی پارک دانشجو چطور؟ آن‌ها مفید به حال فرهنگ و هنر هستند؟ قلب‌بازی‌های روی صحنه‌ی تئاتر شهر چطور؟ آن‌‌ها مفید به حال فرهنگ‌اند و جوانان مملکت را به سوی سنت‌های اصیل ملی و دینی سوق می‌دهند؟ گفتن که لازم نیست که، این‌ها مشت نمونه‌ی خروار هستند.

حالا فقط هدایت فرهنگ و هنر شده است برخورد با قلب‌های روی کتاب‌های ترنجستان سروش؟

IMG17124861

پی‌نوشت:‌ قضاوت‌های من در این متن صرفا مبنتی بر مطلب است که در ابتدا لینکش را داده‌ام. شاید وضع از این بهتر و یا بدتر باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ فروردین ۱۳۹۵  |  فرهنگ  |   بدون نظر


دیشب برنامه‌ «نقد شعر» شبکه‌ی چهار به بررسی آثار فروغ فرخزاد پرداخت. پس از ۳۷ سال تلویزیونِ جمهوری اسلامی صدای فروغ را پخش کرد و او و اشعارش را به بحث گذاست. محمدحسین جعفریان تعجب خودش از تاخیر صدا و سیما در پرداختن به فروغ را با تشکر از مسؤلین شبکه‌ی چهار همراه کرد و صراحتا گفت که چون رهبری نظر مثبتی در مورد فروغ داشته‌اند همین باعث شده برخی نهادها مشکلی برای محفل شعرخوانی و نقد فروغ ایجاد نکنند.

اما چرا به شاعر و نویسنده و هنرمند انقلاب که از فروغ حرف می‌زند اعتماد نمی‌کنند و حتما باید شخص اول مملکت بیاید و حرفی بزند تا مشکلی رفع شود؟ در بسیاری از امور به ناچار باید تاییدیه‌ای از کلام رهبری و یا امام پیدا کرد تا بتوان حرف یا حرکتی را پیش برد.

در دوره‌ای که فعالیت‌هایی در حوزه‌ی زنان و خانواده داشتم برخی از صحبت‌های رهبری در موضوع زنان را دستچین کرده‌ بودم و در برگه‌ای همراه خود داشتم. مباحث نظری‌ ما را به سمت دیدگاهی برده بود که برای مخاطب عام تداعی نوعی رویکرد فمینیستی داشت، اما صحبت‌ها رهبری در زدودن این تلقی کارا بود، هر چند فحوای نظریه از سخنان بزرگان دیگر بیرون آمده بود.

این اجبار در اموری مثل سینما و موسیقی شایع‌تر است. معمولا تفکر و توان نیروی مومنی که کارشناس و حتی استاد یک حوزه است به رسمیت شناخته نمی‌شود و برای هر اظهار نظر خلاف عادتی باید به چنین روش‌هایی متوسل شد. از حوزه‌ هنر و ادبیات و شعر که بگذریم در مورد فلسفه و عرفان هم همینطور است و کار بسیار دشوارتر. به نحوی که مجهز نبودن به تأییدیه در آنجا ممکن است خطر برچسب کفر و الحاد را هم داشته باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ اسفند ۱۳۹۴  |  فرهنگ  |   یک نظر


پز ِ اخلاق، پس از یک دوره‌ سازماندهی یک حرکت غیرقانونی و بالطبع غیر اخلاقی، سعی در گرفتن حمایت از دشمن خارجی عینی و قسم‌خورده برای فشار بر داخل، حمایت از فشار بر ایران با جمع‌آوری امضا و رساندن صدای آشوب و اعتراض به دشمن و در پی ِ آن، بدتر و بدتر کردن دید غرب به ایران و دشمن‌شاد شدن، از این‌که عده‌ای مثلا در این روزهای اخیر فریاد بزنند که «خاک تو سر جلیلی، بدون هیچ دلیلی» حتما بی‌اخلاقی بزرگتری‌ست. انگار کسی روی این‌که جلیلی یا هر کس دیگری جانباز است و باید به او احترام گذاشت شک وجود دارد. مسئله کسی این چیزها نیست.

چه بسا عمل غیراخلاقی از زبان غیراخلاقی چندین برابر بدتر است. و اخلاق نه این‌که در این سوی ِ بازی رعایت شده باشد که نشده است، اما به حتم، در آن سو آب گل‌آلودتر است. و گل‌آلوده‌تر خواهد بود وقتی به پز بدل گردد.

خاطرم نمی‌روم در همان هشتاد و هشت دوستانی را که ترس از آن داشتند که به جهت ظاهری مذهبی‌تر باید احتیاط می‌کردند که کسی به نام این‌که وی بسیجی‌ست و حتما به احمدی‌نژاد رأی داده است مورد تعرض قرار نگیرد. آش وقتی شورتر می‌شد که دختری چادری به بهانه‌های مسخره‌ای که مثلا سبزها به مردم داده بودند، به دیدی دیگر و با لحنی دیگر مورد خطاب قرار می‌گرفت. همان لحنی که روز رأی‌گیری نیز در برخی نقطه‌های دیگر با کسی که «غیر» پنداشته می‌شد، می‌شد.
کسانی که پز اخلاق می‌دهند، وقتی ‌ویژه‌نامه‌ی شرق در هفته‌ی رقابت بین هاشمی و احمدی‌نژاد در انتخابات هشتاد و چهار منتشر می‌شد، عکس‌العمل‌شان چه بوده است؟ ويژه‌نامه‌یا که مأموریت ِ خشن جلوه دادن و ضدانسانی جلوه دادن کسی را داشت که بعدها هشت سال رئیس جمهور ایران اسلامی بود. در این همه سال که رئیس جمهور به همه چیز تشبیه شد کی عکس العمل نشان دادند؟ وقتی در مثلا راهپیمایی‌های پس از انتخابات هشتاد و هشت به مقدسات توهین شد کجا بودند؟ نه فقط در هشت سال گذشته، که در دوره‌ی خاتمی که به هر حبل المتینی توهین شد، داشتند کجا منبر اخلاق می‌رفتند؟ دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟

جوری حرف می‌زنند که انگار فراموش کرده‌ایم که به بهانه‌ی مسخره‌ی تقلب سازمان‌یافته و گسترده اردوکشی خیابانی کردند و همین بهانه را پیراهن عثمان کردند و به همه چیز و مهم‌تر از همه به قانون دهن‌کجی کردند. کردند آن‌چه را که نباید و با دمیدن در شیپور تفرقه و افتراق و آشوب، عصبانیت را گسترش دادند.

یک‌طرفه به قاضی نروم که من پیش‌تر نیز از بداخلاقی مثلا این‌طرفی‌ها نوشته‌ام و هزینه‌اش را نیز پرداخت کرده‌ام. چه از مداح عفیف اللسانی که بالای منبر روضه‌ی حسینی، نطفه‌شناسی و لقمه‌شناسی و نسب‌شناسی می‌کند و چه از رسانه‌های مثلا بصیرت‌پراکنی که آبروی هر چه اخلاق و اسلام را به بهانه‌ی اسلام و اخلاق برده‌اند. گیرم که نمازی هم بخوانند و خوش‌ به حال‌شان.

درکل خواستم عرض کنم که حافظه‌مان خیلی ضعیف نیست.

[نا تمام]

پی‌نوشت: این متن نمی‌گوید که میثم رمضانعلی یک آدم اخلاق‌مداری‌ست. ما روی بی‌اخلاقی را سفید کرده‌ایم؛ اما حقیقت همین است که نوشته شده است، اگر چه ما عامل‌ش نباشیم

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ خرداد ۱۳۹۲  |  سیاست، فرهنگ  |   21 نظر


این عبارت را بخوانید: «درکشوری که تمام امکانات سینمایی‌اش در طول ۲۵ سال در اختیار یک عدة خاص قرار بگیرد و نسل سینمای انقلاب از این امکانات بی‌بهره باشند نمی‌شود ادعا داشت که بی‌عدالتی وجود ندارد…» ما ادعا می‌کنیم که این عرصه توسط منور الفکر‌ها و روشن‌فکرنما‌ها و بدنة سکولار دوره شده است. خب؟ اگر دست شما باشد، با این سینما و تلویزیون و تئا‌تر چه می‌کنید؟ با حضور زن در این رسانه‌ها مشکلی ندارید؟

***

اصولا رسانه‌های تصویری، برای به نمایش‌درآوردن خلق شده است. برای به نمایش‌گذاردن و به نمایش‌درآوردن مفاهیم و ایده‌هایی که صاحبان می‌خواهند. سینما، تلویزیون و تئا‌تر برای این آمده‌اند تا در ضمن طرحی نوشتاری، نگاهی را منتقل کنند.و این به نمایش گذاردن، در ضمن خود به نمایش درآمدن زن را در پی داشته و دارد. پیش‌فرض رسانه‌های تصویری، به ناچار به دلیل ماهیتی که دارد، حضور زن در آن است. حضور زن و به نمایش‌گذاشتن آن در سریال‌ها و فیلم‌های مختلف و در قالب نقش‌های گوناگون، در برنامه‌های مجری‌محور و به عنوان مجری، و در سراسر رسانه.

با حضور زن در اجتماع، در بسیاری امور دچار چالش هستیم. به خصوص در نسبت با سینما، ورزش، تحصیل و اشتغال زنان، که نه تنها دچار چالش، که دچار بحرانیم. به سهولت می‌توانید ببینید که بدنة مذهبی، علاقه‌مند به حضور در عرصة سینما هستند. با این داعیه که انقلاب باید این عرصه را به خدمت خود گیرد. خود را کار‌شناس این حوزه معرفی می‌کنند و نقدهای پی در پی خود را بر فیلم‌ها، سریال‌ها و برنامه‌های مختلف منتشر می‌کند. نقدهایی که اکنون به کاوش در لایه‌های چندگانه‌ی فیلم‌ها رسیده است.

خود را متخصص فرض می‌کنند و نقد را برای این‌که سینما به سمت نگاه‌های ناب انقلاب اسلامی برود، پیشة خود ساخته‌اند. یعنی سینما بشود سینمای انقلاب اسلامی مثلا. اما مثلا نمی‌تواند به خود بقبولاند که آیا این سینمایی که ناچار از استفاده از زنان است، سینمای دینی‌ست؟ کار را سخت نکنم و بگویم که آیا حضور زن در این ابعاد، حضوری شرعی‌ست؟

اصلا به نمایش گذاشتن زن‌ها در قالب تصویری زنده و متحرک بر پایة نگاه‌های انقلاب اسلامی‌ست و انقلاب اسلامی با این سینما، چه خُرد و بُردی دارد؟ آیا نمایش یک زن، در نقشی که در آن پنج بار طلاق می‌گیرد و با شوهرهای مختلفی می‌گردد، صحیح است؟ و اگر صحیح است و در راستای اهداف انقلاب اسلامی‌ست؟ حضور زن به عنوان مجری اخبار که باید صدایی خاص و با تعبیرهایی صدایی دل‌نشین داشته باشد، صحیح است؟

و اگر صحیح است و یا ناچار هستیم به این کار، آیا حاضرند این «صحیح» را به دختر و ناموس خود بسپارند تا از پس بازی‌گری و نمایش ناموسشان، انقلاب اسلامی یک گام پیش‌تر رود؟ این مسئلة من است.

به حتم سینمای بدون زن که نمی‌توانید تصور کنید. به حتم، سینمایی نیز نمی‌شود تصور کرد که همة نقش‌ها در آن مثبت باشد و همة زن‌ها در آن مذهبی و حزب‌اللهی و بدون هیچ نقصی و قدیس‌مآب. شما فرض هم کنی که تمام عوامل فیلمت پامنبری‌های علما باشند، برای نقش‌هایت که نمی‌توانی یک شخصیت‌های انتزاعی درست کنی و بگویی ملت بیایند و ببینند که. شاید با چند فیلم، اما با سینما که نمی‌شود. این تناقض توصیة به نمایش‌نگذاشتن زن را با خاصیت به نمایش‌گذاری‌ سینما چطور می‌شود حل کرد؟ هر دو درست هستند؟ اگر یکی درست است و دیگری نادرست، کدام‌یک مهم‌ترند؟ این حساسیت و یا کارکرد انسان‌سازی سینما و نمایش؟

***

نکته این‌که بحث تنها به سینما محدود نمی‌شود. بیاییم و مثلا عکس را انتخاب کنیم. اگر چه عکس از جهت سهولت، مشکلات و مسئله‌های سینما را ندارد و آن‌قدر که در سینما گیر خواهیم کرد، در عکس این‌طور نخواهد بود. فرض کنید می‌خواهیم با عکس، زنان و دختران را تشویق به پوشش اسلامی کنیم. چه باید به نمایش گذاشته شود؟ از دختران و زنان، عکس‌های متنوع با چادر و مقنعه و مانتو و لباس‌های پوشیده بگذاریم؟ یعنی بیاییم و کسانی را به نمایش بگذاریم در قالبی پوشیده تا دیگران ترغیب به پوشش شوند؟ چه کسانی حاضرند آن دختری شوند که به عنوان مدل بناست از او عکس گرفته شود؟ می‌دانم که این مورد را می‌شود تا حدی ماست‌مالی کرد. یعنی بیاییم و بگوییم که تصویر را به نحوی می‌گیریم که صورت شخص معلوم نشود. اما نکته این است که همه چیز صورت نیست. که زنانگی و زیبایی زنانه، تنها به صورت نیست.

***

مسئله این است که سینما را اهلش می‌سازند. یعنی کسی که در گیر و دار نمایش ادا‌ها و اطوار‌ها، حرف‌هایش را تابلو می‌کند و نمایش می‌کند و به ضرب و زور هنر خود، مفهوم را در حلق‌ تماشاگر می‌چپاند. چنان که‌گاه تماشاگر، رسم و رسوم فراموش می‌کند و در برابر تصویری که برایش به نمایش گذارده‌اند، فریاد می‌زند. مسئله این است که سینما را اهلش می‌سازند. نه این‌که کسی بیرون گود بنشیند و در قاب تئوری‌های خود فیلم‌های سینمایی بسازد. انقلاب یا با فیلم و سینما موافق است یا نیست.

شرط و شروطش به کنار. مثلا آیا درست می‌داند که زن هرزه‌ای به نمایش گذاشته شود در کنار اتوبانی و مرد ریش‌تیغ‌زده‌ای، با ماشین شاسی‌بلندش قصد تور کردن آن زن را داشته باشد؟ و در پس این صحنه کارگردان انقلاب اسلامی، بیاید و کاری کند با سرنوشت‌ها تا همه از این آدم‌ها بیزار شوند؟ یا نقش‌های ساده‌تر. مثلا مجری برنامه‌ کودک بودن. یا حتی نقش‌های ساده‌تر.

آیا نمایش چنین تصویری درست است؟ و اگر درست است، آیا کارگردان انقلاب اسلامی ما، حاضر است نقش این زن را به دخترش بدهد؟ یا مرگ خوب است اما برای هم‌سایه؟

شما حاضرید پسرتان یا دخترتان را تشویق کنید که وارد دنیای کارگردانی و بازیگری و به طور کلی وارد دنیای فیلم و سینما شود؟ آیا حاضرید، ناموستان جلوی دوربین رفته و مثلا نقش یک زن را بازی کند که در خلال داستان سه بار طلاق می‌گیرد؟ به واقع تا چه حد این عرصه را عرصة انقلاب اسلامی دانسته و ورود به این حوزه را هم‌چون ورود به حوزه‌های دیگر واجب می‌شماریم؟ بحثم به هیچ وجه یک بحث نظری و تئوریک نیست. سوالم نیز. آن‌چه که پیش از همة این روز‌ها، ذهن بسیاری از اصحاب فرهنگ انقلاب اسلامی را به خود مشغول ساخته است، ورود به عرصة سینما و تلویزیون است.

آیت الله جوادی آملی و پناهیان و این همه منبری خوب و خوش‌ذوق، چه‌قدر درست می‌دانند ساختن چنین فیلم‌هایی را؟ آیا حاضرند و یا درست می‌دانند که سرنوشت آدم‌های فیلم، چه خوب و چه بد و چه معمولی، توسط دخترانی بازی شود که خود را حزب‌اللهی می‌پندارند و در ‌‌نهایت این فیلم، حرف‌های انقلاب و نگاه‌های انقلاب را ترویج کند؟ آیا اصلا می‌شود فیلمی ساخت که در آن، آدم‌هایی باشند که هرزه هستند و یا حداقل‌های پوششی و رفتاری اسلام را رعایت نمی‌کنند و ما آن‌ها را هر روز در کوچه و خیابان می‌بینیم؟ رد نمی‌کنید که ما در جمهوری اسلامی‌ئی زندگی می‌کنیم که توی خیابان‌های تهرانش، گاهی دخترکان و زنان با لباس‌هایی بیرون می‌آیند که با خط و ربط‌ و نگاه‌های ذهنی ما فرسنگ‌ها فاصله دارد؟ نمی‌خواهید که نقش‌های آدم‌های بد را بدهید به کسی که حجابش کامل است و احیانا چادر دارد؟

***

چه باید کرد؟

……………………………………………………………………………………………

پ.ن: پیش‌تر و در قالب دو سه مطلب در هابیل در این باره نوشته بودم؛(+، +، +) این متن تنظیم‌شده‌ی مجدد همان موضوع است برای مجله‌ی رسانه انقلاب که به همت دفتر راهبردی جبهه‌ی فکری انقلاب اسلامی، «اشراق» نگاشته و منتشر شده است.

میثم رمضانعلی  |  ۱۹ دی ۱۳۹۱  |  زنان، فرهنگ  |   18 نظر


این می‌شود که مثلا آدم خیلی‌ها را دوست دارد. از همین آدم‌های دور و برمان تا آدم‌ها و آدمک‌هایی کمی دورتر و دور از دست‌رس‌تر. چه که این آدم‌ها را یک‌بار حتا در زندگی‌ات ندیده باشی و دوست‌شان داشته باشی. اصل‌ش سررشته‌ی همه چیز محبت است. هر چه هم که بخواهی اسم‌ این سررشته را چیزهای دیگر بگذاری، چیزی عوض نمی‌شود و آدمی اول و آخرش با همین محبت سر و کار دارد.


ماها می‌توانیم خیلی‌ها را دوست داشته باشیم. این خیلی‌ها واقعا خیلی‌ست. یعنی می‌شود حد و مرز نداشته باشد تعدادش و گیر فقط در کیفیت‌ش است. یعنی ما می‌توانیم همه‌ی آدم‌ها را دوست داشته باشیم؛ همه را. آن هم دوست داشتن ِ واقعی. اما این‌که چقدر یکی را دوست داشته باشی و دیگری را دوست‌تر، مسئله است.
نگاه‌مان جنسیتی‌ست. یعنی من مرد هستم و طرف یا طرف‌های دیگر، زن. این طرف دیگر البت «دیگر» و «غیر» نیست. بل سوی دیگر سکه‌ست و بازی بی هر دو سوی بازی شکل نمی‌گیرد. در این میان، محبت است که. من فکر می‌کنم قاعده‌ی محبت مسئله‌ی مهم میان زن و مرد و حتی مهم‌ترین مسئله است. نه فقط این‌جا و مملکت عزیزمان که آن طرف آب نیز مسئله همین است. حالا هر جا به اقتضا و مدل خودش. بحران هم دقیقا همین‌جاست. یعنی همین مسئله‌ی محبت.
شاید تکراری‌ست، اما ما یاد نگرفته‌ایم که به جا و به اندازه محبت کنیم. نه فقط کم و کیف آن که جنس محبت کردن هم. مادران و خواهران و همسران و دختران بسیاری از ما، آن‌قدر که شاید و باید محبت ندیده و نمی‌بینند. محبتی که آدم باید زیر زبانش مزمزه کند و شیرین بیاید. قوت غالب باشد اصلا برای همه. مرد نیاز دارد به این‌که به چهار زن دور و برش محبت کند و سرشارشان کند و لب‌ریز. این می‌تواند مرد را به تعادل نزدیک کند. زن را نیز هم. این می‌شود که مرد باید یاد بگیرد چطور و چقدر و کی و کجا و چگونه به این زن‌ها محبت کند. این سوی ماجرا که نلنگد، بعدتر آن سو، سوی دیگری نمی‌رود برای محبت‌دیدن. زن که لب‌ریز شد، می‌تواند خواهری کند، مادری کند، دختر ِ خوب بابا باشد و همسر ِ واقعا هم‌سر. اصل‌ش، مردی که به اندازه‌ی لازم محبت نکند و زنی که به اندازه‌‌ی کافی محبت نچشد، ناقص است. در گیر بحران است و اصلا خودش بحران می‌شود برای جامعه.
من فکر می‌کنم زنان بسیاری هستند که آن روی سکه‌ی‌ زندگی‌شان می‌لنگد. یعنی مردهایی هستند که می‌لنگند و این لنگ‌زدن‌شان، آن روی سکه را می‌لنگاند. زیادند این‌ها. خیلی زیاد. برای همین است که کارها سخت می‌شود. حالا شما بیست کتاب هم بخوان در باره‌ی رازهایی در مورد زنان و مردان و مردها چگونه هستند و الخ. چه فرق می‌کند وقتی با فهمیدن این‌که مردها چشم‌شان چیزهای کوچک را نمی‌بیند و همیشه‌ی خدا چیزهای کوچک جلوی چشم‌شان را نمی‌بینند، مسئله‌ی اصلی‌تر این لابه‌لا گم می‌شود.
اصل‌ش من با این کتاب‌های صد من یک غاز ِ علمی ِ زنان و مردان را بشناسید مخالف‌م. مرد و زن باید صبور باشند که صبر می‌تواند این‌جور چیزها را بهتر و واقعی‌تر و در قالب «تجربه» به همدیگر نشان بدهد. مثل این می‌ماند که برای آموزش مسائل زناشویی و مدل‌های مختلف‌ش و غیره و غیره و غیره، کتاب‌ها و فیلم‌های تصویری قالب کنیم به زوج‌های جوان و تنوع‌طلبی‌شان را زیاد کنیم. نه این‌که تنوع بد باشد، اما ته ندارد و تنوع، بر آرامش غلبه می‌کند به خاطر بی‌جنبه بودن‌های ما آدم‌ها و آدمک‌ها. بعد کشف کردن در این میانه و با هم پیش رفتن، خیلی بهتر است و صبوری لازمه‌اش. اما می‌ارزد و خیلی زیاد هم می‌ارزد.
همین!

 …………………………….

این نوشته در رواق

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ دی ۱۳۹۱  |  زنان، فرهنگ  |   9 نظر


دو مطلبی که در باره‌ی ما و سینما نگاشته بودم( ۱ و ۲ )، سه کامنت مفصل و به نظرم قابل تأمل داشت که فکر کردم شاید منتشر نکردن‌شان در قالب یک پست، کار درستی نباشد.

……………………………………………………………………………..

امیر

این را قبلا در جایی نوشته بودم که الان دیگه نیست گفتم چون مرتبط هست بگذارم :

بالاخره باید پاسخ داد ؟

به علما و روحانیون علاقه و ارادت دارم و معتقدم در زمان حاضر این عزیزان به صرف شجاعت پوشیدن لباس روحانیت قابل احترام هستند. اما متاسفانه در این چند ساله که بحث رسانه در بین دوستان حوزوی داغ شده همواره موضع ایشان برایم نامفهوم بوده است.

مسالة:

همواره از اینکه اهالی رسانه / سینمای ما در مورد اسلام و انقلاب اسلامی فیلمی در خور و تاثیر گذار نساخته اند ناراحت و دلگیر هستند، از اینکه در مجامع بین المللی که هیچ در عرصه داخلی نیز بیشتر در تخریب ارزش ها نقش داشته اند تا تبیین آن، هر از چندی نیز بحث فساد و حجاب و حیا و … مثل حبابی باده کرده مسئله روز کشور می شود و بعد از ترکیدن حباب فراموش.

هر چند این سوال ممکن است نشان دهنده داشتن یک ذهن دگم اندیش و عقب مانده و … باشد اما یک بار باید به طور صریح پاسخ داده شود

رسانه / سینما حلال است یا حرام ؟

اگر حرام است بسمه الله به فکر شیوه دیگری با این قدرت تاثیر گذاری و حجم مخاطب باشیم. البته اگر نگرانی ما حجم مخاطب و میزان تاثیر گذاری است.

اگر حلال است حداقل با سبک زندگی دینی تبلیغ شده در ۳۳ سال گذشته و البته قبل از آن چه سرمایه ای برای داشتن رسانه / سینمای دینی فراهم آمده که حال انتظار سود دهی داریم؟

اصلا تعریف سینمای دینی چیست و کجاست ؟

یک بار باید تعیین کنیم لوازم رسانه ای مانند سینما از موسیقی گرفته تا بازیگری حجت شرعی دارد یا نه ؟ حتی خود به تصویر کشیدن ؟ حدود آن چیست ؟ و بعد برای آن نیرو تربیت کنیم.

و البته در این تعریف وحدت وجود داشته باشد تا نتوان با مراجعه به هر بزرگی تفسیری از آن بیرون کشید.

نمی شود در هنگام تبلیغ دین از تمام الزامات رسانه نهی کرد و آلوده آنها نشدن را فضیلت دانست و در واقع صحنه را از نیروی معتقدی که قابلیت متخصص شدن دارد خالی کرد اما همزمان از آن دیگرانی که به این وادی وارد می شوند انتظار کار دینی داشت بدون اعتقاد به مبانی دین و بعد هم فریاد وا اسلاما سر داد. هر چند شاید بشود –که می شود- ولی عبث خواهد بود.

