آیت‌الله موحدی‌کرمانی: بدحجابی بد است اما فضای مجازی صدبرابر بدتر است.

دیروز نقل قولی از آیت‌الله موحدی کرمانی در مورد فضای مجازی منتشر شد که اگرچه نابجا بود، ‌ولی عجیب نبود. سال‌هاست رویه‌ی علما و فضلا به جز قشر معدودی بر دادن احکام کلی در مورد پدیده‌های اجتماعی و فرهنگی‌ست. یک‌جانبه‌نگری، عدم آگاهی از تمام جوانب یک امر، عدم ارتباط واقعی با بدنه‌های اجتماعی و مردمی از قشرها و گروه‌های مختلف، و مهم از همه تحت تاثیر اطرافیان بودن و عکس‌العمل فوری نشان دادن نسبت به موضوعات، پاشنه‌آشیل بوده است.

عبارت‌های منقول از آیت‌الله به نحوی‌ست که انگار اینترنت یک موجود و غولی‌ست که عامل اصلی انحطاط و انحراف اجتماع است و اگر اینترنت(دقت کنید اینترنت! و نه سایت‌ها و صفحه‌های مساله‌دار) نباشد، همه‌ی مساله‌ها حل است. این در حالی‌ست که اینترنت را در بدترین تحلیل، عامل تشدیدکننده مي‌توان فرض کرد و نه عامل اصلی. در فضای عمومی و حقیقی جامعه، مدت‌هاست انحطاط اخلاقی و از هم گسیختگی اجتماعی موج می‌زند و به وضوح قابل مشاهده است. تصویرسازیِ از اینترنت به عنوان عامل اصلی مشکلات، مثل تصویرسازی حجاب به عنوان عامل اصلی بی‌حیایی‌ست. یعنی جای علت و معلول را برعکس فرض گرفتن. بودجه‌های عجیب و تلاش‌های غیرحرفه‌ای و سطحی و ساختگی و زور زدن برای باحجاب کردن مردم به امید اینکه نهاد خانواده قوت بگیرد و مساله‌ی فرهنگی حیا تقویت شود، از نتایج این تفکر برعکس است.

قطعا اینترنت مشکلاتی دارد، مثل خیلی چیزهای دیگر. اما این نوع نااستدلال مثل این است که بگوییم پارک‌ها مشکل دارند و عامل فساد هستند و دخترها و پسرها در پارک‌ها فلان می‌کنند و آخرش هم نتیجه بگیریم که پارک‌ها باید جمع شوند. نه پارک‌ها عامل فساد هستند و نه در پارک‌ها فقط فساد می‌شود.

عامل اساسی فساد قطعا در جای دیگری‌ست.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ آذر ۱۳۹۵  |  فرهنگ، فضای مجازی  |   بدون نظر


این خبر را بخوانید: «ترنجستان» سروش از فردا پلمپ می‌شود.

شما کافی‌ست که بخواهید یک کتاب غیرقانونی و غیرقابل انتشار را تهیه کنید. می‌توانید به خیابان انقلاب مراجعه کنید و از همین دست‌فروش‌های کنار خیابان بخواهید تا کتاب مورد نظرتان را به شما بدهند. می‌توانید حتی سفارش بدهید و بعد از چند روز که آماده شد برای گرفتنش مراجعه کنید. این یعنی سیستم کتاب مملکت کشک است. دست‌فروش‌ها که یک شبکه‌ی حرفه‌ای توزیع کتاب شده‌اند و تعدادشان هم «بی‌شمار» نیست در امنیت کامل این کار را می‌کنند. بعد پلیس باید بیاید به عکسِ قلب گیر بدهد. خنده‌دار نیست؟ مسخره نیست؟ توهین به شعور مخاطب نیست این کار پلیس؟

قلب‌هایی که راست راست وسط خیابان راه می‌روند و به قانونِ حجاب مملکت توهین می‌کنند، مجرم نیستند؟ کافه‌ّهای همان دور انقلاب که محل عیش و نوش شده‌اند و گاهی دود سیگار حاضرانش، نصف ارتفاع کافه را پر کرده است جرم نیست؟ درنوشت‌های دستشویی پارک دانشجو چطور؟ آن‌ها مفید به حال فرهنگ و هنر هستند؟ قلب‌بازی‌های روی صحنه‌ی تئاتر شهر چطور؟ آن‌‌ها مفید به حال فرهنگ‌اند و جوانان مملکت را به سوی سنت‌های اصیل ملی و دینی سوق می‌دهند؟ گفتن که لازم نیست که، این‌ها مشت نمونه‌ی خروار هستند.

حالا فقط هدایت فرهنگ و هنر شده است برخورد با قلب‌های روی کتاب‌های ترنجستان سروش؟

IMG17124861

پی‌نوشت:‌ قضاوت‌های من در این متن صرفا مبنتی بر مطلب است که در ابتدا لینکش را داده‌ام. شاید وضع از این بهتر و یا بدتر باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ فروردین ۱۳۹۵  |  فرهنگ  |   بدون نظر


دیشب برنامه‌ «نقد شعر» شبکه‌ی چهار به بررسی آثار فروغ فرخزاد پرداخت. پس از ۳۷ سال تلویزیونِ جمهوری اسلامی صدای فروغ را پخش کرد و او و اشعارش را به بحث گذاست. محمدحسین جعفریان تعجب خودش از تاخیر صدا و سیما در پرداختن به فروغ را با تشکر از مسؤلین شبکه‌ی چهار همراه کرد و صراحتا گفت که چون رهبری نظر مثبتی در مورد فروغ داشته‌اند همین باعث شده برخی نهادها مشکلی برای محفل شعرخوانی و نقد فروغ ایجاد نکنند.

اما چرا به شاعر و نویسنده و هنرمند انقلاب که از فروغ حرف می‌زند اعتماد نمی‌کنند و حتما باید شخص اول مملکت بیاید و حرفی بزند تا مشکلی رفع شود؟ در بسیاری از امور به ناچار باید تاییدیه‌ای از کلام رهبری و یا امام پیدا کرد تا بتوان حرف یا حرکتی را پیش برد.

در دوره‌ای که فعالیت‌هایی در حوزه‌ی زنان و خانواده داشتم برخی از صحبت‌های رهبری در موضوع زنان را دستچین کرده‌ بودم و در برگه‌ای همراه خود داشتم. مباحث نظری‌ ما را به سمت دیدگاهی برده بود که برای مخاطب عام تداعی نوعی رویکرد فمینیستی داشت، اما صحبت‌ها رهبری در زدودن این تلقی کارا بود، هر چند فحوای نظریه از سخنان بزرگان دیگر بیرون آمده بود.

این اجبار در اموری مثل سینما و موسیقی شایع‌تر است. معمولا تفکر و توان نیروی مومنی که کارشناس و حتی استاد یک حوزه است به رسمیت شناخته نمی‌شود و برای هر اظهار نظر خلاف عادتی باید به چنین روش‌هایی متوسل شد. از حوزه‌ هنر و ادبیات و شعر که بگذریم در مورد فلسفه و عرفان هم همینطور است و کار بسیار دشوارتر. به نحوی که مجهز نبودن به تأییدیه در آنجا ممکن است خطر برچسب کفر و الحاد را هم داشته باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ اسفند ۱۳۹۴  |  فرهنگ  |   یک نظر


پز ِ اخلاق، پس از یک دوره‌ سازماندهی یک حرکت غیرقانونی و بالطبع غیر اخلاقی، سعی در گرفتن حمایت از دشمن خارجی عینی و قسم‌خورده برای فشار بر داخل، حمایت از فشار بر ایران با جمع‌آوری امضا و رساندن صدای آشوب و اعتراض به دشمن و در پی ِ آن، بدتر و بدتر کردن دید غرب به ایران و دشمن‌شاد شدن، از این‌که عده‌ای مثلا در این روزهای اخیر فریاد بزنند که «خاک تو سر جلیلی، بدون هیچ دلیلی» حتما بی‌اخلاقی بزرگتری‌ست. انگار کسی روی این‌که جلیلی یا هر کس دیگری جانباز است و باید به او احترام گذاشت شک وجود دارد. مسئله کسی این چیزها نیست.

