«وضعیت تحلیل» امور اجتماعی و فرهنگی به نحوی‌ است که کارکرد تحلیل‌ بر اساس روش‌های مرسوم برای مدیریت این امور را با چالش جدی مواجه کرده است. به نحوی که تحلیل به این شیوه‌ها جز به ترسیم غلط اوضاع و در پی ِ آن، ادامه‌ی پریشانی نخبگان و اجتماع نمی‌انجامد. به طور دقیق‌تر، به جهت وضعیت فرهنگی اجتماعی، امکان ترسیم اوضاع با محدودیت‌های بسیار جدی مواجه است.
به صورت کلی اموری تحلیل می‌شوند که تا حدودی دارای عنصر شگفت‌انگیزی بوده و یا غیر عادی و بی‌سابقه یا کم سابقه تلقی شوند. اموری که با انگاره‌های رسمی و یا انگاره‌هایی که کمتر شنیده شده‌اند، متفاوت‌اند.
نمونه‌هایی مثل «ریشه‌های حرکت‌های اجتماعی در سال هشتاد و هشت»، «شکست اصولگرایان در انتخابان ریاست جمهوری ۹۲» ، «عکس‌العمل اجتماعی نسبت به مرگ پاشایی»، «علل شیوع بی‌حجابی و بی‌عفتی»، «وضعیت آشفته‌ی ازدواج جوانان»، «شیوع روحیه‌های سلفی‌گری و وهابی در ایران»، «علل رشد فزاینده‌ی طلاق»، «حضور پرتعداد ایرانی‌ها در پیاده‌روی اربعین» و بسیاری از این دست.
امور به نحوی‌اند که می‌توان تحلیل‌هایی با جهت‌گیری‌های متضاد، با ذکر مستندات و دلایل متفاوت و گاه در مقابل هم ارائه داد که کار را برای انتخاب «تحلیل درست» یا «تحلیل دقیق» سخت می‌کند. امور به نحوی‌اند که در چهارچوب تحلیل‌های کلاسیک از اجتماع و فرهنگ نمی‌گنجند. امور در وضعیت شبه ِ مدرن و آشفته قرار دارند و بسیاری از رویکردها امکان این را دارند تا دلایل خوبی برای دفاع از مواضع خود داشته باشند و هر کس می‌تواند بگوید که «بدیهی است که موضع درست و صحیح در مورد این امر فرهنگی یا اجتماعی همین باشد.».
مدیران فرهنگی، گاه سعی دارند تا دلایل مختلفی که هر یک از زاویه‌ دیدها ارائه می‌دهند در قالب یک تحلیل جمع کنند و اصولا «تحلیل کامل» را «تدوین» کنند. اما تحلیل کامل به این روش، به نحوی متکثر خواهد شد که عملا نمی‌تواند مقدمه‌ای برای برنامه‌ریزی باشد. اصولا ارائه‌ی تحلیلی بدیهی در مورد امور تقریبا ناممکن شده است.

[نا تمام]

میثم رمضانعلی  |  ۲۰ دی ۱۳۹۳  |  تأملات  |   4 نظر


تفکرانگاری ِ امر سیاسی، یا در تعبیری امر سیاسی را در صورت تفکر بیان کردن، وقتی با فراوانی زیاد در جامعه بیان می‌شود، جز به رشد جریان‌های ضدفلسفه، جریان‌های ضد تعقل و جریان‌های ضد اجتهاد نمی‌انجامد. سپهر ِ ناشی از فراوانی «نمایش ِ تفکر»، آینده‌ي ایران است.
نمایش تفکری که سیاست(قدرت)، آن را تولید و بازتولید می‌کند، منجر به این می‌شود که شخص ضدفلسفه نیز از همین دریچه(قدرت) برای دفع مخالف بهره جوید. سیاسی‌ورزی، پرورش سپهری‌ست که در ذیل ِ آن، جریان ضد فلسفه و ضد عقل قدرت می‌یابد.

قدرت یافتن این جریان‌ها، به رشد اخباری‌گری در دین و در نتیجه به رشد جریان‌های ضداجتهاد می‌انجامد. اتفاقی که پس از هشتاد می‌تواند صدای گام‌هایش را شنید. حذف تفکر به وسیله‌ي قدرت، با هر نیتی انجام شود، به این نتیجه خواهد انجامید. نیت انقلابی، نیت اسلامی، نیت روشن‌فکری و هیچ نیتی نمی‌تواند در اتفاقی که خواهد افتاد تغییری ایجاد کند. سنت‌ها و مناسبات جامعه، با نیت‌ها تغییری نمی‌کند.
تلاش برای پس‌زدن جریان اصلاح‌طلبی(در معنای عام)، چه جریان‌هایی که ماهیت تفکر داشتند و چه جریان‌هایی که صورت تفکر، پس‌زدن جریان‌ها یا شخصیت‌های جریانی با نگرش‌های متفاوت در عین ِ گرایش ِ غیرانقلابی و نه ضد انقلابی، پس‌زدن جریان‌های نزدیک به اخباری‌گری، و امثال این‌ها، اگر در ساز و کار سیاسی تضعیف شوند، در نهایت سپهر حاکم را به ضرر انقلاب اسلامی تغییر خواهد داد.

پ.ن: رونوشت به حضراتی که روزی یک نیوز راه می‌اندازند

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ بهمن ۱۳۹۲  |  تأملات، سیاست  |   بدون نظر


فکر می‌کنم سال هشتاد و هفت بود و مراسم ِ سال‌مرگ ِ فردید در بن‌بست ِ مهربان ِ صبای ِ جنوبی. استاد داوری اردکانی صحبتی داشت و آن‌چه که برای‌م از آن سخن‌رانی مانده است دو نکته بود. یکی این‌که برای ِ بارهای ِ بار تصریح کردند که «فردیدی نیستم» و دیگری این‌که «خیلی‌ها می‌گویند فردید مهم نیست و هیچ اهمیتی ندارد و اگر واقعا اهمیت ندارد، به او و حرف‌های‌ش نپردازند.»(مضمون صحبت‌ها)

مهر ِ همان سال بود که کانون اندیشه جوان همایشی برگزار کرد در سلسله هما‌یش‌های‌ش در باره‌ی شخصیت‌ها، در باره‌ی سیداحمدفردید. دکتر محمدرجبی، یکی از سخن‌رانان بود که از آن سخن‌رانی، برای‌م این عبارت‌ها باقی مانده است که «فرديد نه پرسپوليس است نه استقلال» ودر قالب این عبارت که «فلسفه و فيلسوف مسابقه فوتبال پرسپوليس و استقلال و جناح انتخاباتي نيست كه يك عده براي يك جناح و عده اي ديگر براي جناح ديگر هورا بكشند».