فقط برای رفع شبهه عرض می کنم که من به هیچ عنوان معتقد نیستم تمام اهالی رسانه ضد دین یا بی دین هستند بلکه فقط معتقدم صرف هشدار و نظارت به تنهایی ره به جایی نمی برد . اگر کسانی معتقد به وجود بیماری هستند باید قبول کنند که در علم ثابت شده مصرف زیاد آنتی بیوتیک اثر آن را از بین می برد.

نمی شود بدون کار و تلاش انتظار داشتن خانه ای امن را داشت و چون این فراهم نشد شب هنگام از سرما و بیماری در درگاه خدا تضرع و زاری کرده و صبح هم خوشحال و مسرور که دیشب حالی دست داد پس در مسیر حقیم.

……………………………………………………………………………..

محمدحسین

حداقل باید اشاره ای به این بکنید که آیا اصلا سینما با اسلام سازگار است یا خیر؟ لطفا فقط با ارجاع به این حرف امام(ره) در بهشت زهرا که ما با سینما مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم، قضیه را ماست مال نکنید؛

۱- امام در قامت یک سیاست مدار به یک سوال موحود در آن موقع پاسخ گفتند، که بالاخره انقلاب با سینما جه خواهد کرد. آن هم در یک سخنرانی. پس در فشرده ترین جواب اظهار نظر کردند.

۲-امام متخصص در امور سینمایی نبودند و در حدی که در زندگیشان برایشان لازم می نمود با سینما آشنایی داشتند.

۳- با نگاهی تاویل آمیز می توان گفت که ایشان به منشاء مخالفت با سینما اشاره کرده اند یعنی تبلیغ خواسته یا ناخواسته فحشاء، هر چند مثلا فیلم درباره ی مزموم بودن فحشاء باشد. یعنی اسشان به طور خلاصه می خواسته اند بگویند اگر فحشاء را از سینما توانستید حذف کنید ما با آن مخالفتی نداریم. به عنوان مثال فیلمی ساخته می شود درباره سرگذشت دختری در خانواده ی متوسط در اروپای شرقی که به علت خشونت پدر و برادران و فقر فرهنگی خانواده، از خانوداه رانده می شود یا فراری می شود بعد هم برای امرار معاش زرق و برق درآمد بالا در لندن او را به آن جا می کشاند و همین مقدمه کشانده شدن او به دام بردگی جنسی در جاری در لندن می شود و …ظاهرا پیام فیلم در مزمت یک وضعیت اجتماعی اقتصادی است. اما ذات تصویر ساز سینما به تصویر سازی آن وضعیت می انجامد حال آن که خیلی از لایه های ظاهری و باطنی زندگی در بلادهای مذکوره نمود کامل و آشکاری از این وضعیت به طور عادی به یک شهروند درگیر در زندگی عادی آن جا را نمی دهد(دقت کنید در مثل مناقشه نیست). طبیعتا چنین فیلمی مشاهده اش هم، چه رسد به بازیگری در آن، برای یک فرد مسلمان در تناقض با شئون مسلمانیش است هرجند که فیلم پیام ارزشمندی را بخواهد به مخاطب برساند و اطلاع رسانی از وضعیتی نا به هنجار را به آنان که ممکن است کاری از دستشان برآید انجام دهد. در واقع با جمله کوتاه “هدف وسیله را توجیه نمی کند” نکته ام را در این بخش به پایان می رسانم.

۴- به پرداخت قرآن به داستان حضرت یوسف (ع) و زلیخاه و پرداخت همان داستان مثلا در مجله سخن در قبل از انقلاب توسط یکی از “بزرگان” ادبیات در آن زمان و نیز پرداخت تلویزیونی آن در سریال ساخته آقای سلحشور توجه کنید. مثلا آیا استفاده از کلاه گیس در مقابل نامحرم حلال است که در مورد اخیر در آن استفاده شد. یا کش و قوس های مطول موقعیت کانونی داستان در پرداخت مجله سخن به این قصه که بیشتر به ذهن این را متبادر می کند که یک نویسنده خواسته است یک ملودرام اروتیک را با ظاهر موجه داستانی قرآنی به جامعه عرضه کند.

۵-جدایی محتوا از ساختار، سخت افزار یک تکنولوژی از فرهنگ استفاده از آن و بالاخره تکنیک و صنعت سینما از محتوای “واقعی” آن یا بهتر است گفته شود اثر آن بر روی مخاطب یک ساده انگاری محض است و حتی در خیلی موارد ساده سازی هم نیست بلکه یک اشتباه فاحش است.

۶-دقت شود که حتی اگر محتوا از تکنیک سینما جدا بدانیم، باید به این توجه شود که ما با کار با ابزاری طرف هستیم که فرهنگ غالب استفاده از آن در دین ما نامشروع است و صرفا این نیست که با یک همسایه های ناسازگار در حین ورود به سینما سر و کار داشته باشیم بلکه با سیل افراد ناسازگار چه در جایگاه سازنده و چه در جایگاه مصرف کننده به خانه سینمایی خودمان مواجهیم در حالی که بنیه قوی در این زمینه نداریم (اگر هم بتوان بنیه مشروع کسب کرد). یعنی حداقل در حال حاضر ورود به این عرصه بی گناه و بدون تسلیم شدن در برابر آن چه مقتضیات واقعیت های محیطش نامیده می شود، اگر نه غیر ممکن، بسیار دوور از ذهن است.

۵- شاید راهکار این باشد که اصلا سینما حرام دانسته شود و بدون استفاده از واژگان سینما، بازیگری، فیلم، ژانر، کارگردان و …. از ابزار های دوربین، دستگاه تلویزیون، فرستنده امواج الکترومغناطیس، مانیتور، پردازنده، میکروفون، نرم افزار ویرایش تصویر و صوت در حوزه ی جدید التعریف با نام جدیدی استفاده شود تا از طرفیت های رسانه ای، سرگرمی (این واژه هم مشکل ساز است و شاید مثلا… مناسب تر باشد) سخت افزارهای مذکور بی بهره نمانیم. دقت کنید من راه حل را فقط به ابداع واژه نامه جدید برای دستکاههای مذکور تقلیل ندادم بلکه صرفا به یکی از مبادی انحراف و سردکمی در این امر اشاره کردم و آن اشتراک لفظیست که در خیلی موارد مبدأ اشتباه و فساد است.

اصلا نمی خواستم حتی در این کامنت(!) طرح مسئله بکنم جه رسد به ارائه راه حل. فقط قصد یادآوری نکته ای که اغلب مورد غفلت است، داشتم و به علت ساده انگاری افراد به آن پرداخته نمی شود یا چون حل مسائل مطروحه در آن حتی در حوزه ی نظر سخت است، معمولا حال پرداختن به آن نیست.

۷- مشکل سینما فقط در فحشاء خلاصه نمی شود و شاید ظاهر ترین مشکل آن این باشد. در سطح حلال و حرام این یکی از مشکلاتش است و در سطح مستحب و مکروه به مراتب مسائل عدیده تر و پیچیده تر اند. نظر شخصی من این است که مسئله رابطه مسلمان با سینما و تلویزیون جزئی از رابطه او با مسئله دنیا و دنیازدگیست و همان قواعد جاریست، این در سطح شخصی؛ اما در سطح اجتماعی هم در عین حال که همان صادق است اما مسئله دیگر سلوک فردی مطرح نیست و با جامعه ای طرفیم که حتی ممکن است در برآیند، حاضر به سلوک هم در مقام انگیزه نباشد چه رسد که در مسیرش هم تلاش بکند و راه حل نهایی شاید در همین نکته ی اخیر نهفته باشد.

……………………………………………………………………………..

رهرو

به نظر من هم ما در این زمینه دچار تناقضیم(حداقل‌ش این است که من دچار این تناقضم)

چندی پیش که فیلم طلا و مس بین حزب اللهی ها خیلی طرافدار پیدا کرد من با این مسئله مواجه شدم که

آیا می‌شود مثلا نقش زهرا سادات را (که تازه نقشی مثبت است) را یک خانم حزب اللهی بازی کند؟

کسی که حاضر شود یک سری ارتباطات احساسی را در قالب بازی با یک مرد غریبه ایجاد کند و بعد این زن می‌تواند در زندگی حقیقی‌ش همان زهراسادات باشد چون حالا یک رابطه احساسی با یک غریبه که شوهرش نبوده داشته است. و اصلا اگر ان غریبه شوهرش هم باشد این رابطه عمومی شده، حالا چه می‌شود؟

به نظر می رسد که دیگر در رابطه اون زن با شوهرش در حقیقت آن احساس‌ها ناب نخواهد بود و همین می‌شود تناقض

حالا چه بکنیم؟

بنده هم از ان موقع دنبال جواب این مسئله خیلی جاها گشتم (در مطالب شهید اوینی، اقای طاهر زاده و …) ولی هنوز به جواب نرسیده‌ام و تناقض هنوز باقی ست که تکلیف ما با سینما چیست؟

چیزی که من تا به حال به نظرم می رسد این است که سینما ابزار فرهنگ مدرنیته و غرب است و ماهیتن زاده چنین فرهنگی ست و بروز و ظهورات فرهنگ غرب است که دنبال نمایاندن و خودنمایی به معنی اعم‌ش

است پس ما نباید ازش انتظار اسلامی داشته باشیم

شاید ما باید دنبال ابزار خودمون بگردیم

در هر صورت خوشحال‌م که کسان دیگری هم به این مسائل فکر میکنند که به نظر حقیر مشکل درهمین پایه هاست

یا حی

میثم رمضانعلی  |  ۱۱ تیر ۱۳۹۱  |  زنان، فرهنگ  |   4 نظر


زمانی که حزب‌اللهی‌ها حاضر باشند ناموس خود را برای بازی‌گری و نمایش، جلوی ِ دوربین‌ها بفرستند، می توان امید داشت که ما سینمایی خواهیم داشت که در آن حرف‌های انقلاب اسلامی زده می‌شود.

چندین دهه و سال است که قشر مذهبی با سینما دست و پنجه نرم می‌کند. چندین دهه و یا حداقل چندین سال است که ما در باره‌ي سینمای دینی، سینمای انقلاب اسلامی، سینمای ِ آرمانی، سینمای معنوی صحبت می‌کنیم و در این میانه، آرمانی‌ترین نقطه‌ی پژوهشی‌مان که شاید به تمامه پژوهش نامیده نشود، اما نگاه‌های ِ تاحدی تبیین شده‌ای دارد، حرف‌هایی‌ست که مرتضای ِ آوینی نگاشته است. یعنی کاری تئوریک و نظری که البت تمام‌ش نیز ویژه‌ی سینما (فیلم‌های سینمایی) نیز نیست.

هر روز شاهد ان هستیم که قشر مذهبی، علی الخصوص حزب‌اللهی‌ها، در باره‌ی فیلم‌های سینمایی تولید شده، در باره‌ی رفتار ِ فلان بازیگر، در باره‌ی پوشش‌ها و لباس‌های فلان فیلم حرف می‌زنند و به طور معمول، حرف‌ها، انتقادی و سلبی و حاکی از این است که: «این آن چیزی نیست که انقلاب باید»

مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. یعنی کسی که در گیر و دار ِ نمایش ِ اداها و اطوارها، حرف‌های‌ش را تابلو می‌کند و نمایش می‌کند و به ضرب و زور ِ هنر ِ خود، مفهوم را در حلق ِ‌تماشاگر می‌چپاند. چنان که گاه تماشاگر، رسم و رسوم فراموش می‌کند و در برابر ِ تصویری که برای‌ش به نمایش گذارده‌اند، فریاد می‌زند. مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. نه این‌که کسی بیرون ِ گود بنشیدند و در قاب ِ تئوری‌های خود فیلم‌های سینمایی بسازد. انقلاب یا با فیلم و سینما موافق است یا نیست. شرط و شروطش به کنار. مثلا آیا درست می‌داند که زن ِ هرزه‌ای به نمایش گذاشته شود در کنار ِ اتوبانی و مرد ِ ریش‌تیغ‌زده‌ای، با ماشین ِ شاسی‌بلندش قصد ِ تور کردن ِ آن زن را داشته باشد؟ و در پس ِ این صحنه کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی، بیاید و کاری کند با سرنوشت‌ها تا همه از این آدم‌ها بی‌زار شوند؟ آیا نمایش ِ چنین تصویری درست است؟ و اگر درست است، آیا کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی ِ ما، حاضر است نقش ِ این زن را به دخترش بدهد؟ یا مرگ خوب است اما برای هم‌سایه؟

شما حاضرید پسرتان یا دخترتان را تشویق کنید که وارد دنیای کارگردانی و بازیگری و به طور کلی وارد دنیای فیلم و سینما شود؟ آیا حاضرید، ناموس‌تان جلوی دوربین رفته و مثلا نقش یک زن را بازی کند که در خلال داستان سه بار طلاق می‌گیرد؟ به واقع تا چه حد این عرصه را عرصه‌ی انقلاب اسلامی دانسته و ورود به این حوزه را هم‌چون ورود به حوزه‌های دیگر واجب می‌شماریم؟ بحث‌م به هیچ وجه یک بحث نظری و تئوریک نیست. سوال‌م نیز. آن‌چه که پیش از همه‌ی این روزها، ذهن بسیاری از اصحاب فرهنگ انقلاب اسلامی را به خود مشغول ساخته است، ورود به عرصه‌ی سینما و تلویزیون است. آیت الله جوادی آملی و پناهیان و این همه منبری ِ خوب و خوش‌ذوق، چه‌قدر درست می‌دانند ساختن ِ چنین فیلم‌هایی؟ آیا حاضرند و یا درست می‌دانند که سرنوشت ِ آدم‌های ِ فیلم، چه خوب و چه بد و چه معمولی، توسط ِ دخترانی بازی شود که خود را حزب‌اللهی می‌پندارند و در نهایت این فیلم، حرف‌های انقلاب و نگاه‌های انقلاب را ترویج کند؟ آیا اصلا می شود فیلمی ساخت که در آن، آدم‌هایی باشند که هرزه هستند و یا حداقل‌های ِ پوششی و رفتاری ِ اسلام را رعایت نمی‌کنند و ما آن‌ها را هر روز در موچه و خیابان می‌بینیم؟ رد نمی‌کنید که ما در جمهوری ِ اسلامی‌ئی زندگی می‌کنیم که توی خیابان‌های تهران‌ش، گاهی دخترکان و زنان با لباس‌هایی بیرون می‌آیند که با خط و ربط‌ و نگاه‌های ذهنی ِ ما فرسنگ‌ها فاصله دارد؟ نمی‌خواهید که نقش‌های آدم‌های بد را بدهید به کسی که حجاب‌ش کامل است و احیانا چادر دارد؟ چه باید کرد؟

این عبارت را بخوانید: «درکشوری که تمام امکانات سینمایی اش در طول ۲۵ سال در اختیار یک عده ی خاص قرار بگیرد و نسل سینمای انقلاب از این امکانات بی بهره باشند نمی شود ادعا داشت که بی عدالتی وجود ندارد …» ما ادعا می‌کنیم که این عرصه توسط منور الفکرها و روشن‌فکرنماها و بدنه‌ی سکولار دوره شده است. خب؟ چه شد؟ تو چه کردی برای سینما؟ مگر ده‌نمکی را تمسخر نکردند که چرا بازیگران ِ فیلم‌ش در یک مراسم با لباس‌های ِ نافرم حاضر شده‌اند؟ چه کند؟ شما حاضری ناموس‌ت را در نقش‌های ِ اخراجی‌های یک و دو و سه به نمایش بگذاری تا وقتی مراسم تقدیر شد، ناموس‌ت، با چادر بالای ِ سن قرار بگیرد؟ یا فقط بلدیم حرف بزنیم و رد شویم؟

تکمیلی:

نقد کوثرانه به این مطلب را در این‌جا بخوانید

مطلب تکمیلی بنده را نیز در این‌جا بخوانید

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ خرداد ۱۳۹۱  |  انقلاب، فرهنگ  |   15 نظر


اصل‌ش، اختلاف ما با خیلی‌ها، بر سر ِ آن نیست که ما از کجا آمده‌ایم و آمدن‌مان بهر چه بوده است و به کجا می‌رویم آخر و الخ. بازی این روزها، گاهی پیچیدگی‌اش به ابهام‌ پرسشش نیست. بلکه به نپرسیدن‌ش است. یعنی به فکر نکردن است. نه در مورد ِ پاسخ ِ به پرسش که در مورد اصل ِ پرسش. یعنی خیلی‌ها این روزها نیاز ِ به پرسش را در خود احساس نمی‌کنند. در یک تخدیری قرار دارند که مانع‌شان می‌شود از پرسش و تأمل. در یک نوع رضایت‌مندی ِ در عین ِ نارضایتی قرار دارند که منع‌شان می‌کند. در یک دوگانگی. و فرار می‌کنند از خیلی چیزها. و لا یمکن الفرار من تفکر…

نیازی نیست، چون حوصله‌ نداریم
در روزهایی هستیم که خیلی‌ها، طول ِ عمر را طلب نمی‌کنند و گاه حتا به مرگ ِ زودهنگام با کارنامه‌ای متوسط راضی‌اند. به بلوغ رساندنِ ظرفیت‌های وجودی خویش را دنبال نمی‌کنند و گذران ِ روزها را با سرعتی بیش‌تر، رضاترند. بسیاری احساس خلاء نمی‌کنند. نه این‌که نیاز ندارند؛ بلکه احساس ِ نیاز نمی‌کنند. یعنی در پی ِ آن نیستند که چیزی تغییر پیدا کند. تحول را ریسک می‌دانند و تحول و تغییر زیاد را مانع آرامش. زندگی را محدود فرض گرفته‌اند و حس و حال را در طول زندگیِ ثابت. و این مایه‌ای‌ست برای هر چه زودتر و کم‌خطرتر رخت بر بستن از این دنیا. ما مفهوم ِ زندگی را در ابعادی کوچک پیش ِ پای خویش نهاده‌ایم. آب دریا می‌نوشیم برای رفع عطش و نه فقط به مراد نمی‌رسیم که اوضاع را دگرگونه‌تر از آنی که هست می‌نماییم.

نیازی نیست؛ چون «ما می‌توانیم»
گاه نیز بی‌حوصلگی، ملاک نیست. مسیر روشنی که در ایران رخ داده است، به نحوی‌ست که در ذهن‌ها نوید ِ آن می‌دهد که می‌تواند نیازهای مادی و معنوی ما را پاسخ گوید. چنان که حاکمیت، شوق ِآن را در مردم ایجاد کرده که هر چند با فاصله‌ای، اما هر چه، حاکمیت می‌تواند آن جامعه‌ي الگو را ایجاد کند. و در میانه‌ای که جامعه‌ی توانایی تشکیل ِ آرمان‌شهر را دارد و می‌توان الگو را ایجاد نمود، چه نیازی‌ست به امام؟ چه نیازی‌ست به حجت حق؟ وقتی جامعه، می‌تواند خود به پیش رود و حضرت‌ش، در پس ِ غیبت می‌تواند جامعه‌ی الگو را یاری کند، چه نیازی‌ست به حضور؟ چه نیازی‌ست به بودن ِ عینی و ملموس؟ حضور ِ امام چه در پی دارد که ما خود نمی‌توانیم داشته باشیم؟ نقش ِ امام در جامعه‌ی الگو چیست که ما خود نمی‌توانیم به آن دست پیدا کنیم و در ظرفیت ولی ‌فقیه نیست؟ و میزان و محدودیت ِ این «ما می‌توانیم» تا کجاست؟

زندگی ِ آن‌دنیایی
نکته آن‌که خیلی چیزها تغییر کرده است. اصل‌ش، ما «دچار» شده‌ایم. فهم‌مان از زندگی خاص شده است. فهم‌مان از آن‌چه که باید، متفاوت شده است از فهم‌‌ ِ مثلا یک انسان ِ قرن ِ نهمی از زندگی. فهم‌مان از آرامش، فهم‌مان از سختی، تعریف‌مان از خیلی چیزها، متفاوت است با آن‌چه که مثلا حافظ می‌گفته است. ما از شعر حافظ آن‌چه را در می‌یابیم که متفاوت است با آن‌چه که مثلا دویست سال پیش می‌فهمیدند. ما دچار شده‌ایم به فاصله‌ی مفهومی و این ما را در وضعیتی برزخی قرار می‌دهد. این می‌شود که وقتی دست به حافظ می‌شویم یا رباعیات خیام می‌خوانیم، شر و شور ِ حافظانه را هم‌چون شر و شور ِ کسی می‌بینیم که مثلا می‌خواهد برود کاباره. یک زیست‌جهان ِ جنسی. اینمی‌شود که فهم‌مان نیز دگرگونه‌تر می‌شود و زیست‌جهان ِ غربی را حتا بر اساس ِ حافظانه‌ها، تاریخی و به بیانی همیشگی و اصیل فرض می‌کنیم.

چه نه تنها در این موارد، که بهشت ِ آرمانی برای ما، تفاوتی با جزایر ِ لختی‌ها ندارد. تمام متون و تکست‌های‌مان را بر اساس این پیش‌فرض معنا می‌کنیم و فرآیند ِ فهم‌مان از متون، به زندگی ِ بی بند و بار ِ این دنیایی ختم می‌گردد.

پیش از این، ما زندگی ِ این‌دنیایی نداشته‌ایم. یعنی اصل برای ِ بسیاری، زندگی ِ این دنیا نبوده است. همه به انتظار ِ «رد شدن» از این دنیا برای رسیدن به زندگی ِ «اصلی» بوده‌اند. سختی‌ها را نیز بر همین منوال، «رد» می‌کرده‌اند. به نوعی، چون به زندگی ِ این دنیا اصالت داده نمی‌شد، سختی‌ها موقتی فرض شده و به اصطلاح «رد» می‌شد. راضی به اتفاقاتی بوده‌اند که می‌افتاد. این رضایت، گاه در مفهومی توسعه‌یافته‌تر و در قاعده‌ی جبر پذیرفته می‌شده و گاه نیز، محدودتر، و در قالبی نزدیک‌تر به آن‌چه که دین بیان می‌داشته است.

اکنون اما، ما با دو گروه مواجهیم:
یک: اگر چه در نظر معتقد به دو دنیا و اصالت به آن دنیا هستند، اما دنیا برای‌مان اصل شده است و در پی ساختن ِ آن. به نحوی که انگار همین‌جا هستیم و بس.

دو: معتقد به آبادانی ِ دنیا و آخرت هستیم و در پی ِ آبادانی هر دو. و آبادانی دنیا‌مان یا بر اساس آرمان‌‌های شبه مدرن است و یا آرمان ِ ذهنی و بومی ِ مبهم‌مان.

در هر دو نگاه، دنیا برای ما دغدغه است و محلی برای دغدغه. این‌چنین است که ما نیاز به آن داریم تا به تحلیل، تبیین و شناخت روش‌های مختلف در عرصه‌های گوناگون زندگی داریم و بر اساس آن‌ها، کارها را پی گیریم. در همه‌ی حالت‌ها، ما نیاز به آن داریم که راه حل‌هایی را بیابیم که این راه حل‌ها، در درون ما ایمان را تقویت نماید و مسیری را انتخاب کنیم که تقویت نگاه، باور و اراده را در پی داشته باشد. ما نیاز به تامل‌هایی بنیادی‌تر نسبت به امور هستیم که مقصدی که مدل روایت‌مان از زندگی بر اساس آن ساخته می‌شود، واقعی‌تر و نزدیک‌تر به حقیقت گردد.

ما نیاز به آن داریم که تعریف‌مان از حیات(و در عبارتی بو گرفته‌تر و تصنعی: زندگی) را توسعه بخشیم. آن‌چه که پندار ِ ما بر آن فرض گرفته شده و استوار شده است، با آن‌چه که باید، فاصله دارد و با آن چه که با حضور امام شکل می‌گیرد، متفاوت. این‌چنین است که چون انتظارمان از دنیا، محدود و عمق‌نایافته است، حضور امام را در پس ِ پرده‌ی غیبت نیز کافی می‌دانیم و مشکلات را در عنوان ِ کلی ِ «حوصله نداشتن»‌ها و «ما می‌توانیم»ها، خلاصه.

نیازمندی ِ فراموش شده‌ی انسانی
تصویر ِ ما از نیازمندی‌های‌مان، بشری‌ست. بشری به معنای ِ تام ِ این‌دنیایی‌اش. گستره‌ی تصویرمان از امکان‌های وجودی ِ انسان، محدود به انگاره‌هایی شده است که انسان را و قابلیت‌های وجودی‌اش برای بهره‌مندی از همه‌ی ظرفیت‌های ِ همین دنیای ِ مادی، بسیار نازل فرض گرفته است. و از این جهت، بسیاری از سیرهای ممکن را، دور از دست‌رس و در هاله‌ای از مفاهبمی جادویی روایت می‌کنیم. این‌چنین است که دست‌رسی به آن را نیز تا حد بسیار زیادی محال، ناممکن و محدود به معدودی از انسان‌ها به تصویر می‌کشیم.

افق ِ‌دیدمان از قابلیت‌های وجودی وقتی محدود باشد، نیازمندی‌هایی که برای خود فرض می‌گیریم نیز محدود تصور می‌شود. این‌چنین نیازمندی به حضور هستی‌وار ِ خلیفه الله نیز کم‌تر احساس می‌شود و در نهایت ِ امر، معصوم را شخص و شخصیتی می‌پنداریم که توانایی «مدیریت» ِ زیادی دارد و در جایگاه ِ «مدیری توانا» بناست، مدیریت کار ِ جهان را در دست گیرد. و این می‌شود حداکثری که در ذهن داریم.