چه بسا عمل غیراخلاقی از زبان غیراخلاقی چندین برابر بدتر است. و اخلاق نه این‌که در این سوی ِ بازی رعایت شده باشد که نشده است، اما به حتم، در آن سو آب گل‌آلودتر است. و گل‌آلوده‌تر خواهد بود وقتی به پز بدل گردد.

خاطرم نمی‌روم در همان هشتاد و هشت دوستانی را که ترس از آن داشتند که به جهت ظاهری مذهبی‌تر باید احتیاط می‌کردند که کسی به نام این‌که وی بسیجی‌ست و حتما به احمدی‌نژاد رأی داده است مورد تعرض قرار نگیرد. آش وقتی شورتر می‌شد که دختری چادری به بهانه‌های مسخره‌ای که مثلا سبزها به مردم داده بودند، به دیدی دیگر و با لحنی دیگر مورد خطاب قرار می‌گرفت. همان لحنی که روز رأی‌گیری نیز در برخی نقطه‌های دیگر با کسی که «غیر» پنداشته می‌شد، می‌شد.
کسانی که پز اخلاق می‌دهند، وقتی ‌ویژه‌نامه‌ی شرق در هفته‌ی رقابت بین هاشمی و احمدی‌نژاد در انتخابات هشتاد و چهار منتشر می‌شد، عکس‌العمل‌شان چه بوده است؟ ويژه‌نامه‌یا که مأموریت ِ خشن جلوه دادن و ضدانسانی جلوه دادن کسی را داشت که بعدها هشت سال رئیس جمهور ایران اسلامی بود. در این همه سال که رئیس جمهور به همه چیز تشبیه شد کی عکس العمل نشان دادند؟ وقتی در مثلا راهپیمایی‌های پس از انتخابات هشتاد و هشت به مقدسات توهین شد کجا بودند؟ نه فقط در هشت سال گذشته، که در دوره‌ی خاتمی که به هر حبل المتینی توهین شد، داشتند کجا منبر اخلاق می‌رفتند؟ دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟

جوری حرف می‌زنند که انگار فراموش کرده‌ایم که به بهانه‌ی مسخره‌ی تقلب سازمان‌یافته و گسترده اردوکشی خیابانی کردند و همین بهانه را پیراهن عثمان کردند و به همه چیز و مهم‌تر از همه به قانون دهن‌کجی کردند. کردند آن‌چه را که نباید و با دمیدن در شیپور تفرقه و افتراق و آشوب، عصبانیت را گسترش دادند.

یک‌طرفه به قاضی نروم که من پیش‌تر نیز از بداخلاقی مثلا این‌طرفی‌ها نوشته‌ام و هزینه‌اش را نیز پرداخت کرده‌ام. چه از مداح عفیف اللسانی که بالای منبر روضه‌ی حسینی، نطفه‌شناسی و لقمه‌شناسی و نسب‌شناسی می‌کند و چه از رسانه‌های مثلا بصیرت‌پراکنی که آبروی هر چه اخلاق و اسلام را به بهانه‌ی اسلام و اخلاق برده‌اند. گیرم که نمازی هم بخوانند و خوش‌ به حال‌شان.

درکل خواستم عرض کنم که حافظه‌مان خیلی ضعیف نیست.

[نا تمام]

پی‌نوشت: این متن نمی‌گوید که میثم رمضانعلی یک آدم اخلاق‌مداری‌ست. ما روی بی‌اخلاقی را سفید کرده‌ایم؛ اما حقیقت همین است که نوشته شده است، اگر چه ما عامل‌ش نباشیم

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ خرداد ۱۳۹۲  |  سیاست، فرهنگ  |   21 نظر


این عبارت را بخوانید: «درکشوری که تمام امکانات سینمایی‌اش در طول ۲۵ سال در اختیار یک عدة خاص قرار بگیرد و نسل سینمای انقلاب از این امکانات بی‌بهره باشند نمی‌شود ادعا داشت که بی‌عدالتی وجود ندارد…» ما ادعا می‌کنیم که این عرصه توسط منور الفکر‌ها و روشن‌فکرنما‌ها و بدنة سکولار دوره شده است. خب؟ اگر دست شما باشد، با این سینما و تلویزیون و تئا‌تر چه می‌کنید؟ با حضور زن در این رسانه‌ها مشکلی ندارید؟

***

اصولا رسانه‌های تصویری، برای به نمایش‌درآوردن خلق شده است. برای به نمایش‌گذاردن و به نمایش‌درآوردن مفاهیم و ایده‌هایی که صاحبان می‌خواهند. سینما، تلویزیون و تئا‌تر برای این آمده‌اند تا در ضمن طرحی نوشتاری، نگاهی را منتقل کنند.و این به نمایش گذاردن، در ضمن خود به نمایش درآمدن زن را در پی داشته و دارد. پیش‌فرض رسانه‌های تصویری، به ناچار به دلیل ماهیتی که دارد، حضور زن در آن است. حضور زن و به نمایش‌گذاشتن آن در سریال‌ها و فیلم‌های مختلف و در قالب نقش‌های گوناگون، در برنامه‌های مجری‌محور و به عنوان مجری، و در سراسر رسانه.

با حضور زن در اجتماع، در بسیاری امور دچار چالش هستیم. به خصوص در نسبت با سینما، ورزش، تحصیل و اشتغال زنان، که نه تنها دچار چالش، که دچار بحرانیم. به سهولت می‌توانید ببینید که بدنة مذهبی، علاقه‌مند به حضور در عرصة سینما هستند. با این داعیه که انقلاب باید این عرصه را به خدمت خود گیرد. خود را کار‌شناس این حوزه معرفی می‌کنند و نقدهای پی در پی خود را بر فیلم‌ها، سریال‌ها و برنامه‌های مختلف منتشر می‌کند. نقدهایی که اکنون به کاوش در لایه‌های چندگانه‌ی فیلم‌ها رسیده است.

خود را متخصص فرض می‌کنند و نقد را برای این‌که سینما به سمت نگاه‌های ناب انقلاب اسلامی برود، پیشة خود ساخته‌اند. یعنی سینما بشود سینمای انقلاب اسلامی مثلا. اما مثلا نمی‌تواند به خود بقبولاند که آیا این سینمایی که ناچار از استفاده از زنان است، سینمای دینی‌ست؟ کار را سخت نکنم و بگویم که آیا حضور زن در این ابعاد، حضوری شرعی‌ست؟

اصلا به نمایش گذاشتن زن‌ها در قالب تصویری زنده و متحرک بر پایة نگاه‌های انقلاب اسلامی‌ست و انقلاب اسلامی با این سینما، چه خُرد و بُردی دارد؟ آیا نمایش یک زن، در نقشی که در آن پنج بار طلاق می‌گیرد و با شوهرهای مختلفی می‌گردد، صحیح است؟ و اگر صحیح است و در راستای اهداف انقلاب اسلامی‌ست؟ حضور زن به عنوان مجری اخبار که باید صدایی خاص و با تعبیرهایی صدایی دل‌نشین داشته باشد، صحیح است؟

و اگر صحیح است و یا ناچار هستیم به این کار، آیا حاضرند این «صحیح» را به دختر و ناموس خود بسپارند تا از پس بازی‌گری و نمایش ناموسشان، انقلاب اسلامی یک گام پیش‌تر رود؟ این مسئلة من است.