بسیاری از کسانی که در عرصه‌ی فرهنگ دست و پا می‌زنند و عنوان فعال فرهنگی و روزنامه‌نگار و غیره و غیره بر خود می‌گذارند، در گیر و دار ِ ایدئولوژی‌ست که فعالیت می‌کنند. ایدئولوژی‌ئی که در فکر و به ذکر ِ «تصاحب» است که زنده است و جز «در آن» و جز «به آن» زنده نیست و نخواهد ماند. ایدئولوژی را سیاست هم تعبیر کنید، اگر چه درست تعبیر نشده است، اما شاید برای بسیاری قابل فهم‌تر باشد. تصاحب و از آن ِ خود فرض‌گیری ِ تفکر، ـ که البت در خود سیاست هم دارد، اما محدود به سیاست نیست، ـ مسئله‌ی این روزهای ِ ماست. این حرف‌ها نیز نباید تفسیر به این شود که ایدئولوژیک برخورد کردن، «بد» است و «غیر» می‌باشد و باید از آن برحذر بود؛ حرف بر سر ِ شأن و مقام هر چیزی‌ست.

هرچه، کسی به فکر ِ «تصاحب» است و کسی نیاز دارد که تصاحب کند که احساس ِ «کم‌بود» دارد، احساس ِ «خلاء» دارد. قصدم از استفاده‌ی از این کلمات تمسخر نیست، بل به معنای ِ همان نیازی‌ست که بیان شد و «باید» مرتفع شود. کسی که نیاز به تصاحب دارد، نیاز به غیر دیدن نیز دارد. یعنی باید از چیزی نیز «بدش» بیاید. باید چیزی را «بد» بشمارد. برای همین است که باید «برحذر» باشد و گاهی نیز «دفع» کند. (امیدوارم نیاز نباشد که توضیح دهم برخی مفاهیم همچون تولی و تبری، ربطی به این مقام و این شأن ندارد و باید در جای دیگری در مورد آن‌ها حرف زد.)

من فکر می‌کنم برخورد ما با سیداحمد فردید نیز همین‌گونه است. یعنی از برای تصاحب و دفع است که به او رجوع می‌کنیم. نافیلسوفی که هر کس، می‌خواهد چیزی از او را بِکَنَد. نمی‌خواهم حرف‌های تکراری بزنم که او متن‌های نوشته شده‌ی منظم نداشت، او آشفته حرف می‌زد، او تنها زیست و تنها جان داد، او هنوز هم تنهاست و این تنهایی نه مایه‌ای برای مظلوم‌نمایی‌ست و نه مایه‌ای برای تمسخر و تنها وضعیتی را به نمایش می‌گذارد و توضیح می‌دهد که در آن قرار داریم. حتا مثلا نمی‌خواهم در باره‌ی شایع شدن و گسترش «فردیدی بودن» که لزوما به معنای ِ در «خط و مسیر ِ فردید قرار گرفتن» نیست، صحبت کنم و لیست کنم استادان و گروه‌ها و مجله‌ها و سایت‌ها و وبلاگ‌هایی را که انتساب ِ به فردیدی بودن دارند؛ که فردیدی بودن را برچسبی می‌دانم که از تفکر ِ «تصاحب‌محورانه» بر می‌آید. چه در قالب «غیرپنداری» برای دفع، و چه در قالب «تصاحب» برای خویش. حرف‌م چیز دیگری‌ست.

کلا این را بازی ِ زمانه‌ای می‌دانم که در آن هستیم. معلم فلسفه‌ای که به «اتفاق»، این روزها «رئیس» بنیاد و انجمن و موسسه‌ای فلسفی هم شده است، باری، به زعم خود، نوشته‌ای در نقد ِ «فردید» نوشته بود و به دنبال ِ کتاب «دیدار فرحی و فتوحات آخر الزمان» می‌گشت تا متن را مستند کند. صحبت‌مان که در کانون اندیشه جوان و در بعد از ظهری بود، منتج به این شد که بناست فردید، بر اساس نوشته‌های داوری اردکانی نقد شود و این نگاه، برای‌م به وامانده‌ای بدل شد که اگر چه مایه‌ای برای تاسف بود، اما نمایش ِ زمانه‌ای بود که در آن قرار داریم و قرار نداریم.

آیا فردیدی بودن، یک افتخار است؟ آیا فردیدی بودن، یک انگ است؟

من البت پرسش‌م چیز دیگری‌ست: «آیا فردیدی بودن ممکن است؟» مگر فردید چه حرف ِ خاصی زده است؟ مگر فردید، فلسفه‌ای و مکتبی دارد که بر اساس آن بتوان کسی را به فردیدی بودن منتسب کرد؟ در کدام مطلب و در کدام سخن‌رانی اصول ِ فلسفی‌اش را بیان کرده است؟ فردید که هیچ‌کس را به شاگردی قبول نداشت، جز سیدعباس معارف، از چه رو باید افکارش شناخته شود؟ آیا کسانی که فکر می‌کنند دارند فردید را نقد می‌کنند، برای فردید، فلسفه‌ای و مکتبی قائل هستند؟ و آیا اصول و بنیادهای آن تفکر را بیان کرده‌اند؟