 

منتشر شده در نشریه‌ی الکترونیک ساعت صفر

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ فروردین ۱۳۹۱  |  فرهنگ  |   بدون نظر


به نام خدا

سلام آرمیتا

سلام خواهرکم

برای من نوشتن کار سختی‌ست. همیشه سخت بوده است. سخت‌تر می‌شود وقتی قرار است برای تو بنویسم. شاید اگر این‌طور بنویسم بهتر باشد که:

یک: آدم‌ها دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. زندگی خوب هم یعنی مثلا آدم در خانواده‌ای مهربان زندگی کند. پدر و مادر خوبی داشته باشد. فامیل‌های خوبی داشته باشد. همسایه‌ها و دوستان مهربانی داشته باشد. وقتی می‌رود مسجد، با آدم‌های خیلی خوبی آشنا بشود. بتواند دستورهایی را که خدا به ما داده تا بتوانیم راحت‌تر زندگی کنیم، انجام بدهد. خود خدا گفته هر کسی که شکر نعمت‌هایی را که به او داده‌ام به جا بیاورد، نعمت‌هایش را زیاد می‌کنم. امیدوارم تو هم هر روز خدا را به خاطر نعمت‌های خوبش شکر کنی و مثلا وقتی متوجه شدی نعمت مادر مهربان چقدر خوب است بگویی: «خدایا شکرت که به من مادر مهربان دادی.» و سعی کنی با مادرت خوب باشی و به او احترام بگذاری و حرف‌هایش را گوش بدهی. آدم‌ها تا وقتی کوچک‌تر هستند راحت‌تر می‌توانند به مادرشان مهربانی‌شان را نشان دهند. مثلا به دست مادرشان بوسه بزنند. این کار، مادرها را خیلی خوشحال می‌کند.

دو: همه‌ی آدم‌ها خوب نیستند. یعنی متاسفانه شیطان که دشمن خداست، بعضی آدم‌ها را گول می‌زند تا آن‌ها کارهایی را انجام بدهند که خدا دوست ندارد. من خودم همیشه سعی کردم از این آدم‌ها دور باشم. یعنی مواظب باشم که خودم مثل آن‌ها نشوم. اگر چه همیشه موفق نشدم، اما همیشه از خدا خواسته‌ام که کمک‌م کند که من مثل آن‌ها نشوم و زودتر کاری کند که آن‌ها دست از این کارهایشان بردارند. برای همین هم گاهی وقت‌ها با این آدم‌ها برخورد کرده‌ام. برای این‌که دنیای خوبی داشته باشیم گاهی لازم است که با انسان‌های گناهکاری که هر چه به آن‌ها تذکر می‌دهیم گوش نمی‌دهند و به کارهای اشتباهشان ادامه می‌دهند، برخورد کنیم.

سه: تو چند سال دیگر به سن تکلیف می‌رسی. یعنی زمانی که خدا هر روز منتظر توست تا جانمازت را پهن کنی و نماز بخوانی. آن روز، روز ِ خیلی مهمی‌ست. سعی کن خودت را برای آن روز آماده کنی. دوست دارم من را هم در اولین نمازت بعد از سن تکلیف دعا کنی و از خدا بخواهی که شهادت را نصیب من بکند.

چهار: چقدر دوست داشتم تو هم برای من نامه می‌نوشتی. یک نامه‌ی مخصوص که در آن مثلا در مورد آرزوهایت می‌نوشتی. نمی‌دانم می‌شود یا نه. اما اگر توانستی و حوصله داشتی، برای‌م نامه بنویس.

پنج: راستش وقتی تصویر تو را از تلویزیون دیدم که آقا آمده بود خانه‌ی شما خیلی حسودی‌ام شد. خیلی دوست داشتم آقا هم به خانه‌ی ما بیاید و با ما حرف بزند. خیلی خوشحال شدم از اینکه آقا، با تو حرف زد و تو نقاشی‌هایت را به او هدیه دادی. خوش به حالت.

شش: ما وقتی کوچک‌تر بودیم، تلویزیون یک برنامه‌ی خیلی خوبی نشان می‌داد به اسم علی کوچولو. علی کوچولو، پدر به جبهه رفته بود تا در برابر دشمن بجنگد. آهنگ‌ش را برایت همین‌جا می گذارم تا گوش بدهی. اگر فیلم‌ش هم گیرم آمد سعی می‌کنم برایت بفرستم. آهنگ را می‌توانی از اینجا بشنوی.

فعلا خداحافظ

برادرت، هابیل

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   27 نظر


ـ گند زده‌اند. حالا من می‌نویسم گند. وگرنه وضع خراب‌تر از این‌هاست و شما به جای «گند زده‌اند»، هر عبارت ِ سخیف‌تری می‌توانید به کار ببرید. و هر چه این عبارت سنگین‌تر باشد، به حقیقت ِ کاری که این‌ها کرده‌اند، نزدیک‌تر.

ـ آن مغزی که هم‌چه چیزی را پیش‌نهاد داده را به نظرم باید بیاورند بیست و سی، تا ملت با این همه هوش ِ سرشار آشنا بشود. همه را هم ردیف کرده برای این مراسم. از نیروهای نظامی و امنیتی و غیره گرفته تا وزیر و وکیل و آخوند و غیره. همه هم مثل ِ ماست ِ نماسیده، در این مراسم ِ قُدسی شرکت کرده‌اند. بعد می‌گویند «احمق، فحش است». نیست آقا؛ «احمق، یک شخص است». بعد آدم به کجای ِ این حضرات می‌تواند اعتماد کند؟ چه‌طور از این آدم‌ها بناست کارهای خوب در بیاید. کسی که در این مراسم ِ دلقکانه شرکت کرده است و دم بر نیاورده، چه چیز دارد که می‌خواهد با آن به خلق‌الله کمک کند؟ مگر در قالب ِ برنامه‌ی خردسالان!؟

ـ وزیر ِ آموزش و پرورش هم صاف نشسته کنار ِ امام و دور تا دور و سیبیل تا سیبیل نشسته‌اند و فقط این سه‌ نفر بازیگرهای فیتیله جمعه تعطیل است را کم دارند که جلوی‌شان کمی دست‌افشانی کنند و برنامه که متناسب با کودکان و خردسالان و اطفال و باقی ِ محجورین ساخته شده است بنشینند و به سرگرمی‌های‌شان برسند. که به نظرم خیلی‌ها بهتر است پای ِ برنامه‌های کودک بنشینند و برای همان نشستن از هر کار دیگری شایسته‌ترند.

ـ آبروی همه چیز را می‌برند. نه سلیقه دارند و نه فهم ِ درست و درمان که این کارها و این دلقک‌بازی‌ها، نه تنها هیچ سودی ندارد که ضرر دارد الی ماشاء الله. ده بیست تا از توئیت‌ها و نوشته‌هایی که به بهانه‌ي این اتفاق نوشته‌اند را اگر بیاورم می‌بینید چه غلطی کرده‌اید. اگر چه یک سرچ کنید توی اینترنت با عنوان «امام مقوایی»، خیلی چیزها دست‌گیرتان می‌شود و می‌بینید چطور همه چیز را ملعبه کرده‌اید.

ـ از مملکتی که در آن از این کارها می‌کنند و کسی دم بر نمی‌آورد، هیچ تعجبی نیست که مجله‌ی هابیل را نیز تعطیل کنند.

خیلی بی‌ربط نیست: چون دوست «شاد» است، شکایت کجا برم؟

میثم رمضانعلی  |  ۱۳ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   32 نظر


بازی ‌ِ مسخره‌ی تمسخر اصغر فرهادی و به همان اندازه، بازی ِ مسخره‌ی حلوا حلوا کردن‌ش، از همان زمان آغاز شد که انتظارش می‌رفت. وا ماندم که این همه از چیست؟ این همه هول برداشتن‌ها از این‌که یک نفر رفته است و جایزه‌ای گرفته است برای چیست؟ چرا این همه سر و صدا. نه این‌که مثلا برای این جایزه اهمیت قائل نباشم که این‌طور نیست. بلکه نحوه‌ي تشویق و تاییدها در بسیاری از موارد معطوف به خود جایزه نبود. دعواها و بحث‌ها، خاله‌زنکی بودند. بحث‌های مسخره‌ی دست دادن ِ محرم و نامحرم که انگار از اصغر فرهادی چه انتظاری غیر از این می‌رفته است. بحث‌های مسخره‌ی هدیه گرفتن از دست ِ مدونا انگار انتظار داشته‌اند مثلا مثل ِ مراسمات ِ ایرانی، هفت هشت ده نفر بالای سن بایستند از مسئولان ِ یقه بسته و روحانیون و نوبت هدیه که شد دست به دست کنند و بین هم تعارف کنند و آخر سر هم یکی هدیه را بدهد به برنده‌ی جایزه.بحث‌های مسخره‌ی علامت‌هایی که با دست رد و بدل شده بود و غیره و غیره وغیره.

همه و همه بحث‌های نازلی بود. آن طرف هم همین رفتارها گاه مایه‌ی شادی‌شان و افتخارشان و انگار که این رفتارها، ایرانی‌جماعت را در سطح جهانی، به صورت ِ «آدم» به نمایش می‌گذارد و این می‌تواند مایه‌ی آبرومندی باشد! چونان که در حداقلی از فهم، جایزه‌گرفتن را در این مراسمات، به معنای ِ هنری بودن ِ مطلق ِ اثر می‌دانستند. همینان که می‌فهمند و ابراز نمی‌کنند که بسیاری از جوایزی که به ایرانیان داده می‌شود، بو و طعم ِ سیاسی می‌دهد و مسیرها برای هر هنرمندی برای گرفتن جایزه باز نیست.

ما گیر کرده‌ایم. در این رفتارهای خاله زنک. فرهادی از آن ِ ما نیست. مسئله‌اش هم مسئله‌های ما نیست. زندگی‌اش هم زندگی ِ خیلی از ما نیست و شباهتی به زندگی‌های ما ندارد. او، نه نماینده‌ی جمهوری اسلامی‌ست و نه نماینده‌ی ما و فیلم‌ش نماینده‌ی بسیاری از ایرانیان نیز نیست. همینان که در اکنون‌زدگی دست و پا می‌زنند، زمانی مایه‌ی فخرشان فروش فیلم بود و در باتلاق ِ مقایسه‌ی فیلم با اخراجی‌ها افتادند و زمین خوردند. همینان که سلیقه‌ی مردم و علاقه‌های عمومی را تمسخر کردند که برای دیدن اخراجی‌ها دسته دسته به سینماها می‌رفتند، این همه را مردم نمی‌دانند و نمی‌دانستند و علت را «نفهمی» و «نادانی» و سطح ِ پایین بودن این مردم بیان داشتند. این جماعت ِ فرهیخته‌ی روشن‌فکرنمای ِ غیر ِ مردمی. همینان هم تکنیک را تمام‌کننده نمی‌دانند و اگر کارگردانی کنایه‌ای به اصغر فرهادی بزند، آتش ِ مهمات‌شان را به سمت ِ او می‌برند.

اصغر فرهادی از ما نیست. نماینده‌ی روشن‌فکری‌ست. نماینده‌ی قشری که روشن‌فکرترین زن ایران و صاحب تئوری داماد لرستان را از آن ِ خود می‌دانند. نماینده‌ی قشری که هر که بر نظام باشد، مردمی‌ست و هر که همراه ِ نظام، غیر مردمی. و برای همین است که برای سیدمحمد حسینی ِ شومن، کف می‌زنند و می‌ستایندش.

اصغر فرهادی یک فیلم‌ساز است. یک فیلم‌ساز ِ خوب. اما نه موافق ِ دیدگاه ِ‌ ما. بگذارید، هوچی‌گران، بر منوال ِ سیاسی‌دیدن ِ همه چیز، برای‌ش کف بزنند. چیزی از مصطفای ِ شهید کم نمی‌شود.

میثم رمضانعلی  |  ۲۷ دی ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   35 نظر


پیش از این، سه مطلب در این باره نگاشته شده است: حجاب باید زیبا باشد؛ آیا حجاب باید زیبا باشد؛ حجاب باید زیبا باشه. با فاصله‌ای به نسبت زیاد، این متن نیز در راستای همین نوشته‌هاست. این اولین مطلب بوده و مطلب‌های پس از این نیز همه در راستای بیانی همین مطلب ارائه خواهند شد.

……………………….

”در آمدی بر تفکیک میان پوشش‌های «سکسی و شهوت‌برانگیز» ، «اروتیک و تحریک‌برانگیز» و «زیبا و تحسین‌برانگیز»”

بازنمایی شخصیتی کسانی که به عقیده‌ای پایبند هستند، به شدت در ترویج آن عقاید موثر است. چنان که اگر کسی معتقد بر امری باشد و جامعه، رفتارهایی ناپسند از شخص را مشاهده کند، خودآگاه و ناخودآگاه، درست و یا نادرست، نسبت به درستی و حقّانیت آن عقاید مشکوک شده و گاه نسبت به آن‌ها عقب‌نشینی می‌کند. ظاهر و پوشش، یکی از همین موارد است. آراستگی، نوع و جنس پوشش، مدل، رنگ و عواملی از این دست، از همین زمره‌اند.

از این دست هستند، پوشش و حجابی که زن مسلمان برای خود بر می‌گزیند. انتخاب رنگ و مدل و نوع پوششی که زن مسلمان برای خود انتخاب می‌کند، در تشویق و ترغیب زنانی که حساسیت‌های کم‌تری برای حجاب خود دارند، به سمت حجاب و پوشش مناسب، موثر است. البت، نوع پوشش و حجاب در لایه‌هایی نیاز به بررسی و ریزبینی دارد و لازم است قواعدی که زن مسلمان خود را پایبند به رعایت آن موارد می‌داند استخراج شده و مورد دقت واقع شود. قواعدی که زنان مسلمان، رعایت آنان را در حفظ شخصی و کرامت خود پیش‌فرض گرفته‌اند.

نگاه اسلامی به پوشش، هم به پیش‌نهاد برای انتخاب نوع پوشش پرداخته و هم به رد برخی پوشش‌ها. پیشنهاد رنگ سفید برای لباس‌ها، پیشنهاد پنبه برای جنس لباس‌ها و مواردی از این دست، نکاتی ایجابی‌ست و لباس شهرت، لباس جنس مخالف، تحریک‌کننده بودن و شهوت‌برانگیزی و مسائلی از این دست از مواردی‌ست که رد شده‌اند. جز این موانع، که بیش‌تر موانعی مفهومی هستند، حجاب و پوشش در مقابل نامحرم، باید کفایت از پوشاندن تمام بدن به جز صورت و دست‌ها کند. البت می‌توان ویژگی‌های جزئی‌تری برای پوشش مطرح کرد؛ اما چون این ویژگی‌های جزئی، در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، متفاوت خواهند بود و مصادیق متفاوتی نیز پیدا می‌کنند، نمی‌شود در قاعده‌ی یک مطلب به آن پرداخت. توجه به این نکته لازم است که حجاب، بیش از آن‌که نیاز به جزئی‌نگری‌‌های این چنینی داشته باشد، نیاز به ریزبینی‌های مفهومی و استخراج آن‌ها دارد تا زن مسلمان در هر موقعیتی که قرار گرفت، بر اساس مبانی و اصول، بتواند نوع پوشش و حجاب خود را انتخاب کند.

نکته مهم دیگر آن‌که، نباید حفظ پوشش و حجاب را محدود به در مقابل با نامحرم فرض گرفت. چرا که حفظ پوشش و حجاب، در محیط‌های مختلفی ممکن است مطرح شود که ممکن است حدود مختلفی را ایجاب کند. به عنوان نمونه، حجاب و پوشش در میان محارم و خانواده، دوستان، زنان، مجالس خاص زنانه و مواردی از این دست ممکن است نیاز به حساسیت‌های مختلفی داشته باشد.

انتخاب نوع پوشش و حجاب، در همه‌ی موارد بایست به نحوی باشد که تحسین همه را در پی داشته باشد و حجاب شخص را حجابی منطبق با نگاه‌های اسلامی و در عین حال، در اوج آراستگی و زیبایی ممدوح به نمایش بگذارد. نکته آن‌که، آن‌چه که گاه از رسانه‌های مختلف تبلیغ می‌شود این است که زن مسلمان، زنی‌ست که به اولیات آراستگی ظاهری خود توجه نکرده و از زیبایی‌های ممدوح نیز گریزان است. این رسانه‌ها، به ناحق، آشفتگی ظاهری و پوششی را از مشخصه‌های دین‌داران به نمایش می‌گذارند. این‌چنین، حساسیت بیش‌تر زن مسلمان می‌تواند این انگاره‌ی اشتباه را برهم زده و چهره‌ای مناسب از زن مسلمان را به جامعه معرفی کند و الگوی پوشش و حجاب را در مناسب‌ترین شکل آن، به نمایش گذارد.

مطلب مهمی که گاه مورد تشکیک قرار می‌گیرد و بسیاری، پاسخ دقیق و یا شفافی برای آن نمی‌یابند، این است که آیا توجه به پوشش در این حد، نوعی جلب توجه نیست؟ آیا این شیک‌پوشی و آراستگی و مرتب بودن و انتخاب زیبایی‌های ممدوح در جنس و رنگ و شکل، از ناحیه‌ی شرع مذموم نیست؟ و آیا این به نوعی تبرج و خودنمایی نیست؟

به نظر اما یک فاصله‌ای هست میان سه نوع پوشش؛ «پوشش سکسی و شهوت‌برانگیز»، «پوشش اروتیک و تحریک‌برانگیز» که شاید مفهومی نزدیک به تبرج داشته باشد و «پوشش زیبا و تحسین‌برانگیز» که در این‌جا توضیحات مختصری در مورد آن ارائه شد. توجه داشته باشیم که این سه نوع پوشش نه لزوما در مقابل نامحرم که در برابر دسته‌های دیگر نیز باید فرض شود تا بتوان مفهومی دقیق از آن‌ها بیرون کشید.

مشخص شدن مرز میان این مفاهیم، تا حد زیادی می‌تواند به شفاف‌تر شدن مفهوم حجاب در جامعه بینجامد. در میان این سه مفهوم، دو مفهوم اولی، نسبت به مورد سوم، واضح‌تر و شفاف‌تر هستند و برای همین است که شاید یکی از روش‌های مناسب برای نزدیک شدن به مفهوم سوم، استفاده از واضح‌تر کردن مفهوم اول و دوم است و در نتیجه، هر پوششی که از مصادیق مفهوم اولی و دومی نباشد، در ذیل مفهوم سوم جا گیرد. با بیرون کشیدن مصداق‌های آن دو و مرتب کردن آن‌ها در ذیل مفهوم‌ها و دسته‌هایی کلان‌تر و قابل فهم، بتوان آن‌ پوششی که باید نبود را بیرون کشید و به مفهوم سوم در غیر از این دو حالت دست یافت.

ادامه دارد …

ان شاء الله

این مطلب در زنان‌پرس

میثم رمضانعلی  |  ۱۱ دی ۱۳۹۰  |  زنان، فرهنگ  |   یک نظر


تریبون مستضعفین ـ از زمانی که راه افتاد، خرج ِ ما را زیاد کرد. هر بار که از متروی ِ شهدا پیاده می‌شدم، کشش ِ کتاب‌های جدید، ناچار می‌کرد که هر چند کوتاه اما سری به این کتاب‌فروشی بزنم. کتاب‌ها به خوبی انتخاب می‌شود و به وضوح، دقت و شاید حتا وسواس در انتخاب آن‌ها را می‌توان مشاهده کرد. این می‌شود که شاید مرتبه‌ای نباشد که داخل کتاب‌فروشی بشوم و کتابی خوب برای خواندن پیدا نکنم.

دو سه نفر کتاب‌فروشی را می‌گردانند که فروشنده‌ی ساده نیستند. کتاب‌ها را می‌شناسند و می‌توانی از آن‌ها به عنوان مشاور نیز در انتخاب کتاب‌ها کمک بگیری. خود، اهل کتاب‌خوانی هستند و تجارت، هدف ِ نهایی‌شان نیست. برای منی که شاید روزها و شب‌هایم با کتاب و مطلب می‌گذرد، یک گپ و گفت ساده با اهل کتاب می‌تواند خوش‌آیند نیز باشد. این می شود که خیلی وقت‌ها، خرید کتاب با یک گپ و گفت نیز همراه می‌شود. می‌توانند در موضوعاتی نیز، سیر مطالعاتی خوبی در اختیارت بگذارند که تا حدی منظم‌تر کتاب‌خوانی کنی.

در اطراف میدان شهدا و بهارستان و هفده شهریور و خراسان و امام حسین، شاید این بهترین کتاب‌فروشی باشد که می‌توان پیش‌نهادش داد.

روی کارت تبلیغ‌ش نوشته است:

ـ پاتوق فرهنگی مدافعان انقلاب اسلامی

ـ محل توزیع آثار: امام خمینی، رهبر معظم انقلاب اسلامی، علامه طباطبایی، بهجت، مصباح یزدی، حق‌شناس، مطهری، جوادی آملی، مجتبا تهرانی، محمدرضا حکیمی، شهید چمران، علی صفایی حائری، آقاتهرانی، محمد مددپور، رحیم‌پور ازغدی، داوری اردکانی، شهریار زرشناس، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، مصطفا مستور، سیدحسن حسینی، قیصر امین‌پور، فاضل نظری، دهنوی، سعید عاکف، کانون اندیشه جوان، سوره مهر، روایت فتح، کتاب نیستان، کتاب دانشجویی و ….

ـ پناه‌گاه آدم‌ها؛ در روزگاری که جان‌پناهی ندارند. ـ به جز کتاب‌های‌شان! ـ

ـ به ما سر بزنید، حتا اگر کتاب‌خوان نیستید! دعای‌مان کنید، حتا اگر قرار نیست به ما سر بزنید!

ـ نشانی: ایستگاه متروی میدان شهدا، شنبه تا پنج‌شنبه، ساعت ۹ تا ۱۹، تلفن: ۰۹۱۰۲۲۶۱۰۶۰

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   5 نظر


قبل از خواندن این مطلب شاید بد نباشد این پست را بخوانید: حزب‌اللهی‌ها، یک جلسه‌ی دوستانه‌ی سه چهار پنج نفره را کجا می‌توانند برگزار کنند؟

***

از خیلی پیش‌تر، شاید از هشتاد سه، بسیاری از کافه‌های تهران را می‌رفتم. کافه‌گردی جزء یکی از موضوعاتی بود که مدت‌ها درگیرش بودم. بارها و بارها نیز در گفت و گوهایی با دوستان، اهمیت توجه به آن‌ها را بیان می‌داشتم. کافه گودو، کافه سپیده و سیاه، کافه گرامافون، کافه هنر، کافه پارک هنرمندان و … از کافه‌هایی بود که بارها و بارها به آن‌ها سر می‌زدم.

فضای کافه‌های تهران به نحوی عجیب از دو سه سال اخیر در حال رشد بوده و هست. چنان که تعداد قابل توجهی کافه‌ی جدید در اطراف دانشگاه تهران و در فاصله‌ی چهار راه کالج تا میدان انقلاب به سرعت در حال رشد و تاسیس بود. رشد کافه‌ها علامتی بود که باید به آن توجه می‌شد. چونان توجه به حرکت ِ آرام ِ تغییر بازار کتاب از میدان انقلاب به خیابان کریم‌خان زند که بی‌توجه به آن، اکنون در حال اتفاق افتادن است.

تناسب ِ کافه با سبک زندگی حزب‌الله و تاریخ و ماهیت ِ کافه‌ها، همیشه و همیشه موضوعی مهم برای بحث و عدم تمایل برای پیگیری جدی آن در طیف نیروهای حزب‌الله بوده و هست. کافه‌ها، در تاریخ‌شان، پیوندی با منورالفکری دارند. چه در فضای ایران و چه در فضای کشورهای دیگر. این چنین است که بدنه‌ی حزب‌الله، ماهیت آن را در پیوند با مدرنیته و فضای منورالفکری فرض گرفته و ایجاد و تاسیس آن را خلاف ِ نگاه‌های حزب‌الله می‌پندارد. هرچه، در قالب یک ظرف نیز، کسانی بوده و هستند که تشکیل آن را نیاز ِ این روزهای ما دانسته و خواهان پیگیری آن هستند.

«کافه کتاب کراسه» و «کافه تیتر»، دو کافه‌ی جدیدی‌ست که به همین منظور آغاز به کار کرده است. بنای دوستان نیز نه فقط در تاسیس «یک» مجموعه، که در پیگیری برای رشد این کافه‌ها بوده است. کافه‌هایی که بتوانند با نگاه‌های بومی و فرهنگی، باری را بر دوش بکشند. فضاهایی که نه در بند ِ نگاه‌های غرب‌زده باشد و نه تحجرآلود، فضایی غیرکاربردی را نمایان گردد.

پیش‌تر، در ذیل ِ عنوان ِ «حزب‌اللهی‌ها، یک جلسه‌ی دوستانه‌ی سه چهار پنج نفره را کجا می‌توانند برگزار کنند؟» از نبود فضاهایی مناسبت برای برگزاری جلسات و دیدارهای دوستانه‌ی بین دوستان حزب‌اللهی نکاتی را بیان کرده بودم. این روزها شاید «کافه کتاب کراسه» و «کافه تیتر»، پاسخی به آن نیاز بوده باشند.

کافه کتاب کراسه: ضلع شمالی دانشگاه تهران، خیابان پورسینا

کافه تیتر: انتهای زرتشت غربی

میثم رمضانعلی  |  ۲۴ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   بدون نظر


در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه «زمين حرام» بود و چهار ماه رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم، «زمان حرام»؛ يعني كه در آن جنگ حرام است.

