بر خلاف فریبندگی فعالیت‌های زودگذر و مساله‌های چند روزه، چالشِ انقلابی‌گری مهم‌ترین مساله‌ی این روزهای حزب‌اللهی‌هاست. اینکه چطور می‌توانند در چهارچوب‌های یک نظام مستقر شده انقلابی باشند. برداشت‌های متعدد از انقلابی بودن باعث شده تقریبا هیچ ‌کس هیچ ‌کاری نکند. حتی واکنش‌های سیاسی در جلسات مذهبی هم کمتر شده، چرا که نمی‌دانند باید به چه کسی و دقیقا برای چه چیزی واکنش نشان بدهند، یا بیشتر مواظب کدام خط قرمز باشند، که حالا مثل شبکه‌ای از تار عنکبوت دور و برشان را گرفته است.‌

انقلابی‌گری که همیشه با برخی رفتارهای سطحی از بدنه مذهبی جامعه متهم به تندروی و تندخویی شده امروز تقریبا کور شده است. ارادهٔ فعالی هم برای برون ‌رفت از این وضعیت به چشم نمی‌آید. در میدان سیاست صدای بوق‌های دو طرف تنها زیرساخت‌های اعتماد به کلیت نظام را سست می‌کند. تقریبا هر سوژه‌ای، چه فیش‌های حقوقی و چه فسادهای اقتصادی و چه موضع ما در برجام و یا حتی نسبت فعالیت‌ها و مواضع با منش و نگاه رهبری، همه در حال از بین  بردن اطمینان و اعتماد سیاسی و اجتماعی جوانان ارزشی هستند.

به ضرس قاطع می‌توان گفت که ناامیدی گسترده‌ای به وجود آمده و نکته خطرناک ناامید شدن از پدیدار آوردن هر گونه فرایندی است که به  اصلاح جدی ختم شود. امیدهای کلی و توکل به خداوند و امداد الهی یا حوالت دادن اصلاح به ظهور البته وجود دارد اما شیوع این جنس امیدها به خودی خود یک نوع هشدار در از بین رفتن امیدهای عینی و در دسترس را به همراه دارد.

اما چه عواملی می‌تواند در امیدبخشی و افزایش انگیزه دستکم در آینده نه چندان دور تاثیرگذار باشد؟ شاید نتوان خیلی دقیق درباره واقعیت‌های انگیزه‌بخش حرف زد اما تا حدودی می‌توان بر سر مسائلی مثل نکات زیر توافق داشت:

دیدنِ روندهای سالمی که تربیت و پرورش نسل‌های بعدی مدیران و نیروهای مفید برای حاکمیت را نشان می‌دهد. هیچ چیز به اندازه اطمینان به این‌ موضوع که برای انتخاب شدن یا تصمیم سازی و تصمیم‌گیری در درون ساختار، روندهای شایسته سالاری وجود دارد، یا این باور که رابطه و رانت بیشتر در حاشیه هستند تا متن، نمی‌تواند برای جوانان مذهبی امید و انگیزه برای تلاش ایجاد کند.

اطمینان به شنیده‌ شدن انتقادات، حتی اگر پذیرفته نشوند، نکته دیگری است که می‌تواند جلوی زوال امید را بگیرد. اگر نقدهای جدی و محترمانه، هر چند صریح و سنگین باشند، حتی شنیده نشوند، و منتقدین با اقسام انگ‌ها یا افتادن به روندهای پر فشار و پر هزینه قضایی تنبیه شوند،یا هر فرد یا نهادی اجازه پیدا کند خود را در عداد مقدسات قرار بدهد، بهترین روش برای زوال امید انتخاب شده است.

باور به اینکه نیروهایی در ساختار حاکمیت وجود دارند که با تبعیض از هر جنسی که باشد مخالفند و از حداکثر توانشان برای تعدیل وضعیت استفاده می‌کنند. خواه این تبعیض‌ها منطقه‌ای و اقتصادی باشد، یا طبقه‌ای و صنفی، یا سیاسی و حزبی. مبارزه با فساد نیز از همین مقوله است و اطمینان به وجود نیروهایی که از برخورد ریشه‌ای با فساد و بدون مصلحت‌گرایی ابایی ندارند از موانع زوال امید است.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ تیر ۱۳۹۵  |  انقلاب  |   یک نظر


دوگانه‌های «راست و چپ» و «اصول‌گرا و اصلاح‌طلب»، دوگانه‌های کلانی برای تعریف و شناخت طیف‌ها و جریان‌های داخلی سیاست در جمهوری اسلامی بوده‌اند. عنوان‌هایی که اگر چه در برهه‌هایی نتوانستند حقیقت رقابت‌های سیاسی در داخل ایران را به نمایش بگذارند، اما در کل ترسیم قابل فهمی از جریان‌های سیاسی داشته‌اند. دوگانه‌هایی که رهبر انقلاب بارها آن‌ها را غیرواقعی و ناسالم معرفی کرده‌اند. عبارت‌های ترکیبی مثل اصول‌گرای اصلاح‌طلب هم برای تلطیف و تصحیح این دوگانه‌ها بود که ابداع شد. ترکیب‌هایی که گاه تعبیرِ به بی‌هویتی و بی‌اصالتی جریان‌های منتسب داشت.

 

جا به جایی عناوین از راست و چپ به اصول‌گرا و اصلاح‌طلب در سال‌های آخر دوره‌ی اصلاحات رخ داد. در سال ۸۴ هم بود که رهبر انقلاب به صراحت این دوگانه را مورد انتقاد قرار دادند و فرمودند: «بنده دعوای اصلاح طلب و اصولگرا را قبول ندارم» از همان سال هم اتفاقا جریان‌ها بر این خطکشی اصرار کردند و هنوز هم اصرار دارند و در تمام تابلوهای تبلیغاتی و فعالیت‌های خود از این عبارت‌ها استفاده می‌کنند. این یعنی این دوگانه مورد پذیرش جریان‌ها قرار گرفته و نمی‌خواهند و بهتر است بگوییم نمی‌توانند از این دوگانه خارج شوند. خارج شدن از این دوگانه هم مثل جریان منتسب به آقای قالیباف که از عبارت اصول‌گرایان اصلاح‌طلب استفاده کردند، جز بر بی‌هویت بودن آن تفسیر نشد.

 

دوگانه‌ی انقلابی و ضدانقلابی، ادامه‌ی دوگانه‌ی خودی و غیرخودی‌ست با این تفاوت که کنش‌گرایانه ترسیم شده است؛ ادامه نه از بُعد زمانی، بلکه مفهومی. دوگانه‌ای که لزوما تازه ابداع نشده‌اند و سابقه‌ای به اندازه‌ی سابقه‌ی نهضت انقلب اسلامی دارند. اصولا این دوگانه‌ها ربطی به پارادایم سیاست در امر جمهوری اسلامی ندارد و در ساحت انقلاب اسلامی قابل تعریف هستند. حرکتی که معادله‌های بزرگ‌تری را در سیاست رقم زده و بنا دارد خط‌کشی‌هایی مثل مستضعفین و مستکبرین را ترسیم کند.

 

دوگانه‌ی انقلابی و ضدانقلابی، ربطی به فضای سیاست داخلی ندارد؛ چون اولا رقابت‌زا نیستند. ثانیا ذاتا ذیل طیف‌های سیاسی داخلی نیست. ثالثا اگر در مورد احزاب داخلی استفاده شود، ترسیمی غیرواقعی خواهد بود. امر سیاسی، اصولا در میانه‌ی رقابت‌ها و تفاوت‌هاست که نمود پیدا می‌کند. مردم نیاز دارند تا در میانه‌ی رقابت دست به انتخاب بزنند. مهم‌ترین سیاست‌ورزی‌هایی  نیز در انتخابات(ریاست جمهوری و مجلس و شوراها) نمود پیدا می‌کند. اگر چه نیازی نیست این رقابت‌ها لزوما در چهارچوب دوگانه و دو طیف رخ دهد و می‌تواند مثلا در سه ضلع تعریف شود، اما لزوما این اتفاق همیشه رخ نمی‌دهد.

 

ادعایی که در مورد محمود احمدی‌نژاد صادق بود. فارغ از دوگانه‌سازی‌های مرسوم و بدون تعلق جدی به یک حزب و ساختار سیاسی در صحنه‌ی سیاسی کلان جمهوری اسلامی حضور یافت و دوبار انتخاب شد. این‌که این عدم تعلق، درست و یا غلط است بحث دیگری‌ست. اما آن‌چه رخ داد به حتم زائیده شدن راه سومی بود که بعدها توسط جریان راست، بلعیده شده و بدل به پوستی جدید برای یک جریان پیشینی گردید.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ خرداد ۱۳۹۵  |  انقلاب، سیاست  |   بدون نظر


برخورد با وبلاگ‌نویسان، گاه برخورد با وبلاگ‌نویسی تعبیر می‌شود و بازنمایی‌اش، بدل به جریان‌واره می‌شود. و گاه که تعبیر نه، عین ِ برخورد با وبلاگ‌نویسی‌ست. در این فرض، قاضی ِ دادگاه، و فراتر و مهم‌تر از از او، قاضی القضات و ید ِ باسط الاختیارش، دادستان است که باید تشخیص دهد به بصیرت که با برخورد، پاشنه‌ی چه چیزی را می‌زند؟ که برخورد با وبلاگ‌نویس ِ خاطی، که واجب است و بر اساس قانون، روح ِ حرکت انقلاب اسلامی را، که قانون‌ساز است، مخدوش نکند. گاه فرض این می‌شود که «سیستم» و «جریان» ی می‌خواهد با وبلاگ‌نویسی برخورد کند، و نمی‌داند که اگر چه دارد با قوانین جمهوری، اما در زمینی غیر از زمین ِ انقلاب بازی می‌کند. که خطای کم، ممکن است با برخورد ِ نا به جا، در آینده زمینه را برای حذف انقلابیون فراهم کند و بازی را به نفع ِ زمین ِ ضدانقلاب، تغییر دهد.