به حتم سینمای بدون زن که نمی‌توانید تصور کنید. به حتم، سینمایی نیز نمی‌شود تصور کرد که همة نقش‌ها در آن مثبت باشد و همة زن‌ها در آن مذهبی و حزب‌اللهی و بدون هیچ نقصی و قدیس‌مآب. شما فرض هم کنی که تمام عوامل فیلمت پامنبری‌های علما باشند، برای نقش‌هایت که نمی‌توانی یک شخصیت‌های انتزاعی درست کنی و بگویی ملت بیایند و ببینند که. شاید با چند فیلم، اما با سینما که نمی‌شود. این تناقض توصیة به نمایش‌نگذاشتن زن را با خاصیت به نمایش‌گذاری‌ سینما چطور می‌شود حل کرد؟ هر دو درست هستند؟ اگر یکی درست است و دیگری نادرست، کدام‌یک مهم‌ترند؟ این حساسیت و یا کارکرد انسان‌سازی سینما و نمایش؟

***

نکته این‌که بحث تنها به سینما محدود نمی‌شود. بیاییم و مثلا عکس را انتخاب کنیم. اگر چه عکس از جهت سهولت، مشکلات و مسئله‌های سینما را ندارد و آن‌قدر که در سینما گیر خواهیم کرد، در عکس این‌طور نخواهد بود. فرض کنید می‌خواهیم با عکس، زنان و دختران را تشویق به پوشش اسلامی کنیم. چه باید به نمایش گذاشته شود؟ از دختران و زنان، عکس‌های متنوع با چادر و مقنعه و مانتو و لباس‌های پوشیده بگذاریم؟ یعنی بیاییم و کسانی را به نمایش بگذاریم در قالبی پوشیده تا دیگران ترغیب به پوشش شوند؟ چه کسانی حاضرند آن دختری شوند که به عنوان مدل بناست از او عکس گرفته شود؟ می‌دانم که این مورد را می‌شود تا حدی ماست‌مالی کرد. یعنی بیاییم و بگوییم که تصویر را به نحوی می‌گیریم که صورت شخص معلوم نشود. اما نکته این است که همه چیز صورت نیست. که زنانگی و زیبایی زنانه، تنها به صورت نیست.

***

مسئله این است که سینما را اهلش می‌سازند. یعنی کسی که در گیر و دار نمایش ادا‌ها و اطوار‌ها، حرف‌هایش را تابلو می‌کند و نمایش می‌کند و به ضرب و زور هنر خود، مفهوم را در حلق‌ تماشاگر می‌چپاند. چنان که‌گاه تماشاگر، رسم و رسوم فراموش می‌کند و در برابر تصویری که برایش به نمایش گذارده‌اند، فریاد می‌زند. مسئله این است که سینما را اهلش می‌سازند. نه این‌که کسی بیرون گود بنشیند و در قاب تئوری‌های خود فیلم‌های سینمایی بسازد. انقلاب یا با فیلم و سینما موافق است یا نیست.

شرط و شروطش به کنار. مثلا آیا درست می‌داند که زن هرزه‌ای به نمایش گذاشته شود در کنار اتوبانی و مرد ریش‌تیغ‌زده‌ای، با ماشین شاسی‌بلندش قصد تور کردن آن زن را داشته باشد؟ و در پس این صحنه کارگردان انقلاب اسلامی، بیاید و کاری کند با سرنوشت‌ها تا همه از این آدم‌ها بیزار شوند؟ یا نقش‌های ساده‌تر. مثلا مجری برنامه‌ کودک بودن. یا حتی نقش‌های ساده‌تر.

آیا نمایش چنین تصویری درست است؟ و اگر درست است، آیا کارگردان انقلاب اسلامی ما، حاضر است نقش این زن را به دخترش بدهد؟ یا مرگ خوب است اما برای هم‌سایه؟

شما حاضرید پسرتان یا دخترتان را تشویق کنید که وارد دنیای کارگردانی و بازیگری و به طور کلی وارد دنیای فیلم و سینما شود؟ آیا حاضرید، ناموستان جلوی دوربین رفته و مثلا نقش یک زن را بازی کند که در خلال داستان سه بار طلاق می‌گیرد؟ به واقع تا چه حد این عرصه را عرصة انقلاب اسلامی دانسته و ورود به این حوزه را هم‌چون ورود به حوزه‌های دیگر واجب می‌شماریم؟ بحثم به هیچ وجه یک بحث نظری و تئوریک نیست. سوالم نیز. آن‌چه که پیش از همة این روز‌ها، ذهن بسیاری از اصحاب فرهنگ انقلاب اسلامی را به خود مشغول ساخته است، ورود به عرصة سینما و تلویزیون است.

آیت الله جوادی آملی و پناهیان و این همه منبری خوب و خوش‌ذوق، چه‌قدر درست می‌دانند ساختن چنین فیلم‌هایی را؟ آیا حاضرند و یا درست می‌دانند که سرنوشت آدم‌های فیلم، چه خوب و چه بد و چه معمولی، توسط دخترانی بازی شود که خود را حزب‌اللهی می‌پندارند و در ‌‌نهایت این فیلم، حرف‌های انقلاب و نگاه‌های انقلاب را ترویج کند؟ آیا اصلا می‌شود فیلمی ساخت که در آن، آدم‌هایی باشند که هرزه هستند و یا حداقل‌های پوششی و رفتاری اسلام را رعایت نمی‌کنند و ما آن‌ها را هر روز در کوچه و خیابان می‌بینیم؟ رد نمی‌کنید که ما در جمهوری اسلامی‌ئی زندگی می‌کنیم که توی خیابان‌های تهرانش، گاهی دخترکان و زنان با لباس‌هایی بیرون می‌آیند که با خط و ربط‌ و نگاه‌های ذهنی ما فرسنگ‌ها فاصله دارد؟ نمی‌خواهید که نقش‌های آدم‌های بد را بدهید به کسی که حجابش کامل است و احیانا چادر دارد؟

***

چه باید کرد؟

……………………………………………………………………………………………

پ.ن: پیش‌تر و در قالب دو سه مطلب در هابیل در این باره نوشته بودم؛(+، +، +) این متن تنظیم‌شده‌ی مجدد همان موضوع است برای مجله‌ی رسانه انقلاب که به همت دفتر راهبردی جبهه‌ی فکری انقلاب اسلامی، «اشراق» نگاشته و منتشر شده است.

میثم رمضانعلی  |  ۱۹ دی ۱۳۹۱  |  زنان، فرهنگ  |   18 نظر


این می‌شود که مثلا آدم خیلی‌ها را دوست دارد. از همین آدم‌های دور و برمان تا آدم‌ها و آدمک‌هایی کمی دورتر و دور از دست‌رس‌تر. چه که این آدم‌ها را یک‌بار حتا در زندگی‌ات ندیده باشی و دوست‌شان داشته باشی. اصل‌ش سررشته‌ی همه چیز محبت است. هر چه هم که بخواهی اسم‌ این سررشته را چیزهای دیگر بگذاری، چیزی عوض نمی‌شود و آدمی اول و آخرش با همین محبت سر و کار دارد.