دو قبيله كه با هم مي‌جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي‌شدند، جنگ را موقتا تعطيل مي‌كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه: «در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت»، سنت بود كه بر قبه‌ي خيمه‌ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي بر مي‌افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه: «جنگ پايان نيافته است».

آن‌ها كه به كربلا مي‌روند، مي‌بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه‌ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.

اما مي‌بينند كه بر قبه‌ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.

بگذار اين سال‌هاي حرام بگذرد!

علی شریعتی؛ حسين وارث آدم؛ صفحه‌ي ۵۰

میثم رمضانعلی  |  ۱۴ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   6 نظر


ما را به خیر ِ مسئولین امیدی نبوده و نیست. این را دیگر خیلی‌ها سال‌هاست متوجه شده‌اند که فرهنگ، نه از مجاری ِ دولتی و حکومتی که از مسیرهای دیگری باید پیگیری شود. ما در این میان، در اقلیت هستیم. به دلیل دوره‌ی طولانی مدت تسلط ِ سکولارها و زاویه‌دارها با انقلاب اسلامی بر مسندهای اداری و سیستم‌های فشل ـ چه در دوره‌ی شانزده‌ ساله‌ی هاشمی و خاتمی و چه در دوره‌ی هشت ساله‌ی احمدی‌‌نژاد ـ ، روح حاکم بر این اداره‌ها و سازمان‌ها و نهادها، به روحی سکولار و زاویه‌دار با انقلاب اسلامی بدل شده ا‌ست.

نهادهای انقلابی ما نیز، چون سپاه، در اکثر موارد دغدغه‌هایی امنیتی(فرهنگ در لایه‌ی تهدید امنیت ملی) و دغدغه‌هایی جهادی(طرح‌های زودبازده ِ فرهنگی با کارکرد ِ تبلیغاتی) را پیگیری می‌کنند که اگر چه «شاید» ضدفرهنگ نباشند، اما اثر ِ فرهنگی بر جامعه بار نمی‌گذارند. این‌چنین است که گروه‌ها و جریان‌های حزب‌اللهی، چندین و چند سال است که فعالیت‌های‌شان، نه در پازل ِ دولتی که در پازل و قاعده‌ی شخصی پیگیری می‌شود. دولت به معنای ِ قدرت، در میانه‌ی ارتباط ِ با این جریان‌ها، گاه تنها به عنوان ِ کسی نقش بازی کرده است که حامی ِ صوری و شکلی ِ این حرکت‌ها بوده و هسته‌ی اصلی فکری و جریانی، در دست همین گروه‌ها و جریان‌های مستقل بوده است.

هیئت‌ها(هم‌چون هیئت رزمندگان اسلام)، گروه‌های مستقل و روشنفکر ِ روحانیت(هم‌چون موسسه آموزشی امام خمینی زیر نظر استاد مصباح) از نمونه‌های این حرکت‌های مستقل فکری بوده‌اند که خود را نه در قاعده‌ی قدرت که در قاعده‌ی حرکت سیاسی ِ زیر نظر ولایت تعریف کرده و مبانی نظری و عملی خود را منشعب از نگاه ولی فقیه فرض گرفته‌اند. تلویزیون، بسیاری از روزنامه‌ها، بسیاری از رسانه‌های فعال در فضای مجازی، بسیاری از نهادها و سازمان‌هایی با مأموریت فرهنگی، رسانه‌هایی در ساحتِ قدرت بوده و در بسیاری از موارد(که شاید در اکثریت مطلق موارد) کارکردهایی نه تنها در مسیر فرهنگی، که ضد فرهنگ دارند.

این نهادها و فعالان فرهنگی خود نیز به اهمیت رسانه‌های مستقل واقف‌اند. چنان که می‌دانند در بسیاری از موارد، این رسانه‌های مستقل هستند که حیات فرهنگی انقلاب اسلامی را حفظ کرده و در مواردی نیز پرورانده‌اند. رسانه‌های مستقل به معنای رسانه‌هایی نیست که هیچ اتصالی به مراکز دولتی ندارند و هیچ حمایتی نمی‌شوند (که اگر چنین بود در متعالی‌ترین حالت خود خواهند بود)، بلکه به رسانه‌ها و نهادها و فعالینی گفته می‌شود که هسته‌های فکری مستقلی از قدرت را شکل داده و قدرت گاه به دلیل فشارهای موجود(درونی و بیرونی) و یا از روی ناچاری(درونی و بیرونی) در خود نیاز به هم‌کاری با ایشان را احساس می‌کند. در این‌جا نیز قدرت به معنای منفی مدنظر نیست. بلکه به معنای صاحبان اختیار برای در اختیار قرار دادن پول، امکانات و شرایط برای فعالیت دیگران فرض گرفته است که خود شامل بسیاری از مراکز می‌گردد.

تقابل میان نگاه و عملکرد قدرت و مردم، چالش‌هایی جدی میان این دو ایجاد می‌کند و عکس‌العمل‌های متفاوتی را از جانب یکدیگر باعث می‌شود. عبارت شهید آوینی با این مضمون که در جمهوری اسلامی همه آزادند الا حزب‌اللهی‌ها، نشانه‌ای‌ست بر تاکیدِ بر این نکته. در لایه‌های درونی ِ این عبارت، می‌توان دریافت که ما در اقلیت نخبگانی هستیم. در اقلیت نخبگانی بودن به معنای کم‌شمار بودن نیست(اگر چه کم‌شماری لزوما به معنای تاثیر کمینه نیست). بلکه به معنای آن است که سه عامل ِ سیستم، قدرت و بدنه‌ی حزب‌اللهی ظرفیت پرورش و استفاده از نیروها، استعدادها و امکانات را در خود ایجاد نکرده است.

عواملی که نیاز به تعریف، تحدید و آسیب‌شناسی‌ دارند.

میثم رمضانعلی  |  ۰۸ آبان ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   8 نظر


«تعدادی بلدرچین در مزرعه‌ای زندگی می‌کردند. گندم‌ها رسیده بود و می‌بایست آن‌ها را درو کرد. بلدرچین‌ها به همدیگر گفتند که تا وقتی گندم‌ها درو نشده است، در این‌جا می‌مانیم و با شروع درو به جای دیگری کوچ می‌کنیم. مزرعه‌دار پیر به اهالی روستا گفت که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید گندم‌ها را درو کنیم. چند روزی گذشت و خبری نشد. سپس مزرعه‌دار پیر به اقوام و خویشان خود پیغام داد که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید تا گندم‌ها را درو کنیم. دوباره چند روزی گذشت و کسی نیامد. مزرعه‌دار پیر که این وضع را دید، پسرانش را جمع کرد و گفت: گندم‌ها رسیده است، بیایید تا دیر نشده آن‌ها را درو کنیم و قرار گذاشتند که فردا بیایند و گندم‌ها را درو کنند. بلدرچین‌ها با اطلاع از این تصمیم گفتند که دیگر جای ماندن نیست و باید کوچ کرد؛ چون آن‌ها دست بر زانوی خودشان گذاشته‌اند و چشم امید به دیگران نبسته‌اند.»

نمی‌دانم. اما احساس می‌کنم بعضی‌ها خیلی امیدوارند. خیلی خوب‌اند. خیلی انرژی دارند. خیلی ماه هستند. اصلا خیلی‌ها خیلی خوش‌گل هستند. خیلی شاد و شنگول هستند بالاخص. همین چند روز پیش جلسه‌ای رفتم که یکی از مراکز تاثیرگذار در فضای ایران آن را ترتیب داده بود. اصحاب رسانه و فعالان دانشجویی و غیره و غیره نیز بودند. ما نیز به بهانه‌ای رفته بودیم. همه صحبت کردند. بعض‌شان سوالاتی مطرح کردند که برایم جالب بود و چند دقیقه‌ای که وقت برای حرف زدن گرفتن، این جالب بودن را منعکس کردم.

یکی پرسید: «چرا صدا و سیما فعالیت‌های ما را پوشش نمی‌دهد؟» دیگری پرسید: «چرا مسئولین دانشگاه نمی‌گذارند کرسی‌های آزاداندیشی برگزار شود» پرسیدند و پرسیدند و پرسیدند و من هاج و واج از این همه امیدی که بسته بودند به مسئولین. چقدر امیدوارنه. چقدر پر انرژی. امید که اگر بیان کنند مسئولین راه می‌آیند. امید که اگر بگویند، مسئولین حمایت‌شان می‌کنند. بروند و پیگیری کنند و معطل بمانند و پیگیری کنند و معطل بمانند و پیگیری کنند و معطل بمانند و … .

هر چه، احساس می‌کنم، تکیه کردن بر نیروهای مستقل و بر توان‌های مردمی، هنوز بهترین راه برای به نتیجه رساندن بسیاری از آرمان‌های انقلاب است.

«تعدادی بلدرچین در مزرعه‌ای زندگی می‌کردند. گندم‌ها رسیده بود و می‌بایست آن‌ها را درو کرد. بلدرچین‌ها به همدیگر گفتند که تا وقتی گندم‌ها درو نشده است، در این‌جا می‌مانیم و با شروع درو به جای دیگری کوچ می‌کنیم. مزرعه‌دار پیر به اهالی روستا گفت که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید گندم‌ها را درو کنیم. چند روزی گذشت و خبری نشد. سپس مزرعه‌دار پیر به اقوام و خویشان خود پیغام داد که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید تا گندم‌ها را درو کنیم. دوباره چند روزی گذشت و کسی نیامد. مزرعه‌دار پیر که این وضع را دید، پسرانش را جمع کرد و گفت: گندم‌ها رسیده است، بیایید تا دیر نشده آن‌ها را درو کنیم و قرار گذاشتند که فردا بیایند و گندم‌ها را درو کنند. بلدرچین‌ها با اطلاع از این تصمیم گفتند که دیگر جای ماندن نیست و باید کوچ کرد؛ چون آن‌ها دست بر زانوی خودشان گذاشته‌اند و چشم امید به دیگران نبسته‌اند.»

پی‌نوشت: امیدوارم که دوستان خرده نگیرند که این پر کردن ِ فضای ناامیدی‌ست. من این نا امیدی را مقدمه و ماده‌ي امیدی حقیقی‌تر و واقعی‌تر فرض گرفته‌ام و لازمه‌ی آن و این متن سعی کرده است آن را تذکر دهد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۲ آبان ۱۳۹۰  |  سیاست، فرهنگ  |   4 نظر


من و شما گاه زندگی‌مان در نت تعریف می‌شود. صبح هنوز از جای‌مان بلند نشده، می‌نشینیم پای سیستم و ای‌میل و گودر و فرفر و غیره و بعد تازه می‌رویم آبی بزنیم به صورت‌مان و دستی بکشیم به موها. این است که اینترنت نه بخشی از زندگی ما، که همراه ِ زندگی ماست و گاهی اصل زندگی‌مان. این هم، نه خوب است و نه بد. بگذریم.

این‌چنین گاه برای زندگی مسئله‌هایی پیدا می‌شود که نیاز به کشف و پیدا کردن راهی برای حل‌شان است. چند مورد را با هم مرور می‌کنیم.

یک: رابطه با نامحرم

یکی از موارد مهم در زندگی خانواده‌ها، رابطه‌ی با نامحرم است. یعنی وقتی کسی پشت ِ رُل می‌نشیند و در شبکه‌ها و مسنجر و جی‌تاک غرق می‌شود، یک مسئله‌ای در ذهن همسرش پیدا می‌شود و هویدا. حالا زن ِ خانه باشد یا مرد ِ خانه؛ فرق نمی‌کند. این حساسیت هم، می‌تواند میزان و شدت‌ش متفاوت باشد. خیلی وقت‌ها هم حساسیت ِ به جایی‌ست، اما باید در مورد بروز و نمایش ِ این حساسیت دقت کرد.

 

دو: مهم‌تر بودن نت نسبت به همسر

فکر کنید شما وقتی همسرتان را می‌بینید همه‌اش در باره‌ی اتفاق‌هایی که در فضای نت دیده است با شما صحبت کند. مثلا فلانی یک مطلب نوشته در مورد فلان مبحث یا آقای بهمانی یک فید خیلی خنده‌دار زده است. در بسیاری از این موارد در ذهن شخص(اکثرا خانم‌ها) این احساس ایجاد می‌شود که همسرشان چیزی را مهم‌تر و جذاب‌تر از وی پیدا کرده است و این می‌تواند باعث سردی رابطه و سردی محیط خانواده شود.

 

سه: سرعت ذهنی زیاد و درگیری زیادتر

کسانی که در فضای رسانه تنفس می‌کنند، ذهنی فعال و با سرعت ِ زیاد دارند. به نحوی که ممکن است در روز هزاران خبر را ببینند و در مورد صدها موضوع مختلف حرف بزنند. این‌گونه است که بسیاری از ایشان، در تعاملات آرام، دچار سختی می‌شوند و جمع‌هایی که سرعت تبادل حرف‌ها و بحث‌ها در آن کم است، برای‌شان آزاردهنده و کسل‌کننده است. این جمع‌ها، در بسیاری از موارد مصداق‌های زیادی در خانواده‌ها دارد. به عنوان مثال، یک مهمانی خانوادگی برای اهل ِ رسانه، گاه به همین دلیل کسالت‌آور شده و شخص اگر مجبور به شرکت در آن نبود، هیچ‌گاه در آن حضور پیدا نمی‌کرد. صحبت با همسر و شرکت در برنامه‌های این‌چنین معمولا با عکس العمل خوبی از جانب ایشان مواجه نمی‌شود.

***

چه باید کرد؟ چه راهکارهایی پیش ِ رو داریم؟

اهمیت دادن به حضور ِ نتی همسر و روایت‌هایش

شما دو راه دارید. یا این‌که به نحوی برخورد کنید که اتفاق‌ها، حرف‌ها و روایت‌هایی که برای همسرتان مهم بوده است و دوست داشته برای شما هم بیان کند، هیچ اهمیتی برای شما ندارد و دوست ندارید در باره‌ی آن‌ها بدانید و یا به نحوی برخورد کنید که همسرتان متوجه شود که می‌تواند با شما حرف بزند و شما هم به احساس او در مورد این اتفاق‌ها احترام می‌گذارید و یا حتا با همسرتان احساس مشترکی در مورد آن دارید. خودتان بهترین راه را انتخاب کنید. در مسیر ابتدایی، همسرتان به دنبال شخص دیگری می‌گردد تا با او احساس همراهی کند. آن شخص می‌تواند دوست، همکار، یکی از اعضای خانواده و یا اشخاص خطرناک‌تری باشد!

اهمیت دادن به حضور در نت و درگیری بی‌واسطه

شما آدمی هستید که زیاد اهل نت نیستید. در این حالت همسرتان در بسیاری از موارد شما را «اهل» نمی‌داند و مخالفت و یا موافقت شما با فعالیت‌هایش در نت را به حساب ندانستن‌ها و درک نکردن این محیط می‌گذارد. اگر شما نیز دستی بر آتش داشته باشید و در فضای مجازی فعالیت‌هایی هر چند اندک داشته باشید، به حتم، هم به فضای ذهنی همسرتان نزدیک‌ می‌شوید و بیش‌تر وی را درک می‌کند و هم بهانه را از همسرتان می‌گیرید.

 

اعتمادبخشی و محرم اسرار بودن و نمایش عدم حساسیت به رابطه‌ها

هر انسانی اگر احساس کند اگر دیگران در جریان فعالیت‌های وی قرار گیرند، ممکن است تحت فشار قرار گیرد، به مخفی‌کاری روی می‌آورد و در اکثر مواقع نیز در این کار موفق می‌شود. اگر همسر شما بداند شما نسبت به فعالیت‌های وی حساسیت دارید و این حساسیت‌ها به ضرر روابطش با شما خواهد بود، جزء اولین راهکارهایش مخفی‌کاری‌ست. شما در این وضعیت نیز می‌توانید انتخاب کنید که چه روشی را به کار ببرید. همسر شما باید احساس کند که شما به وی اعتماد دارید و فعالیت‌هایش را با جاسوسی پیگیری نمی‌‌کنید. در این حالت است که شما از بسیاری از رابطه‌ها و فعالیت‌های همسرتان آگاه می‌شوید و می‌توانید آسیب‌های آن را از بین ببرید.

 

نمایش جذابیت‌های فضای حقیقی

تفریحات فضای مجازی، از جنس تفریحات ذهنی‌ست. یعنی ذهن و فکر را درگیر می‌کند. اگر شما همسر زرنگی باشید می‌توانید تفریحات محیط حقیقی را به رخ بکشید. با برنامه‌ریزی می‌توان به سینما رفت و یا در منزل فیلم دید، به رسم گذشتگان‌مان دسته جمعی کتاب خواند، پارک و موزه رفت و بعضی وعده‌های شام و ناهار را در خارج از منزل بود. و مثال‌های متعددی هم‌چون این‌ها. مطمئن باشید اگر برنامه‌ریزی داشته باشید، همسرتان نیز با شما همراه خواهد بود. تنها مسئله، گوشی تلفن همراه است که اگر با همسرتان در مورد آن حرف بزنید، می‌توانید راضی‌اش کنید که در این مدت آن را خاموش کنید.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ آبان ۱۳۹۰  |  رسانه، فرهنگ  |   5 نظر


مجتبی دانشطلب

در نوشته پیشین گفته شد: «شاید همانقدر که ضعف ممیزی باعث لحن حق به جانب شجاعی شده به‌‌‌ همان میزان هم شجاعی باید از پرت بودن اعضای ممیزی برای سبک سنگین کردن آثار خودش متشکر باشد. به عنوان نمونه شجاعی کتاب «دمکراسی یا دمقراضه» را سال ۸۷ یکسال قبل از انتخابات تحت عنوان «متون فاخر» چاپ کرده و چاپ پنجم و ششم آن هم در فاصله نزدیک به انتخابات هر کدام با شمارگان بیست هزارتایی روانه بازار شده است. بدون هیچ شکی اگر ممیزی وزارت ارشاد در سطحی بود که بتواند بیانیه‌های سیاسی را که در قالب محصولات فرهنگی به خورد مردم داده می‌شود تشخیص بدهد قطعا انتشار چنین فحش نامه‌ای (که هر کودکی می‌تواند خطاب آن به رئیس جمهور قانونی کشور را متوجه شود) با مشکلاتی مواجه می‌شد.» عده‌ای آزادانه می‌گویند که کشور دچار انسداد سیاسی است و سخنرانی‌های تندی می‌کنند و آزادانه کتابهایی چاپ می‌کنند که شدت تصریح در آن باعث حیرت می‌شود.

سیدمهدی شجاعی در «دموکراسی یا دموقراضه» مجموعه‌ای از آنچه را همواره درباره شرایط کشور تکرار می‌کند یعنی؛ دشمن بودن جناح مقابل، وجود توطئه نادان‌ها و عقب افتاده‌ها(!) برای نابودی کشور، همدستی آن‌ها با دشمن، عوامگرایی مفرط و بی‌توجهی به خواص، تبدیل شدن دروغ به اصل، هدف بودن دزدی و ویرانی، تاکتیک‌های سیاسی برای کسب قدرت، چسباندن حکومت و سیاست به خدا و … را در این کتاب آورده است. همانطور که گفته شد کتاب به هر دلیل مورد توجه قرار نگرفته اما شجاعی برای سیاه نمایی و اثبات ویران شدن مملکت هر چه توانسته است در این کتاب بافته است. در اینجا حتی با خوبی و بدی کتاب یا موافقت و مخالفت با محتوای آن کاری نداریم، چون این امر تا حد زیادی به گرایشات سیاسی افراد مربوط می‌شود، اما چیزی که نمی‌توان نادیده گرفت ادعاهای سیاسی نویسنده ـ و دوستانش ـ درباره انسداد سیاسی در کشور و تکیه افراطی بر مشکلات ممیزی است، که هر دو مورد با در سخنرانی‌های تند و آزادانه و هم با انتشار چنین کتابی‌هایی نقض می‌شود. خواننده منصف خود می‌تواند درباره صحت و سقم این موضوع قضاوت کند.

* * *

(بیشتر…)

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ مهر ۱۳۹۰  |  سیاست، فرهنگ  |   4 نظر


مجتبی دانشطلب

تنش‌های انتخابات پرهیاهوی سال ۸۸ محمل سیاسی شدن بسیاری از کسانی بود که پیش از آن مستقیما دستی در سیاست نداشتند، هنرپیشگان و خوانندگان و شاعران و داستان نویسان و دیگرانی بودند که دست به حرکات و موضع گیری‌های انتخاباتی زدند و حتی اظهارنظرهای تند سیاسی هم از آن‌ها دیده و شنیده شد. به غیر از مواردی مثل محمدرضا شجریان، محمد نوری زاد، عبدالجبار کاکایی و عناصر کم اهمیت تری مانند بهاره رهنما و محمد حسینی و…، یکی از کسانی که دخالت عینی او در رقابت سیاسی باعث تعجب بسیاری از مخاطبانش شد سیدمهدی شجاعی بود. او که در حوزه ادبیات داستانی قلم می‌زند و با بیشتر با کتابهای مذهبی (مانند کشتی پهلوگرفته) شناخته می‌شود بلافاصله بعد از مناظره مشهور نامه‌ای به رئیس جمهور نوشت و گفت که «احساس وظیفه» کرده تا نکاتی را درباره اخلاق و حفظ حرمت‌ها و مسائلی به ایشان گوشزد کند و ذیل آن انتقادات و نسبت‌های تندی را هم خطاب به رئیس جمهور مطرح کرد.

وحید جلیلی سردبیر سابق مجله سوره و سردبیر فعلی نشریه راه در واکنش به این نامه جوابیه‌ای خطاب به شجاعی نوشت که بعد از آن صدایی از شجاعی ـ یا دوستانش ـ شنیده نشد. جلیلی با یادآوری اینکه «از ارادت شما به آقای موسوی و خاطرات خوشتان از روزنامه جمهوری اسلامی کم و بیش مطلعم» از معامله‌ای که شجاعی با آبروی خودش کرده اظهار تعجب و تأسف کرد و در مقابل ادعای نگرانی و «احساس وظیفه» شجاعی درباره حفظ ارزشهای اخلاقی به تهمت‌هایی مثل «رمال، کف‌بین، خرافی، دروغگو، افراطی، تفریطی، متوهم، خودخواه و…» به رئیس جمهور، در مورد نکوهش توسل به هر شیوه‌ای برای کسب مقام و موقعیت به قضیه مدارک جعلی و فروش منزل هزار متری به ثمن بخس به نخست وزیر دفاع مقدس، و در مورد انذار به حفظ حرمت و آبروی اشخاص به سابقه خود شجاعی در نوشته های تندی مانند رزیتاخاتون و شازده، و بازی با آبروی استوانه‌های نظام اشاره کرد.

بیش از دو سال گذشت تا رضا امیرخانی از دوستان شجاعی به نفع او موضع گیری کرد، او قبل از اشاره به احساس انسدادی که صدا و سیما با پخش نکردن ربنای شجریان ایجاد می‌کند گفت: «فضای سیاسی گاهی وقت‌ها به شکلی دچار انسداد می‌شود که سیدمهدی شجاعی، وقتی به دغدغه همیشگی‌اش که اخلاق است، می‌آید و در فضای انتخابات راجع به موضوعی غیراخلاقی، که دست کم امروز غیراخلاقی بودن آن بر همه ثابت شده، اظهار نظر می‌کند و موضع می‌گیرد، یک آدم سیاسی درجه دو که در پوستین فرهنگ افتاده، به خودش حق می‌دهد که به او توهین کند.» امیرخانی مشخصا به موضوع توهین اشاره‌ای نکرد اما توهین خود او به جلیلی ـ و حساسیت‌های سیاسی دیگری که در آن مصاحبه بود ـ واکنش‌های منفی‌ای را از طیف مخاطبان شجاعی و امیرخانی موجب شد؛ بعضی توهین به بهانه نقد شدن را ناشی از توهم اشرافیت طبقاتی و تعبیر واژگونه انسداد دانستند، و علت اصلی تنش‌ها را نیز اشتباه هنرورانی که در پوستین سیاست افتاده‌اند تحلیل کردند.

پیش‌تر که محمدرضا سرشار در نشریه فرهنگ عمومی نقدهایی بر شجاعی وارد کرده بود نیز حساسیت‌هایی به وجود آمد. سرشار گفته بود: «به‌طور کلی او را داستان‌نویس نمی‌دانم. او نویسنده‌ای است که داستان‌های مذهبی‌اش – به تعبیر کسی- روضه‌های دینی است. یعنی شما اگر بخواهید از نظر ساختار این آثار را نقد فنی کنید تاب نقد نمی‌آورند. به نظر من قسمت‌های بزرگی از آثار داستانی‌اش بیشتر انشاءهای خوبی هستند که از قضا دختر دبیرستانی‌ها و در کل نوجوانان اهل ادبیات یا آنهایی که داستان را در معنی فنی آن نمی‌شناسند آن را دوست دارند. منتها شجاعی ذائقه قشر جوان مذهبی کمتر آشنا با ادبیات اصیل داستانی را می‌شناسد.» چاپ این سخنان موجب عذرخواهی رسمی منصور واعظی رئیس نهاد کتابخانه‌های عمومی (خریدار همیشگی انتشارات نیستان، متعلق به شخص شجاعی) شد که با نوشتن «عرض پوزش از کدورتی که ممکن است برای برخی از عزیزان پیش امده باشد» صراحتا اظهار کرد: «اگر مطلب فوق را قبل از انتشار دیده بودم اجازه انتشار این بخش از مطلب را نمی‌دادم.»