وبلاگ، رسانه‌ی اراده‌ی مردمی است. اراده‌هایی که دسترسی به تریبونی حداقلی برای بیان حرف‌های‌شان پیدا کرده‌اند و نمی‌توانند مثل باندهای ِ ثروت و قدرت، چه جمهوری‌خواه، چه انقلابی ِ مرتزق از جمهوری، برای خود رسانه‌هایی داشته باشند که ماهانه، ده‌ها میلیون تومان هزینه دارد.
در فرض ِ برخی، جمهوری با انقلاب یکی فرض می‌شود و «قرار ِ جمهوری» و گاه همان «قدرت ِ جمهوری»، جز با رسانه‌هایی که از سیستم ِ جمهوری، چه نفت و چه مالیات ارتزاق می‌کنند تأمین نمی‌شود. رسانه‌های جمهوری‌خواه‌ها، که انقلاب اسلامی را تقلیل به جمهوری اسلامی می‌دهند و افقی فراتر در پس ذهن‌شان نیست، جز به مدد نفت و مالیات، بر چه چیز دیگری استوار ایستاده‌اند؟ از رسانه‌های اطلاع‌رسان ِ فعلی، کدام پایگاه خبری تحلیلی را می‌شناسید که با پول ِ انقلابی ـ که در ذات با پول ِ جمهوری متفاوت است ـ ادامه‌ی حیات داشته باشد؟
«حیات انقلاب» جز با انقلابیون تضمین نمی‌شود و در این میانه، پول‌های جمهوری نمی‌تواند، پاسدار انقلاب باشد. پول‌های شخصی و شرعی در انقلاب، معادلی برای ِ پول ِ نفت است در جمهوری. خمس و زکات نیز، مالیات ِ شرعی و مالیات ِ اسلامی نیست که هزینه‌ی «رسانه‌های تقلیل ِ انقلاب به جمهوری» باشد. وبلاگ، این ویژگی را دارد که رسانه‌ای‌ست که برای بقایش نیاز ندارد تا زیر بار ِ حرف کسی برود که در فرض ِ ذهن‌اش، ید ِ جمهوری، به اراده‌ی قلب ِ انقلاب نمی‌چرخد. برای همین نیاز به پول ندارد و در این میانه، اراده بر قدرت چیره‌ است.
وبلاگ، رسانه‌ی فردی نیست. رسانه‌ی افراد نیز نیست. «نیست» را هم تعبیر کنیم به «نباید باشد» جای دوری نرفته‌ایم. برای همین است که برای برخورد با خطا، قاضی نه فقط باید قانون را، که تاثیر ِ هم‌اکنونی ِ اجرای قانون و روش اجرای قانون را نیز در نظر داشته باشد. که اگر مهم نبود، شاید میرحسین موسوی نه در حصر که در قبر بود و به جای مرحوم، معدوم پیش‌نوشت ِ نام‌ش بود. برای همین است که زمانه و زمینه‌ی اجرا، روح ِ قانون را بیش‌تر می‌تواند پاسبانی کند و این جز به بصیرت ممکن نیست.
وبلاگ‌نویسی، نوشتن به افق ِ پایتخت نیست. نگاشتن و انگاشتن در افقی فراتر است. وبلاگ‌نویس، نه پاسبان ِ جمهوری، که پاسدار ِ انقلاب است. پاس‌دار ِ انقلاب، حساسیت‌اش، نه فقط بر وفق ِ قانونی عمل کردن، که بر زمانه و زمینه‌ی قانونی توجه کردن است. یعنی تضمین ِ «حیات انقلاب» در ازای سختی در «قرار ِ جمهوری».

[بی‌پایان]

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ دی ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   6 نظر


نه ِ دی، خالص‌ترین حضور ِ انقلابی ِ مردم را می‌شد در خیابان‌ها دید. مردمی که فتنه را پس‌ می‌زدند به مدد حضورشان. به مدد بصیرت و وقت‌شناسی‌شان. نه ِ دی، روز ِ انقلاب ِ اسلامی بود. برای منی که تجربه نکرده‌ی روزهای پنجاه و هفت بودم، نه ِ دی، زاویه‌ای بود تا از دریچه‌ي آن، سال‌های آغازین برایم تداعی کند. اگرچه معتقدم که حاضران ِ نه ِ دی از کسانی که سال‌های پنجاه و هفت را رقم زدند با بصیرت‌تر بودند و کار ِ ایشان گران‌قدرتر از پنجاه و هفتی‌هاست.
خیلی‌ها را نه دی دیدم. از مرحوم محمود گلابدره‌ای که گفت ببین این‌ها مردم انقلابی هستند تا همسایه‌ی تازمان که تنها چهره‌اش را می‌شناختم و اسم و رسم‌ش را نه. عین ِ فیلم‌ها و عین ِ گزارش‌های تلویزیونی که سوژه‌های ناب پیدا مي‌کنند، پیرزنی که تا کمر خم شده بود و با ناتوانی حرکت می‌کرد را دیدم که عصا زنان تا نزدیکی ِ میدان انقلاب آمده بود.
تابلونوشته‌هایی که آقایان رفسنجانی و خاتمی و موسوی و کروبی را سران فتنه خطاب می‌کردند تا فریادهای صریح و واضح و شفافی که خواستار محاکمه‌ی ایشان بود.
مردمی که خسته شده‌ بودند از فتنه و از کسانی که نمک مردم خورده بودند و نمک‌دان را می‌شکستند. کسانی که بازي‌خورده یا عقده‌گشایی‌های‌شان را نظام و مردم باید تاوان می‌داد. کسانی که باندهای‌شان با جریان‌های ضدمردم و ضدانقلاب پیوند خورده بود و به مدد پول‌شویی‌ها و پول‌چاپیدن‌ها و ارزهای وارداتی‌، جانکاه ِ نظام شده بودند. مردمی که از بعضی دیگر نیز ناامید شده‌ بودند که بعد ِ هشت ماه، نتوانسته بودند اوضاع را به سامان کنند و خود به میدان آمده، و چون بسیاری مواقع دیگر، کار را به دست توانای خویش پایان دهند. مردمی که بر سر ِ پیمان خویش با مولای‌شان، اباعبدالله الحسین علیه السلام ورق را به نفع جریان ِ زنده‌ی عاشورایی برگرداندند.
ماه‌ها کور بودند سران فتنه. کورتر کسانی که چشم‌بسته، سکوت‌شان آب به آسیاب دشمن می‌ریخت. کسانی که هنوز توهم بصیرت دارند و اشتباه راهبردی‌شان را به «خطا» تعبیر می‌کنند و یا ادعا می‌کنند اگر بر سر کار بودند، دو سه هفته‌ای فتنه را جمع می‌کردند. یا آن دیگری که بعد از هزار بار دو دو تا چهار تا کردن تازه به حرف‌های کروبی رسیده و آن دو سه نفر را سران فتنه نمی‌داند. خوش‌حال‌اند این‌ها هنوز بعد از سه سال و من و تو است که گیر کرده‌ایم با این‌هایی که باز ممکن است سر اتفاقی دیگر خوش‌رقصی کنند و مردم و انقلاب این بین تاوان دهند.
آن‌که در بوق ِ تخیلات ِ خودش می‌پنداشت هم باید این روزها تأمل کند که «بصیرت» با «زور» فرق دارد و فتنه با «بصیرت» بیرون شد، و نه با «زور» و با هنرنمایی و حضور «مردم»، و نه با «مسئولین». نه که تقابلی در کار باشد؛ که در بسیاری، فهم ِ برخی از خواست انقلابی مردم، به فاهمه‌شان نمی‌رسد که امید به اقدام داشته باشیم. و هر اتفاقی که در هر عرصه‌ای حضور ِ مردمی ِ مردم را قوت بخشد، ضامن بهتری‌ست برای انقلاب از بسیاری از رسانه‌هایی که هزینه‌ی پیامک ِ یک روزشان، می‌تواند همان حضور ِ مردمی ِ مردم را قوت بخشد.
خاطرم نرود که مردی روزی انگشتری ِ حدید در دست کرد. چرا که من و هم‌چو من‌ها خوب نتوانستند میدان‌داری کنند. خدا بر ما ببخشاید که اگر نبود، این روزهای‌مان، به غرور و عزت نفس نمی‌گذشت.