آیا حرف‌هایی که خیلی پیش‌تر فردید بیان کرده است، اگر از زبان ِ یک «شهید» بیان شود، باید حمل بر درستی و لازمه‌ی ستایش و نیازمند ِ فهم خوانده شود و اگر همان حرف‌ها و حتا در صورتی دقیق‌تر، از زبان ِ یک مجتهد بیان شود، حمل بر غرب‌زدگی و لازمه‌ی تحذیر و نیازمند ِ إن‌قلت ِ فوری پنداشته شود؟ این جز این است که ما در زمانه‌ای نامراد قرار داریم که نیازمند ِ برون‌رفت از آنیم؟

فردید بیش از آن‌که فلسفه‌ای داشته باشد، آغاز و سرآغاز تلاش برای برقراری نسبتی جدید است. فردید دریچه‌ای‌ست به دور شدن از زمانه‌ای که در آن گیر افتاده‌ایم و دست پازدنی‌ست برای برون‌رفت. دریچه‌ای‌ست و البت تنها دریچه‌ و ممکن است بهترین دریچه‌ی ممکن نیز نباشد. با فردید بیش و پیش از آن‌که تاییدآمیز یا ردگونه برخورد شود و نسبتی این‌گونه برقرار شود، باید تلاش شود به دنیای ِ او وارد شد. نه با فردید، که با همه‌ی کسانی که متفکر خوانده می‌شوند. چه به لوازم ِ اندیشه‌ی خود پایبند باشند یا نباشند. چه آن‌ها را انسان‌هایی «بد» بپنداریم که بر مرام و مسلک ما نبوده و نیستند و چه آدم‌هایی خوب که طعم شهادت چشیده‌اند و از ما زنده‌تر.

پی‌نوشت: روزگار تلاش و تلاشی عنوان مطلبی‌ست در مجله‌ی سوره اندیشه، شماره‌ی ۶۰ و ۶۱ ؛ به قلم علی‌اصغر مصلح

میثم رمضانعلی  |  ۱۳ مرداد ۱۳۹۱  |  تأملات  |   8 نظر


راست‌ش دو هفته‌ای بود می‌خواستم در باره‌ی این موضوع بنویسم. اما هر چه کردم، دیدم نه حوصله‌ی بحث‌های تکراری را دارم و نه آن‌قدر وقت که بخواهم در مورد موضوعی که صدها بار بیان شده است، چیزی بنویسم. اما نوشته‌ي آهستان، نگذاشت.

بارها در جلسات مباحثه‌ي فلسفه اسلامی و جلسه‌های کوچک ِ عرفان نظری و فلسفه‌ی  غرب و همه و همه و همه‌ای که گاه و بی‌گاه داشتیم، یکی از مهم‌ترین مباحث‌مان در گیری میان عرفا و کلامی‌ها و فلاسفه بود. و در این میان، چاره در بسیاری موارد، رد کردن بود؛ رد کردن به معنی بی‌خیال شدن. به معنی ِ این‌که ما نمی‌فهمیم و بی‌خیال. گاهی به معنی این‌که این دعوا پایان ندارد و نتیجه‌ای برای ما ندارد. این شد که در بسیاری از موارد، نه این‌که ادله‌ی طرفین را نشنیده بی‌خیال بشویم، اما بنا نبود ما جزء یکی از این‌ها بشویم. بیرون ِ گود ِ دعوا می‌نشستیم و بهره‌ی علمی‌‌ئی اگر می‌بردیم، می‌بردیم.

این مطلبی را هم که این‌جا می‌نویسم، بیش از آن‌که به دنبال تحلیل اوضاع و دعوا و این‌ها باشم و حق و ناحق کنم، می‌خواهم در باره‌ی یک «وضعیت» صحبت کنم. وضعیتی که در آن می‌توان قرار گرفت

***

یک این‌که چه عارف و چه فیلسوف اسلامی و چه یک متکلم را جریانی فکری فرض می‌کنم. جریانی فکری یعنی قرار گرفته بر بنیان‌های اندیشه، فارق از علقه و علاقه‌ای که ممکن است به دین، اخلاق، روش و منشی خاص داشته باشند. این فرض گرفتن، نه این‌که مصداق بیرونی ِ خاصی داشته باشد، که دارد؛ بل از این حیث که این‌جا بنا نداریم در باره‌ي دین‌داری ِ‌شریعت‌محورانه‌ای صحبت کنیم که با انتصاب ِ تاریخی ِ یک شخص به نوعی خاص از دین‌داری، افکار و نظریات‌ش، بالکل رد شود. حال این‌که این انسان، عارف باشد یا فیلسوف و یا متکلم، هیچ تفاوتی نمی‌کند.

دو این‌که منظور از سه عبارت عرفان نظری و کلام و فلسفه، هر یک در جایگاه اختصاصی خودش است. وگرنه مواردی از بحث‌ها و نظرات هست که در هر سه، به صورت مشترک پذیرفته می‌شود و بعضی موارد در میان دو دسته از این سه. این‌جا بحث‌مان کلیت ِ منفرد و اختصاصی‌ هر یک است از باب پایه‌های‌ تامل و پژوهش در هر کدام که در فلسفه، عقل است و در کلام وحی است و در عرفان، تعقلی که نسبت به ساحت شهود و وحی گشودگی دارد.

همیشه و همیشه، اختلاف‌ها میان این سه دسته وجود داشته است و در این میان، علیه ضد عرفان نظری نیز. جریانی که وجود داشته، وجود دارد و وجود خواهد داشت. جریانی که تندی ِ اتهام را متوجه عرفان نظری می‌کند و با تعابیری ایشان را غیر اسلامی، غیر ِ دینی، غیر ملتزم به شریعت و غیره و غیره می‌دانند. برای همه‌ي این‌ها نیز، تکه متن‌هایی از کتاب‌های فتوحات و فصوص الحکم و تکه سخن‌رانی‌هایی از صحبت‌های برخی از مشهورین ِ به عرفان نظری مستند می‌کنند و آن را نشانه‌ی عدم صداقت و حتا فهم ِ این جریان در محوریت ائمه و روش ائمه و قرآن در دین‌پذیری می‌دانند.