علیرغم شهرت شجاعی در میان جوانان مذهبی، ادبیات روشنفکری ارزشی برای نوشته‌های او قایل نبوده و آثار او را در زمره آثار شناخته شده در ادبیات معاصر به حساب نیاورده است. هر چند کتابهای او شمارگان و دفعات چاپ بالایی دارند اما عده‌ای حتی بـا قبول صحت شمارگان هم عمده سهم فروش این کتاب‌ها را خرید کتابخانه‌ها و نهادهای فرهنگی وابسته به دولت یا سایر نهادهای حکومتی می‌دانند که این خصوصیت سیدمهدی شجاعی را از الگوی یک داستان نویس مستقل متمایز می‌کند. یکی از وبلاگ نویسان حوزه ادبیات در این‌باره می‌نویسد: «کتاب‌های شجاعی معمولا چندین بار تجدید چاپ می‌شوند و حتی تا چاپ بیست و ششم هم پیش رفته‌اند! البته در مورد فروش آثار او و کلا کتب مورد حمایت حکومت حرف و حدیث زیاد است؛ چاپ پانزدهم یعنی ۱۲ چاپ اول را یکجا کتابخانه‌های عمومی خریده‌اند و دو چاپ بعدی هم نصیب مساجد و مدارس شده است و یک چاپ هم می‌ماند که پیشکش خودتان!»

همین وبلاگ نویس که از نظر فکری در نقطه مقابل کسانی مثل محمدرضا سرشار قرار دارد درباره شجاعی می‌نویسد: «طنزهای اجتماعی‌اش ارزش یکبار خواندن را دارند اما وقتی می‌خواهد مسائل اخلاقی را اجتماعی کند فاجعه رخ می‌دهد. برای نمونه در کتاب “طوفان دیگری در راه است” (چاپ ششم!)، یک فاحشه بعد از دیدن یک بچهٔ نسبتا عقب افتاده، متحول می‌شود؛ نامش را به زینب تغییر می‌دهد، درآمدش را تطهیر می‌کند و سرپرستی بچه را قبول می‌کند. بچه می‌رود خارجه درس می‌خواند و بر می‌گردد که به کشورش خدمت کند و بعد می‌رود جنگ، بشود همرزم چمران… و چقدر همه چیز آبکی اتفاق می‌افتد. جوری که می‌گویی خدایا فهمیه رحیمی،‌‌ همان ویرجینیا وولف نیست؟!!» جنس انتقادهای مطرح شده نشان می‌دهد علیرغم استقبالی که از آثار شجاعی می‌شود آثار او در میان اهالی ادبیات و منتقدان جایگاهی ندارد.

اخیرا جلسه تازه‌ای در نشست هفتگی شهر کتاب برگزار شده که اظهارنظرهای سیاسی شجاعی در آن حساسیت‌های تازه‌ای را برانگیخته است. خبر این نشست ابتدا توسط خبرگزاری فارس منتشر شد که دوستان شجاعی (صابر امامی، مجید مجیدی و رضا امیرخانی) با حضور خود او آثارش را تحلیل خواهند کرد، عنوان جلسه هم «بررسی کارنامهٔ سید مهدی شجاعی» معرفی شد، اما همانطور که مهر بعد از نشست به درستی گزارش کرد جلسه به «گرامیداشت سیدمهدی شجاعی» تبدیل شد. خبر این جلسه مورد توجه رسانه‌های مخالف هم قرار گرفت و بعضی اشخاص آن را نشانه تغییر کلی در جهت گیری شجاعی تلقی کردند.

مجیدی در این جلسه با یادآوری خاطرات خود از روزنامه جمهوری اسلامی گفت: «من بیش از ۳ دهه با شجاعی دوست بودم که به قبل از انقلاب در دانشکده هنرهای دراماتیک برمی‌گردد.» و دوست خود را اینگونه توصیف کرد که: «خورشیدی بوده که بر همه تابیده و چتر حمایتی او نه تنها در ادبیات بلکه در همه حوزه‌های هنری حامی همه بوده است» مجیدی ادامه می‌دهد که شجاعی: «چه در مسئولیت‌های فرهنگی و چه به عنوان هنرمند و چه به عنوان دوست و همکار همواره حضور داشته و این‌ها لایه‌های پنهان شخصیت یک هنرمند که اخلاق او است را تجلی می‌دهد.» و یادآور می‌شود که شجاعی نسبتی با جریان‌های روشنفکری نداشته است: «به نظر من یکی از ویژگی‌های بارز او این است که طراوات خودش را حفظ کرده و اسیر جریان‌های روشن‌فکرمآبانه نشده علیرغم اینکه در بطن این جریان‌ها هم قرار گرفته است.»

صابر امامی نیز ضمن سخنانی درباره هنر دینی گفت: «این قصه‌ها نیستند که شناسنامه شجاعی را تشکیل داده‌اند و ما به خاطر این داستان‌ها اینجا نیامده‌ایم چون معتقدم اگر قرار باشد به خاطر این آثار شجاعی را بررسی کنیم آثار مشابه خیلی خوبی هم در قلم دیگران داریم… خوشا به حال نویسنده‌ای که نسبت خود را با کربلا تشخیص بدهد و از این منظر است که آثار شجاعی در تعریف ادبیات دینی می‌گنجد» رضا امیرخانی نیز در این جلسه گفته است: «تفاوت عمده آثار سید مهدی شجاعی با دیگر آثار این است که به جای اینکه دچار کلیشه‌های رایج بشود خودش سبک جدیدی خلق کرده. در داستان‌نویسی امروز می‌گویند دانای کل، راوی سوم شخص یا راوی اول شخص اما من اسم راوی داستان‌های مذهبی سید مهدی شجاعی را راوی فروتن می‌گذارم که جایگاه خودش را در قیاس با معصوم می‌داند کجاست.»

دوستان شجاعی در این جلسه یکسره او را تجلیل و تقدیس کردند و بعد از آن‌ها خود شجاعی بود که عنان سخن گرفت و در سخنانی عجیب دست به سیاه نمایی فرهنگی و سیاسی زد. شجاعی یکباره مدعی شد: «فاجعه‌ای در فرهنگ ما در حال اتفاق است که نمی‌تواند ذهن من را از آن خالی کند. ما در سراشیبی اضمحلال فرهنگی قرار گرفته‌ایم و بدون تعارف بعد از ۲ سال که صحبت نکرده‌ام و حضور نداشته‌ام درد دل‌ها و هشدارهای خودم را بیان می‌کنم» او ادعا کرد: «باید مثل طبیب به این بیمار در حال مرگ توجه کنیم.» و با رد تأثیر دشمن در عرصه فرهنگ و سیاست گفت: «خیلی راحت است که دشمن [موهومی] را تصور کنیم و همه اشتباهات خود را گردن او بیندازیم و بگوییم که ابتذال فرهنگی ما مرهون زحمات دشمن است. باورم این است که بیش از دشمن خود ما این لطمات را به خود وارد کرده‌ایم.»

این سخنان با آنچه از سابقه شجاعی شناخته می‌شد کاملا در تضاد بود. شجاعی سرمقاله‌های خود در نشریه نیستان (۷۴ _ ۷۶) را در کتابچه «حرفهایی که کهنه نمی‌شوند» آورده تا آنطور که خود در مقدمه آورده نشان بدهد که‌‌ همان مشکلات ۱۷ سال پیش همچنان وجود دارند. اما او در سرمقاله‌هایش رویکرد دیگری داشت و در یکی از آن‌ها صراحتا مدعی می‌شود: «یکی از اصلیترین مسائل، تهاجم فرهنگی است. اولین و مهم‌ترین قدم در این مسیر، درک تمام و کمال این مقوله است» و می‌گوید: «جای تردید ندارد که دشمن به خصوص پس از پایان جنگ تحمیلی، جبهه فرهنگی گسترده‌ای را علیه انقلاب اسلامی گشوده است» و مطالبه فرهنگی خود را اینطور مطرح می‌کند که: «فهم عمیق این تهاجم و برنامه ریزی دقیق و دراز مدت برای مقابله با آن بر عهده وزارت فرهنگ و ارشاد، به عنوان اصلیترین و محوری‌ترین نهاد فرهنگی کشور است». [ص ۱۲۴]

او در سرمقاله دیگری صراحتا می‌گوید: «اگر در این جهان پر آشوب که همه قدرت‌ها کمر به نابودی این ملت بسته‌اند، خودمان هم به خاطر اختلاف نظر، با هم خط کشی و جبهه بندی کنیم بیشتر دشمن شاد می‌شویم» [ص ۱۴۲] اما در نشست فرهنگی شهر کتاب شجاعی با گردشی عجیب درباره معیار شاد شدن دشمن آن را «ساده لوحانه» می‌خواند و می‌گوید: «ما نباید فرمول ساده و ابتدایی را در تعریف دشمن استفاده کنیم و استفاده از یک تعبیر درباره دشمن ساده‌لوحانه است وقتی امام خمینی گفت هرگاه دشمن از شما تعریف کرد به خودتان شک کنید این یک دشمن‌شناسی برای یک زمان خاص صادق بود. این روش دشمن‌شناسی ۲۰۰ سال پیش است حتی در ۲۰۰ سال پیش هم دشمن این دشمن‌شناسی ما را می‌شناخت.»

شجاعی که همواره خود را فرا‌تر از جناح بندی ها و مستقل معرفی می‌کند اما در اظهار نظر رادیکالی دشمن را درست در نقطه مخالف سیاسی قرار می‌دهد و می‌گوید: «در اینجا من لفظ دشمن را برای مورد دیگری غیر از آن دشمن خارجی به کار می‌برم و آن دشمن ما را وادار کرد که دروغ بگوییم و سکه باطلی رایج داد تا افراد با دروغ به جایگاه‌های مختلف برسند. الان کسی که دروغ نمی‌گوید دچار فقر می‌شود.» و ناگهان به فضای انتخابات گذشته باز می‌گردد: «من ۲ سال پیش به طور رسمی هشدار دادم که وقتی برخی مدیران دروغ‌گویی می‌کنند مردم هم‌‌ همان راه می‌روند.» و شعارهای سیاسی نخ نما شده درباره پوپولیسم و عوامگرایی را تکرار می‌کند: «یکی از کارهای دشمن توسل به عوام‌فریبی است و تکیه بر عوام جای تکیه بر فرهیختگان جامعه است. اگر تمام ثقل خود را بر عوام قرار دهیم نهایتا فریب عوام را هم می‌خوریم و باعث تنزل ذائقه و دیدگاه‌های ما می‌شود.»

خواص گرایی نیز به ظاهر با سابقه شجاعی در تضاد است اما سخن عجیب‌تر‌‌ همان نفی دشمن خارجی و روی آوردن به دشمن‌شناسی جناحی بود. وبلاگ آرمانشهر به قلم حامد فتاحی نقدی بر این سخنان شجاعی وارد کرد و با گفتن اینکه: «آقای شجاعی! لحن شما باید لحن یک پشیمان باشد نه لحن یک طلبکار» استشهادی از دشمن‌شناسی شجاعی آورد که به مصاحبه‌ای در سال ۷۶ با ماهنامه صبح مربوط می‌شود. شجاعی در آن مصاحبه می‌گوید: «تهاجم فرهنگی یک تعبیر عام دارد، یک تعبیر خاص و یک تعبیر اخص. در هر سه مورد این‌ها، یهود به معنای صهیونیزم حرف اول و آخر را می‌زند… تهاجم فرهنگی به تعبیر خاص آن از همین یکی دو سده اخیر، آغاز شده است… پروتکلهای علمای یهود را نگاه کنید، همه چیز در کشورهای تحت سلطه رسمی و غیر رسمی، طبق برنامه پیش می‌رود.»

شجاعی حتی پا فرا‌تر می‌گذارد و بدبختی‌های جهان سوم را ناشی از توطئه صهیونیسم و استکبار می‌داند و می‌گوید: «بی‌تردید عمده بلاهایی که بر سر مردم ایران و جهان در این مدت آمده، از سوی انگلیس و آمریکا و گردانندگان یهودی آن‌ها بوده است.» و انقلاب اسلامی را به عنوان یک «معجزه» چنین توصیف می‌کند: «در ایران هم مثل همه جای دیگر، هم چیز طبق برنامه پیش می‌رفت تا اینکه ناگهان امام آمد و قاعده بازی را به هم ریخت، خوابشان را آشفت و معادلاتشان را بر هم زد.» و باز درباره تهاجم فرهنگی می‌گوید: «وقتی به خود آمدند و وقتی دیدند که با جنگ و حصر اقتصادی و نظامی هم نتوانستند بنیان این نظام را براندازند، تهاجم فرهنگی تازه‌ای را علیه این تفکر و اندیشه که برای آن‌ها جدی‌ترین خطر محسوب می‌شد، آغاز کردند و این‌‌ همان تعبیر اخص تهاجم فرهنگی است.»

از قسمت‌های جالب سخنان شجاعی در نشست شهر کتاب اشاره او به مخالفت سلیقه‌ای یکی از مدیران با صدای شجریان و اشاره مستقیم او به طرح جمع آوری ماهواره‌ها به عنوان «تعریف از دین» است. در خبر فارس آمده: «وی همچنین با اشاره به بغض داشتن مسئولان فرهنگی کشور نسبت به هنرمندان و انتقاد از جمع‌آوری ماهواره‌ها آن هم با عملیات رزمی و ورود به خانه‌های مردم گفت: چنین کاری را در صدر اسلام عمر هم انجام داد و آن زنی که در خانه بود به این کار عمر ۶ ایراد وارد کرد.» که سخنان او هم از جهت مخالفت با جمع آوری ماهواره و هم واژگون نمایی تلاش نیروی انتظامی برای وارد نشدن به حیطه خصوصی منازل جالب توجه است.

بخش دیگری از سخنان شجاعی درباره ممیزی وزارت ارشاد بوده است. قطعا نویسندگانی که جنس آثارشان شبیه به آثار شجاعی است با کمترین مشکل در ممیزی کتاب مواجه می‌شوند و دیگرانی که ارادت خود را به نظام نشان نداده‌اند با تنگناهای بیشتری مواجه می‌شوند. طیف روشنفکر نیز همواره ممیزی را دستاویز تبلیغات قرار داده و ضعف خود را پشت موضع گیری علیه ممیزی پنهان کرده است. اما جالب اینجاست که نویسندگان و هنرمندان انقلابی و ارزشی نیز گاهی از همین روش استفاده می‌کنند! ضعف آثار یا تن دادن به حاشیه‌های سیاسی و مسائلی از این دست باعث ریزش مخاطب می‌شود و این احتمال را ایجاد می‌کند که صاحب اثر با مظلومیت نمایی درصدد است توجه‌ها را نسبت به خود جلب کند. ابراهیم حاتمی کیا مکررا از این روش استفاده کرده و غیر از نویسندگان کمتر مطرح، حالا شجاعی نیز به طور اخص روی ممیزی ارشاد تأکید فراوانی کرده است.

از آنجا که مدلول گفته‌های شجاعی ایراد همیشگی و جزئی در بررسی‌های ممیزی (و در یک مورد تنها درباره عوض کردن واژه نوشیدنی به جای شراب و بزرگنمایی بیش از حد آن) است نویسنده وبلاگ آرمانشهر با اشاره به سابقه شخصی خود در حوزه کتاب ادعای شجاعی را با یک سوال جدی مواجه می‌کند و می‌نویسد: «فقط آدمهای بی‌خبر و غریبه با کتاب و داستان و رمان هستند که این ادعای شما را باور می‌کنند… چیزی که پیش روی ماست، خیل داستان‌ها و رمانهای فارسی و خارجی چاپ سالهای اخیر و همین سال ۱۳۹۰ است که مثل نقل و نبات در آن‌ها، کلمه‌های «ویسکی»، «اسکاچ»، «کنیاک»، «ودکا»، «شامپاین»، «آبجو» و متعلقات و لوازم نوشیدن آن‌ها مثل «گیلاس»، «مزه کردن»، «گرم شدن»، «رقیق کردن» و… به کار رفته است. ما باید ادعای شما را باور کنیم یا کتابهای منتشر شده‌ای که پیش رویمان هستند؟»

مشکل ممیزی همواره بی‌دقتی و فقدان تخصص در بررسی آثار هنری بوده است، اما شاید همانقدر که ضعف ممیزی باعث لحن حق به جانب شجاعی شده به‌‌ همان میزان هم شجاعی باید از پرت بودن اعضای ممیزی برای سبک سنگین کردن آثار خودش متشکر باشد. به عنوان نمونه شجاعی کتاب «دمکراسی یا دمقراضه» را سال ۸۷ یکسال قبل از انتخابات تحت عنوان «متون فاخر» چاپ کرده و چاپ پنجم و ششم آن هم در فاصله نزدیک به انتخابات هر کدام با شمارگان بیست هزارتایی روانه بازار شده و بعید نیست که خریدهای فله ای و ناآگاهانه هم از آن شده باشد. بدون هیچ شکی اگر ممیزی وزارت ارشاد در سطحی بود که بتواند بیانیه‌های سیاسی را که در قالب محصولات فرهنگی به خورد مردم داده می‌شود تشخیص بدهد قطعا انتشار چنین فحش نامه‌ای (که هر کودکی می‌تواند خطاب آن به شخص رئیس جمهور را متوجه شود) با مشکلاتی مواجه می‌شد.

هر چند کتاب «دموکراسی یا دموقراضه» علیرغم شمارگان ادعا شده چندان مورد توجه قرار نگرفته (و این با یک جستجوی ساده اینترنتی قابل فهم است) نویسنده وبلاگی که در ابتدا به او اشاره شد ـ و نوشته‌اش به مدت‌ها قبل از این نشست مربوط می‌شود ـ در مورد مجوز گرفتن «دموکراسی یا دموقراضه» می‌گوید: «شجاعی چنان سابقهٔ درخشان و مثبتی در حمایت از نظام حاکم دارد که هنوز قبول اینکه ایشان اصل و فرع نظام را کاملا زیر سوال برده، غیر قابل باور است» و با زبانی طنز درباره فرضیه دریافت مجوز می‌نویسد: «شجاعی شخصا کتاب را می‌برد ارشاد و بخش ممیزی. مسئول بخش بعد از یک معانقه و مصافحهٔ آبدار با جناب شجاعی، مجوز کتاب را تقدیم ایشان می‌کند. نویسنده می‌گوید شما که هنوز کتابو نخوندید؟! مسئول مذکور می‌گوید: استاد! خواهش می‌کنم، این حرفی که شما می‌زنید از صدتا فحش هم بدتره!! مگه ممکنه کتابی رو شما بنویسید و زبونم لال نعوذبالله ایراد و اشکال ممیزی داشته باشه!؟»

(شجاعی در «دموکراسی یا دموقراضه» مجموعه‌ای از آنچه را همواره درباره شرایط کشور تکرار می‌کند یعنی؛ دشمن بودن جناح مقابل، وجود توطئه نادان‌ها و عقب افتاده‌ها(!) برای نابودی کشور، همدستی آن‌ها با دشمن، عوامگرایی مفرط و بی‌توجهی به خواص، تبدیل شدن دروغ به اصل، هدف بودن دزدی و ویرانی، تاکتیک‌های سیاسی برای کسب قدرت، چسباندن حکومت و سیاست به خدا و … را در این کتاب آورده است. در قسمت دوم این نوشته مروری بر داستان این کتاب انجام شده است.)

بر خلاف آنچه شجاعی و دوستانش اصرار می‌ورزند آزادی برای آن‌ها به حدی وجود دارد که بتوانند اولا؛ بر خلاف رویه سابق و بدون هر گونه اشاره به اشتباه در گذشته تحلیل بر اساس عملکرد دشمن را از اساس نفی کنند و ثانیا؛ در رویه‌ای کاملا متناقض دشمن جدیدی (جناح مقابل) را برای توجیه معضلات فرهنگی بتراشند! آن‌ها دیگر احتیاجی به سخن گفتن از دشمن خارجی نمی‌بینند و به سادگی می‌توانند مدیران کشور را به جای دشمن معرفی کنند: «الان دشمنان ما در کنار مدیران امروزی ما تصمیم‌سازی می‌کنند کاری که اتفاق می‌افتد پیچیده‌تر شده و دشمن را باید در بین خودمان جستجو کنیم و به راه‌های دور نرویم». و همزمان که هزینه کردن دین در سیاست را محکوم می‌کنند موفقیتشان را بی‌هیچ واسطه‌ای از طرف خداوند ببینند: «اینکه در این مراسم من اکرام و اعزاز شوم، لطف خداست»!

خوشبختانه شجاعی که زمانی به خاطر نوشتن داستان در موضوعات جزیی به دادگاه کشیده می‌شد امروز با آزادی تمام می‌تواند سیاه نمایی کلی کند: «دشمن ما را وادار کرد جای ارزش‌ها ضد ارزش‌ها را بگذاریم و در سطوح تأثیرگذار افراد ناکارآمد بیایند، ما را وادار کرد منافع شخصی را بر منافع جمعی ترجیح دهیم و اسلام را وسیله فریب مردم قرار دهیم و گریز از دین را در جوانانمان باعث شد و الان ما آسمان را زیر پا گذاشته‌ایم.» همچنین می‌تواند آزادانه نظریه توطئه‌اش را تبلیغ کند: «ما در دوره‌ای گمان می‌کردیم این تخریب‌ها در اثر نادانی است ولی این همه نادانی به موازات هم اتفاق نمی‌افتد و نمی‌توانیم بگوییم صرف ندانم‌کاری این همه تخریب به وجود آمده. همه طراحی هوشمندانه است و ما در معرض جدی‌ترین آسیب‌ها هستیم.» و حتی مرتکب توهین مستقیم به قوای اجرایی و تقنینی شود: «مشکل وزیر ارشاد ما نیست چون اصلا مال محل ما نیست و از همه چیز بی‌اطلاع است. آن سیاستی که وزیر ارشاد را اینجا می‌گذارد ایراد دارد، دشمن او را اینجا گذاشته و ما باید این دشمن را شناسایی کنیم.»

……………

پی‌نوشت: وب‌لاگ سوم دانشطلب فیل‌تر شده است و از این باب این متن را و یک متن دیگر را برای انتشار در اختیار بنده قرار داده شد تا در این‌جا منتشر شود.

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ مهر ۱۳۹۰  |  سیاست، فرهنگ  |   4 نظر


مناظره نبود. یعنی آن‌چه که دی‌شب از تلویزیون دیدیم، یک مناظره نبود. به حتم، یک رو به روی هم نشستن و حرف زدن نوبت به نوبت را نمی‌شود گفت مناظره. حتا گفت‌و‌گوی علمی نیز نمی‌تواند نامی بر آن‌چه باشد که دی‌شب و هفته‌ی پیش از تلویزیون پخش شد.

مناظره‌ی میان حجت الاسلام غرویان و مهدی نصیری، یک اتفاق خوب می‌توانست باشد. برای جامعه‌ی اندیشه‌ورزی که قول‌ها و حرف‌ها را نه در یک گفت‌وگوی دو طرفه که تنها از تریبون‌هایی یک‌سویه پیگیری کرده‌اند. اما این دو برنامه، آن‌قدر توانایی نداشت تا به این مهم درست و تمام بپردازد.

هرچه، برنامه‌ی دی‌شب، نکته‌هایی داشت:

یک: مهدی نصیری، قصد مناظره نداشت. هیجان‌زده از آن بود که می‌توانست حرف‌های خویش را در تریبون ِ تلویزیون به گوش جامعه برساند. برای همین بود که بی‌اعتنا به روند حرف‌ها و بحث‌ها، تنها به ذکر شاهد مثال‌ها و شاهد عبارت‌هایی می‌پرداخت که می‌توانست چون جوانه‌ای در ذهن مخاطبان مانده و بعدها پرورش یابد. برای همین بود که پرسش‌های غرویان را اعتنا نمی‌کرد و سعی در پاسخ نداشت و برای همین بود که به هیچ وجه دیالوگی را شکل نداد.

دو: نصیری، غرویان را نماینده‌ی فلسفه و عرفان نمی‌دانست. برای همین بود که به نحوی بی‌ادبانه، حرف‌های غرویان را در مورد تفسیرش از عرفان و فلسفه را اشتباه می‌نمود و بنا را بر این گذارده بود که جدائی‌ست میان عرفان و فلسفه‌ای که غرویان از آن سخن می‌گفت با آن‌چه که خود نقدش می‌کرد و به نحوی داد ِ بی‌سوادی و نافهمی ِ غرویان را سر می‌داد. ادب و البت شعور حکم می‌کرد در مناظره‌ای که طرف را قبول ندارد، شرکت نکند.

سه: نصیری از عرفان و فلسفه‌ای سخن گفت که روشن و شفاف نبود. از منش و رفتاری نظری سخن گفت که مناسبتی با حرف‌های این روزهای ما نداشت. به نظرم، غرویان درست بیان داشت که نصیری، دشمن ِ چیزی‌ست که نسبت به آن جاهل است و فلسفه‌ای و عرفانی را نقد می‌کرد، که به حتم غرویان نماینده‌اش نیست. عرفان و فلسفه‌ای‌ را رد می‌کرد که بیش‌تر به موهومات بدل بود. با ادبیاتی به نقد فلسفه می‌پرداخت که کودکانه می‌نمود و در قاموس فلسفه جایی برای فهم و اهمیت دادن به آن نبود.