میثم رمضانعلی  |  ۰۹ دی ۱۳۹۱  |  انقلاب، سیاست  |   3 نظر


خیلی دیده‌ام و خیلی شنیده‌ام و خیلی گاه با ادبیات انقلابی خواسته‌اند که وبلاگ‌نویس حزب‌اللهی ماله‌کشی کند. ماله‌کشی یعنی بخواهی اشتباهی را که بخشی از جمهوری مرتکب شده است و برای جمهوری و مردم و غیره هزینه داشته‌ است را توجیه کنی و رویش خط بکشی. مثلا با لال‌مانی گرفتن، مثلاتر با این‌که این اشتباه یک نفر بوده است و با این‌که هنوز جمهوری حرکت مثبتی برای حل آن نکرده است باز نباید به پای نظام گذاشته شود و قس علی هذا. ماله‌کشی یعنی «هر طور که شده» از نظام و کارهایش دفاع کنی. چه که مثلا دو هفته‌ی پیش پای درس استاد عزیزی نشسته بودیم[و اتفاقا حرف‌ش مبنای رفتاری بسیاری از رسانه‌های فلان است] و گفت که مثلا ماجرای مرگ ستار بهشتی و این‌ها را نباید بزرگ کرد که نظام ضربه می‌خورد و استدلال کردند که خود حضر امیر علیه السلام هم ماجرای شهادت فاطمه‌ی مرضیه سلام الله علیها را بزرگ نکردند به دلیل ضربه نخوردن نظام اسلامی و شاخ بود که از سر همکلاسی‌های ما در آمد.
تعبیر به این‌که در بسیاری از موارد به جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی ظلم می‌شود تعبیر درستی‌ست. همان‌که سال هشتاد و هشت خواستند برای مثلا برخورد با بی‌تدبیری‌هایی که هنوز داریم از آن‌ها ضربه می‌خوریم، انقلاب را ذبح کنند. این بحث دیگری‌ست و آدم این‌جور جاها باید خودش عاقل باشد.
هر چه من فکر نمی‌کنم احساس نیازی باشد به ماله‌کشی وبلاگ‌نویس‌ها. یعنی گاه آن‌قدر ماله‌کش وجود دارد که وبلاگ‌نویسی که در میانه‌ی این همه رسانه‌های گردن‌کلفت، پاپتی محسوب می‌شود دیگر ماله‌کشي‌اش نیاز نباشد! وقتی یک هفته این همه رسانه و مسئول و نماینده و غیره و غیره می‌توانند ساکت باشند در برابر اتفاقی و تلویزیون جمهوری ِ هشتاد و هشت تا مدت‌ها بگوید که خیابان و میدان انقلاب آرام است و تا یک هفته اجازه بدهند هر دهن‌دریده‌ای که شرافت قورت داده است و کاسه‌لیس اجنبی‌ست بیاید و از «مردم» و حقوق و مردم منبری برای بزرگ کردن خود بسازد، هر چه می‌خواهد بگوید، دیگر من ِ وبلاگ‌نویس ِ پاپتی نیازی نیست ماله‌کشی کنم.
یا وقتی فلان شخص می‌تواند همه‌ی اطلاعات شخصی و خصوصی مردم را از دیتابیس یک سایت بردارد و برای بزرگ شدن مجمعی که درست کرده است استفاده کند و آن‌قدر رو دارد که نه تنها معذرت‌خواهی نکند که تهدید کند و کسی هم نیست این آدم را خِرکش کند که از این غلط‌های اضافی نکند و خیلی‌ها که برای کامنت یک وبلاگ رگ غیرت ِ انقلابی ِ مسئولیتی‌شان می زند بیرون برای هم‌چون اتفاقی دم نمی‌زنند، چرا باید یک وبلاگ‌نویس پاپتی ماله‌کشی کند؟ توی این همه ماله‌کش، ماله‌کشی یک وبلاگ‌نویس دیگر چه اثری دارد!
از این خبرها نیست، از این خبرها هم نخواهد بود. جمهوری خودش باید عاقل باشد. این‌که می‌گویم نه این‌که عقلی در کار نیست که هست. بحث این است که اگر بحث خوش‌گلی برخی در نظام نباشد، اشتباه یک نفر و یک شخص و یک نهاد و الخ به پای نظام نوشته نمی‌شود. آدم زورش می‌گیرد وقتی یکی یک غلطی می‌کند در جمهوری و جمهوری فکر می‌کند باید لال‌مانی بگیرد که اشتباه فلان جا به حساب او نوشته نشود.. گویی که خودش هم باورش شده که اشتباه و غلط اضافی همان بخش، اشتباه خودش است. چنان لال‌مانی می‌گیرد و برخورد نمی‌کند که آدم وا می‌ماند این وسط چه کند و فرصت سوء استفاده‌ای را که در اصل جمهوری به ضدانقلاب می‌دهد را کجای دلش بگذارد.

همین!

 

پ.ن: در راستا و در باره‌ی همین پست نوشته‌اند:

دست وبلاگ نویس طرفدار جمهوری اسلامی بسته است | خیزران

در حواشی مفهوم اخلاقی «ماله‌کشی» | محمد معماریان

تذکر خطا، پذیرش خطا | زهرا

میثم رمضانعلی  |  ۱۰ آذر ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   37 نظر


فضای مجازی، چشم‌های‌ش را برای مدتی از دست داد؛ مجید بذرافکن، برای نود و یک روز میزبان زندان‌های ِ جمهوری‌ست. محکومیت ما در دادگاه‌های جمهوری مصیبت نیست؛ اما دادگاه انقلاب، که باید محرم حرف‌های سرباز انقلاب باشد و خود می‌داند که جمهوری، گاه تاب شوق و شعور انقلابی سربازان‌ش را ندارد، می‌تواند مصیبت تلقی شود؛ البت دادگاه انقلاب بودن، به اسم نیست و تا وقتی دادگاه ‌ِانقلاب، قلب معنایی نمی‌شود که سربازان ِ انقلاب، پای ِ انقلاب بایستند. ما سربازان انقلاب هستیم، نه نیروهای جمهوری و وظیفه‌ی ما آن است که حیات طیبه‌ی انقلاب را تامین کنیم تا زندگی ِ جمهوری حفظ شود. پاس‌دار انقلاب، که تجلی‌اش بسیج مستضعفین است، می‌تواند علم انقلاب را افراشته نگه دارد. این تا وقتی‌ست که پاس‌دار انقلاب، خود را تنزیل به پاس‌بان جمهوری ندهد. و هنر، همین است.

ـ برای جمهوری اسلامی شدن ِ جمهوری اسلامی صبر لازم است؛ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ ……

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ شهریور ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   17 نظر


اتفاق‌هایی افتاده است که همه قانونی بوده است. یعنی شکل ِ قانونی داشته است. این‌که فلان شخص در وبلاگ‌ش و سایت‌ش و جایی انتقادی مطرح کرده است و به مذاق مثلا دادستانی خوش نیامده و آن را غیرقانونی و خلاف مصلحت و غیره و غیره و طرف را خواسته‌اند بیاید دادگاه و برا‌ی‌ش پرونده درست کرده‌اند و دادگاهی‌اش کرده‌اند و سوء سابقه برای‌ش رد کرده‌اند و شده است مجرم. نه به همین راحتی، اما به همین راحتی!

پیش‌تر هم در مطلب و مطلب‌هایی نوشته بودم که این رفتار، درست نیست. این رفتار اگر چه صورتی قانونی داشته باشد و دارد، رفتاری دور از شأن جمهوری‌ست. پرونده‌هایی که به نظر می‌رسد برای «کنترل فضای عمومی» صورت می‌گیرد، می‌تواند در نهایت، به ضرر همه تمام شود. این پرونده‌سازی‌ها، که مستنداتی قانونی هم می‌تواند داشته باشد، در کنار تساهل و تسامح‌هایی که با مجرمان دیگر انجام می‌شود، از قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری، تصویری نامناسب و نامتناسب ارائه دهد.

زمانی که فائزه‌ی هاشمی و مهدی هاشمی و از آن طرف آدم‌هایی مثل خاوری، نه تنها قوانین را که همه‌ی نظام را به سخره می‌گیرند، و ما حرف‌های ِ تکراری و برخورد نکردن‌های هر روزه را با این نمونه‌ها شاهدیم، برخورد با یک وبلاگ‌نویس ِ انقلابی که «شاید» به تندی نیز بیان شده باشد، دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟

این البت به معنای این نیست که ـ خدای ِ نکرده و زبان ِ بنده و امثال ِ بنده لال ـ زمانی اگر با فائزه‌ی هاشمی برخورد شد، باز برخوردی به این نحو با وبلاگ‌نویسان درست است؛ که نیست. کلهم اجمعین، نمودی که از رفتار و منش قوه‌ی قضائیه، به خصوص در یک سال گذشته ارائه شده است، نه به نفع آن قوه، که مایه‌ی شرم‌ساری جمهوری نیز هست که تاب ِ نقد نداشته و ندارد و فضا را به نحوی ترسیم کرده‌اند که دوستان انقلاب اسلامی نیز، برای نقد نوشتن‌های ساده نیز، دست به عصا شده‌اند.