ماها می‌توانیم خیلی‌ها را دوست داشته باشیم. این خیلی‌ها واقعا خیلی‌ست. یعنی می‌شود حد و مرز نداشته باشد تعدادش و گیر فقط در کیفیت‌ش است. یعنی ما می‌توانیم همه‌ی آدم‌ها را دوست داشته باشیم؛ همه را. آن هم دوست داشتن ِ واقعی. اما این‌که چقدر یکی را دوست داشته باشی و دیگری را دوست‌تر، مسئله است.
نگاه‌مان جنسیتی‌ست. یعنی من مرد هستم و طرف یا طرف‌های دیگر، زن. این طرف دیگر البت «دیگر» و «غیر» نیست. بل سوی دیگر سکه‌ست و بازی بی هر دو سوی بازی شکل نمی‌گیرد. در این میان، محبت است که. من فکر می‌کنم قاعده‌ی محبت مسئله‌ی مهم میان زن و مرد و حتی مهم‌ترین مسئله است. نه فقط این‌جا و مملکت عزیزمان که آن طرف آب نیز مسئله همین است. حالا هر جا به اقتضا و مدل خودش. بحران هم دقیقا همین‌جاست. یعنی همین مسئله‌ی محبت.
شاید تکراری‌ست، اما ما یاد نگرفته‌ایم که به جا و به اندازه محبت کنیم. نه فقط کم و کیف آن که جنس محبت کردن هم. مادران و خواهران و همسران و دختران بسیاری از ما، آن‌قدر که شاید و باید محبت ندیده و نمی‌بینند. محبتی که آدم باید زیر زبانش مزمزه کند و شیرین بیاید. قوت غالب باشد اصلا برای همه. مرد نیاز دارد به این‌که به چهار زن دور و برش محبت کند و سرشارشان کند و لب‌ریز. این می‌تواند مرد را به تعادل نزدیک کند. زن را نیز هم. این می‌شود که مرد باید یاد بگیرد چطور و چقدر و کی و کجا و چگونه به این زن‌ها محبت کند. این سوی ماجرا که نلنگد، بعدتر آن سو، سوی دیگری نمی‌رود برای محبت‌دیدن. زن که لب‌ریز شد، می‌تواند خواهری کند، مادری کند، دختر ِ خوب بابا باشد و همسر ِ واقعا هم‌سر. اصل‌ش، مردی که به اندازه‌ی لازم محبت نکند و زنی که به اندازه‌‌ی کافی محبت نچشد، ناقص است. در گیر بحران است و اصلا خودش بحران می‌شود برای جامعه.
من فکر می‌کنم زنان بسیاری هستند که آن روی سکه‌ی‌ زندگی‌شان می‌لنگد. یعنی مردهایی هستند که می‌لنگند و این لنگ‌زدن‌شان، آن روی سکه را می‌لنگاند. زیادند این‌ها. خیلی زیاد. برای همین است که کارها سخت می‌شود. حالا شما بیست کتاب هم بخوان در باره‌ی رازهایی در مورد زنان و مردان و مردها چگونه هستند و الخ. چه فرق می‌کند وقتی با فهمیدن این‌که مردها چشم‌شان چیزهای کوچک را نمی‌بیند و همیشه‌ی خدا چیزهای کوچک جلوی چشم‌شان را نمی‌بینند، مسئله‌ی اصلی‌تر این لابه‌لا گم می‌شود.
اصل‌ش من با این کتاب‌های صد من یک غاز ِ علمی ِ زنان و مردان را بشناسید مخالف‌م. مرد و زن باید صبور باشند که صبر می‌تواند این‌جور چیزها را بهتر و واقعی‌تر و در قالب «تجربه» به همدیگر نشان بدهد. مثل این می‌ماند که برای آموزش مسائل زناشویی و مدل‌های مختلف‌ش و غیره و غیره و غیره، کتاب‌ها و فیلم‌های تصویری قالب کنیم به زوج‌های جوان و تنوع‌طلبی‌شان را زیاد کنیم. نه این‌که تنوع بد باشد، اما ته ندارد و تنوع، بر آرامش غلبه می‌کند به خاطر بی‌جنبه بودن‌های ما آدم‌ها و آدمک‌ها. بعد کشف کردن در این میانه و با هم پیش رفتن، خیلی بهتر است و صبوری لازمه‌اش. اما می‌ارزد و خیلی زیاد هم می‌ارزد.
همین!

 …………………………….

این نوشته در رواق

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ دی ۱۳۹۱  |  زنان، فرهنگ  |   9 نظر


دو مطلبی که در باره‌ی ما و سینما نگاشته بودم( ۱ و ۲ )، سه کامنت مفصل و به نظرم قابل تأمل داشت که فکر کردم شاید منتشر نکردن‌شان در قالب یک پست، کار درستی نباشد.

……………………………………………………………………………..

امیر

این را قبلا در جایی نوشته بودم که الان دیگه نیست گفتم چون مرتبط هست بگذارم :

بالاخره باید پاسخ داد ؟

به علما و روحانیون علاقه و ارادت دارم و معتقدم در زمان حاضر این عزیزان به صرف شجاعت پوشیدن لباس روحانیت قابل احترام هستند. اما متاسفانه در این چند ساله که بحث رسانه در بین دوستان حوزوی داغ شده همواره موضع ایشان برایم نامفهوم بوده است.

مسالة:

همواره از اینکه اهالی رسانه / سینمای ما در مورد اسلام و انقلاب اسلامی فیلمی در خور و تاثیر گذار نساخته اند ناراحت و دلگیر هستند، از اینکه در مجامع بین المللی که هیچ در عرصه داخلی نیز بیشتر در تخریب ارزش ها نقش داشته اند تا تبیین آن، هر از چندی نیز بحث فساد و حجاب و حیا و … مثل حبابی باده کرده مسئله روز کشور می شود و بعد از ترکیدن حباب فراموش.

هر چند این سوال ممکن است نشان دهنده داشتن یک ذهن دگم اندیش و عقب مانده و … باشد اما یک بار باید به طور صریح پاسخ داده شود

رسانه / سینما حلال است یا حرام ؟

اگر حرام است بسمه الله به فکر شیوه دیگری با این قدرت تاثیر گذاری و حجم مخاطب باشیم. البته اگر نگرانی ما حجم مخاطب و میزان تاثیر گذاری است.

اگر حلال است حداقل با سبک زندگی دینی تبلیغ شده در ۳۳ سال گذشته و البته قبل از آن چه سرمایه ای برای داشتن رسانه / سینمای دینی فراهم آمده که حال انتظار سود دهی داریم؟

اصلا تعریف سینمای دینی چیست و کجاست ؟

یک بار باید تعیین کنیم لوازم رسانه ای مانند سینما از موسیقی گرفته تا بازیگری حجت شرعی دارد یا نه ؟ حتی خود به تصویر کشیدن ؟ حدود آن چیست ؟ و بعد برای آن نیرو تربیت کنیم.

و البته در این تعریف وحدت وجود داشته باشد تا نتوان با مراجعه به هر بزرگی تفسیری از آن بیرون کشید.

نمی شود در هنگام تبلیغ دین از تمام الزامات رسانه نهی کرد و آلوده آنها نشدن را فضیلت دانست و در واقع صحنه را از نیروی معتقدی که قابلیت متخصص شدن دارد خالی کرد اما همزمان از آن دیگرانی که به این وادی وارد می شوند انتظار کار دینی داشت بدون اعتقاد به مبانی دین و بعد هم فریاد وا اسلاما سر داد. هر چند شاید بشود –که می شود- ولی عبث خواهد بود.