من همیشه یک احتیاط داشته‌ام. احتیاط به این معنی که دسته‌های مختلفی خود را منتسب به ابن عربی می‌دانند و در این میان، دسته‌ای هم هستند که ارادت ویژه‌ای به آن‌ها دارم. ارادت ویژه نه به معنای ِ این‌که چون ارادت هست، هر چه بیان کردند، حق فرض می‌شود و در آن اشتباه نیست. بل به این بیان که کسانی هستند که به صداقت می‌شناسیم‌شان و شهره هستند. من، ابن ِ عربی ِ نامه‌ی امام به گورباچف را که امام نمی‌خواهد در آن نامه در باره‌اش حرفی بزند و مقدمه‌ی خوانش ِ افکار او را، خوانش فارابی، ابن سینا، سهرودی و ملاصدرا بیان می‌کند، نمی‌توانم مقایسه کنم با ابن ِ عربی‌های دیگری که اوصاف دیگری دارند. اتهام‌هایی که به بسیاری به خاطر قرار گرفتن در ذیل ِ عرفان نظری زده می‌شود را نمی‌توان به چنین شخصیتی زد. همین باعث می‌شود که احتیاط کنم. به این معنی که نگاه‌های ابن عربی و باقی ِ بزرگان ِ عرفان نظری را غیر از یافته‌های خویش بدانم. یافته‌هایی که با عقل ِ فلسفه‌زده‌ی ما دریافت می‌شود و معنای ِ اولیه‌ای خلاف شریعت و مسلک ائمه به ذهن متبادر می‌کند.

این من را ملزم می‌کند که در فهم ِ‌خویش تامل کنم. اگر اهل ِ تامل و دقت باشم بروم و بخوانم و بشنوم فهم ِ دیگرانی را که ذیل این نگاه قرار می‌گیرند و نه با عقل فلسفی، که با تعقلی که نسبت به ساحت شهود و وحی گشودگی دارد. این نه به این معناست که من خود را طرف‌دار ِ عرفان نظری و در ذیل ِ یکی از این سه دسته قرار دهم. بل به معنای این است که فهم ِ اولیه‌ام را از نوشته‌ها و حرف‌ها، مبنای ِ «واکنش» قرار ندهم.

میثم رمضانعلی  |  ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱  |  تأملات  |   12 نظر


ما گاه می‌شود که بسیاری می‌خوانیم و بسیار می‌شنویم. پای ِ منبر و پای ِ حرف ِ کسی و سخنرانی ِ عالمی می‌نشینیم و حرف‌هایش را می‌شنویم. روزنامه و مجله و فصل‌نامه‌های مختلف را ورق می‌زنیم و می‌خوانیم. کتاب‌های غیر درسی و درسی را مطالعه می‌کنیم. روزها، پای ِ اینترنت، از مطلب‌های وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌ها استفاده می‌کنیم و در جریان قرار می‌گیریم. اما به واقع این‌که چه چیزی را کسب می‌کنیم، مسئله‌ای‌ست مهم.

فرض می‌گیریم که در هنگام شنیدن و خواندن، به واقع حواس‌مان به متن و گفته‌هاست و متن، راهی‌ست برای رسیدن ِ به معنا. از این گذر است که ما به معنا دست پیدا می‌کنیم و سعی می‌کنیم به آن‌چه که نویسنده و گوینده قصد داشته است برای‌مان بیان کند، نزدیک شویم. پرسش این‌جاست که آیا ما در اکثر موارد به این معنا، دست پیدا می‌کنیم و آیا واسطه(متن و گفتار) ما را به جان ِ کلام می‌رساند و یا خیر؟ آیا این‌چنین است که ما غیر از آن‌چه که گوینده و نویسنده قصد داشته‌اند بیان کنند را درک کرده‌ایم و یا خیر؟ نزدیک شدن به کلام، چه شرایطی را می‌پذیرد و نیاز دارد که ما از آن شرایط غفلت نورزیم؟

آیا ما به متن به مثابه‌ی محلی برای تأمل، تذکر و تفکر می‌نگریم؟ آیا این‌چنین است که چون برخی از شاگردان، در دیالوگی به واقع دو طرفه با متن وارد محاجّه می‌شویم و یا چون شاگردانی هستیم که حرف استاد را به گوش ِ جان یوش می‌کنند و از این فرصت، بهره می‌گیرند؟ آیا ما در پی ِ کسب ِ اطلاعات(information) از نوشته و یا گفتار هستیم و یا امری فراتر را خواهانیم؟ آیا هیجان‌زده شدن ِ ما از خوانش ِ یک متن، به دلیل کسب اطلاعاتی جدید در یک امر است و یا متن، ما را وارد عالمی می‌کند که در آن می‌توان به تأمل، تذکر و تفکر پرداخت؟ آیا شده است که گاه متن شما را به سوی امری پیش برد که به واقع در پی ِ بیان مستقیم آن نبوده است و شما آن را از متن بر نگرفته‌اید؟ آیا اموری بوده است که متن راهگشای ِ شما به امری بوده است که مدت‌ها بعد شما آن را در بیان ِ دیگران(در نوشته‌ها و گفته‌های شخص دیگری) دریافته‌اید و خوش‌حال از آن شده‌اید که پیش از کسب ِ اطلاعات از آن متن به آن‌ها دست پیدا کرده‌اید؟ این دریافت‌ها چه تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند و چه عواملی در ایجاد آن‌ها موثر بوده است؟

به واقع در هنگام ِ خوانش متن، ما در پی ِ چه چیزی هستیم؟ تغییر قصد، می‌تواند به تغییر اصیل ِ دریافت ما و یا تغییر سطح دریافت ِ ما، منجر شود؟ آیا لازم است شرایط ذهنی‌مان را، نوع تعریف‌مان را از خواندن و شنیدن متفاوت کنیم؟

بخوانید:

عادت ِ فکری ِ غلط ِ «در مقایسه» فهمیدن ِ خیلی چیزها

تأملاتی در باره‌ی جامعه‌ی نمایشی

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ آبان ۱۳۹۰  |  تأملات  |   8 نظر


ما با بسیاری از مفاهیم فاصله گرفته‌ایم. حافظی که به ما معرفی می‌شود، دیگر لسان الغیب نیست؛ انسانی که به ما می‌نمایانند، جایگاه ِ خلیفه اللهی را نمی‌تواند؛ دنیای کنونی ، دنیای قلب حقیقت‌ها و نمایش واقعیت‌نماهای قلابی‌ست. در جامعه‌ی کنونی، خانواده‌ تبدیل به واقعیتی بدلی شده است که با آن‌چه که پیش‌ترها از آن به ذهن‌ها متبادر می‌شد فاصله دارد؛ این بدین معنی نیست که بایست بازگشت و همان‌چه را که بوده با همه‌ی قواعدش احیا کنیم، اما به معنای آن است که برای ِ دوری از این واقعیت بدلی، نیاز داریم که به آن‌چه بوده است نزدیک شده و آن را فهمیده، تا بتوان از این وضعیت، گذر کرد.