عید ِ ام‌سال رهبری در مشهد، و پس از برخوردهایی که قوه‌ی قضائیه با برخی از سایت‌ها و وبلاگ‌ها داشت، در اشاره‌هایی در باره‌ی حمایت‌شان از جوانان غیور بیان داشته بودند که: «اين رسانه‌هاى الكترونيكى و اينترنتى متأسفانه موجب شده است كه افراد بى‌محابا عليه يكديگر حرف بزنند، بد بگويند. بايد از طرف مسئولين كشور براى اين هم يك جورى تدبير بشود. ولى عمده اين است كه خود ما مردم، خودمان را مقيد كنيم به اخلاق اسلامى؛ خودمان را مقيد كنيم به قانون. حالا اين حرف من بهانه‌اى نشود براى اينكه يك عده‌اى بروند جوانهاى انقلابى را به عنوان جوانهاى تند، مورد ملامت و شماتت قرار بدهند؛ نه، من همه‌ى جوان‌هاى غيور كشور را، جوانهاى مؤمنِ انقلابى كشور را فرزندان خودم ميدانم و پشت سر آنها قرار ميگيرم؛ من از جوانان انقلابى و مؤمن و غيور حمايت ميكنم؛ منتها همه را توصيه ميكنم به اين كه در رفتار خود، با اخلاق اسلامى رفتار كنند؛ قانون را مراعات كنند. همه بايد قانون را مراعات كنند. تجسم انقلاب در قانون جمهورى اسلامى است.»

دی‌شب، و در جلسه‌ای که با حضور دانشجویان و نمایندگان تشکل‌های دانشجویی در بیت رهبری برگزار شد، یکی از محورهایی که تشکل‌ها به آن اشاره کردند، برخوردهایی بود که با وبلاگ‌نویسان و اصحاب رسانه شده است. رهبری نیز در عبارت‌هایی و این بار بسیار صریح‌تر از قبل، با برخوردهایی این‌چنین مخالف کردند و بیان داشتند که: «عقيده من اين است كه در قبال اظهار نظر تند يك دانشجو نبايد برخورد تندی صورت بگيرد.»

امیدوارم آقای دادستان و آقای قوه‌ی قضائیه این حرف‌ها را شنیده باشند. شنیده شدن البت در عمل معلوم خواهد شد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ مرداد ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   7 نظر


زمانی که حزب‌اللهی‌ها حاضر باشند ناموس خود را برای بازی‌گری و نمایش، جلوی ِ دوربین‌ها بفرستند، می توان امید داشت که ما سینمایی خواهیم داشت که در آن حرف‌های انقلاب اسلامی زده می‌شود.

چندین دهه و سال است که قشر مذهبی با سینما دست و پنجه نرم می‌کند. چندین دهه و یا حداقل چندین سال است که ما در باره‌ي سینمای دینی، سینمای انقلاب اسلامی، سینمای ِ آرمانی، سینمای معنوی صحبت می‌کنیم و در این میانه، آرمانی‌ترین نقطه‌ی پژوهشی‌مان که شاید به تمامه پژوهش نامیده نشود، اما نگاه‌های ِ تاحدی تبیین شده‌ای دارد، حرف‌هایی‌ست که مرتضای ِ آوینی نگاشته است. یعنی کاری تئوریک و نظری که البت تمام‌ش نیز ویژه‌ی سینما (فیلم‌های سینمایی) نیز نیست.

هر روز شاهد ان هستیم که قشر مذهبی، علی الخصوص حزب‌اللهی‌ها، در باره‌ی فیلم‌های سینمایی تولید شده، در باره‌ی رفتار ِ فلان بازیگر، در باره‌ی پوشش‌ها و لباس‌های فلان فیلم حرف می‌زنند و به طور معمول، حرف‌ها، انتقادی و سلبی و حاکی از این است که: «این آن چیزی نیست که انقلاب باید»

مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. یعنی کسی که در گیر و دار ِ نمایش ِ اداها و اطوارها، حرف‌های‌ش را تابلو می‌کند و نمایش می‌کند و به ضرب و زور ِ هنر ِ خود، مفهوم را در حلق ِ‌تماشاگر می‌چپاند. چنان که گاه تماشاگر، رسم و رسوم فراموش می‌کند و در برابر ِ تصویری که برای‌ش به نمایش گذارده‌اند، فریاد می‌زند. مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. نه این‌که کسی بیرون ِ گود بنشیدند و در قاب ِ تئوری‌های خود فیلم‌های سینمایی بسازد. انقلاب یا با فیلم و سینما موافق است یا نیست. شرط و شروطش به کنار. مثلا آیا درست می‌داند که زن ِ هرزه‌ای به نمایش گذاشته شود در کنار ِ اتوبانی و مرد ِ ریش‌تیغ‌زده‌ای، با ماشین ِ شاسی‌بلندش قصد ِ تور کردن ِ آن زن را داشته باشد؟ و در پس ِ این صحنه کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی، بیاید و کاری کند با سرنوشت‌ها تا همه از این آدم‌ها بی‌زار شوند؟ آیا نمایش ِ چنین تصویری درست است؟ و اگر درست است، آیا کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی ِ ما، حاضر است نقش ِ این زن را به دخترش بدهد؟ یا مرگ خوب است اما برای هم‌سایه؟

شما حاضرید پسرتان یا دخترتان را تشویق کنید که وارد دنیای کارگردانی و بازیگری و به طور کلی وارد دنیای فیلم و سینما شود؟ آیا حاضرید، ناموس‌تان جلوی دوربین رفته و مثلا نقش یک زن را بازی کند که در خلال داستان سه بار طلاق می‌گیرد؟ به واقع تا چه حد این عرصه را عرصه‌ی انقلاب اسلامی دانسته و ورود به این حوزه را هم‌چون ورود به حوزه‌های دیگر واجب می‌شماریم؟ بحث‌م به هیچ وجه یک بحث نظری و تئوریک نیست. سوال‌م نیز. آن‌چه که پیش از همه‌ی این روزها، ذهن بسیاری از اصحاب فرهنگ انقلاب اسلامی را به خود مشغول ساخته است، ورود به عرصه‌ی سینما و تلویزیون است. آیت الله جوادی آملی و پناهیان و این همه منبری ِ خوب و خوش‌ذوق، چه‌قدر درست می‌دانند ساختن ِ چنین فیلم‌هایی؟ آیا حاضرند و یا درست می‌دانند که سرنوشت ِ آدم‌های ِ فیلم، چه خوب و چه بد و چه معمولی، توسط ِ دخترانی بازی شود که خود را حزب‌اللهی می‌پندارند و در نهایت این فیلم، حرف‌های انقلاب و نگاه‌های انقلاب را ترویج کند؟ آیا اصلا می شود فیلمی ساخت که در آن، آدم‌هایی باشند که هرزه هستند و یا حداقل‌های ِ پوششی و رفتاری ِ اسلام را رعایت نمی‌کنند و ما آن‌ها را هر روز در موچه و خیابان می‌بینیم؟ رد نمی‌کنید که ما در جمهوری ِ اسلامی‌ئی زندگی می‌کنیم که توی خیابان‌های تهران‌ش، گاهی دخترکان و زنان با لباس‌هایی بیرون می‌آیند که با خط و ربط‌ و نگاه‌های ذهنی ِ ما فرسنگ‌ها فاصله دارد؟ نمی‌خواهید که نقش‌های آدم‌های بد را بدهید به کسی که حجاب‌ش کامل است و احیانا چادر دارد؟ چه باید کرد؟

این عبارت را بخوانید: «درکشوری که تمام امکانات سینمایی اش در طول ۲۵ سال در اختیار یک عده ی خاص قرار بگیرد و نسل سینمای انقلاب از این امکانات بی بهره باشند نمی شود ادعا داشت که بی عدالتی وجود ندارد …» ما ادعا می‌کنیم که این عرصه توسط منور الفکرها و روشن‌فکرنماها و بدنه‌ی سکولار دوره شده است. خب؟ چه شد؟ تو چه کردی برای سینما؟ مگر ده‌نمکی را تمسخر نکردند که چرا بازیگران ِ فیلم‌ش در یک مراسم با لباس‌های ِ نافرم حاضر شده‌اند؟ چه کند؟ شما حاضری ناموس‌ت را در نقش‌های ِ اخراجی‌های یک و دو و سه به نمایش بگذاری تا وقتی مراسم تقدیر شد، ناموس‌ت، با چادر بالای ِ سن قرار بگیرد؟ یا فقط بلدیم حرف بزنیم و رد شویم؟

تکمیلی:

نقد کوثرانه به این مطلب را در این‌جا بخوانید

مطلب تکمیلی بنده را نیز در این‌جا بخوانید

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ خرداد ۱۳۹۱  |  انقلاب، فرهنگ  |   15 نظر