فقط برای رفع شبهه عرض می کنم که من به هیچ عنوان معتقد نیستم تمام اهالی رسانه ضد دین یا بی دین هستند بلکه فقط معتقدم صرف هشدار و نظارت به تنهایی ره به جایی نمی برد . اگر کسانی معتقد به وجود بیماری هستند باید قبول کنند که در علم ثابت شده مصرف زیاد آنتی بیوتیک اثر آن را از بین می برد.

نمی شود بدون کار و تلاش انتظار داشتن خانه ای امن را داشت و چون این فراهم نشد شب هنگام از سرما و بیماری در درگاه خدا تضرع و زاری کرده و صبح هم خوشحال و مسرور که دیشب حالی دست داد پس در مسیر حقیم.

……………………………………………………………………………..

محمدحسین

حداقل باید اشاره ای به این بکنید که آیا اصلا سینما با اسلام سازگار است یا خیر؟ لطفا فقط با ارجاع به این حرف امام(ره) در بهشت زهرا که ما با سینما مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم، قضیه را ماست مال نکنید؛

۱- امام در قامت یک سیاست مدار به یک سوال موحود در آن موقع پاسخ گفتند، که بالاخره انقلاب با سینما جه خواهد کرد. آن هم در یک سخنرانی. پس در فشرده ترین جواب اظهار نظر کردند.

۲-امام متخصص در امور سینمایی نبودند و در حدی که در زندگیشان برایشان لازم می نمود با سینما آشنایی داشتند.

۳- با نگاهی تاویل آمیز می توان گفت که ایشان به منشاء مخالفت با سینما اشاره کرده اند یعنی تبلیغ خواسته یا ناخواسته فحشاء، هر چند مثلا فیلم درباره ی مزموم بودن فحشاء باشد. یعنی اسشان به طور خلاصه می خواسته اند بگویند اگر فحشاء را از سینما توانستید حذف کنید ما با آن مخالفتی نداریم. به عنوان مثال فیلمی ساخته می شود درباره سرگذشت دختری در خانواده ی متوسط در اروپای شرقی که به علت خشونت پدر و برادران و فقر فرهنگی خانواده، از خانوداه رانده می شود یا فراری می شود بعد هم برای امرار معاش زرق و برق درآمد بالا در لندن او را به آن جا می کشاند و همین مقدمه کشانده شدن او به دام بردگی جنسی در جاری در لندن می شود و …ظاهرا پیام فیلم در مزمت یک وضعیت اجتماعی اقتصادی است. اما ذات تصویر ساز سینما به تصویر سازی آن وضعیت می انجامد حال آن که خیلی از لایه های ظاهری و باطنی زندگی در بلادهای مذکوره نمود کامل و آشکاری از این وضعیت به طور عادی به یک شهروند درگیر در زندگی عادی آن جا را نمی دهد(دقت کنید در مثل مناقشه نیست). طبیعتا چنین فیلمی مشاهده اش هم، چه رسد به بازیگری در آن، برای یک فرد مسلمان در تناقض با شئون مسلمانیش است هرجند که فیلم پیام ارزشمندی را بخواهد به مخاطب برساند و اطلاع رسانی از وضعیتی نا به هنجار را به آنان که ممکن است کاری از دستشان برآید انجام دهد. در واقع با جمله کوتاه “هدف وسیله را توجیه نمی کند” نکته ام را در این بخش به پایان می رسانم.

۴- به پرداخت قرآن به داستان حضرت یوسف (ع) و زلیخاه و پرداخت همان داستان مثلا در مجله سخن در قبل از انقلاب توسط یکی از “بزرگان” ادبیات در آن زمان و نیز پرداخت تلویزیونی آن در سریال ساخته آقای سلحشور توجه کنید. مثلا آیا استفاده از کلاه گیس در مقابل نامحرم حلال است که در مورد اخیر در آن استفاده شد. یا کش و قوس های مطول موقعیت کانونی داستان در پرداخت مجله سخن به این قصه که بیشتر به ذهن این را متبادر می کند که یک نویسنده خواسته است یک ملودرام اروتیک را با ظاهر موجه داستانی قرآنی به جامعه عرضه کند.

۵-جدایی محتوا از ساختار، سخت افزار یک تکنولوژی از فرهنگ استفاده از آن و بالاخره تکنیک و صنعت سینما از محتوای “واقعی” آن یا بهتر است گفته شود اثر آن بر روی مخاطب یک ساده انگاری محض است و حتی در خیلی موارد ساده سازی هم نیست بلکه یک اشتباه فاحش است.

۶-دقت شود که حتی اگر محتوا از تکنیک سینما جدا بدانیم، باید به این توجه شود که ما با کار با ابزاری طرف هستیم که فرهنگ غالب استفاده از آن در دین ما نامشروع است و صرفا این نیست که با یک همسایه های ناسازگار در حین ورود به سینما سر و کار داشته باشیم بلکه با سیل افراد ناسازگار چه در جایگاه سازنده و چه در جایگاه مصرف کننده به خانه سینمایی خودمان مواجهیم در حالی که بنیه قوی در این زمینه نداریم (اگر هم بتوان بنیه مشروع کسب کرد). یعنی حداقل در حال حاضر ورود به این عرصه بی گناه و بدون تسلیم شدن در برابر آن چه مقتضیات واقعیت های محیطش نامیده می شود، اگر نه غیر ممکن، بسیار دوور از ذهن است.

۵- شاید راهکار این باشد که اصلا سینما حرام دانسته شود و بدون استفاده از واژگان سینما، بازیگری، فیلم، ژانر، کارگردان و …. از ابزار های دوربین، دستگاه تلویزیون، فرستنده امواج الکترومغناطیس، مانیتور، پردازنده، میکروفون، نرم افزار ویرایش تصویر و صوت در حوزه ی جدید التعریف با نام جدیدی استفاده شود تا از طرفیت های رسانه ای، سرگرمی (این واژه هم مشکل ساز است و شاید مثلا… مناسب تر باشد) سخت افزارهای مذکور بی بهره نمانیم. دقت کنید من راه حل را فقط به ابداع واژه نامه جدید برای دستکاههای مذکور تقلیل ندادم بلکه صرفا به یکی از مبادی انحراف و سردکمی در این امر اشاره کردم و آن اشتراک لفظیست که در خیلی موارد مبدأ اشتباه و فساد است.

اصلا نمی خواستم حتی در این کامنت(!) طرح مسئله بکنم جه رسد به ارائه راه حل. فقط قصد یادآوری نکته ای که اغلب مورد غفلت است، داشتم و به علت ساده انگاری افراد به آن پرداخته نمی شود یا چون حل مسائل مطروحه در آن حتی در حوزه ی نظر سخت است، معمولا حال پرداختن به آن نیست.

۷- مشکل سینما فقط در فحشاء خلاصه نمی شود و شاید ظاهر ترین مشکل آن این باشد. در سطح حلال و حرام این یکی از مشکلاتش است و در سطح مستحب و مکروه به مراتب مسائل عدیده تر و پیچیده تر اند. نظر شخصی من این است که مسئله رابطه مسلمان با سینما و تلویزیون جزئی از رابطه او با مسئله دنیا و دنیازدگیست و همان قواعد جاریست، این در سطح شخصی؛ اما در سطح اجتماعی هم در عین حال که همان صادق است اما مسئله دیگر سلوک فردی مطرح نیست و با جامعه ای طرفیم که حتی ممکن است در برآیند، حاضر به سلوک هم در مقام انگیزه نباشد چه رسد که در مسیرش هم تلاش بکند و راه حل نهایی شاید در همین نکته ی اخیر نهفته باشد.

……………………………………………………………………………..