چهار: غرویان، بنا بر سنت مرسوم، می‌پنداشت که در یک مناظره شرکت کرده است. برای همین بود که در ابتدای سخن، سعی در ایجاد فضایی مناظره‌ای و پرسش از مطالبی کرد که به دنبال شنیدن پاسخ‌ش از نصیری بود. اما به نظر عدم تیزهوشی وی در ایجاد فضای مناظره‌ای و با رویکردی که نصیری را تهییج در پاسخ‌گویی کند، وی را ناکام از این گذارد که طرفی بندد. پرسش‌های چالشی هیچ‌گاه بیان نشد و هیچ‌گاه غرویان نتوانست پرسش‌هایی اساسی که مکتب تفکیک در پاسخ به آن در می‌ماند را مطرح نماید. تنها نکته‌ی مناسبی که غرویان بیان داشت همان بود که نصیری برای همین مناظره نیز ناچار از خواندن فلسفه بوده است و بعض معلومات و نحوه‌ی استدلالی را که بیان می‌دارد حاکی از ادبیاتی فلسفی‌‌ست.

پنج: غرویان با مثال‌آوری‌های فراوان از نمایندگان مشرب فکری خود، سعی در آن داشت تا به مخاطب برساند که سخنی که نصیری بیان می‌دارد به نحوی در رد الگوی فکری شخصیت‌هایی هم‌چون علامه طباطبایی و امام است. در رد نگاه‌های شهید مطهری و نگاه‌های رهبری‌ست. و این مغالطه‌ای نازل در مناظره‌ی دی‌شب بود.

هم‌چنین بخوانید:

متن مناظره‌ی نصیری و غرویان در باره‌ی عرفان و دین

نقدی بر مناظره‌ای که مناظره نبود

مناظره‌ی مهدی نصیری و حجت الاسلام غرویان

جدال فلسفی با فلسفه

دانلود فایل صوتی قسمت اول مناظره

دانلود فایل صوتی قسمت دوم مناظره

***

پی‌نوشت: کرسی‌های آزاداندیشی در جامعه‌ی ما رخت بر بسته است. سکون ِ علمی ناشی از فضایی که در جامعه ایجاد شده است، مجال و حوصله‌ی ایجاد کرسی‌های اندیشه‌ورزی و نظریه‌پردازی که آزادانه و جوان‌مردانه باشد را گرفته است. در سطوح عالی نیز بسیاری از حرف‌ها در ادبیاتی کودکانه و ژورنالیستی بیان می‌شود و فضای رسانه‌ای کشور که به شدت مریض و بیمار است نیز بر آلودگی فضا می‌افزاید. حرف‌ها در گلو حبس می‌شود و در نتیجه شنیده نمی‌شود و هر کس بر منش و فکری که دارد زندگی می‌گذراند و ضعف و قوت حرف‌های خویش را در نمی‌یابد و جماعتی را با خود همراه می‌سازد که به واقع نسبت به آنچه می‌پندارند مطمئن نبوده و یقین ندارند.

میثم رمضانعلی  |  ۲۱ مهر ۱۳۹۰  |  حوزه و دانشگاه، فرهنگ  |   11 نظر


بسم الله الرحمن الرحیم

 جناب آقایِ دکتر سیدمهدی خاموشی

سلام علیکم

اواخرِ سال ۱۳۸۹ و پس از تعطیلیِ سایتِ «خانهٔ کتابِ اشا» به دلیلِ مشکلاتِ مالی و فقدانِ بودجه، یکی از مشاوران‌تان از جانبِ شما با تلفن همراه بنده تماس گرفت و دلیل تعطیلیِ سایت را جویا شد. این تماس هیچ ارتباطی با رصدِ فضایِ فرهنگیِ کشور از جانبِ شما نداشت. لابد به خاطر دارید که تماسِ مشاورِ شما، حدود یک ساعت پس از تماسِ بسیار کوتاهِ بنده با تلفن همراه شما بود. من به شما گفتم: از بدقولی شما که باعث تعطیلی کارِ اشا شد متشکرم. ظاهراً این حرف برایِ شما خوشایند نبود.

این تماس‌ها سرآغاز قولِ تازه‌ای شد. یکی دیگر از مشاورانِ شما قولِ حمایتِ همه‌جانبه از خانهٔ کتابِ اشا را داد. بودجهٔ حدوداً ۸۰ میلیونی برایِ یک سال، مکانی به عنوانِ دفترِ کار و کمک به ثبتِ خانهٔ کتابِ اشا به عنوانِ «مؤسسه فرهنگی» در اسرع وقت از جملهٔ این وعده‌ها بود.

آقایِ دکتر خاموشی! سازمانِ تحتِ ریاستِ حضرتعالی، بارِ دیگر بدعهدی و بی‌سامانی‌اش را به یکی دیگر از فعالانِ فرهنگیِ کشور اثبات کرد. البته و صدالبته که این اتفاق برایِ نهادهایِ فرهنگیِ کشورِ ما، بی‌آبروییِ تازه‌ای نیست. اما با توجه به قولِ دوبارهٔ شخصِ شما برایِ حمایت از «خانهٔ کتابِ اشا»، امروز این قلم می‌داند که هرگز به شخصِ سیدمهدی خاموشی اعتماد نکند. به خاطر بیاورید که یک بارِ دیگر در مهرماه ۱۳۸۸ قولِ حمایت از خانهٔ کتابِ اشا را به بنده دادید. قولی که هرگز عملی نشد.

ظاهراً فرموده بودید بلافاصله پس از تماس‌های‌مان در بهمن ۱۳۸۹، به خانهٔ کتابِ اشا مبلغِ ۱۵ میلیون تومان کمک شود. برایِ اطلاعِ حضرت‌تان عرض می‌کنم که فقط ۱۰ میلیون تومان از این مبلغ به اشا رسیده و ۵ میلیون تومانِ دیگر در «مرکزِ حمایت از فعالیت‌هایِ فرهنگی و دینی» بلوکه شده است!

آقایِ دکتر خاموشی! در اواخرِ سال ۸۹، مشاورِ جنابعالی که از قولِ شما با بنده صحبت می‌کرد، گفت: «حاج‌آقا گفته‌اند به یک شرط به شما کمک می‌کنیم: کار را دوباره راه بیندازید و ادامه‌اش دهید.» و من به مشاور شما گفتم: «با این وضعیتِ مالی ادامه کار برای ما امکان‌پذیر نیست.» و مشاورِ شما -آقای «ز»- گفتند: «وضعیت مالی را قرار است ما کمک کنیم حل بشود دیگر…» و این دوباره آغاز امیدواریِ پوچِ من و دوستانم به وعده‌ای توخالی بود.

آقایِ دکتر خاموشی! با امیدی که شما به اشا دادید، و با اصرارِ مدیرِ اسبقِ «مرکز حمایت از فعالیت‌هایِ فرهنگی و دینی» اشا با همان ۱۰ میلیون تومان دوباره کار را شروع کرد. مشاورِ شما و مدیرِ اسبق –آقایِ «س»- در یکی از جلسات در جوابِ گلهٔ بنده از دست تنها بودن و نامشخص بودنِ وضعیتِ مکان و پرداختِ قطعیِ بودجه، با تندی گفتند: «شما حق ندارید دست تنها کار کنید و این خلاف تصمیم جلسات است و باید نیرو به خدمت بگیرید و با همین مبلغی که دست‌تان است حق‌الزحمه‌شان را بپردازید.» آقای خاموشی! ما رفتیم و آدم‌هایِ خبره را با هزار امید به کار گرفتیم و مثلِ بچه‌ها افق‌هایِ دور را نشانِ همکارانِ تازه دادیم و یکهو، در صبحِ یک روزِ تابستانی بهشان گفتیم: «متأسفیم، ما دیگر پول نداریم… حامی ما دیگر از ما حمایت نمی‌کند.»

می‌دانید این جمله در کارِ حرفه‌ایِ ژورنالیستی چه بی‌آبرویی و چه بی‌اعتباری به بار می‌آورد؟ بعید می‌دانم. شما که ژورنالیست نیستید، شما رئیس هستید. هیچ‌کس رئیس‌ها را بور نمی‌کند! هنوز بسیاری از قول‌هایی که مشاورانِ شما به من و دوستانم دادند، در حافظهٔ ریکوردرِ خبرنگاری‌ام هست…

آقای دکتر! پول‌هایِ سازمان ارثِ پدری‌مان نیست که ادعایش را بکنیم. این همه را گفتم تا خواهشی را مطرح کنم:

لطفاً، دیگر به هیچ‌کس قول ندهید.

با احترام

ایمان (حسام‌الدین) مطهری

سردبیر مجلهٔ آنلاینِ «خانهٔ کتابِ اشا»

پی‌نوشت: من حسام را چندین سال است می‌شناسم. از همان نسخه‌های اولیه‌ی اشا؛ دوستی که استقلال فکری خویش را در بند سازمان‌ها نمی‌کند و به بهایی خرد نمی‌فروشد. حرف‌ش را بشنویم.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ شهریور ۱۳۹۰  |  رسانه، فرهنگ  |   9 نظر


بازنمایی مهم است؛ این‌که سرجمع در مورد رفتارهای یک طیف، چه چیزی بازنمایی می‌شود و برداشت عمومی و کلی ِ مخاطبان چه چیزی‌ست. خیلی وقت‌ها برای خیلی‌ها مهم نیست چه چیزی حق و چه چیزی باطل است و یا نه وقت‌ش را دارند و نه تخصصش را که این‌ها با بفهمند؛ برای همین به فهم‌شان از بازنمایی اتکا می‌کنند؛ حالا اگر این طیف، هوشمند باشد حواس‌ش را جمع می‌کند که این بازنمایی، بازنمایی‌ئی باشد که دیگران را دل‌گرم کند به این طیف و جریان؛ دیگران را هم‌راه کند و هم‌دل و گاهی هم‌سخن تا بتواند از این هم‌دلی‌ها، مشارکت‌شان را بگیرد و طیف و جریان خود را قوی‌تر کند.

بازی گردان خوب این صحنه، کسی‌ست که چون در یک طیف قرار دارد و جزئی از یک کل، راه‌های خوبی برای خراب نشدن این بازنمایی پیدا کند. سطوح خاصی برای «رقابت‌های داخلی» تعریف کند، سطوح خاصی برای «درگیری‌ها و اختلاف‌های داخلی» پیدا کند، سطوح خاصی برای «مشارکت با کسانی که با آن‌ها در یک جبهه قرار دارد» بیابد، سطوح خاصی برای «آشکار کردن نقاط افتراق و اختلاف» در نظر داشته باشد؛ وگرنه کسی که هیچ سطحی برای این رفتارهای خود تعریف نکند، به طور عملی، بازنمایی جریان و جبهه و طیف‌ش را خراب کرده و به حتم، در کل خود را نیز ضعیف می‌کند و به دشمن مشترک نیز خدمت می‌کند. هم‌چنین ممکن است در این مسیر از گردونه‌ی بازی نیز خارج شده و به عنصری غیرکارا تبدیل شود.

مفهوم وحدت، به عنوان عاملی مهم برای حفظ این بازنمایی، و به عنوان نمایش ِ جبهه‌ای و بازنمایی ِ جبهه‌ای ِ یک جریان فکری و فرهنگی مفهوم پیدا می‌کند. نشریه‌ها، جلسه‌ها، همایش‌ها و محصولات مختلفی که توسط یک جریان و جبهه منتشر می‌شود، می‌تواند این وحدت را به رخ کشیده و به جبهه‌نمایی خود پایبند باشد. استفاده از شخصیت‌های مختلف با گرایش‌های مختلف و در عین حال با اختلاف‌های سطحی و یا جدی و اساسی با یکدیگر، در کنار هم می‌تواند مفهوم جبهه‌ای بودن را به مخاطب القا کند. این‌چنین، هر چه افراد اصلی این جبهه با هوش‌تر باشند، حساسیت بیش‌تر در حفظ و تقویت این بازنمایی داشته و تلاش‌شان در همه‌ی عرصه‌ها به تقویت این بازنمایی خواهد انجامید.

وحدت، مفهومی در رد کثرت نیست. مفهومی‌ست در رد تفرقه که به بازنمایی این کثرت کمک کرده و کثرت را دل‌پذیر می‌کند.

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ شهریور ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   3 نظر


بدنه‌ی نیروهای حزب‌اللهی و انقلابی فضای مجازی، در گروه‌ها، هسته‌ها و دسته‌های مقاومت مختلفی در حال فعالیت هستند. این جلسه، به ظاهر بنای جدیدی‌ست برای تشکیل حلقه‌ای دیگر در کنار حلقه‌های دیگر فعالان فضای مجازی. گروه‌های فعال فضای مجازی، چه مجمع وبلاگ‌نویسان مسلمان و چه این اتفاق اخیر، حزب‌الله سایبر، و چه این نشست که مُهری‌ست بر آغاز مسیری جدید، همگی بناست تا به حضور نیروهای انقلاب در فضای مجازی انسجام بخشند و هر یک، به واسطه‌ی افرادی که در خود دارند و به همت کسانی که در این جمع‌ها پرورش می‌یابند، نماینده‌ای باشند برای انقلاب اسلامی در فضای مجازی. هر کدام از این گروه‌ها، موفقیت‌ها، کاستی‌ها و اشتباهاتی داشته‌اند که لازم به بازخوانی و عبرت‌طلبی‌ست. هر کدام از این تجربه‌ها و گروه‌ها، آزمونی بوده است برای ما.

این‌چنین است که خانه‌ی فعالان مجازی نیز آزمونی‌ست برای مسئولین و آزمونی‌ست برای ما. برای ما که ببینیم و نشان دهیم که چقدر توان داریم تا افرادی را که استوانه‌ها و ستو‌ن‌های اصلی انقلاب در فضای مجازی هستند، بر دور یک میز بنشانیم و در این تصمیم‌ها از ایشان بهره گیریم. آزمونی‌ست برای ما که به دور از حساسیت‌های تفرقه‌افکنانه، بر محور وحدت میان همه‌ی گروه‌ها و افراد فعال در این عرصه، برنامه‌ها تنظیم شود و فرصت‌سازی شود. و این اتفاق، فرصتی‌ست برای مسئولین تا در این آزمون نشان دهند که دغدغه‌ی فرهنگ دارند و ثابت کنند که در قالب این فعالیت‌ها، به دنبال نیت‌های سیاسی و اهداف شخصی نیستند. آزمونی‌ست که نشان دهند که اعتماد به فعالان فضای مجازی، مایه‌ای‌ست برای رونق گرفتن نشست‌ها، اجتماعات و مسیرها. و این صبر و حوصله می‌طلبد و تقوا.

من و یا وبلاگ‌نویسانی که در این جلسه حضور دارند و یا حضور ندارند، به فعالیت‌های این چنینی، همیشه با علامت سوال نگاه می‌کنیم. این جلسه‌ها و تشکیل این گروه‌ها را، بنیان‌گرفته بر استقلال هویتی و استقلال در انتخاب مسیر طالبیم. تجربه‌ی حضور در جلسه‌ها، شوراها و گروه‌های مشابه، که در دو سال اخیر، مثل نقل و نبات و توسط نهادهای غیرمتخصص، پیگیری می‌شد، در مواردی به تجربه‌هایی ناموفق و ناامیدکننده تبدیل شد و به ما نشان داد که دیگر بدون چشم باز، به دسته‌ها و گروه‌ها و جمع‌های این‌چنینی هویت نبخشیم و اگر مسیر بر مبنای تصمیم جمعیِ فعالان نت شکل نگیرد و اهداف سازمانیِ اداره‌ها و نهادها به این بهانه به اصل تبدیل شد، از کار کنار بکشیم. چنان که جمع‌های پیشین نیز این‌چنین شد و اکنون، چیزی از آن‌ها باقی نمانده است.

آن‌چه که لازم به بیان است این است که حضور در این مسیر و به عنوان فرزندان خمینی کبیر و سربازان خامنه‌ای عزیز، در این چند ساله‌ی اخیر، برای بسیاری با دشواری همراه بوده است. با فشارهای سیاسی ِ قبیله‌های سیاسی، با بی‌سوادی‌های مفرط و گاه زجرآور بعض مسئولین فرهنگی، با کم‌بودهای مالی شدید برای پیش‌برد پروژه‌های انقلاب، با قلّت نیرو و تجربه، و با مشکلاتی از این است که هیچ‌گاه ما را نا امید از ادامه‌ی مسیر نکرد. چرا که ما وامدارِ کسی جز خدای تبارک و تعالی نبوده و امیدمان جز به او نبوده و نخواهد بود.

برادران و خواهران گرامی!

پیش از این ما دچار غفلت رسانه‌ای بودیم و کسانی که با انقلاب زاویه داشتند پیش‌تر به فضای مجازی وارد شدند و ما زمانی به صورت گسترده وارد فضای مجازی شدیم که فضا توسط دیگران قبضه شده بود. متن جامعۀ مذهبی با فضای الحادی آشنا نبود و جامعۀ ایرانی، آرام آرام با این ادبیات آشنا شد. بدنه‌ی عمومی، رسانه، اهمیت و قواعد فعالیت در آن را نمی‌شناخت. این‌چنین، هر روز احتیاج به شناخت رسانه بیش‌تر می‌شد. اثر فتنه باعث شد که نگاه به رسانه از سوی داخل کاملا تفاوت پیدا کرده و جنگ رسانه‌ای و جنگ نرم به رسمیت شمرده شود و طبعا در دو سال گذشته توجه به ارتباطات و رسانه و اثر آن بر مردم بیش‌تر شده و سایت‌ها و سایت‌نماها مثل قارچ رشد کنند.

ما گاه در رسانه و اینترنت در موضع انفعالیم. برخورد پویای دو سویه را یاد نگرفته‌ایم ‫و تصور می‌کنیم با ایجاد موانع گسترده‌ای هم‌چون فیلترینگ مشکلی حل می‌شود. چنان که در موضوعات فرهنگی نیز هم‌چون پوشش و حجاب، حجم فعالیت‌های بازدارنده‌ی ما در مقایسه‌ی با حجم کارهای ایجابی‌مان قابل مقایسه نیست. این در حالی‌ست که ظرفیت هم‌اکنون نیروهای مستقل انقلاب در فضای مجازی، اگر جدی گرفته شود، می‌تواند توازن قوا را در فضای مجازی به هم زند.

با این وجود تنها چیزی که در این دو سال، قابل اتکا بود، ‫ازدیاد دور هم جمع شدن‌ها و لمس حقیقت یک دشمن مهاجم رسانه‌ای بود که منجر شد به‫ تشکیل گروه‌های کوچک مقاومت و مستقل. افرادی که از حداقل امکانات برخوردار بوده و هستند. کسانی که چون بسیاری از سازمان‌ها، اینترنت‌های پرسرعت نداشتند و با همان به اصلاح اینترنت دایال‌آپ‌شان، عالمی را رسوا می‌کردند و می‌کنند و کسانی که بدون پشتوانه‌ی مالی، شخصا در این فضا قدم برداشتند و به نوعی زمان و انرژی و توان خود را در این مسیر گذاشته و از هیچ کسی نیز توقع نداشتند.

ما در این چند سال گذشته دچار اشتباهاتی بوده‌ایم:

ـ فنی دیدن ماجرای فضای مجازی؛

ـ توهم ِ محیط ِ حقیقی‌پنداری ِ فضای مجازی به معنی این‌که زمین بازی فضای مجازی رو مثل فضای حقیقی فرض کردن و قاعده‌های بازی در زمین حقیقی را خواستند در این فضا پیاده کنند؛

ـ امنیتی دیدن فضای مجازی؛

ـ سیاست‌زدگی مفرط در برنامه‌های نهادها؛

ـ عدم توجه به گروه‌های فعال ِ مستقل در فضای مجازی و تشویق و حمایت از گروه‌های متفرق‌ کننده در قالب گروه‌های جدید التاسیس

ـ ورود آدم‌های بی‌سابقه و بی‌سواد در این حوزه؛

ـ عدم توجه به بدنه‌ی اصلی نیروهای مستقل فضای مجازی؛

ـ توهم مدیران از فضای مجازی و نشناختن آن و برنامه‌ریزی‌های اشتباه برای تسلط بر این فضا؛

ـ قبیله‌ای عمل کردن مسئولین

ـ محدودانگاری

نیروهای حزب‌اللهی نت نیز دچار لغزش‌ها و اشتباهاتی بوده‌اند:

ـ جوزدگی و سطحی دیدن لایه‌های مبارزاتی

ـ دوری برخی از اشخاص از اخلاق و آداب و روش‌های اسلامی در مبارزه

ـ عدم پرهیز از اختلاف‌های داخلی

هم‌چنان که موفقیت‌هایی نیز داشته‌اند:

ـ پرورش نیروهای کاملا مستقل که در فضاهای مختلف موفقیت‌های بسیاری را داشته است. که هم‌اکنون اگر ساماندهی لازم را داشته باشند، قطعا بازدهی مفیدی خواهند داشت.

ـ تشکیل هسته‌های مقاومت در بدنه‌ی نیروهای فعال مستقل

ـ دل‌سرد نشدن با توجه به کم‌بودن نیروهای متعهد در فضای مجازی

من پیش‌نهاد می‌کنم که جمع‌شدن‌ها و تشکیل گردهمایی‌ها، به حای همراهی با این همه مشوق‌های مختلف(در قالب مشوق‌هایی هم‌چون عمره، کربلا، سوریه و مشهد و غیره) آغاز پروژه‌هایی باشد که روی زمین مانده‌اند. به حتم، کسانی که در این جلسه حضور دارند، افرادی با ایده‌های فرهنگی متعدد هستند که می‌توان هزینه‌ی این همه سفرهای تشویقی را، صرف طرح‌های فرهنگی ایشان کرد و بسیاری را با طرح‌های ایشان، از لحاظ فرهنگی سیراب کرد.

فعال فضای مجازی، در این حد نیاز به تشویق ندارد. تشویق ِ من ِ وبلاگ‌نویس، می‌تواند در عین احترام و دعوت‌م به یک افطاری ساده، با حمایت و پشتیبانی طرح‌هایم همراه شود.

پی‌نوشت: متن فوق، مکتوب سخنانی‌ست که در مراسم افتتاحیه‌ی خانه‌ی فعالان مجازی توسط بنده بیان شد.

گزارش همین متن در پارسینه و وبلاگ‌نیوز

میثم رمضانعلی  |  ۰۳ شهریور ۱۳۹۰  |  رسانه، فرهنگ  |   8 نظر


از وبلاگ مرحوم «جسد زنده»

 

دیروز

*****

یک هفته قبل از ۲۷ خرداد ۸۴ – سایت کامپیوتر دانشکده

ـ محسن! به قالیباف که رأی نمیدهی؟

ـ چطور؟

ـ اگر می‌خواهی به قالیباف میخواهی رای بدهی، کمی صحبت کنیم.

ـ نه من به دکتر احمدی نژاد رای میدهم.

ـ آهان. اوکی! باز اون بنده خدا بهتر از این مرتیکه‌ی ریاکار هست. رضاخان حزب‌الهی! دیدی چطور تبلیغات می‌کنه؟ این شد اصول‌گرایی؟ اگر بخواهی به اصولگرا رای بدهی که قالیباف اصلا اصولگرا نیست، اگرم بخواهی به اصلاحات رای بدهی … البته تو که به اصلاحات رای نمیدهی.

ـ اخوی! عرض کردم به قالیباف رای نمیدهم! گیر دادی‌ها!

*

چند روز قبل از ۳ تیر ۸۴ – جلوی ساختمان کلاس‌ها

ـ محسن! خواهش میکنم به کسی که با دمپایی میاد سر کلاس دانشگاه و بوی گند جورابش دانشگاه رو بر‌می‌داره رأی نده!

ـ هان؟

ـ پسردایی من علم و صنعت درس میخونه. میگه این بابا با دمپایی میاد سر کلاس.

لبخند می‌زنم.

*

چند روز قبل از انتصاب رسمی عمید زنجانی به ریاست دانشگاه – اوایل آذر ۸۴ – سایت دانشکده

ـ بچه‌ها! خواهش می‌کنم وقتی می‌روید داخل تجمع، توهین نکنید.

ـ یعنی چی سهراب؟ چرا توهین نکنیم؟ اینجا که حوزه نیست طرف با عمامه‌ش سوار خر بشه بیاد همه‌مون رو فلک کنه. پیرمرد بی‌سواد دو کلام درس نخونده میخواد رئیس دانشگاه بشه.

تایید حضار

*

اردی‌بهشت ۸۶ – نشریه‌های دانشجویی ریوار، آتیه، سحر، سرخط – پلی‌تکنیک

مقاله «فاحشه‌ها کجا بیشترند؟»:

به نظر می رسد حاکمیت دینی ما تا آن جا پیش رفته که در پی استانداردسازی پوشش ها برآمده و…مقامات رسمی اظهار می دارند چادر حجاب برتر است  و … دختران چادری عقلانی رفتار نمی کنند … چون می بینند دختران دیگر زیبایی های خود را آشکار می کنند از سر حسادت توصیه می کنند حجابت را رعایت کن … با توجه به این مطالب باید دختران چادری را کلاغ های سیاه بنامیم.

بر خلاف تصور … جامعه کثیف و آلوده نیست بلکه این خود آن ها هستند که ذهن کثیف و آلوده ای دارند … جالب است بدانیم آمار فساد و فحشا و منکرات در مذهبی ترین شهرها از همه جا بالاتر است … این نشانه چیست؟

*

سفر استانی احمدی نژاد به استان آذربایجان غربی و بازدید از پل دریاچه ارومیه

عکسی را که دکتر سوار قایقی زهوار در رفته شده بود فرستاده بودم به گروه هم‌دوره‌ای‌ها:

ـ کثافت! اگر به فکر خودت نیستی، اگر به فکر اون خبرنگارهای بدبخت نیستی که ممکنه غرق شن، تو رو خدا به فکر پرستیژ مملکت باش. بوش هم سوار قایق میشه این هم سوار قایق میشه. مرتیکه‌ی کودن!