مثلا می‌شود در مورد عید نوشت؛ در مورد این‌که ماهی‌های قرمز را نخرید برای عید؛ یا مثلا در مورد این‌که خانه‌تکانی مردها را خیلی خسته می‌کند؛ یا این‌که جبهه‌ی پایداری بیش‌تر رای آورده است یا جبهه‌ی متحد. و حتا «علم بهتر است یا ثروت؟» اما این همه آیا پاسخ‌گویی به وظیفه‌ای‌ست که بر دوش داریم؟

آیا ما وظیفه نداریم در برابر ِ فروش ِ شخصی‌ترین اطلاعات‌مان توسط ِ مخابرات معترض باشیم؟(+) آیا این حریم ِ شخصی‌ئی که از جانب مخابرات بی‌هیچ مخاطره در حال فروش است، عادلانه است و مصداقی بر ظالم بودن نیست؟ مگر چه باید انجام دهند تا اسم ِ ظلم را بر کارشان بگذاریم؟

آیا ما وظیفه نداریم تا در پی ِ فیلترینگ ِ سایت‌های مختلف از مسیری غیرقانونی معترض باشیم؟ آیا به صرف ِ نگارش ِ یک مطلب و یا در قاعده‌ی نازل‌ش، یک پست در یک شبکه‌ی اجتماعی، ما وظیفه‌ای که بر دوش داریم را انجام داده‌ایم؟ آیا مهم نیست که درب ِ آزاداندیشی و رهایی از مسیرهای جریان‌های متنفذ ِ سیاسی، به بهانه‌ی امنیت ِ ملی و به بهانه‌ي توهین به رئیس ِ فلان قوه، تخته شود؟

آیا ما وظیفه نداریم در برابر ِ حرکت ِ کاسب‌کارانه‌ی بانک تجارت در درآمدزایی نامشروعی که آبروی و اعتماد نظام را دچار چالش می‌کند کاری کنیم؟(+، +) آیا این دزدی ِ آشکار نیست و باید حتما سه هزار میلیارد ریال باشد تا کسی بنجنبد؟

آیا ما به روند ِ تعطیل ِ کردن ِ سرویس‌های گوگل بدون ِ اطلاع قبلی و به روند ِ کاهش ِ اسفناک ِ سرعت ِ اینترنت نباید واکنشی ِ در حد ِ تاثیر ِ نامطلوب ِ این روند داشته باشیم و یا صرف ِ غرغر کردن و نق زدن کاری از پیش خواهد برد؟ آیا مسئولین نباید در برابر ِ مردم پاسخ‌گو باشند یا ماجرای ِ «پاسخ‌گویی مسئولین»، مثل یک لطیفه‌ی تکراری‌ست؟ آیا به صرف ِ بیان ِ حرف‌هایی چون  «مسئولین باید در برابر ما پاسخ‌گو باشند»، مسئولین پاسخ‌گو خواهند شد و یا نیاز به قوه‌ی قهریه‌ای جدی‌تر است که ایشان را وادار به پاسخ‌گویی کند؟

آیا تعطیلی ِ یک نشریه(هابیل؛ به بهانه‌ی نشر یک مطلب)، که رگ ِ بی‌غیریتی ِ بسیاری را به جوش نیاورد، هزینه‌ای نباید برای کسانی داشته باشد که رفتارشان دور از شأن جمهوری اسلامی و دور از آرمان‌های انقلاب اسلامی‌ست؟ آیا به صرف ِ این‌که یک نشریه، آزاداندیش‌، به تولید ِ مطلب و بررسی و واکاوی اندیشه‌ها با هزینه‌هایی به دور از حکومت دارد، نمی‌تواند دلیلی بر این باشد که باید حامی ِ آن بود؟ آیا به صرف تاسف خوردن، این نشریه باز می‌شود؟ آیا نشستگان ِ بر مسند ِ قدرت، شیفتگان ِ خدمت را آزاد می‌کنند؟

آیا بستن ِ‌دهان ِ جنبش ِ‌دانش‌جویی ـ و از آن طرف، در فضای حوزوی که متاسفانه یا خوش‌بختانه بدل به «جنبش» نشده است ـ و امنیتی کردن ِ فضای دانش‌گاه، اگر چه شاید و فقط شاید در کوتاه مدت(یعنی یک روز و یک هفته‌ و یک ماه و یک‌ سال) جمهوری اسلامی را مسلط بر فضا کند، اما در دراز مدت، حیات ِ جمهوری اسلامی را که به واقع در دستان دانش‌پژوهان است، به مخاطره می‌اندازد. دانش‌جویی تریبت می‌شود(و شاید بی‌تربیت می‌شود) که در مسیر دانش‌جویی خویش، هیچ‌گاه دغدغه‌هایش بدل به حرکت نشده و هیجانات آرمان‌خواهانه‌اش، در مقام عمل، بلد به قوه‌ی قهریه نشده و تمرین نکرده است. آیا پر و بال ندادن به بدنه‌ی دانش‌جویی، جز ظلم به انقلاب اسلامی‌ست؟

آیا می‌دانید که این همه سایت و روزنامه و مجله، به کدام‌یک از ارکان قدرت متصل‌اند و دلیل ِ موفقیت‌شان در کسب ِ بازدید چیست؟ تقریبا هیچ سایت خبری ِ جدی‌ئی نیست که وابستگی ِ جدی به یک نهاد ِ قدرت و یا ثروت نداشته باشد. آیا این وابستگی‌ها برای همه‌مان به امری عادی بلد شده است؟

این عبارت‌های مسخره‌ی تکراری را بخوانید:

«آیا دش‌من(ضد ِ‌ من)، تنها در بیرون از مرزها و در میان ِ‌کسانی‌ست که برای کیش و آیین ِ ما احترام قائل نیستند و یا کسانی نیز می‌توانند دش‌من باشند و جاهلانه، آن کنند که دش‌من نتواند. آیا حرکت‌های دل‌سردکننده‌ی یک به اصطلاح مسئول، نمی‌توانند چونان پتک بر سر ِ جریان‌هایی که وابستگی‌هایی به جریان‌های سیاسی و اقتصادی غول‌پیکر ندارند، آوار شود؟»

می‌بینید چقدر مسخره و تکراری شده‌اند؟ می‌بینید که اگر چه بسیاری‌مان، این عبارت‌ها را درست می‌دانیم، اما هیچ هیجانی در ما ایجاد نمی‌کنند؟

میثم رمضانعلی  |  ۲۰ اسفند ۱۳۹۰  |  انقلاب  |   5 نظر


مجله‌ی هابیل تعطیل می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ سیستم وب‌لاگ‌دهی ِ «…» فیلتر می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ وب‌لاگ ِ «…» مسدود می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ تریبون مستضعفین فیلتر می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ حتاتر برای مسدود شدن این‌ها یه خط هم نمی‌نویسیم و اعتراض نمی‌کنیم، بل‌ خدای نکرده، «جمهوری» آسیب نبیند و یا «جمهوری» به این بهانه به ما آسیب نرساند. مثلا مسدود شدن ِ مجله‌ی هابیل، آه از نهاد ِ کدام سایت‌های ِ خبری برآورد؟ از این همه سایت ِ منتسب به آقایان ِ اعیان ِ ثابته‌ی سیاست، کدام‌یک انقلابی‌وار، دم بر آورد و معترض شد؟ کدام‌یک، موضوع را مهم فرض گرفت و پیگیری کرد؟

که، محسن حسام مظاهری(سردبیر مجله‌ی هابیل)، باید در مطلب ِ مختصرش برای محمدصالح مفتاح(مدیر مسئول تریبون مستضعفین) این‌گونه بنویسد که: «تلفنتان را نداشتم که تماس بگیرم و مشغله‌های این روزها هم مجالی نداد تا زودتر از لطف و معرفتی که در ماجرای توقیف هابیل نشان دادید تشکر کنم. آن هم در شرایطی که بسیاری از دوستان یا لااقل کسانی که ما ظن دوستی شان را داشتیم و داریم، سکوت کردند و کوچکترین عکس العملی نشان ندادند و با اینکه میدانستند ظلمی روا شده اما منفعت و مصلحت زمانه را در بی تفاوتی دیدند. سایت شما و دوستانتان تنها رسانه ای بود که خودجوش و با دغدغه انقلابی به انعکاس این ماجرا پرداخت.» و این نوشته یعنی وا اسفا.