رهرو

به نظر من هم ما در این زمینه دچار تناقضیم(حداقل‌ش این است که من دچار این تناقضم)

چندی پیش که فیلم طلا و مس بین حزب اللهی ها خیلی طرافدار پیدا کرد من با این مسئله مواجه شدم که

آیا می‌شود مثلا نقش زهرا سادات را (که تازه نقشی مثبت است) را یک خانم حزب اللهی بازی کند؟

کسی که حاضر شود یک سری ارتباطات احساسی را در قالب بازی با یک مرد غریبه ایجاد کند و بعد این زن می‌تواند در زندگی حقیقی‌ش همان زهراسادات باشد چون حالا یک رابطه احساسی با یک غریبه که شوهرش نبوده داشته است. و اصلا اگر ان غریبه شوهرش هم باشد این رابطه عمومی شده، حالا چه می‌شود؟

به نظر می رسد که دیگر در رابطه اون زن با شوهرش در حقیقت آن احساس‌ها ناب نخواهد بود و همین می‌شود تناقض

حالا چه بکنیم؟

بنده هم از ان موقع دنبال جواب این مسئله خیلی جاها گشتم (در مطالب شهید اوینی، اقای طاهر زاده و …) ولی هنوز به جواب نرسیده‌ام و تناقض هنوز باقی ست که تکلیف ما با سینما چیست؟

چیزی که من تا به حال به نظرم می رسد این است که سینما ابزار فرهنگ مدرنیته و غرب است و ماهیتن زاده چنین فرهنگی ست و بروز و ظهورات فرهنگ غرب است که دنبال نمایاندن و خودنمایی به معنی اعم‌ش

است پس ما نباید ازش انتظار اسلامی داشته باشیم

شاید ما باید دنبال ابزار خودمون بگردیم

در هر صورت خوشحال‌م که کسان دیگری هم به این مسائل فکر میکنند که به نظر حقیر مشکل درهمین پایه هاست

یا حی

میثم رمضانعلی  |  ۱۱ تیر ۱۳۹۱  |  زنان، فرهنگ  |   4 نظر


زمانی که حزب‌اللهی‌ها حاضر باشند ناموس خود را برای بازی‌گری و نمایش، جلوی ِ دوربین‌ها بفرستند، می توان امید داشت که ما سینمایی خواهیم داشت که در آن حرف‌های انقلاب اسلامی زده می‌شود.

چندین دهه و سال است که قشر مذهبی با سینما دست و پنجه نرم می‌کند. چندین دهه و یا حداقل چندین سال است که ما در باره‌ي سینمای دینی، سینمای انقلاب اسلامی، سینمای ِ آرمانی، سینمای معنوی صحبت می‌کنیم و در این میانه، آرمانی‌ترین نقطه‌ی پژوهشی‌مان که شاید به تمامه پژوهش نامیده نشود، اما نگاه‌های ِ تاحدی تبیین شده‌ای دارد، حرف‌هایی‌ست که مرتضای ِ آوینی نگاشته است. یعنی کاری تئوریک و نظری که البت تمام‌ش نیز ویژه‌ی سینما (فیلم‌های سینمایی) نیز نیست.

هر روز شاهد ان هستیم که قشر مذهبی، علی الخصوص حزب‌اللهی‌ها، در باره‌ی فیلم‌های سینمایی تولید شده، در باره‌ی رفتار ِ فلان بازیگر، در باره‌ی پوشش‌ها و لباس‌های فلان فیلم حرف می‌زنند و به طور معمول، حرف‌ها، انتقادی و سلبی و حاکی از این است که: «این آن چیزی نیست که انقلاب باید»

مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. یعنی کسی که در گیر و دار ِ نمایش ِ اداها و اطوارها، حرف‌های‌ش را تابلو می‌کند و نمایش می‌کند و به ضرب و زور ِ هنر ِ خود، مفهوم را در حلق ِ‌تماشاگر می‌چپاند. چنان که گاه تماشاگر، رسم و رسوم فراموش می‌کند و در برابر ِ تصویری که برای‌ش به نمایش گذارده‌اند، فریاد می‌زند. مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. نه این‌که کسی بیرون ِ گود بنشیدند و در قاب ِ تئوری‌های خود فیلم‌های سینمایی بسازد. انقلاب یا با فیلم و سینما موافق است یا نیست. شرط و شروطش به کنار. مثلا آیا درست می‌داند که زن ِ هرزه‌ای به نمایش گذاشته شود در کنار ِ اتوبانی و مرد ِ ریش‌تیغ‌زده‌ای، با ماشین ِ شاسی‌بلندش قصد ِ تور کردن ِ آن زن را داشته باشد؟ و در پس ِ این صحنه کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی، بیاید و کاری کند با سرنوشت‌ها تا همه از این آدم‌ها بی‌زار شوند؟ آیا نمایش ِ چنین تصویری درست است؟ و اگر درست است، آیا کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی ِ ما، حاضر است نقش ِ این زن را به دخترش بدهد؟ یا مرگ خوب است اما برای هم‌سایه؟

شما حاضرید پسرتان یا دخترتان را تشویق کنید که وارد دنیای کارگردانی و بازیگری و به طور کلی وارد دنیای فیلم و سینما شود؟ آیا حاضرید، ناموس‌تان جلوی دوربین رفته و مثلا نقش یک زن را بازی کند که در خلال داستان سه بار طلاق می‌گیرد؟ به واقع تا چه حد این عرصه را عرصه‌ی انقلاب اسلامی دانسته و ورود به این حوزه را هم‌چون ورود به حوزه‌های دیگر واجب می‌شماریم؟ بحث‌م به هیچ وجه یک بحث نظری و تئوریک نیست. سوال‌م نیز. آن‌چه که پیش از همه‌ی این روزها، ذهن بسیاری از اصحاب فرهنگ انقلاب اسلامی را به خود مشغول ساخته است، ورود به عرصه‌ی سینما و تلویزیون است. آیت الله جوادی آملی و پناهیان و این همه منبری ِ خوب و خوش‌ذوق، چه‌قدر درست می‌دانند ساختن ِ چنین فیلم‌هایی؟ آیا حاضرند و یا درست می‌دانند که سرنوشت ِ آدم‌های ِ فیلم، چه خوب و چه بد و چه معمولی، توسط ِ دخترانی بازی شود که خود را حزب‌اللهی می‌پندارند و در نهایت این فیلم، حرف‌های انقلاب و نگاه‌های انقلاب را ترویج کند؟ آیا اصلا می شود فیلمی ساخت که در آن، آدم‌هایی باشند که هرزه هستند و یا حداقل‌های ِ پوششی و رفتاری ِ اسلام را رعایت نمی‌کنند و ما آن‌ها را هر روز در موچه و خیابان می‌بینیم؟ رد نمی‌کنید که ما در جمهوری ِ اسلامی‌ئی زندگی می‌کنیم که توی خیابان‌های تهران‌ش، گاهی دخترکان و زنان با لباس‌هایی بیرون می‌آیند که با خط و ربط‌ و نگاه‌های ذهنی ِ ما فرسنگ‌ها فاصله دارد؟ نمی‌خواهید که نقش‌های آدم‌های بد را بدهید به کسی که حجاب‌ش کامل است و احیانا چادر دارد؟ چه باید کرد؟