***

جامعه‌ی ما یک جامعه‌ی نمایشی‌ست. به نحوی که روحیه‌ها، رفتارها، ذهن‌ها و زندگی‌ها به سمت ِنمایش سوق داده می‌شود. به نحوی که تو برای باشندگی‌ات، نیاز به نمایش ِ وجوهی داری که به واقع شاید ضرورتی برای به نمایش گذاشتن آن‌ها نداشته باشی. اما باید مایه‌هایی از خود را بروز ‌دهی که جامعه بر تو تحمیل می‌کند. تو ناچاری از نمایش ِ استقلال‌ت، تو ناچاری از نمایش ِ عدم موافقت و یا مخالفتت با گروه، حزب، شخص و یا رفتار و حرکتی. به تو می‌خورانند که چون این نکنی، باشندگی‌ات به خطر می‌افتد.

این اجبار و منع ِ عمومی، که در مخالفت ِ با آزادی‌ست، به نحوی‌ست که حیات ِ یک شخص را به خود گره زده و جامعه را به به سمت نمایشی شدن پیش می‌برد. این جامعه‌ی نمایشی، جامعه‌ای پر و بال گرفته در دنیای مدرن است که با ریای پیش از این، متفاوت است.

شباهت این فضا، به نحوه‌ي برخورد ِ شدیدی‌ست که روشن‌فکران با دیگران دارند. تحقیر کسانی که با بدنه‌ی اصلی روشن‌فکری همراه نمی‌شوند، عدم پذیرش در گروه‌های علاقه‌مندی، بدگویی‌های در لباس، فرم و شاکله‌ای علمی از نشانه‌های اجبار به نمایشی بودن، توسط روشن‌فکران است.

***

برای جامعه‌ی نمایشی می‌شود لایه‌ها و سطوح مختلفی فرض گرفت. لایه‌های رفتاری، لایه‌های روان‌شناختی و حتا عمیق‌تر. هرچه، جامعه‌ی نمایشی، جامعه‌ای‌ست که تحلیل رفتارها، بر مبنای «درست» و «اشتباه» صورت نمی‌گیرد. در جامعه‌ی نمایشی، نسخه‌ پیچیدن برای اجتماع، برای رفتارها، بیش‌تر بر اساس و مبنایی‌ست که ما را از نمایشی بودن دور کند و صورت‌های باید و نبایدی، راهگشا نخواهند بود.

***

در این میان، نمایشی نبودن سخت و دشوار است. چنان که از پس انسان‌های معمولی و عموم بر نمی‌آید. نمایشی نبودن به «غیرعادی» بودن تعبیر می‌شود و رفتارهای ایشان، خلاف آمد عادت فرض می‌شود. انسان‌های غیر عادی نیز دو دسته‌اند:

یک: اشخاصی که از نمایشی بودن فرار می‌کنند. اینچنین است که به نظر، فرار از نمایشی بودن ـ که آن را از تبعات جامعه‌ی نمایشی می‌دانیم به نوعی خود در نهایت به نوعی به نمایشی شدن منتج می‌شود. شخص در این وضعیت، به وضوح «در فرار» دیده می‌شود و این در فرار بودن نوعی تصنع و در «واکنش» ِ به جامعه می‌باشد. شخص، نیاز داشته است و لازم و ضروری می‌دانسته تا نسبت به امری واکنش نشان دهد و این موضع‌گیری از ناحیه‌ی اجبار و به نوعی منفعلانه صورت می‌گیرد.

دو: در کنار نمایشی بودن دیگران به زندگی عادی‌شان می‌رسند. چنان که نه بر منوال گروه گذشته، که در زمینه‌ای فعالانه به زندگی پرداختن. به تفاوت این دو گروه، می‌توان با مثالی نزدیک شد. شما در ارتباط با این افراد، احساس آرامش می‌کنید. شخص نمایشی نبودن ِ خود را به نمایش نمی‌گذارد. با این که رفتارش، خلاف‌آمد عادت است و بر منوال طبیعت است، شما این «طبیعی» بودن را «غیر عادی» فرض نمی‌کنید. منش و رفتارش را «غیر» فرض می‌کنید، اما آن را در واکنش فرض نمی‌کنید. (مثال فوق را هم در میان افراد مذهبی و هم در غیر ایشان می‌توانید بجویید)