یا مثلا برای تعطیلی سایت‌های خبری ِ ۵۹۸ و صراط‌نیوز و بی‌باک، کدام‌یک از ارکان ِ رسانه‌ای جریان ِ «انقلاب» اسلامی(که به زعم ِ بنده، دیگر بدل به ارکان ِ رسانه‌ای «جمهوری» اسلامی شده‌اند) دم بر آوردند و در برابر این تصمیم، مقاومتی هر چند ظاهری نشان دادند؟ یا اگر دادند این حرکت‌هاشان چرا در ذهن ِ بسیاری مانا نبود و ثبت نشده است؟(برای برادر و یا خواهر ِ‌ محترمی که دنبال بهانه برای فیلتر کردنِ این وبلاگ می‌گردد، باید عرض دارم که مقاومت، یعنی ابراز مخالف در چهارچوب‌های قانونی)

برای تریبون مستضعفین نیز همین منوال. چرا مثلا نباید سایت‌های خبری ِ جبهه‌های متعدد ِ اصول‌گرایی( که فکر می‌کنم از اصول‌شان یکی دفاع از حق باشد[حالا بیا و بگو از حق تفسیرهای مختلفی هست و تا تو حق را چه پنداری و آن‌ها چه پندارند و از این بحث‌های دست ِ چندم])، حتا از کار کردن ِ خبر ِ فیلتر شدن‌ش نیز اجتناب کنند؟ به واقع چه چیز ایشان را از درج ِ یک خبر درست و درمان منع کرده است؟

جایزه‌ی بهترین عکس العمل را به نظرم اما باید به سایت اوباما دات‌ آی‌آر بدهیم که در مطلبی مفصل، به خبررسانی ِ فیلتر شدن ِ تریبون ِ مستضعفین پرداخت.

حتا دست‌های دست‌بند زده‌ی میثم نیلی ِ رجا نیز، باد ِ بسیاری را کم نکرد که از بالا به پایین بیایند و حرفی بزنند. که حرف زدن نه به معنای ِ رفتارهای ِ بی‌قانون که دقیقا حرف زدن و مقاومت در چهارچوب‌هایی که قانون دست ِ مردم را در اعتراض باز گذاشته است.

این می‌شود که مثلا برای ِ مجله‌ی هابیل، باید یک وب‌لاگ‌نویس ابتدا مطلبی را بنویسد و شاید و بلند بخوانید این عبارت را که شاید و شاید، یک سایت ِ خبری آن را بازنشر کند و بس. دنیای ِ ‌خوش‌گلی‌ست ها.

بی‌غیرت شده‌ایم آقا؛ خود از خودی حمایت نمی‌کنیم و پشتیبان‌ش نیستیم؛ حال یا چون حسودی‌مان می‌شود که در فلان اتفاق، ما را بازی نداده‌ است و یا چون نانی برای‌مان ندارد دفاع از او و یا …. چه چیز ِ دیگری مانع‌مان می‌شود؟

خوب گفته است وحید جلیلی که: «مهم‌ترین اولویت مجلس نهم دفاع از «آزادی بیان»، آمرین به معروف و ناهیان از منکر و نیروهای حزب‌اللهی، بخصوص در حوزه رسانه در برابر مسئولان متکبری است که نظام را ملک پدری خود می‌دانند. مجلس شورای اسلامی باید قوانینی را وضع کند که جلوی اینگونه تُرک‌تازی‌های یک عده به اصطلاح “مسئولان بی مسئولیت و پرافاده” را در خفه کردن بچه حزب‌اللهی‌ها که این روزها برخی نمونه‌هایی از آن را هم متاسفانه شاهد هستیم، بگیرد.(وحید جلیلی در مصاحبه با نسیم آنلاین)»

و حدس این است که سال‌های ِ‌ پیش ِ رو، سال‌های ِ گذر ِ مفهومی از جنبش ِ عدالت‌خواهی به جنبش ِ آزادی‌خواهی‌ست. به دلایل ِ خوش‌گلی نیز لازم به ذکر است که: «در چهارچوب ِ قانون ِ اساسی ِ انقلاب ِ اسلامی»

چند مطلب مرتبط:(این بخش به مرور تکمیل می‌شود)

حمایت از مستضعفین

دو روایت در باب آزادی بیان

مسئولان بی مسئولیت و پرافاده

تریبون مستضعفین فیلتر شد ….

جنبش وبلاگی مطالبه‌ی حقوق فعالان سایبری

تریبون مستکبرین!

فهم انقلابی!

کارنامه کاری!

نامه سرگشاده

اشتباه نکردیم، پس عذرخواهی نمی کنیم

پی‌نوشت: در هفته‌ی پیش و این هفته‌، با چندی از دوستان، دو دیدار داشتیم با خانواده‌های شهید رضایی‌نژاد و شهید علی‌محمدی. پیش‌تر و در سال ِ گذشته هم دیدارهایی داشتیم با خانواده‌های کشته‌ها و شهدای ِ فتنه‌ی هشتاد و هشت که در وبلاگ یک مطلب در باره‌اش نوشته بودم.

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ اسفند ۱۳۹۰  |  انقلاب، سیاست  |   11 نظر


ـ حسام مطهری نگاشته بود که احتمال دارد در انتخابات شرکت نکند و به حتم، دلیل ِ این شرکت نکردن‌ش در انتخابات، دغدغه‌اش است برای تقویت انقلاب اسلامی؛ می‌شود خوش‌رقصی کرد و حتا نوشت برای تقویت جمهوری اسلامی. چه که این دو اگر چه در مقام تبیین جدا و منفک از یکدیگرند، اما پرچم و عَـلَم ِ انقلاب اسلامی به دست جمهوری اسلامی‌ست(و ترسی در ماست که جمهوری اسلامی ِ کنونی، تاب ِ عَـلَم‌داری انقلاب اسلامی را نداشته باشد.) پرچم و علم ِ انقلاب در دست جمهوری‌ست و مخالف ِ «عمل‌کرد ِ جمهوری» نه مخالف جمهوری اسلامی‌ست و نه مخالف انقلاب اسلامی. دورفهمی از این مفاهیم به حتم باعث خواهد شد که مخالف را معاند کنیم و هر روز از دایره‌ی دوستان انقلاب اسلامی بکاهیم. خود، آدم‌ها را از قطار انقلاب پیاده نکنیم و انقلابی‌گری را بهانه نکنیم.

ـ متن ِ حسام را باید در زمینه‌ی متن‌ش خواند و فهمید. چه که فهم ِ «ما قال» جز در زمینه‌ی متنی که بیان شده است، جایز نیست و می‌تواند بدل به فهمی دور از واقع گردد.

ـ پاسخ به نگاشته‌ی حسام، در قالب این‌که «بیا و در انتخابات شرکت کن» یا «بیا و شرکت کن و رای سفید بده» همان چیزی‌ست که او آن را دلیل بر «احتمال ِ شرکت نکردن‌ش» بیان داشته است. لوس‌بازی‌هایی که در زمانه‌ی انتخابات رایج می‌شود و تشویق به حضور عالمانه‌ی مردم در انتخابات را بدل به «تبلیغاتی اغواگرایانه» می‌شود. احزاب و گروه‌ها و دسته‌جات و جبهه‌های مختلف، در یکی دو ماه مانده به انتخابات(حتا گاهی یک هفته‌ی مانده به انتخابات) یاد ِ هم‌سخنی با مردم می‌افتند. به خانواده‌های شهدا سر می‌زنند، در مساجد حضور پیدا می‌کنند، در دانشگاه‌ها سخن‌رانی می‌‌کنند، با ان‌جی‌ئوها و گروه‌های مردمی قرار می‌گذارند و سعی می‌کنند برنامه‌های‌شان را برای این گروه‌ها اعلام کنند و قس علی هذا. حکایت ِ شام‌ها و ناهارها که در بعض ِ روستاها و شهرها رایج است که دیگر روضه‌ی مکشوف است. و فاصله‌ است میان ِ اعلام ِ یک برنامه با اعمال ِ آن. و همین درد ِ این روزهای انقلابیون(طرفداران انقلاب اسلامی) است که می‌شود به جای اعلام‌های ِ دم ِ انتخاباتی، این مسیر پیش‌تر آغاز می‌شد.

ـ این‌که نامزدها، احساس نیاز به نوع خاصی از تبلیغات می‌کنند از این روست که فکر می‌کنند جمهور جز به این حربه، به آنان رای نمی‌دهد. اشتباهی که محمدباقر قالی‌باف خود را در گرداب ِ آن مدفون کرد. عکس‌های تبلیغاتی رنگارنگ، لقب‌ورزی‌های مختلفی چون خلبان و دکتر و سردار و غیره، حلقه‌ی ازدواج در دست کردن، نمایه‌ی روشن‌فکر گرفتن به خود و مثال‌هایی از این دست که اکنون در مسیر تاریخ انقلاب ثبت شده است، اشتباهی بود که قالی‌باف مرتکب شد و احمدی‌نژاد آن را پله‌ای برای بالارفتن قرار داد. ادبیات احمدی‌نژاد در سال هشتاد و چهار و پیش‌تر در دو ساله‌ی حضورش در شهرداری تهران، بر خلاف روش و منش بسیاری بود و بازنمایی ِ آن، تبلیغات ِ اغواگرایانه نبود. او، جمهور را اغوا شده نمی‌خواست و نمی‌پسندید. اشتباهی که بعض ِ نامزدهای مجلس نیز در دام آن می‌افتند و خود را از دایره‌ی خواست ِ جمهور خارج می‌کنند.