این عبارت را بخوانید: «درکشوری که تمام امکانات سینمایی اش در طول ۲۵ سال در اختیار یک عده ی خاص قرار بگیرد و نسل سینمای انقلاب از این امکانات بی بهره باشند نمی شود ادعا داشت که بی عدالتی وجود ندارد …» ما ادعا می‌کنیم که این عرصه توسط منور الفکرها و روشن‌فکرنماها و بدنه‌ی سکولار دوره شده است. خب؟ چه شد؟ تو چه کردی برای سینما؟ مگر ده‌نمکی را تمسخر نکردند که چرا بازیگران ِ فیلم‌ش در یک مراسم با لباس‌های ِ نافرم حاضر شده‌اند؟ چه کند؟ شما حاضری ناموس‌ت را در نقش‌های ِ اخراجی‌های یک و دو و سه به نمایش بگذاری تا وقتی مراسم تقدیر شد، ناموس‌ت، با چادر بالای ِ سن قرار بگیرد؟ یا فقط بلدیم حرف بزنیم و رد شویم؟

تکمیلی:

نقد کوثرانه به این مطلب را در این‌جا بخوانید

مطلب تکمیلی بنده را نیز در این‌جا بخوانید

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ خرداد ۱۳۹۱  |  انقلاب، فرهنگ  |   15 نظر


اصل‌ش، اختلاف ما با خیلی‌ها، بر سر ِ آن نیست که ما از کجا آمده‌ایم و آمدن‌مان بهر چه بوده است و به کجا می‌رویم آخر و الخ. بازی این روزها، گاهی پیچیدگی‌اش به ابهام‌ پرسشش نیست. بلکه به نپرسیدن‌ش است. یعنی به فکر نکردن است. نه در مورد ِ پاسخ ِ به پرسش که در مورد اصل ِ پرسش. یعنی خیلی‌ها این روزها نیاز ِ به پرسش را در خود احساس نمی‌کنند. در یک تخدیری قرار دارند که مانع‌شان می‌شود از پرسش و تأمل. در یک نوع رضایت‌مندی ِ در عین ِ نارضایتی قرار دارند که منع‌شان می‌کند. در یک دوگانگی. و فرار می‌کنند از خیلی چیزها. و لا یمکن الفرار من تفکر…

نیازی نیست، چون حوصله‌ نداریم
در روزهایی هستیم که خیلی‌ها، طول ِ عمر را طلب نمی‌کنند و گاه حتا به مرگ ِ زودهنگام با کارنامه‌ای متوسط راضی‌اند. به بلوغ رساندنِ ظرفیت‌های وجودی خویش را دنبال نمی‌کنند و گذران ِ روزها را با سرعتی بیش‌تر، رضاترند. بسیاری احساس خلاء نمی‌کنند. نه این‌که نیاز ندارند؛ بلکه احساس ِ نیاز نمی‌کنند. یعنی در پی ِ آن نیستند که چیزی تغییر پیدا کند. تحول را ریسک می‌دانند و تحول و تغییر زیاد را مانع آرامش. زندگی را محدود فرض گرفته‌اند و حس و حال را در طول زندگیِ ثابت. و این مایه‌ای‌ست برای هر چه زودتر و کم‌خطرتر رخت بر بستن از این دنیا. ما مفهوم ِ زندگی را در ابعادی کوچک پیش ِ پای خویش نهاده‌ایم. آب دریا می‌نوشیم برای رفع عطش و نه فقط به مراد نمی‌رسیم که اوضاع را دگرگونه‌تر از آنی که هست می‌نماییم.

نیازی نیست؛ چون «ما می‌توانیم»
گاه نیز بی‌حوصلگی، ملاک نیست. مسیر روشنی که در ایران رخ داده است، به نحوی‌ست که در ذهن‌ها نوید ِ آن می‌دهد که می‌تواند نیازهای مادی و معنوی ما را پاسخ گوید. چنان که حاکمیت، شوق ِآن را در مردم ایجاد کرده که هر چند با فاصله‌ای، اما هر چه، حاکمیت می‌تواند آن جامعه‌ي الگو را ایجاد کند. و در میانه‌ای که جامعه‌ی توانایی تشکیل ِ آرمان‌شهر را دارد و می‌توان الگو را ایجاد نمود، چه نیازی‌ست به امام؟ چه نیازی‌ست به حجت حق؟ وقتی جامعه، می‌تواند خود به پیش رود و حضرت‌ش، در پس ِ غیبت می‌تواند جامعه‌ی الگو را یاری کند، چه نیازی‌ست به حضور؟ چه نیازی‌ست به بودن ِ عینی و ملموس؟ حضور ِ امام چه در پی دارد که ما خود نمی‌توانیم داشته باشیم؟ نقش ِ امام در جامعه‌ی الگو چیست که ما خود نمی‌توانیم به آن دست پیدا کنیم و در ظرفیت ولی ‌فقیه نیست؟ و میزان و محدودیت ِ این «ما می‌توانیم» تا کجاست؟

زندگی ِ آن‌دنیایی
نکته آن‌که خیلی چیزها تغییر کرده است. اصل‌ش، ما «دچار» شده‌ایم. فهم‌مان از زندگی خاص شده است. فهم‌مان از آن‌چه که باید، متفاوت شده است از فهم‌‌ ِ مثلا یک انسان ِ قرن ِ نهمی از زندگی. فهم‌مان از آرامش، فهم‌مان از سختی، تعریف‌مان از خیلی چیزها، متفاوت است با آن‌چه که مثلا حافظ می‌گفته است. ما از شعر حافظ آن‌چه را در می‌یابیم که متفاوت است با آن‌چه که مثلا دویست سال پیش می‌فهمیدند. ما دچار شده‌ایم به فاصله‌ی مفهومی و این ما را در وضعیتی برزخی قرار می‌دهد. این می‌شود که وقتی دست به حافظ می‌شویم یا رباعیات خیام می‌خوانیم، شر و شور ِ حافظانه را هم‌چون شر و شور ِ کسی می‌بینیم که مثلا می‌خواهد برود کاباره. یک زیست‌جهان ِ جنسی. اینمی‌شود که فهم‌مان نیز دگرگونه‌تر می‌شود و زیست‌جهان ِ غربی را حتا بر اساس ِ حافظانه‌ها، تاریخی و به بیانی همیشگی و اصیل فرض می‌کنیم.

چه نه تنها در این موارد، که بهشت ِ آرمانی برای ما، تفاوتی با جزایر ِ لختی‌ها ندارد. تمام متون و تکست‌های‌مان را بر اساس این پیش‌فرض معنا می‌کنیم و فرآیند ِ فهم‌مان از متون، به زندگی ِ بی بند و بار ِ این دنیایی ختم می‌گردد.

پیش از این، ما زندگی ِ این‌دنیایی نداشته‌ایم. یعنی اصل برای ِ بسیاری، زندگی ِ این دنیا نبوده است. همه به انتظار ِ «رد شدن» از این دنیا برای رسیدن به زندگی ِ «اصلی» بوده‌اند. سختی‌ها را نیز بر همین منوال، «رد» می‌کرده‌اند. به نوعی، چون به زندگی ِ این دنیا اصالت داده نمی‌شد، سختی‌ها موقتی فرض شده و به اصطلاح «رد» می‌شد. راضی به اتفاقاتی بوده‌اند که می‌افتاد. این رضایت، گاه در مفهومی توسعه‌یافته‌تر و در قاعده‌ی جبر پذیرفته می‌شده و گاه نیز، محدودتر، و در قالبی نزدیک‌تر به آن‌چه که دین بیان می‌داشته است.

اکنون اما، ما با دو گروه مواجهیم:
یک: اگر چه در نظر معتقد به دو دنیا و اصالت به آن دنیا هستند، اما دنیا برای‌مان اصل شده است و در پی ساختن ِ آن. به نحوی که انگار همین‌جا هستیم و بس.

دو: معتقد به آبادانی ِ دنیا و آخرت هستیم و در پی ِ آبادانی هر دو. و آبادانی دنیا‌مان یا بر اساس آرمان‌‌های شبه مدرن است و یا آرمان ِ ذهنی و بومی ِ مبهم‌مان.