*

سفر استانی احمدی نژاد به کیش – روزنامه اعتماد ملی – مسیح علی نژاد

قلم شرم دارد از نقل این نوشته. خودتان بروید اینجا بخوانید.

*

شعار تبلیغاتی نقش بسته بر پلاکاردها و پوسترها – تهران – خرداد ۸۸

ادب مرد به ز دولت اوست

*

ساعتی بعد از مناظره موسوی و احمدی نژاد – روبروی پارک ملت – خیابان ولی‌عصر

شعار میدادند: چیز بهتر از چی‌توزه، چیز بهتر از چی‌توزه.

ـ محمدامین، منظورشون چیه؟

ـ نماد چی‌توز …

ـ …

*

اینباکس من – هفته‌ای قبل از انتخابات ۸۸

عکسی را فرستاده، ظاهراً راه‌پیمایی ایرانیان در نیویورک است. سگی دارد تخلی میکند. زیر مدفوعش مجله تایمز است که روی جلد عکس احمدی نژاد است.

*

دوشنبه قبل از انتخابات ۸۸ – میدان ولی‌عصر – ابتدای بلوار کشاورز

طرفداران کروبی و موسوی درگیر شده‌اند. کامله‌مردی با شلوار جین و ریش‌های تراشیده و تی‌شرتی بر تن، همه را آرام می‌کند و فریاد می‌زند: ما همه برای اصلاحاتیم، ما همه برای ایرانیم، هم موسوی و هم کروبی نماینده ما هستند، با هم درگیر نشوید، علیه این تحجر و دروغ (با دست اشاره به ما میکرد) متحد شوید. علیه این … (حرفش را خورد) متحد شوید.

*

دو روز قبل از انتخابات ۸۸ – چهارراه جهان کودک – ابتدای حقانی

پسری از آن سوی بزرگراه رو به من: ریدم به ریشت، …[فحش مادر]! با اون احمدی نژاد و … [نام مقام معظم رهبری]! خواهر و مادر همه‌تون رو …

دختری بازویش را گرفت: ولش کن ایکبیری رو …

شروع می‌کنند رقصیدن.

*

تدفین شهدای امیرکبیر و ۱۶ آذر ۸۸ و ۱۷ آذر ۸۸ و ۱۸ آذر ۸۸ را هم که قبلا نوشته ام.

*

۲۵ خرداد – ساعت ۲۳ – کوی دانشگاه تهران

صورتهایشان را با نقاب پوشانده‌اند. دستشان میلگرد و چوب است. زیرشلواری به پا دارند. شعار می‌دهند: توپ تانک فشفشه – …[اسم مقام معظم رهبری] … [یک فحش استادیومی] .

*****

امروز

*****

۱۰ دی ۸۸ – بعد از راهپیمایی باشکوه عاشوراییان – وب‌سایت‌های سبز:

لشکر کشی در خیابان های تهران برای چند ساندیس بیشتر، فیلمی مهیج، پر از اعجاب فتوشاپ و صحنه آرایی های محیر العقول؛ با شرکت سید علی در نقش ولی فقیه و با هنرمندی ا.ن در نقش رییس دولت کودتا و حضور ملت ساندیس خورـ برنده اسکار اسگل کردن ملت.

ما اهل کوفه نیستیم ، ساندیس بگیریم بایستیم.

بسیجیی مفت خور که بخاطر یدونه ساندیس صف میبندید. واقعا خجالت داره.

سیجی های ساندیس ندیده.

واینگونه عرزشی خود را به ساندیس میفروشد …ساندیس ۱۰۰ تومنه بابا ، بیاید من براتون میخرم عرزشی هاا، اصلا رانی میخرم براتون :دی

و حتی هایپ هم میدیم به عرزشی ها به جای ساندیس به شرطی که کمی فکر کنند.

نه همین ساندیس زیباست نشان آدمیت.

میدان انقلاب را بزور ساندویچ و ساندیس هم نمی توانندپر کنند.

اگه راست میگن تو تظاهرات ما هم ساندیس بدن اونوقت ببینیم کی بیشتره :دی

گوسفندان حکومتی همراه با ساندیس.

نتیجه گیری با شما

پی‌نوشت: موضوع حرف‌های حاج منصور ارضی شده است ملعبه‌ای برای بعض ضدانقلاب‌ها که بیایند و پز اخلاق بدهند و منبر اخلاق بروند. برای کسانی که هنوز کارنامه‌ی اخلاق‌شان در سال هشتاد و هشت و بعدترش و همین الان‌ش برای همه آشکار است. به حتم، همه‌ی بی‌اخلاقی‌های حزب‌اللهی‌ها و عناصر منتسب به حزب‌الله را سرجمع کنیم، گوشه‌ی کوچکی از بی‌اخلاقی‌ها و بی‌ادبی‌های عناصر ضدانقلاب ِ داخلی و خارجی نمی‌شود. برای همین است که ایشان به جای خرده‌گیری باید فکری به حال خویش کنند. کسانی که شعار ادب مرد به ز دولت اوست می‌دادند و خود، در اوج ِ بی‌ادبی و بی‌اخلاقی بودند و هستند. توضیح واضحات نمی‌دهم و مطلبی را که چندی پیش در وبلاگ جسد زنده منتشر شد را این‌جا برای یادآوری گذاشتم.

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ مرداد ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   5 نظر


یک: دادستان تهران در مورد تشویق حاج‌منصور به کشتن مشائی، بیان کرده است که شخصی که در مورد او صحبت شده است می‌تواند اعلام جرم کند. یعنی مشائی بیاید و علیه حاج منصور شکایت کند. خیلی شاد هستند بعضی‌ها.

این در حالی‌ست که حاج‌منصور ارضی بارها و بارهاست و سال‌ها و سال‌هاست با ادبیات بازداشتگاهی، دیگران را با القاب خر و یهودی و زنازاده و …. خطاب کرده است و کک ِ دادستان هم نگزیده است. همان دادستانی که هنوز آفتاب شنبه‌ی پیش ننشسته بود و چند ساعتی از انتشار خاتون نگذشته بود، خبر خاتون را شنیده بود و متوجه شده بود که احساسات عمومی جریحه‌دار شده است(!) و پی‌گیر دادگاه‌ش شده بود.(+) و جالب این‌که این چند سال فحش‌دادن‌ها و بی‌ادبی‌کردن‌ها و بی‌اخلاقی‌کردن‌های حاج منصور، احساسات هیچ‌کسی را جریحه‌دار نکرده بود. هیچ آداب اسلامی و اخلاقی را در آن منبر با آن همه پامنبری هتک نکرده بود و بیابید منفعت‌های سیاسی را این وسط. یک بام و دو هوا که شنیده‌اید؟ احتمالا یک چیزی‌ست شبیه به این

جالب این‌که نه کک ِ دادستان گزیده شده بود و نه کک ِ هیچ مسئولی و هیچ رئیسی و هیچ حاکمی. که الناس علی دین ملوکهم. و این می‌شود که مثلا یک‌ روزی یک نفر می‌آید و بعد از نه دی و پایان فتنه، وبلاگ می‌زند و او هم دیگران را با همین القاب خطاب می‌کند و راست راست در این مملکت راه می‌رود که هیچ، تند و تند هم همایش‌های مختلف دعوت‌ش می‌کنند و برای فحش‌هایش تئوری‌ها و توجیه‌ها می‌ریزند و الخ. این می‌شود که روزنامه‌ها و سایت‌ها هم بعضی وقت‌ها بی‌اخلاقی از سر و روی‌شان می‌بارد و این می‌شود که مردم، ره به ناکجا آباد می‌برند.

حالا باید قسم ِ حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را!؟ بعد شما باورتان می‌شود که در همه‌ی موارد احساسات مردم جریحه‌دار شده است؟ بعد از این برخوردها، به چه چیزی اعتماد می‌کنید؟

بعد گیر می‌دهیم به هیئت‌های برخی اصلاح‌طلب‌ها و سبزها و دیگران – که اگر چه فاصله‌ی این و آن بسیار است ـ اما اول حساب خودت را روشن کن که بناست عدالت‌ت بر چه اساسی باشد، بعد منبر برو.

 

دو: یک مغالطه‌ای هست که گاهی از زبان برخی دوستان می‌شنوم که مثلا تاثیری که حاج منصور بر روی جوان‌ها گذاشته است، هیچ‌کس نگذاشته و خدا حفظش کنه که هیئت‌ش منشا برکت است برای انقلاب و نباید با وی برخورد کرد و این‌ها بالاخره یک جایی به درد می‌خورند و الخ.

باید تفکیک کرد؛ یک بار داریم در مورد هیئت حاج منصور به ما هو هیئت و در قاعده‌ی یکی از پاتوق‌های منظم حزب الله حرف می‌زنیم و یک بار خود حاج منصور به عنوان مداح این هیئت؛ خب در مورد اولی با این مطلب موافقیم که وقتی سرجمع به این هیئت و به این پاتوق نگاه کنیم، این هیئت برای جریان انقلاب برکت داشته است؛ اما در مورد حاج منصور باید گفت که خب مداح این هیئت، آدمی‌زاد است و خطا می‌کند و مثلا وقتی به کسی فحش می‌دهد و یا می‌گوید فلانی زنازاده است و یا نمونه‌های دیگر، از روی نفهم بودن و بی‌شعوری و بی‌بصیرتی این حرف‌ها را می‌زند و خب باید قبل از همه چیز نقدش کرد و شفاف‌سازی کرد و در آخر هم برخورد کرد. یحتمل لازم نیست برای‌تان نمونه بیاورم که در دوره‌های صدر اسلام و خلفا و حضرت امیر علیه السلام و غیره، چه آدم‌های وجیه‌المنظری بودند که ضربه‌های‌شان از ضربه‌های دشمنان اسلام سهمگین‌تر بود به بدنه‌‌ی مسلمین که خودتان استاد شده‌اید یحتمل با این فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیون ِ گل و بلبل و مملکت‌مان. در همان صدر اسلام، یک مشت جانماز‌آب‌کش نادان، که آوازه‌ی عبادت‌هاشان و دل‌های پاکشان گوش خیلی‌ها را پر کرده بود، بعدتر، رو به روی امام معصوم ایستادند.

برای حاج منصور ارضی هم دعا کنید که خدا این بددهنی و بی‌اخلاقی را از او بگیرد و برای مسئولین هم دعا کنید، عدالت‌شان دو گانه نباشد و علوی باشد. بالاخره داریم با همین‌ها زندگی می‌کنیم خب.

پی‌نوشت: آهستان یک بار یک مطلب خوبی در باره‌ی نسبیت اخلاق نوشته بود. این‌جا بخوانیدش.

پی‌نوشت دو: مخاطب این مطلب، به حتم نیروهای ضدانقلاب و کسانی که زاویه‌های جدی با انقلاب دارند نیست. دوستانی که حس می‌کنند با انقلاب و رهبری مشکلی دارند، بهتر است این‌جا را بخوانند: برای آنان که می‌خواهند به بهانه‌ی حرف‌های حاج منصور، برای ما پز اخلاق بدهند

میثم رمضانعلی  |  ۳۰ مرداد ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   31 نظر


فکر کنم نسخه‌ی دوم اشا بود که یک مطلبی نوشتم در معرفی ِ کتاب یک لیوان شطح داغ ِ احمد عزیزی. یکی از بهترین کتاب‌هایی که خوانده بودم. کتابی که هر وقت احساس می‌کنم از همه‌ی کتاب‌ها خسته‌ شده‌ام و وقتی می‌بینم دنیا دارد می‌گیردم، می‌روم و می‌خوانم‌ش. توی ِ کتاب‌خانه‌ام هم جایی‌ست که وقتی روی تخت دراز می‌کشم، راحت بشود برش داشت و ورق‌ش زد. به خصوص آن آخرین فصل‌ش که بهترین‌ش است.

و ما چندین سال است داغ‌دار وضعیت ِ عزیزی هستیم که روی تخت بیمارستان افتاده است و معالجات پزشکی هم جواب‌گو نبوده است. دی‌روز داشتم حاشیه‌های دیدار شعرا را با رهبری می‌خواندم که دیدم آقا این‌گونه گفته‌اند که: «خدا إن‌شاءالله عزیزی را شفا بدهد. یك غصه‌ای شده در دل ما ماجرای عزیزی» که دلم بیش‌تر گرفت.

عزیزی، شاعری‌ست که بن‌مایه‌ی اسلامی و عرفانی در مطالب‌ش سرشار است. عزیزی، شاعر انقلابی و شاعر اهل بیت است. عزیزی، در آثارش، روح اسلامی و انقلابی دمیده شده است.

ماه رمضان است و شب قدر هم نزدیک. از دعا برای‌ش دریغ نکنید.

میثم رمضانعلی  |  ۲۷ مرداد ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   یک نظر


شنبه و یک‌شنبه، خانه‌مان را آب گرفته بود و نشد که بروم و این ویژه‌نامه‌ی کذایی خاتون یک را بگیرم و ورق بزنم. از همان صبح شنبه هم که خبرها آمد و بعض‌شان را دیدم و خواندم، گر گرفته بودم که مگر چه چیزی در این مملکت گل و بلبل چاپ کرده‌اند، که لازمه‌ی هزینه‌ کردن رسانه‌هاست و این همه جنجال رسانه‌ای و دادستان و الخ. مگر چه چیزی نوشته شده است و چه حرفی که این‌قدر سنگین بوده است و چه قدر گستاخانه، که رجانیوز که خودش همین دو هفته‌ی پیش تصاویر ِ یک سری آدم را که بی‌حیا و بی‌عفتی کرده بودند و به بهانه‌ی آب‌بازی، شوخی و تفریح و بگو و بخند و از این‌جور جفنگیات، آمد و رسانه‌ای کرد و کاری کرد که نه عقل جایزش می‌شمارد و نه شرع؛ چه چیزی این‌قدر سنگین بوده که رجانیوزی که خودش با گزارش دو هفته‌ی پیش، عامل ِ اشاعه‌ی بی‌حیایی و فساد بوده است، باید رگ گردن‌ش بزند بیرون و برای ما منبر اخلاق و دین برود؟

تا همین دی‌روز ویژه‌نامه را ندیده بودم. تا از دوستی گرفتم‌ش و ورق زدم و متوجه شدم که درگیری با این ویژه‌نامه، سیاسی‌ست و مثل این بچه‌ها که با یکی بد هستند و دنبال گیر دادن می‌گردند و همه چیز را بهانه‌ای می‌کنند برای نق زدن و گیر دادن، این‌ها هم یک هم‌چو موجوداتی شده‌اند. خدا کینه را از چشمان خیلی‌ها بگیرد که براي يک دستمال قيصريه را آتش مي‌زنند. بعضی‌ها به جایگاه و تریبونی دست پیدا کرده‌اند که اندازه‌شان نیست. هزینه‌ی کار فرهنگی و فکری را در مملکت به حدی بالا می‌برند که از یک ویژه‌نامه‌ای که می‌توان گفت شاید اکثریت‌ش، نوشته‌ها و حرف‌های فعالان فکری و فرهنگی انقلاب‌ است را به بهانه‌های مسخره به موضوع درجه‌ی یک مملکت تبدیل کنند. به حدی از حساسیت برسانند که مرجع تقلید مملکت‌مان، آیت الله مکارم شیرازی، بیاید و جبهه بگیرد در مقابل یک نشریه. به حدی که من وقتی شنبه یا یک‌شنبه چند بار فارس را باز کردم، در صفحه‌ی اول‌ش، سه چهار مطلب در همین مورد کار کرده بود. به حدی که اصلا آدم گیج می‌شود که ما واقعا این‌قدر در این مملکت مسئولین و اهل رسانه‌ داریم که موضوعات این‌چنین برای‌شان دغدغه است!؟!

این نحوه‌ی برخورد، نحوه‌ی برخورد به حق و انصافی‌ نیست. هر چند بپذیریم که درصدی از حرف‌های رجانیوز و مابقی درست باشد. هر چند بپذیریم که تیم پشت این ویژه‌نامه با آرمان‌های انقلاب و امام و رهبری و شهدا مشکل دارند. این بهانه نمی‌شود که حداقل ِ آزاداندیشی را بگیریم و فضا را به سویی ببریم، که اگر شخصی نظری در موضوعات فرهنگی داشت، لازم باشد آن قدر احتیاط کند و آن‌قدر با ترس و لرز کلمات را به کار ببرد که اصل حرف و بحث‌ش عوض شود. با این نحوه‌ی برخورد و مقابله‌ی امنیتی و پلیسی، راه برای حرف زدن و بیان دیدگاه‌ها بسته می‌شود و تنگ.

و دست خدا پنهان نیست؛ دیر نیست که کسانی که این‌چنین و به ناحق جنجال آفرینی می‌کنند و موضوعاتی این‌چنین را موضوع اول مملکت جا می‌زنند و ذهن‌ها را به جای متوجه ساختن به اولویت‌ها، به این مسائل مشغول می‌کنند، از بام به زیر بیفتند.

هم‌چنین:

مرا متهم كنيد! يك برخورد بد با يك نشريه بدتر / وحید یامین‌پور

خاتون؛ سوژه‌ای برای قربانی‌کردن دوباره زنان / نشریه‌ی چارقد

زنده باد جریان انحرافی! / آهستان

خاتون، معاندانه یا مصلحانه

خاتون ، معاندانه یا مصلحانه ۲

مدعی العموم، روزنامه ایران و قبیله گرایی

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ مرداد ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   21 نظر


این‌جا نجف است و هر چه می‌گردم، اگر چه نشانی از فاطمه نیست، اما هر چه هست، حال و هوای ِ شهر، فاطمی‌ست. من همه جا دنبال ِ فاطمه می‌گردم و هر جا می‌روم، احساس می‌کنم یک چیزی روی همه‌ی شهر گستره و سیطره دارد. این‌جا نجف است و فاطمه، باید مدینه باشد. و من همین‌جا دنبال‌ش می‌گردم. در میانه‌ی همه‌ی تاریخی که کوفه و نجف در خود دارد. در لا به لای ِ دیوارهای حرم ِ حضرت ِ امیر. و آن‌قدر که فاطمه این‌جا هست، شاید مدینه نباشد.
من اما هنوز مثل ِ آدم‌های بهت‌زده، مدینه‌ی بی‌فاطمه‌ی پارسال را در خاطره دارم. مست و خراب از زیارت نکردن‌ش. و منی که چند روز ِ دیگر سامرا و کربلا را زیارت می‌کنم، همه‌ی مزارهای معصومین را دیده‌ام، الا مزار ِ مادر ِ سادات را.
من این‌جا ضجه زدم وقتی فهمیدم، تا به این حد از مدینه دور بوده است مولا و گریستم بر این همه فاصله‌گی از مزار ِ فاطمه. و من ساده‌ام و دارم دنیاوار به این روابط نگاه می‌کنم که از من همین بر می‌آید. اما هرچه، این‌جا نجف است و اگرچه فاطمه این‌جا نبوده است، اما فاطمه‌ی نجف، پررنگ‌تر است از فاطمه‌ی مدینه برای ِ من. من هنوز گیجم و بهت‌زده و حیران.
این‌جا اما دل‌تنگ‌م برای ِ تاریخ که نتوانست ِ بار ِ اعلام ِ مزار ِ فاطمه را بر دوش ِ خود بکشد و واماند از این اتفاق. واماند و وانهاد ما را در این بی سر و سامانی.
این‌جا نجف است و تا بقعه‌ی نورانی ِ علی، پنج دقیقه بیش‌تر راه نیست. و شاید کم‌تر از آن تا حرم ِ فاطمه ….

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   14 نظر


خیلی سخت نیست که ببینیم که جمهوری اسلامی در مسئله‌ی حجاب و حیا در حال شکست خوردن است و یا حتا شکست خورده است. به نحوی که «موضوعات» حیا و عفاف و حجاب، که خیلی وقت است تبدیل شده‌اند به «مسئله‌های» حیا و عفاف و حجاب، دیگر از مسئله بودن هم دارند در می‌آیند. یعنی در سیر ِ تحول جمهوری اسلامی، ما در حال پشت سر گذاشتن مسئله بودن حجاب و عفاف و حجاب هستیم. چونان که دیگر برای بسیاری، با حیا بودن، محجبه بودن و عفت داشتن، اهمیتی ندارد و گاه حتا برعکس ِ این‌ها، یعنی بی‌حیایی و بی حجابی و بی‌عفتی، مایه‌ای برای نشان دادن متمدن بودن شده است.
هم‌چنان که می‌بینید جمهوری اسلامی، به سهولت به فیلم‌ها و کتاب‌هایی مجوز می‌دهد که بی‌‌حیایی و بی‌حجابی و بی‌عفتی را ترویج می‌کنند و جامعه را به سمت ِ فرهنگ‌های غیراسلامی سوق می‌دهید. تلویزیون جمهوری اسلامی فیلم‌ها و سریال‌ها و برنامه‌هایی تولید می‌کند که حیازدایی می‌کند. روزنامه‌ها و مجله‌ها و نشریاتی منتشر می‌شوند که بر خلاف فرهنگ اسلامی عکس می‌زنند و مطلب می‌نویسند. و جمهوری اسلامی، دست‌بسته‌ است در این همه اتفاق و گاه تماشا می‌کند و گاه حتا در عین ِ حماقت، تشویق می‌کند.
تمام ِ قواعد ِ اجتماعی، یعنی تعریف ِ نوع ِ رابطه‌ی بین ِ زن و مرد، تبیین ِ موضوع ازدواج و موضوع همسرداری و بسیاری موضوعاتی که پیوستگی ِ زیادی با موضوعات مرتبط با حیا و حجاب و عفاف دارد، به حیازدایی انجامیده است. بحث‌م نظری و تئوریک نیست. یعنی این‌جا که دارم می‌گویم تعریف و تبیین، یعنی قول ِ مشهوری که به صورت عملی در جامعه ترویج می‌شود؛ وگرنه کتاب‌های زیاد ِ خوبی هستند که نوشته شده‌اند و این مسئله‌ها را تبیین کرده‌اند و هیچ‌گاه هم تبلیغ و ترویج نمی‌شوند. آن‌چه که از رسانه‌های عمومی و رسانه‌های مجوزدار ِ جمهوری اسلامی و گاه رسانه‌های ِ خود ِ جمهوری اسلامی در حال تبلیغ است، به صورت ِ کلی، به حیازدایی می‌پرازند.
روند اگر به همین شکل ادامه پیدا کند، و اگر عقل و شرع، جای ِ عرفی‌نگری‌های ِ مسئولین را نگیرد، ما آینده‌ای بحرانی در پیش خواهیم داشت. آینده‌ای که در آن، هم وطنان و نزدیکان و فرزندان‌مان، توسط ِ رسانه‌های جمهوری اسلامی، به نحوی پرورش پیدا می‌کنند که … . آینده‌ای که در آن اباحی‌گری، عمومی شده است، آینده‌ای که دموکراسی (در مفهوم ِ غربی‌اش) و قواعدش، ارزش پنداشته می‌شوند، و مبنای ِ کنش و واکنش ِ ما، روش‌های ِ پسندیده در این بسترها خواهند بود.
این‌که می‌بینیم که بدنه‌ی مردمی ِ پاسدار ِ انقلاب اسلامی، در میانه‌ی میدان، لازم می‌بیند که در «خیابان‌ها» حضور پیدا کند و با نشان دادن ِ «کمیت ِ» خود، غائله را به نحوی نمایش دهد که «اکثریت ِ» مردم ِ ایران، مخالف ِ بی‌حجابی هستند و این مورد از رسانه‌های مختلف جمهوری اسلامی بارها و بارها نمایش داده بشود، نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی همین نگاه ِ «خوداکثریت‌پنداری، در خفای ِ مخالف است» و این خود نشان‌دهنده‌ی آغاز ِ مرحله‌ی شکست ِ جمهوری اسلامی‌ست در موضوعات یاد شده. یعنی شما به «تظاهرات» و «حضور در خیابان‌ها» می‌آیید و می‌گویید حرف ِ «اکثریت ِ» مردم این است که ما می‌گوییم و بعدتر، فرصت ِ تظاهرات و حضور ِ در خیابان‌ها را نیز به مخالفان ِ نظر ِ شما نمی‌دهید. این یعنی، شکست!
امیدوارم روند به همین شکل ادامه پیدا نکند.

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ تیر ۱۳۹۰  |  زنان، فرهنگ  |   6 نظر


حیا مهم‌تر است از حجاب؛ و در مقایسه‌ی این دو، اصل حیاست و فرع حجاب. بعد شما می‌بینی که توی ِ تلویزیون ِ مزخرف ِ مملکت ِ گل و بلبل‌مان، فیلم‌ها را گاه با پوسته‌ی پوشش و حجاب می‌سازند و بطن ِ کار که حیاست را بی‌خیال می‌شوند و برای مجوز گرفتن ِ سریال و فیلم، پوشش و حجاب مهم‌تر است از حیا.