ـ و البت به نظرم انقلابیون باید بر طبل ِ دوری از تبیلغات ِ اغواگرایانه بکوبند و پالایش کنند محیط را. این‌ کار جدای از این‌که مایه‌ای برای بقای انقلاب در مسیر ناب ِ خویش خواهد بود، رشد و بالندگی ِ جمهور را در پی خواهد داشت. جمهوری که خود مایه‌ی بقای خیر و نیکی در کشور بوده و خواهند بود.

چند مطلب مرتبط:

اندر دلایل رای ندادن

رای دادن ـ سیدعمران نبی‌زاده

با این وضع مملکت، چرا باز هم باید در انتخابات شرکت کنیم؟ ـ امیرعلی صفا

میثم رمضانعلی  |  ۰۷ اسفند ۱۳۹۰  |  انقلاب، سیاست  |   6 نظر


به نام خدا

سلام آرمیتا

سلام خواهرکم

برای من نوشتن کار سختی‌ست. همیشه سخت بوده است. سخت‌تر می‌شود وقتی قرار است برای تو بنویسم. شاید اگر این‌طور بنویسم بهتر باشد که:

یک: آدم‌ها دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. زندگی خوب هم یعنی مثلا آدم در خانواده‌ای مهربان زندگی کند. پدر و مادر خوبی داشته باشد. فامیل‌های خوبی داشته باشد. همسایه‌ها و دوستان مهربانی داشته باشد. وقتی می‌رود مسجد، با آدم‌های خیلی خوبی آشنا بشود. بتواند دستورهایی را که خدا به ما داده تا بتوانیم راحت‌تر زندگی کنیم، انجام بدهد. خود خدا گفته هر کسی که شکر نعمت‌هایی را که به او داده‌ام به جا بیاورد، نعمت‌هایش را زیاد می‌کنم. امیدوارم تو هم هر روز خدا را به خاطر نعمت‌های خوبش شکر کنی و مثلا وقتی متوجه شدی نعمت مادر مهربان چقدر خوب است بگویی: «خدایا شکرت که به من مادر مهربان دادی.» و سعی کنی با مادرت خوب باشی و به او احترام بگذاری و حرف‌هایش را گوش بدهی. آدم‌ها تا وقتی کوچک‌تر هستند راحت‌تر می‌توانند به مادرشان مهربانی‌شان را نشان دهند. مثلا به دست مادرشان بوسه بزنند. این کار، مادرها را خیلی خوشحال می‌کند.

دو: همه‌ی آدم‌ها خوب نیستند. یعنی متاسفانه شیطان که دشمن خداست، بعضی آدم‌ها را گول می‌زند تا آن‌ها کارهایی را انجام بدهند که خدا دوست ندارد. من خودم همیشه سعی کردم از این آدم‌ها دور باشم. یعنی مواظب باشم که خودم مثل آن‌ها نشوم. اگر چه همیشه موفق نشدم، اما همیشه از خدا خواسته‌ام که کمک‌م کند که من مثل آن‌ها نشوم و زودتر کاری کند که آن‌ها دست از این کارهایشان بردارند. برای همین هم گاهی وقت‌ها با این آدم‌ها برخورد کرده‌ام. برای این‌که دنیای خوبی داشته باشیم گاهی لازم است که با انسان‌های گناهکاری که هر چه به آن‌ها تذکر می‌دهیم گوش نمی‌دهند و به کارهای اشتباهشان ادامه می‌دهند، برخورد کنیم.

سه: تو چند سال دیگر به سن تکلیف می‌رسی. یعنی زمانی که خدا هر روز منتظر توست تا جانمازت را پهن کنی و نماز بخوانی. آن روز، روز ِ خیلی مهمی‌ست. سعی کن خودت را برای آن روز آماده کنی. دوست دارم من را هم در اولین نمازت بعد از سن تکلیف دعا کنی و از خدا بخواهی که شهادت را نصیب من بکند.

چهار: چقدر دوست داشتم تو هم برای من نامه می‌نوشتی. یک نامه‌ی مخصوص که در آن مثلا در مورد آرزوهایت می‌نوشتی. نمی‌دانم می‌شود یا نه. اما اگر توانستی و حوصله داشتی، برای‌م نامه بنویس.

پنج: راستش وقتی تصویر تو را از تلویزیون دیدم که آقا آمده بود خانه‌ی شما خیلی حسودی‌ام شد. خیلی دوست داشتم آقا هم به خانه‌ی ما بیاید و با ما حرف بزند. خیلی خوشحال شدم از اینکه آقا، با تو حرف زد و تو نقاشی‌هایت را به او هدیه دادی. خوش به حالت.

شش: ما وقتی کوچک‌تر بودیم، تلویزیون یک برنامه‌ی خیلی خوبی نشان می‌داد به اسم علی کوچولو. علی کوچولو، پدر به جبهه رفته بود تا در برابر دشمن بجنگد. آهنگ‌ش را برایت همین‌جا می گذارم تا گوش بدهی. اگر فیلم‌ش هم گیرم آمد سعی می‌کنم برایت بفرستم. آهنگ را می‌توانی از اینجا بشنوی.

فعلا خداحافظ

برادرت، هابیل

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   27 نظر


فرق نکرده است. همان گروهک‌هایی که اول انقلاب و زمانی نه چندان دور، من و ماها را امل و دگم و دهاتی و پاپتی می‌خواندند، اکنون هم هفت هزار تومنی و متحجر و بی سواد و غیره می‌خوانند. هنوز هم تمسخر کردن عادت‌شان است و هتاکی کردن، منش‌شان. همان مسئولینی هم که فکر می‌کردند اداره‌ی کشور تجربه می‌خواهد و کراوات، اکنون هم فکر می‌کنند، باید پوپر  قورت داده باشی و معنویت ِ سنت گرایی داشته باشی و مثلا تسامح و تساهل ِ گاندی‌وار که بشود در مسیر «توسعه» گام برداشت.

هیچ فرق نکرده است. همان زمان که غرغر می‌کردند و دیدند با غرغر و تمسخر به جایی نمی‌رسند و دست به اسلحه بردند و شدند برده‌ای تحت اختیار و اردوگاه اشرف راه انداختند و به روی مردم اسلحه کشیدند و شیعه و سنی و فلان قومیت را تحریک کردند برای جدایی طلبی، هم‌الان هم به جای بابا نان داد، «انگلیس نان داد» را روزانه می نویسند و پول‌شان را به دلار و پوند و یورو و شِکِل می‌گیرند و حاضرند شرافت‌ و استقلال‌ و وطن‌شان را در ازای مچ‌‌بند زدن و همراهی وزیر ِ خارجه ی رژیم صهیونیستی، بفروشند.

همان ها که باکری و همت و خرازی و بابا نظر و غیره را تمسخر می‌کردند که این‌ یه مشت جوان نمی‌توانند جنگ را «اداره» کنند، هم‌الان هم من و ما را مسخره می‌کنند که شما را چه به بیداری اسلامی و تمدن اسلامی و الخ.

هم‌آن‌ها، با ادامه دادن راه ابوموسی اشعری‌ها و خوارج که امیر المومنین را متهم به چیزی می‌کردند که با حماقت‌شان خود او را بدان وادار کرده بودند، امام را مسئول ریخته شدن خون جوان‌ها می‌دانستند و جنگ را خودکشی اعلام می‌کردند، هم‌الان، استهزاء می‌کنند که جمهوری اسلامی دارد خود را به زور وارد جنگ می‌کند و «هو» می‌کشند و دعوا را تنزیل می‌دهند به لخت شدن ِ فلان دختر ِ دریده و دست دادن ِ فلان کارگردان ِ «خیلی هنرمند» که غیرت ِ آن پسرک ِ در بند را نداشت که به آن خبرنگار ِ بی حجاب ِ اجنبی گفت ما برای اعتقادمان و امام‌مان می‌جنگیدیم و ساده لوحانه، فکر کرد حرف ِ از «صلح و صفا سیتی»، ایرانی‌ها را روشنفکر نشان می‌دهد، از همان پسرک هم دون‌تر شد و نه فقط نخواند که: «ارزنده‌ترین زینت ِ زن حفظ حجاب است»، که با فلان بازیگر ِ شهوت‌ران دست داد و یکهو رفت قاطی ِ باقالی ها. و از هم‌چو اویی نیز جز این انتظار نمی‌رفت البت.

همان‌ها که در قامت ِ مسئولیت ِ «جمهوری»، با عقلانیت ِ غرب‌زده‌شان و دور از فهم ِ جمهوری، انقلابی‌گری را به انگ و برچسب ِ یاوران خمینی تبدیل کرده بودند، هم‌الان نیز هستند و دو باره و چند باره در همان قامت، انقلابی‌گری را به «شور و هیجان ِ جوانی تعبیر می کنند و لبخند ِ عاقل اندر سفیه می زنند و در اصل خود را مسخره می‌کنند.