در هر دو نگاه، دنیا برای ما دغدغه است و محلی برای دغدغه. این‌چنین است که ما نیاز به آن داریم تا به تحلیل، تبیین و شناخت روش‌های مختلف در عرصه‌های گوناگون زندگی داریم و بر اساس آن‌ها، کارها را پی گیریم. در همه‌ی حالت‌ها، ما نیاز به آن داریم که راه حل‌هایی را بیابیم که این راه حل‌ها، در درون ما ایمان را تقویت نماید و مسیری را انتخاب کنیم که تقویت نگاه، باور و اراده را در پی داشته باشد. ما نیاز به تامل‌هایی بنیادی‌تر نسبت به امور هستیم که مقصدی که مدل روایت‌مان از زندگی بر اساس آن ساخته می‌شود، واقعی‌تر و نزدیک‌تر به حقیقت گردد.

ما نیاز به آن داریم که تعریف‌مان از حیات(و در عبارتی بو گرفته‌تر و تصنعی: زندگی) را توسعه بخشیم. آن‌چه که پندار ِ ما بر آن فرض گرفته شده و استوار شده است، با آن‌چه که باید، فاصله دارد و با آن چه که با حضور امام شکل می‌گیرد، متفاوت. این‌چنین است که چون انتظارمان از دنیا، محدود و عمق‌نایافته است، حضور امام را در پس ِ پرده‌ی غیبت نیز کافی می‌دانیم و مشکلات را در عنوان ِ کلی ِ «حوصله نداشتن»‌ها و «ما می‌توانیم»ها، خلاصه.

نیازمندی ِ فراموش شده‌ی انسانی
تصویر ِ ما از نیازمندی‌های‌مان، بشری‌ست. بشری به معنای ِ تام ِ این‌دنیایی‌اش. گستره‌ی تصویرمان از امکان‌های وجودی ِ انسان، محدود به انگاره‌هایی شده است که انسان را و قابلیت‌های وجودی‌اش برای بهره‌مندی از همه‌ی ظرفیت‌های ِ همین دنیای ِ مادی، بسیار نازل فرض گرفته است. و از این جهت، بسیاری از سیرهای ممکن را، دور از دست‌رس و در هاله‌ای از مفاهبمی جادویی روایت می‌کنیم. این‌چنین است که دست‌رسی به آن را نیز تا حد بسیار زیادی محال، ناممکن و محدود به معدودی از انسان‌ها به تصویر می‌کشیم.

افق ِ‌دیدمان از قابلیت‌های وجودی وقتی محدود باشد، نیازمندی‌هایی که برای خود فرض می‌گیریم نیز محدود تصور می‌شود. این‌چنین نیازمندی به حضور هستی‌وار ِ خلیفه الله نیز کم‌تر احساس می‌شود و در نهایت ِ امر، معصوم را شخص و شخصیتی می‌پنداریم که توانایی «مدیریت» ِ زیادی دارد و در جایگاه ِ «مدیری توانا» بناست، مدیریت کار ِ جهان را در دست گیرد. و این می‌شود حداکثری که در ذهن داریم.

 

منتشر شده در نشریه‌ی الکترونیک ساعت صفر

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ فروردین ۱۳۹۱  |  فرهنگ  |   بدون نظر


به نام خدا

سلام آرمیتا

سلام خواهرکم

برای من نوشتن کار سختی‌ست. همیشه سخت بوده است. سخت‌تر می‌شود وقتی قرار است برای تو بنویسم. شاید اگر این‌طور بنویسم بهتر باشد که:

یک: آدم‌ها دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. زندگی خوب هم یعنی مثلا آدم در خانواده‌ای مهربان زندگی کند. پدر و مادر خوبی داشته باشد. فامیل‌های خوبی داشته باشد. همسایه‌ها و دوستان مهربانی داشته باشد. وقتی می‌رود مسجد، با آدم‌های خیلی خوبی آشنا بشود. بتواند دستورهایی را که خدا به ما داده تا بتوانیم راحت‌تر زندگی کنیم، انجام بدهد. خود خدا گفته هر کسی که شکر نعمت‌هایی را که به او داده‌ام به جا بیاورد، نعمت‌هایش را زیاد می‌کنم. امیدوارم تو هم هر روز خدا را به خاطر نعمت‌های خوبش شکر کنی و مثلا وقتی متوجه شدی نعمت مادر مهربان چقدر خوب است بگویی: «خدایا شکرت که به من مادر مهربان دادی.» و سعی کنی با مادرت خوب باشی و به او احترام بگذاری و حرف‌هایش را گوش بدهی. آدم‌ها تا وقتی کوچک‌تر هستند راحت‌تر می‌توانند به مادرشان مهربانی‌شان را نشان دهند. مثلا به دست مادرشان بوسه بزنند. این کار، مادرها را خیلی خوشحال می‌کند.

دو: همه‌ی آدم‌ها خوب نیستند. یعنی متاسفانه شیطان که دشمن خداست، بعضی آدم‌ها را گول می‌زند تا آن‌ها کارهایی را انجام بدهند که خدا دوست ندارد. من خودم همیشه سعی کردم از این آدم‌ها دور باشم. یعنی مواظب باشم که خودم مثل آن‌ها نشوم. اگر چه همیشه موفق نشدم، اما همیشه از خدا خواسته‌ام که کمک‌م کند که من مثل آن‌ها نشوم و زودتر کاری کند که آن‌ها دست از این کارهایشان بردارند. برای همین هم گاهی وقت‌ها با این آدم‌ها برخورد کرده‌ام. برای این‌که دنیای خوبی داشته باشیم گاهی لازم است که با انسان‌های گناهکاری که هر چه به آن‌ها تذکر می‌دهیم گوش نمی‌دهند و به کارهای اشتباهشان ادامه می‌دهند، برخورد کنیم.

سه: تو چند سال دیگر به سن تکلیف می‌رسی. یعنی زمانی که خدا هر روز منتظر توست تا جانمازت را پهن کنی و نماز بخوانی. آن روز، روز ِ خیلی مهمی‌ست. سعی کن خودت را برای آن روز آماده کنی. دوست دارم من را هم در اولین نمازت بعد از سن تکلیف دعا کنی و از خدا بخواهی که شهادت را نصیب من بکند.

چهار: چقدر دوست داشتم تو هم برای من نامه می‌نوشتی. یک نامه‌ی مخصوص که در آن مثلا در مورد آرزوهایت می‌نوشتی. نمی‌دانم می‌شود یا نه. اما اگر توانستی و حوصله داشتی، برای‌م نامه بنویس.

پنج: راستش وقتی تصویر تو را از تلویزیون دیدم که آقا آمده بود خانه‌ی شما خیلی حسودی‌ام شد. خیلی دوست داشتم آقا هم به خانه‌ی ما بیاید و با ما حرف بزند. خیلی خوشحال شدم از اینکه آقا، با تو حرف زد و تو نقاشی‌هایت را به او هدیه دادی. خوش به حالت.

شش: ما وقتی کوچک‌تر بودیم، تلویزیون یک برنامه‌ی خیلی خوبی نشان می‌داد به اسم علی کوچولو. علی کوچولو، پدر به جبهه رفته بود تا در برابر دشمن بجنگد. آهنگ‌ش را برایت همین‌جا می گذارم تا گوش بدهی. اگر فیلم‌ش هم گیرم آمد سعی می‌کنم برایت بفرستم. آهنگ را می‌توانی از اینجا بشنوی.

فعلا خداحافظ

برادرت، هابیل

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   27 نظر