میثم رمضانعلی  |  ۳۰ مهر ۱۳۹۰  |  تأملات  |   4 نظر


یک: ذهن‌هایی این‌گونه، معمولا ذهن‌هایی هستند که «همه چیز» را «در مقایسه» می‌بینند و نسبت به آن این‌گونه فکر می‌کنند. برای همین هیچ‌وقت نمی‌توانند «با انصاف» به قضایا و بدون «طرف‌داری» به موضوع بپردازند. اصل در ذهن این‌گونه آدم‌ها این است که فهم‌شان از صحبت‌ها و متن‌ها و حرف‌ها و این‌ها، «در مقایسه‌ی» موضوع ِ آن متن با متضادش و یا متضادنمایش باشد. مثلا وقتی متن از یک ویژگی مردانه حرف می‌زند، شخص می‌آید و یک دفعه این موضوع را در مقایسه‌ی با زنان فرض می‌کند. یا مثلا وقتی متن از اصول‌گراها حرف می‌زند و مثلا توصیف‌شان می‌کند، طرف بیاید و در مقایسه‌ی با اصلاح‌طلب‌ها به متن گیر می‌دهد و قس علی هذا. دوستی می‌گفت که گاهی دسته‌بندی‌های آدم‌ها از مفاهیم اطراف‌شان به نوعی باعث مقایسه می‌شوند. وقتی گفته بشود «مرد»، ناخواسته در مقابلش «زن» متصور می‌شود و برعکس. نکته این است که مخاطب ِ متن و خواننده متن، باید توجه کند که فهم‌ش را به «در مقایسه دیدن» تقلیل نداده و پیش‌فرض‌ها و انگاره‌های خود را محدود به موضوع مطرح شده کند. این‌که همه چیز را در مقایسه می‌بینیم، ناشی از شرایط ِ اکنون است و زوج‌ها و دوطرف‌هایی که در جامعه فرض گرفته شده‌اند. وگرنه در مقام تفکر و تامل درست نیست «در مقایسه»، مطلبی را فهم کنیم.

دو: اصل‌ش هم بر می‌گردد به دسته‌بندی‌های مسخره‌ای که درست شده است و باعث شده است تا وقتی یک چیزی را می‌گوییم، یک چیز ِ دیگری سریع بیاید در ذهن‌ها. اگرچه از یک لحاظ، تقسیم‌بندی‌ها و طبقه‌بندی‌هایی از لحاظ کلی درست است، اما این‌که این‌چنین تقسیم‌بندی را تقسیم‌بندی‌ ِ تام و تمام و مرزبندی شده و تنها نوع فرض کنیم و مبنای عمل ِ فرهنگی و تبیین ِ ذهنی قرار دهیم، می‌شود مصداق همان «مهندس‌های فرهنگ» که در مورد نگاه ِ مبارک‌شان صحبتی نکنیم و کام‌مان را تلخ نکنیم، خوش‌تر است. چه که فرهنگ را این‌گونه دیدن، مصداق مهندس‌بازی‌ست. جامعه‌ای ساخته شده از ذهن‌هایی تضادساز و مملو از تناقض‌های فکری و اخلاقی و الخ. چه که مثلا تقسیم جامعه به چادری و غیر چادری و چادری را خوب فرض کردن و غیرچادری را بد؛ جامعه را به جوان و پیر تقسیم کردن و جوان را کم‌تجربه فرض گرفتن و پیر را به بهانه‌ی سن و سال، باتجربه و کارآمدتر و مثال‌هایی از این دست، همه نمونه‌های تضادپنداری‌های ِ عرفی‌ست و در مقام تأمل راه به جایی نمی‌برند.

سه: هر چه، سطحی‌انگاری‌ست که در مقام فهم ِ متن، متن را در مقایسه فهم کنیم. مقام ِ مقایسه، مقام ِ دیگری‌ست

چهار: نکته این‌که دوستان وقت خواندن ِ این متن، لازم نیست دچار بحران بشوند که جایی خوانده‌اند که « یعرف الاشیاء باضدادها». تقابلی میان متن با آن جمله نیست. بحث چیز دیگری‌ست.

میثم رمضانعلی  |  ۲۳ تیر ۱۳۹۰  |  تأملات  |   2 نظر


شاید حدود یک ماه و خرده‌ای باشد که با چند نفر از دوستان، هر هفته حلقه می‌زنیم و در مورد مباحث مختلف به گفت‌و‌گو می‌پردازیم. یکی دو جلسه‌ی اول بیش‌تر به صحبت طی شد تا به موضوعی برسیم که مناسب ِ حال جمع باشد و دغدغه‌ی مشترک. بعد از بحث و صحبت، عنوانی را که برگزیدیم، «جریان‌شناسی تفکر در ایران معاصر» بود که در این عنوان می‌توان به بررسی جریان‌های مختلف تفکر در صد ساله‌ی اخیر و وضعیت ِ آن‌ها در حال خواهیم پرداخت؛ ان شاء الله.  فکر می‌کنم توجه به موضوعات ِ نظری و معرفتی، در میان ِ جبهه‌ی حزب الله جدی گرفته نشده است. یعنی کم می‌شناسم گروه‌ها، حلقه‌ها و یا اشخاصی را که به صورت ِ منظم به مطالعه و آشنایی و یادگیری ِ موضوعات مهم و بنیادی مشغول باشند. در هر حال، این نویسه، کلیاتی‌ست که به احتمال در این دوره‌ی حلقه به بحث می‌گذاریم‌ش. گفتم شاید به درد ِ کسی هم خورد.

جریان‌های اندیشه‌ای فعال در ایران را شاید بتوان در قالب ِ این دسته‌ها گنجاند:

يك : جریان صدرائی (شاگردان علامه طباطبایی، امام و ديگر جريان‌های فرعي)

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: آیت الله مصباح یزدی، آیت الله جوادی آملی، آیت الله سید رضی شیرازی، آیت الله سبحانی، حجت الاسلام رشاد

دو : جریان سنت‌گرایی

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون:  سید حسین نصر،  اعواني، سید حسن حسيني، شهرام پازوکی

سه:  جریان موسوم به روشنفکری دینی

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: عبدالكريم سروش، مصطفي ملکیان، محسن کدیور، مجتهد شبستری، علي پايا

چهار:  جریان فردیدی

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: رضا داوری اردکانی، محمد رجبی، جوزی، سليمان حشمت، علي اصغر مصلح­، شهریار زرشناس، ریخته‌گران

پنج:  جریان روشنفکران سكولار

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: بابک احمدی، بشیریه، آرامش دوستدار، دیهیمی، آشوری، محمد رضا نیکفر، مراد فرهاد پور

شش:  مكتب تفكيك

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: آقاي محمدرضا حكيمي، سيدان، موسوی نژاد

…………………………………………………………………………………………

نظرات دوستان در باز(Buzz):

ـ بند پنج غلط است. مراد فرهادپور از روشنفکران چپ است؛ ایضا برخی دیگر که در روشنفکران لیبرال نمی‌گنجند. جریان صدرایی هم غلط است. مکتب تفکیک … ؟!‏