این می‌شود که ملت کلی ذوق می‌کنند که یک سریالی مثل ِ «ساختمان پزشکان» توانسته‌ است زن‌هایی را به نمایش بگذارد که حجاب‌هایی متنوع دارند و حجاب‌شان کامل بوده است و از این‌جور ذوق‌کردن‌ها که سطحی‌نگری را نشان می‌دهد. بعد آن خانم ِ منشی ِ کذایی با صدایش هر طور که می‌خواهد حرف می‌زند و زنان و مردان ِ فیلم، در ارتباط با دیگران، گاهی کارشان به لاس زدن و خودمونی شدن هم می‌کشد و بیننده‌ی بی‌چاره‌ی تلویزیون ِ زیر ِ نظر ِ مملکت ِ گل و بلبل‌مان که بنا بوده دانشگاه ِ آدم‌سازی و از این‌جور چیزهای ِ آرمانی باشد، یاد می‌گیرد که چگونه با مردهای غریبه و نامحرم‌هایش ارتباط بگیرید! این می‌شود که شما به سهولت می‌بینید که فیلمی به اسم ِ «ورود آقایان ممنوع» مجوز می‌گیرد و تکه‌های اروتیک فیلم نیز حذف نمی‌شود و مایه‌ی خنده‌ی کسانی می‌شود که با خانواده‌شان، چهار پنج شش نفری آمده‌اند تا فیلم ببینند. و من بعید می‌دانم بعد از تماشای ِ یک هم‌چو فیلمی، خواهر و مادر و برادر و پدر و غیره، وقتی از پای ِ فیلم بلند می‌شود، بتوانند حیا داشته باشند و بتوانند رعایت کنند خیلی چیزها را. یا بسیاری از مجری‌های مرد و زن ِ رسانه‌ی به اصطلاح ملی در حرف‌ زدن‌های‌شان و مجری‌گری‌شان.

این‌جاست که به نظرم غلط می‌کند صدا و سیما و غلط می‌کند وزارت ارشاد که بیاید و ادعا کند که دل‌سوز ِ وضعیت ِ فرهنگ است. غلط می‌کند که بیاید و ادعا کند که می‌خواهد حجاب و پوشش و حیا در جامعه افزایش پیدا کند و بی‌جا می‌کند که برای ما منبر ِ اخلاق و ادب برود. بعد می‌گویند در مملکت ِ گل و بلبل ِ ما، دارند کار ِ فرهنگی می‌کنند. مملکت اگر یک هم‌چو مسئولینی نداشت و اصلا اگر تلویزیون نداشت، شاید وضع‌ش بهتر از اینی بود که الان است و به قطع این حرف را می‌زنم که خیلی از مشکلات‌مان برای همین‌هاست. که فیلم ِ سینمایی ِ هالیوودی، که هر جور صحنه و آمیزشی را به تصویر می‌کشد، به اندازه‌ی این فیلم‌های ایرانی که مخاطب حس هم‌زادپنداری با آن‌ها برقرار می‌کند، مخرب نیستند. که مخاطب ایرانی با بازیگر ایرانی بیش‌تر می‌تواند ارتباط برقرار کند و الگو قرارش بدهد.

نکته این‌که، حیا جوری نیست که بشود برایش گشت ارشاد ردیف کرد توی خیابان‌ها. جوری نیست که بشود خیلی کنترل‌ش کرد و از قیافه هم نمی‌شود گفت کسی با حیا است یا بی‌حیاست. به چادر و لباس آستین بلند و این‌جور چیزها هم نیست. مهم‌تر هم است و کسی هم متولی‌اش نیست و کسی هم کاری نمی‌کند و این‌هایی هم که کار رسانه‌ای می‌کنند، به طور معمول گند می‌زنند که همین‌جا باید خدمت‌شان خسته نباشید گفت!

و زمان و هزینه و انرژی باید بیش‌تر از آن‌که مصروف به پوشش و حجاب شود، مصروف به حیا شود که جایی که بشود حیا نداشت، خیلی چیزها می‌توان نداشت. به جای این همه موج ِ تبلیغاتی ِ تو خالی که دروغ بودن‌ش و مسخره‌بودن‌ش از فاصله‌های زیاد هم معلوم است و به جای ِ حرکت‌های مسخره‌ای مثل ِ تظاهرات و راهپیمایی ِ برای وضعیت حجاب، باید فکری به حال حیا و عفت کرد. که خانواده‌ها دارند به خاطر همین می‌پاشند. وضعیت ِ مجالس ِ خانوادگی را اگر شرح بدهم که چه وضعی‌ست، شما می‌توانید حدیث ِ مفصل ِ مفصل بخوانید از این مجمل؛ که چون حضرات ِ فیلترینگ ممکن است تاب ِ این به تصویر کشیدن را نداشته باشند، می‌گذارم‌ش برای فرصتی دیگر!

مطلب مرتبط: فاصله‌ی میان ِ حیای ِ ایرانی تا حیای ِ اسلامی

میثم رمضانعلی  |  ۱۸ تیر ۱۳۹۰  |  زنان، فرهنگ  |   5 نظر


ـ شیراز، یک شهر ِ جنوبی‌ست. با مردمی به خون‌گرمی و هیجان و شور ِ جنوبی‌ها. حس‌م به شیرازی‌ها، حسی بود که به زابلی‌ها و زاهدانی‌ها داشتم در همان دوسالی که آن‌جا بودم و همه‌اش برای‌م خاطره‌ است و خوب و خواستنی؛ تا حدی که فکر می‌کنم آن منطقه، وطن‌م است و گوشت و پوست‌م برای آن‌جاست. جنوبی‌ها یک هم‌چو آدم‌هایی هستند در ذهن‌م و شیرازی‌ها هم شبیه‌شان.

ـ عادت‌م این است که قبل از سفر به یک شهر، نقشه‌اش را بالا و پایین کنم و یک‌جورهایی یاد بگیرم مسیرها را. شیراز هم همین‌طور شد. یعنی وقتی داشتیم از خیابانی و گذری رد می‌شدیم، می‌دانستم کجای شهر هستیم و اگر هم گیر می‌کردم، از نقشه‌ی دو هزار تومنی‌ئی که خریده بودیم استفاده می‌کردیم و راه می‌جستیم. شیراز خیلی وسعت ندارد و می‌شود خیلی زود یادش گرفت. اکثر آثار دیدنی شهر هم در مرکز ِ شهر و در قسمت ِ شمال شرق شهر هستند و به سهولت می‌شود از اول صبح تا آخر شب، اکثر ِ مکان‌های دیدنی شیراز را دید. برای همین هم بود قبل از گردش، ترتیب ِ دیدنی‌های شیراز را جوری چیدیم که در کم‌ترین زمان بتوانیم بیش‌ترین جاها را ببینیم و تقریبا هم همین‌طور شد.

ـ بعد شیراز، برای جنوب کشور، یک چیزی‌ست مثل شمال برای ِ طهرانی‌ها یا یک چیزی مثل طهران برای خیلی شهرها. یعنی جایی که مرکزیت دارد و می‌شود برای خرید رفت آن‌جا. یعنی جایی که شهرتر است و می‌شود و برای دیدن و تماشایش به آن مسافرت کرد. می‌شود رفت و چند روزی مستقر شد و گشت و خوش گذراند. برای همین بود که می‌شد توی شهر کلی بوشهری و اهوازی و بندرعباسی و این‌ها دید. با پوستی تیره‌تر و سبزه و اسکلت‌بندی‌ئی درشت‌تر از مثلا هم‌چو منی. دخترکان و زن‌ها و مادرهایی زرنگ و پر هیجان که به نظر هیچ‌وقت فشارشان نمی‌افتد و مجبور نیستند مثل ِ خیلی سفیدترها، همیشه‌ی خدا توی جیب‌شان شکلاتی و کاکائویی داشته باشند که بخورند که پس نیفتند!

ـ شیراز بر خلاف خیلی شهرها، باغ زیاد دارد و نقطه‌ی قوت ِ خوبی‌ست این باغ‌ها؛ هم برای این‌که تنفس ِ شهر را بیش‌تر می‌کنند و هم به شهر حیات ِ بهتری می‌دهند. توی هر باغ و موزه‌ای هم که می‌رفتیم پر بود از حوض و استخرهای کوچک. چیزی که بیش‌تر از همه توی چشم می‌زد، کف حوض‌ها بود که پر بود از سکه و گاهی هم اسکناس! جز حوض ِ ماهی ِ آرام‌گاه سعدی که قصه‌هایی در مورد تقدس ماهی‌هایش هست، در مورد حوض‌های دیگر یک هم‌چو اعتقادی نیست. و جز این حدس نزدم که یحتمل مردمی که برای بازدید می‌آیند، با سکه انداختن‌شان، بیش‌تر دوست دارند آن حرکات ِ رقص‌گونه‌ی سکه را در رسیدن به کف ِ استخر ببینند و از این لذت ببرند و دلیل دیگری نباید داشته باشد ابن همه سکه‌های ته ِ حوض‌ها. الله اعلم

ـ هر چه در مشهد، خاطره‌‌ام از راننده تاکسی‌ها، خاطره‌ای بد است و در ذهن‌م تاکسی‌های مشهد بیش‌تر از آن‌که به فکر مسافر باشند، به فکر ِ چاپیدن ِ آدم هستند و بداخلاق و غیره، تاکسی‌های شیراز ماه بودند. یعنی اصلا پر محبت و بدون این‌که بخواهند یک غریبه را تیغ بزنند، محبت‌های گاه و بی‌گاه هم می‌کردند. نه گران‌تر و بیش‌تر از حق‌شان پول می‌گرفتند و نه بد اخلاق. وقتی هم می‌فهمیدند که غریب هستیم در این شهر، توضیح می‌دادند و کولرشان را اصلا روشن می‌کردند و شکلات می‌دادند و به هر نحوی محبت می‌کردند و اصلا یک وضعی! مثل ِ راننده‌های طهرانی هم نبودند که از عالم و آدم شاکی باشند و همه‌اش غر بزنند و تحلیل‌های ِ سیاسی ِ آب‌دوغ‌خیاری بدهند. خیلی ماه بودند. حتا خیلی زیاد.

ـ ام‌شب مراسم ِ ازدواج ِ برادرم، صالح است. اصل‌ش هم برای این مراسم است که آمده‌ایم شیراز تا در لباس ِ دامادی ببینیم‌اش و خوش‌حال شویم از این‌که یک نفر ِ دیگر هم به جمع ِ خانواده‌های ایرانی اضافه شده است و سر و سامان می‌گیرد. در این گیر و واگیر ِ دنیایی که خیلی‌ها ترجیح می‌دهند ازدواج نکنند و یا نمی‌توانند ازدواج کنند و برای همین روی ِ دست ِ ملت، کلی جوان ِ عزب مانده است.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   بدون نظر


ـ من و بانو، اسفند ِ هشتاد و هشت، چهار پنج روز پیش از عید را اصفهان بودیم. تا ظهر ِ همین دی‌روز هم یک نظریه دادند در مورد مقایسه‌ی اصفهان و شیراز. تعبیرشان هم از توصیف ِ ساختار ِ شهری اصفهان نسبت به شیراز این بود که اصفهان نسبت به شیراز خیلی تهران‌تر است. یعنی اصفهان خیلی بیش‌تر تهران است و منظورشان هم از تهران، اسم یک شهر نیست و نگاه‌شان خیلی فرهنگی‌تر و مهندسی ِ شهری‌‌تر است. خیابان‌کشی و تیپ ِ ساختمانی و مدل پوشش ِ مردم و از این‌جور چیزها.

ـ اصل‌ش، بعد از نانوایی‌ها، اولین مغازه‌های طهران که صبح‌ها باز می‌کنند، سوپری‌ها هستند. هفت و چهل و پنج دقیقه‌ی صبح ام‌روز که رفتم توی خیابان ایمان شمالی نان بگیرم، مشاوره‌ی املاک و دفتر ثبت اسناد رسمی و وسائل لوله‌کشی و این‌ها باز بود، اما از چند سوپری نزدیک محل استقرارمان، هیچ کدام باز نبودند و من ِ شیرازنابلد، مجبور شدم تا خود ِ فلکه‌ی معلم خز کنم و بروم از یک سوپری که صاحب‌ش، ریش ِ بزی ِ حدود ِ بیست سانتی‌ئی داشت، بساط ِ صبحانه را بخرم و هر چه هم فکر کردم حکمت ِ این باز نبودن‌های سوپری‌ها چیست، که چیزی به ذهن‌م نرسید.

ـ بانک سپه ِ رو به روی نارنجستان قوام، به جای این‌که بیاید و هشتادهزار تومان ِ درخواستی را بدهد، سیصد و پنج هزار تومان تحویل داد. یعنی به قاعده‌ی بانک‌ها باید یک تراول پنجاه تومانی می‌داد و شش تا اسکناس پنج هزار تومانی که جوگیر شد و شش تا تراول داد و یک پنج هزار تومانی. معنی‌اش این بود که که یکی از دردسرهای روز شنبه‌مان باید همین باشد که برویم و تفهیم کنیم به رئیس بانک که این‌طور شده است و بیا و جمع کنید دم و دستگاه ِ دستگاه‌ت را.

ـ توی همه‌ی این جاهایی که ام‌روز فرصت شد و دیدیم، مجبور بودیم پانصد ششصد تومان هم دم ِ در ِ ورودی بریزیم توی ِ حلقوم ِ میراث ِ فرهنگی و گاه ضد میراث ِ فرهنگی. در اکثر جای‌ها هم مشغول تعمیر بودند و توی ِ هیچ‌کدام‌ش هم خبری از راهنما نبود که تاریخ‌چه‌ای و توضیحی و از این‌جور چیزهای ِ نشانه‌ی فرهنگ ِ ریشه‌دار ِ ایرانی و «ما قبل‌تر می‌توانستیم» و این‌ها بریزد توی ِ مخ‌مان. و شاید در این همه جا، یکی ارگ ِ کریم‌خانی و یکی دیگر نارنجسان قوام بود که ارزش ِ پرداخت ِ پونصد تومان را داشت و چیزی دست‌گیرمان شد. باقی‌اش یا پر از خاک و خل بود و پر از سنگ و در هم‌ریخته که بانو باید چادرشان را بالاتر می‌گرفتند تا بتوانند به اصطلاح بازدید کنند و یا چون توضیح ِ درست و درمانی کسی نمی‌داد، استفاده‌ی درست و درمانی نیز نمی‌کردیم؛ تا مجبور شدیم برویم و از این کتاب‌چه‌های راهنمای گردشگری بگیریم و بخوانیم.

ـ ناهار را هم گذری رفتیم توی یک رستوران ِ سنتی، نزدیک ِ راسته‌ی شمشیرگرهای ِ بازار وکیل، که بعدتر متوجه شدیم جای ِ درست و درمانی‌ست ظاهرا. جای ِ به نسبت قشنگی بود و وقت ِ خوردن ِ کلم‌پلوی ِ شیرازی و سالاد ِ شیرازی، چند نفری هم مطربی می‌کردند و «منتظرت بودم» را می‌زدند و یکی هم با یک صدای ِ ناصافی شعرش را می‌خواند و ما هم با پای ِ چپ‌مان ریتم ِ «منتظرت بودیم» را می‌رفتیم و حسرت می‌خوردیم و حسرت ِ مدرن و روشن‌فکری می‌خوردیم به حال ِ آن همه انتظار! حال آن‌که هم‌چین هم منتظر نبودیم خیلی. بی‌چاره‌ایم دیگر!

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   بدون نظر


این همه سوال را چه کسی پاسخ می‌دهد؟ را نوشتم و می‌دانستم مسئله‌ی مهمی‌ست. اما فکر نمی‌کردم این مسئله‌ی مهم، این‌قدر در تناقض باشد که هر کس یک جواب و یک پاسخی به آن بدهد.

یکی بیاید و بگوید: شماره تلفن ۰۹۶۴۰، مرکز ملی پاسخگویی به مسائل دینی است البته سوال‌های روان‌شناسی، خانوادگی، علوم قرآنی، حدیثی بسیاری از حوزه‌های مختلف را جوابگو هستند هرچند بضاعت‌شان محدود است… بد نیست

یکی هم بیاید و بگوید: «سخت ترین سوال ها سوال های اساسیه که دین به شما گفته خودت جوابش رو پیدا کن و اگر پیدا کردی و به اون چیزی که من مد نظرم هست رسیدی حالا بیا تا باهم دیالوگ کنیم.(منظورم اصول دینه) ضمنا تو باید جواب سوالاتت رو از دین پیدا کنی. دین به عنوان یه مرجع و سورسه نه به عنوان به گفتار دوستان یک ماشین پاسخگویی»

و یک سری نظر دیگر که در کامنت‌های مطلب‌م هست و مطلب دانشطلب و مطلب‌های یک و دوی جناب شامخی و این مطلب یک وبلاگ دیگر. و علاوه کنید به این‌ها نظرات بعضی دوستان را که شفاهی و در چت و غیره گفتند.

دانشطلب می‌گوید که روحیه‌ی تجددگرایی و حق به جانبی ِ «سوال‌های من را جواب دهید»، به همراه ِ «زیاد ِ از حد شدن انتظارات‌مان از دین و در حدِّ خود ِ دین انتظار نداشتن‌ها» مبنای این همه سوال ِ بی‌جواب شده است.

شامخی هم در مطلب اول‌ش، متن را «غیر واضح» دانسته و «احساسی» و تفاوت‌هایی قائل شده است میان پاسخ‌گویی دین به سوال(Question) و پاسخ‌گویی به مسئله(problem). بعدتر این اختلاف در نظرات ِ علمای ِ دین را «حُسن» دانسته و تعجب کرده که کسی بخواهد این همه تشتت را «بد و قبیح» بداند. آخرش هم رفته است روی ِ مخ ِ دانشطلب در مورد نظرش در مورد کامل بودن دین. در مطلب دو هم ادامه داده است حرف‌ش را.

مطلب ققنوس هم که کمی هم‌سخن‌تر است با حرف بنده، بر گرد ِ توجیه کردن‌ها و ماست‌مالی کردن‌های ِ حرف‌های دین در بیان ِ علمای دین می‌چرخد.

به نظرم اما یا من نابلدی کردم و توضیحات‌م کفایت نمی‌کرد، و یا دوستان پیش‌زمینه‌های ذهنی ِ جدی‌ئی داشتند که در خوانش‌شان از متن تاثیر گذار بوده است. کمی توضیح می‌دهم بلکه روشن‌تر شود.

ببینید آقا! خانم! یک دردی هست توی اجتماع که جدی گرفته نمی‌شود. اصلن بحث ِ من، فلان آخوند ِ بی‌سواد که بوق تشریف دارد و پرت ِ از مملکت است نیست. مسئله‌ی من حتا آن پژوهش‌گر ِ حوزوی و عالم ِ دینی هم نیست که در فکر ِ حل مسئله‌هاست. اصل‌ش بدبختی‌ ِ جامعه‌ی ما، سیستمی‌ست که برای انتقال ِ حرف‌های دین به جامعه داریم. درد ِ ما دقیقن محل ِ اتصال ِ دین‌پژوهان به جامعه‌ست. ادبیات ِ مواجهه با مردم است. برآیند ِ حرف‌های ما برای اداره‌ی روابط میان مردم. حرفی نیست که نظرات علما در باب ِ متعه متعدد است، بحثی نیست نظرات علما در باب ولایت فقیه مختلف است، بحثی نیست که علما در باب زکات و مالیات و بیمه و سیستم بانک‌داری و غیره نظرات گاه متضاد دارند. بحث سر ِ این است که ذهن‌های مردم، یک ذهن ِ شکل‌گرفته برای درک ِ همه‌ی این‌ها نیست. یعنی یک این‌که نیاز به تربیت دارد. دو این‌که نیاز به ساده‌سازی خیلی از مفاهیم داریم. دقیقا هم باید هلو در گلو باشد. یعنی خیلی ساده بشود فهمیدشان. همان‌طور که الآن نظریات لیبرال‌دموکراسی و فمنیستی و مارکسیستی و انگاره‌های ماسونی و غیره در جان ِ بخشی از جامعه رسوخ کرده است، حرف‌های دین هم و مسئله‌های‌ش همین‌گونه باشد. یعنی به نحوی باید این انتقال درست شکل بگیرد. بحث این نیست که ما بیاییم و قاعده‌ی اصولی و فقهی و فلسفی را به خورد جامعه بدهیم با همان ادبیات ِ علمی. بلکه این است که به نحوی، انگاره‌ی قوی‌تر و پذیرفتنی دین را باید در جان جامعه تزریق کرد.

مسخره‌ است بعد از سی و چند سال، وضعیت‌مان اینی باشد که هست. مخاطب باید اغنا شود. باید بتواند نفس راحت بکشد. باید درگیر چیزی شود که به واقع نیازمندش است. شبکه‌ی روحانیت هم با این مدل تبلیغی نمی‌تواند نتیجه‌ای ببیند و این مدل در حد درمان نیست. ما باید دغدغه‌سازی کنیم، ما باید دغدغه‌سازی‌های‌مان را با پیگیری به پیش ببریم و سعی در هم‌افزایی حرف‌ها و نظرها کنیم. باید در موضوعات و حرف‌ها به نتایجی برسیم که مرتب‌شده و شفاف‌شده برای اختیار مخاطب قابل ارائه باشد و آن را در قالب ِ خوبی عرضه کنیم و بارها و بارها و بارها و با روش‌های مختلف در جان ِ جامعه تزریق کنیم. می‌بینید که! حرف‌های‌م خیلی با کلاس شد! خیلی آرمانی شد! نه؟! حتا خیلی تکراری شد!

گیر ِ من، هم روی مسئله‌هاست و هم روی سوال‌ها. جایی باید پیگیر باشد. حرف ِ تکراری‌ئی‌ست وقتی من بیایم و بگویم در حوزه باید آزاداندیشی باشد، اما همین حرف تکراری خیلی لازم است. حوزویان به مردم بدهکار هستند و مرد طلب‌کار این قضیه‌اند. حوزه بدهکار مردمی‌ست که فرصت ِ انقلاب اسلامی را به ایشان داده است تا در فراغت بال بیش‌تری به مباحث دینی بپردازند. و البت این تنها دلیلی نیست که ما در سامانه‌ی پاسخ‌گویی به سوال‌ها و مسئله‌های مردم، باید فکر جدی‌تری کنیم و این سیستم تبلیغی و این سیستم پاسخ‌گویی به درد نمی‌خورد که هیچ، ضرر هم می‌رساند.

بس است دیگر. این پست هم الکی بلند شد و شاید مشوش و شاید هم به درد ِ هیچ چیزی نخورد!

پایان پیام/

میثم رمضانعلی  |  ۰۳ تیر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   8 نظر


یک نکته‌ی مهمی که خیلی مهم است و خیلی نظارت‌پذیر نیست، همین ذکر منبع از یک سایت یا وبلاگ است در ذیل یک مطلب. خاطرم هست، سال هشتاد و نه که در کانون اندیشه جوان مسئولیت نشر الکترونیک را بر عهده داشتم، یکی از مسائل‌مان همین نحوه‌ی ذکر منبع بود. باشگاه اندیشه، که یکی از مهم‌ترین بانک‌های مقالات فارسی‌ در حوزه‌ی علوم انسانی‌ست و از محصولات کانون، مطالبی که منتشر می‌کرد، گاه با فاصله‌ای کم در سایت‌های دیگر نیز منعکس می‌شد. به نحوی که با ذکر کامل مطلب، تنها در ذیل مطلب با فونت ریزی عنوان «باشگاه اندیشه» درج می‌شد. این‌چنین، مدیریت آن سایت خودش را از اتهام سرقت معنوی بری می‌کرد و خلاص! یعنی آن همه زحمتی که گاه برای انتشار یک مطلب کشیده می‌شد، به ساده‌گی و گاه در یک روز در جای دیگری منعکس می‌شد و حق مطلب در ذکر منبع ادا نمی‌شد. به نظر اما در ذکر منبع در فضای دیجیتال، باید معیارهای مشخص و دقیقی داشت و بر اساس آن‌ها به نقل از منابع آن‌لاین دست زد.

نقل مطلب از منابع دیگر باید به نحوی باشد که مخاطب را به منبعی که به‌ آن دست پیدا کرده‌ایم و از آن‌جا مطلب را برداشته‌ایم هدایت کند. این‌چنین است که در فضای مکتوب، بسنده نمی‌کنیم به نام بردن از کتابی با صد و خرده‌ای جلد و هزاران هزار جلد و این کار را ذکر منبع نمی‌دانیم. این‌چنین است که در استاندارهای مختلف در فضای مکتوب، تنها زمانی ذکر منبع پذیرفته می‌شود که اطلاعات اساسی منبع ذکر شود. اطلاعاتی هم‌چون نام کتاب، نام نویسنده، نام مترجم، ناشر، شماره‌ی چاپ، محل نشر، شماره‌ي جلد و صفحه و … .

در فضای مجازی نیز باید منبع به نحوی عرضه شود که مخاطب به راحتی به منبع اصلی دست پیدا کند و به نظر می‌رسد که صرف ِ گذاشتن ِ اسم ِ کلی یک سایت کفایت نمی‌کند. آن هم در جایی که سایتی داریم با هزاران هزار صفحه‌ی داخلی. جایی که منبع‌مان یک سایت است و یک وبلاگ، تنها با ذکر اسم ِ یک سایت، ما فقط و فقط سوء استفاده کرده‌ایم و حقوق مولف را در نظر نگرفته‌ایم. این وضعیت وقتی اسفناک‌تر می‌شود که در ذکر منبع، لینک ِ سایت را در ذیل مطلب نگذاریم و به عنوان نمونه به جای گذاشتن «باشگاه اندیشه»، تنها با ذکر «باشگاه اندیشه» به عنوان روشی برای ذکر منبع استفاده کنیم.

به نظر، اضافه کردن عنوان منبع، و لینک ِ آن عنوان به صفحه‌ای که آن مطلب در آن قرار دارد، ضروری‌ست. تنها در این مورد است که خواننده،‌ می‌تواند به اصل مطلب دست‌رسی پیدا کند و آن را مشاهده کند. در این حالت، به جهت سهولت و سرعت دست‌رسی در فضای مجازی، نیازی به ذکر اطلاعاتی هم‌چون تاریخ انتشار و مواردی از این دست در منبع نمی‌باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ تیر ۱۳۹۰  |  رسانه، فرهنگ  |   یک نظر