ـ از بند پنج به عنوان جریان روشنفکران سکولار نام می‌برند. در ضمن دکتر سید جواد طباطبایی(روشنفکران سکولار)، مرحوم مهندس مهدی بازرگان (روشنفكران دینی). در کنار بشیریه به نظر من باید فایلی برای دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان هم باز بشود

ـ این جریان شناسی دو مبنایی است صدر و ذیل آن مبتنی بر فلسفه اسلامی است میانه از آن در نوع نگاه به مدرنیته است

میثم رمضانعلی  |  ۰۶ آبان ۱۳۸۹  |  تأملات  |   9 نظر


مسئله‌ی انسان غربی، مسئله‌ی كبّـاریـّت است و انسان معاصر الله اكبر را قبول ندارد. چه در شاخه‌هایي هم‌چون فیزیك و ریاضی و معماری و هندسه و ستاره‌شناسی و چه در شاخه‌های ِ طب و روان‌شناسی و غیره، و چه در زندگي ي روزانه، داعیه همان كباریت است و لا غیر. این‌چنین است كه ما هر روز موظف شده‌ایم كه در نماز و ركوع و سجود و تسبیحات و غیره‌مان، بارها و بارها این ذكر را بگوییم كه الله اكبر.

انسان ِ‌غربی  مظهر ِ اومانیسم است و در همه‌ی شئون دچار كبر شده است و می‌پندارد كه خویش بر مسند ِ خدایی نشسته است. كه نه آن‌چه ما خدای می‌پنداریم؛ بلكه او نیز به “خدا” معتقد است و اما این خدا كجا و آن كجا.

و انسان ِ غربی نه لزوما در مغرب‌زمین، كه در دامنه‌ی غروب ِ نور ِ حقیقت زیست می‌كند و وارث ِ ظلمات ِ پیشین است. ظلماتی كه در عصری بر تارك ِ مصر می‌درخشید و موسی ‌خواست تا آن بساط بر چیند و ظلماتی كه در ادامه‌ی فرعونیت ِ مصری، در بستر ِ یهودیت ِ تحریف شده و مورد ِ سوء استفاده‌ی ایادی ِ شیطان‌پرست ِ عصر ِ سلیمان قرار و آرام گرفت. و چه بعدتر كه برخی خویش را برتر ِ از حواریون ِ مسیح پنداشتند و مسیر ِ مسیحیت را به قهقرا كشیدند و چه بعدتر كه در اسلام.

هر چه، فرعونیت ِ معاصر و شیطان ِ بزرگ ِ معاصر، كه بنده‌ی ابلیس ِ رجیم شده ‌است،‌ اكنون از آن همه كباریت، به آتش‌زدن و‌ بی‌ادبی‌ها و بی‌حرمتی‌ها پناه آورده و راه به جایی نیز نخواهد ‌برند و مسیر به سمت ِ‌ برپایی آن حكومت ِ حق، پرشتاب ادامه خواهد داشت. و چه زیبا گفت، قائدنا الخامنه‌ئی كه: “حادثه‌ی اهانت به قرآن و پیامبر  عظیم الشأن صلی اله علیه و آله، با همه‌ی تلخی، در دل خود حامل بشارتی بزرگ است. خورشید پر فروغ قرآن روزبروز بلندتر و درخشنده‌تر خواهد شد.”

میثم رمضانعلی  |  ۲۴ شهریور ۱۳۸۹  |  تأملات  |   4 نظر


اول:

نگاه به مفهوم انقلاب متفاوت است و در سطوح مختلف مطرح است. به نظر آن‌چه كه اكنون در جامعه به شدت مرسوم است، برداشت‌ها‌یی‌ست اولیه و عوامانه نسبت به مفهوم انقلاب كه در سطحِ توده مطرح و رایج است. نقد این رویكردها و نوعِ‌ نگاه‌ها به معنی آن نیست كه این نگاه‌ها به كلی اشتباه و خارج از دایره‌ی مفاهیمِ جدی‌ست. بلكه همین مفهومِ عوامانه بود كه باعث گردید تا در ذیل ِ آن و در سال پنجاه و هفت، حركتی مردمی اسلامی شكل گیرد و مشتی محكم بر دهانِ تفكّرِ روشن‌فكرانِ بی‌قید و بند و بی‌عار باشد. همین حركتِ عوام و ناشی از نگاهِ توده به مفهوم انقلاب بود كه باعث گردید قوای بیگانه ناامید شوند و از خاكِ میهنِ عزیزمان خاج شوند.(و شاید در ان مقطع جز این نگاه نمی‌تواسنت مطرح شود.)

اما واشكافی این مفهوم نه تنها به پربار شدنِ و تكمیلِ نگاه‌ها می‌انجامد كه می‌تواند روشنی بخش جوامع دیگری(و از جمله ایران) باشد كه در آینده، پای در مسیری خواهند گذاشت كه نیاز به رهنمونی چارچوب‌مند و ساختارگرا دارد.

عنوان “انقلاب” از آن روی بر حركت مردمی معاصر ایران نهاده شد كه باعث شد تا نظامِ شاهنشاهی و استعمار چند صد ساله و استبدادِ حكّام، به پایان رود و حركت مردمی اسلامی، وارد مرحله‌ای شود كه نور امید را در نهاد و نهانِ مسلمانان روشن سازد.

انقلاب به معنی قلبِ یك وضعیت است و دگر شدن. اشتباهی كه گاه در مفاهیم ایجاد می‌شود خلطِ معنای انقلاب است با مفهوم دگرگون شدن. در حالی كه دگر شدن، معنای بهتری برای مفهوم انقلاب است و تفسیرش به این شكل است كه که ذات و ماهیت یک شی‌ء لزوما عوض شده باشد. دگرگون شدن یعنی این‌که گونه و کیفیت‌ چیزی جور دیگر شود نه این‌كه به موجودی دیگر تبدیل شود.

نقطه‌‌ی اتكا و بنیادین انقلاب را نیز نباید در وضعیت سیاسی جُست. فرهنگ به مثابه‌ی اصیل‌ترین و اصلی‌ترین نقطه‌ای كه می‌تواند تمدن‌ساز باشد، مفهومی‌ست كه به معنای كامل می‌تواند انقلاب را در جامعه‌ی ایرانی اسلامی منجر شود. آن‌چه كه از آن دور افتاده‌ایم و سال‌هاست در توهمِ انقلاب، فقط به فتحِ سنگرهای سیاسی می‌پردازیم و سرخوش از این فتوحِ اولیه،‌ در نقاب ِ سیاسی، به فرهنگ توجه كم‌تری می‌كنیم.

جالب آن است كه در تاریخ تشیع و حركت ائمه، آن‌قدر كه نگاهِ فرهنگ‌سازانه و فعالیت فرهنگی بوده است، رویكرد سیاسی دیده نمی‌شود. رویكرد سیاسی آن‌جا به كار می‌آید كه می‌تواند بنائی اولیه و جدی برای فرهنگ‌سازی قرار گیرد و نبودش می‌تواند مانعی جدی برای فرهنگ باشد.

دوم:

در تبلیغاتی كه از تریبون‌ها و رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی ایران، هر ساله و به بهانه‌ی دهه‌ِ فجر و پیروزی انقلاب اسلامی(؟!) وجود دارد، نكته‌ی جدیدی مشاهده نمی‌شود. ما هنوز پس از سی سال، به همان چیزی افتخار می‌كنیم  و بر آن تاكید می‌كنیم كه در سال ۸۲ و به بهانه‌ی ربع قرن استقرار جمهوری اسلامی بر آن افتخار می‌كردیم. هنوز به همان چیزی افتخار می‌كنیم كه سال ۷۷ نیز بر آن افتخار می‌كردیم. هنوز بر همان چیزی افتخار می‌كنیم كه سال‌های سال بر آن افتخار می‌كردیم. هر سال كه می‌گذرد، تكرار است و تكرار. هنوز وقتی می‌خواهیم بگوئیم، ‌جمهوری اسلامی(و گاه متاسفانه انقلاب اسلامی) موفق بوده است، آماری ردیف می‌كنیم از سال ۵۷ آن را با مثلا سال ۸۷  مقایسه می‌كنیم و به خودمان تبریك می‌گوییم!

بر كسی پوشیده نیست كه ایران پیش‌رفت(به معنای توسعه، در مفهوم مدرن) داشته است. بر كسی پوشیده نیست كه جمهوری اسلامی عزتی روزافزون پیدا كرده است. اما باید به نكته‌ی مهم‌تری توجه كرد. آن‌چه كه اهمیت دارد این است كه دیگر نباید نظام جمهوری اسلامی را با نظام شاهنشاهی مقایسه كرد. دونِ شخصیتی جمهوری اسلامی‌ست كه با آن نظام بی‌هویت مقایسه شود. نه جمهوری اسلامی آن‌قدر دون و بی‌شخصیت شده است كه با نظامِ استعمارخیز و اسكتبار خوی پهلوی و غیره مقایسه شود و نه شخصیت‌های جمهوری اسلامی آن‌قدر پست شده‌اند كه در رقابت شخصیت‌های غرب‌زده و غرب‌گرای پیش از انقلاب مقایسه شوند. (اگر چه به حق، برخی از شخصیت‌های بلندپایه و اساسی جمهوری اسلامی، در نفاقی پنهان قرار دارند و قابل نقدی اساسی و ریشه‌ای هستند)

سوم:

در ساحت تفكر و اندیشه چه قدر قدم پیش گذاشته‌ایم و چه قدر راه پیموده‌ایم؟ این نكته‌ای اساسی‌ست كه كم‌تر به عنوان بركات جمهوری اسلامی ـ و شاید انقلاب ـ مطرح می‌شود. یك وضع‌شناسی از میزان توجه به ساحت اندیشه‌ می‌تواند راه‌گشای مسیری شود كه با حركت مردمی اسلامی ایرانیان در سال ۵۷ آغاز شد و ان شاء الله منجر به انقلاب اسلامی خواهد شد. توجه عمومی به فرهنگ‌ چه قدر رشد پیدا كرده است؟ چه قدر نگاهِ متفكرانه و عمیق بر مردم ایران حاكم شده است؟ به چه میزان شاخص‌های فرهنگِ اسلامی در جامعه رشد پیدا كرده است؟ هنوز كه هنوز است، ما در گرهِ شخصیت‌های فكری سی سال پیش قرار گرفته‌ایم. چه قدر پس از مطهری(رحمة الله علیه) ـ كه سی سال پیش به حق نماد متفكری اسلامی و فعال بود و فعالیت‌های خیلی از مدیران فرهنگی در ذیل نگاه وی رقم خورد ـ پیش رفته‌ایم؟

نه مطهری و بهشتی نماد تفكر‍ سال هشتاد و هفتی هستند و نه فردید و آوینی می‌توانند نماینده‌ی تفكر سال هشتاد و هفت باشند. آن‌ها اگر هنری داشتند این بود كه جلوتر از زمانه‌ی خویش می‌اندیشیدند و می‌توانستند درمان مسائل نظری را در عصر خویش پیدا كنند. این بدان معنا نیست كه آن‌ها را نادیده بگیریم. بلكه باید بنا بر آن باشد تا از آن‌ها گذر كنیم و بر غنای آن‌چه كه ایشان بیان داشته‌اند، بیفزائیم و قدمی پیش نهیم. شناخت و مطالعه‌ی آثار ایشان و نگاهِ ایشان به مسائل نه تنها رهنمونِ دانش‌پژوهِ دهه‌ی چهارمی انقلاب است، كه بدون آن، هر فعالیتی ابتر و ناقص خواهد بود.

این نوع نگاه و نگاهی فرهنگی می‌تواند معیاری باشد برای این‌كه بیابیم آیا انقلابی اسلامی رخ داده است یا این‌كه تا انقلاب چه قدر فاصله‌ داریم.

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ بهمن ۱۳۸۷  |  انقلاب، تأملات  |   یک نظر