هنوز هم تلویزیون «جمهوری»، وقتی می‌خواهد با «مردم» مصاحبه کند، در بهترین(بخوانید بدترین) حالت تا میدان ولی عصر و نهایتا انقلاب پایین می‌آید و با «مردم» مصاحبه می‌کند. هنوز هم که هنوز است در خاطر ندارم یک بار، «مردم» تعبیری باشد مثلا برای میدان امام حسین یا شهدا یا خراسان. راسته ی خیابان هفده شهریور، در تعبیر ِ صدا و سیمای ِ جمهوری، طعم ِ مردمی را ندارد. و همین خیابان ِ هفده ِ شهریور نشین‌ها بودند که مینی‌بوس مینی‌بوس می‌رفتند و دمار از کسانی در می‌آوردند که فکر می‌کردند هجده تیر ِ هشتاد و هشت، تکرار ِ هجده ِ تیر ِ هفتاد و هشت است و هر غلطی بخواهند می‌توانند انجام دهند. همین «مردم»  ِ اتوبان ِ محلاتی بودند که قوت ِ غالب‌شان نه برنج‌های هاشمی ِ سه چهار هزار تومانی‌ست و نه ماشین‌های ِ آن چنانی. با همان موتورهای ِ هوندای ِ ایرانی ِ چهارصد پونصد تومنی‌شان سوار می‌شدند و گله گله می‌رفتند برای خاموش کردن ِ آتشی که دشمن تهیه دیده بود؛ آن هم در خیابان ِ «انقلاب» و «جمهوری». و همین‌ها بودند که پای ِ جمهوری و انقلاب ایستادند وقتی که تلویزیون مثل ِ همین طراح ِ امام مقوایی وامانده بود باید چه کار کند و فکر می‌کرد دارد ابتکار به خرج بدهد.

همین می‌شود که در اردوگاه دشمن ِ قسم خورده، سعی می‌کنند با هر دست آویزی مثلا بگویند که اقتصاد ِ آمریکا آنقدرها هم سقوط نکرده است و اوباما با ما است و هر وقت هم ما کار مثبتی کنیم، با به تمسخر کشیدنش، مثلا فکر می‌کنند، به جمهوری ِ انقلابی ِ ضربه زده‌اند.

اما هیچ فرق نمی‌کند. فرزندان روح الله و سربازان ِ آسدعلی خامنه‌ای هستند.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، سیاست  |   10 نظر


ـ گند زده‌اند. حالا من می‌نویسم گند. وگرنه وضع خراب‌تر از این‌هاست و شما به جای «گند زده‌اند»، هر عبارت ِ سخیف‌تری می‌توانید به کار ببرید. و هر چه این عبارت سنگین‌تر باشد، به حقیقت ِ کاری که این‌ها کرده‌اند، نزدیک‌تر.

ـ آن مغزی که هم‌چه چیزی را پیش‌نهاد داده را به نظرم باید بیاورند بیست و سی، تا ملت با این همه هوش ِ سرشار آشنا بشود. همه را هم ردیف کرده برای این مراسم. از نیروهای نظامی و امنیتی و غیره گرفته تا وزیر و وکیل و آخوند و غیره. همه هم مثل ِ ماست ِ نماسیده، در این مراسم ِ قُدسی شرکت کرده‌اند. بعد می‌گویند «احمق، فحش است». نیست آقا؛ «احمق، یک شخص است». بعد آدم به کجای ِ این حضرات می‌تواند اعتماد کند؟ چه‌طور از این آدم‌ها بناست کارهای خوب در بیاید. کسی که در این مراسم ِ دلقکانه شرکت کرده است و دم بر نیاورده، چه چیز دارد که می‌خواهد با آن به خلق‌الله کمک کند؟ مگر در قالب ِ برنامه‌ی خردسالان!؟

ـ وزیر ِ آموزش و پرورش هم صاف نشسته کنار ِ امام و دور تا دور و سیبیل تا سیبیل نشسته‌اند و فقط این سه‌ نفر بازیگرهای فیتیله جمعه تعطیل است را کم دارند که جلوی‌شان کمی دست‌افشانی کنند و برنامه که متناسب با کودکان و خردسالان و اطفال و باقی ِ محجورین ساخته شده است بنشینند و به سرگرمی‌های‌شان برسند. که به نظرم خیلی‌ها بهتر است پای ِ برنامه‌های کودک بنشینند و برای همان نشستن از هر کار دیگری شایسته‌ترند.

ـ آبروی همه چیز را می‌برند. نه سلیقه دارند و نه فهم ِ درست و درمان که این کارها و این دلقک‌بازی‌ها، نه تنها هیچ سودی ندارد که ضرر دارد الی ماشاء الله. ده بیست تا از توئیت‌ها و نوشته‌هایی که به بهانه‌ي این اتفاق نوشته‌اند را اگر بیاورم می‌بینید چه غلطی کرده‌اید. اگر چه یک سرچ کنید توی اینترنت با عنوان «امام مقوایی»، خیلی چیزها دست‌گیرتان می‌شود و می‌بینید چطور همه چیز را ملعبه کرده‌اید.

ـ از مملکتی که در آن از این کارها می‌کنند و کسی دم بر نمی‌آورد، هیچ تعجبی نیست که مجله‌ی هابیل را نیز تعطیل کنند.

خیلی بی‌ربط نیست: چون دوست «شاد» است، شکایت کجا برم؟

میثم رمضانعلی  |  ۱۳ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   32 نظر


ما را به خیر ِ مسئولین امیدی نبوده و نیست. این را دیگر خیلی‌ها سال‌هاست متوجه شده‌اند که فرهنگ، نه از مجاری ِ دولتی و حکومتی که از مسیرهای دیگری باید پیگیری شود. ما در این میان، در اقلیت هستیم. به دلیل دوره‌ی طولانی مدت تسلط ِ سکولارها و زاویه‌دارها با انقلاب اسلامی بر مسندهای اداری و سیستم‌های فشل ـ چه در دوره‌ی شانزده‌ ساله‌ی هاشمی و خاتمی و چه در دوره‌ی هشت ساله‌ی احمدی‌‌نژاد ـ ، روح حاکم بر این اداره‌ها و سازمان‌ها و نهادها، به روحی سکولار و زاویه‌دار با انقلاب اسلامی بدل شده ا‌ست.

نهادهای انقلابی ما نیز، چون سپاه، در اکثر موارد دغدغه‌هایی امنیتی(فرهنگ در لایه‌ی تهدید امنیت ملی) و دغدغه‌هایی جهادی(طرح‌های زودبازده ِ فرهنگی با کارکرد ِ تبلیغاتی) را پیگیری می‌کنند که اگر چه «شاید» ضدفرهنگ نباشند، اما اثر ِ فرهنگی بر جامعه بار نمی‌گذارند. این‌چنین است که گروه‌ها و جریان‌های حزب‌اللهی، چندین و چند سال است که فعالیت‌های‌شان، نه در پازل ِ دولتی که در پازل و قاعده‌ی شخصی پیگیری می‌شود. دولت به معنای ِ قدرت، در میانه‌ی ارتباط ِ با این جریان‌ها، گاه تنها به عنوان ِ کسی نقش بازی کرده است که حامی ِ صوری و شکلی ِ این حرکت‌ها بوده و هسته‌ی اصلی فکری و جریانی، در دست همین گروه‌ها و جریان‌های مستقل بوده است.

هیئت‌ها(هم‌چون هیئت رزمندگان اسلام)، گروه‌های مستقل و روشنفکر ِ روحانیت(هم‌چون موسسه آموزشی امام خمینی زیر نظر استاد مصباح) از نمونه‌های این حرکت‌های مستقل فکری بوده‌اند که خود را نه در قاعده‌ی قدرت که در قاعده‌ی حرکت سیاسی ِ زیر نظر ولایت تعریف کرده و مبانی نظری و عملی خود را منشعب از نگاه ولی فقیه فرض گرفته‌اند. تلویزیون، بسیاری از روزنامه‌ها، بسیاری از رسانه‌های فعال در فضای مجازی، بسیاری از نهادها و سازمان‌هایی با مأموریت فرهنگی، رسانه‌هایی در ساحتِ قدرت بوده و در بسیاری از موارد(که شاید در اکثریت مطلق موارد) کارکردهایی نه تنها در مسیر فرهنگی، که ضد فرهنگ دارند.

این نهادها و فعالان فرهنگی خود نیز به اهمیت رسانه‌های مستقل واقف‌اند. چنان که می‌دانند در بسیاری از موارد، این رسانه‌های مستقل هستند که حیات فرهنگی انقلاب اسلامی را حفظ کرده و در مواردی نیز پرورانده‌اند. رسانه‌های مستقل به معنای رسانه‌هایی نیست که هیچ اتصالی به مراکز دولتی ندارند و هیچ حمایتی نمی‌شوند (که اگر چنین بود در متعالی‌ترین حالت خود خواهند بود)، بلکه به رسانه‌ها و نهادها و فعالینی گفته می‌شود که هسته‌های فکری مستقلی از قدرت را شکل داده و قدرت گاه به دلیل فشارهای موجود(درونی و بیرونی) و یا از روی ناچاری(درونی و بیرونی) در خود نیاز به هم‌کاری با ایشان را احساس می‌کند. در این‌جا نیز قدرت به معنای منفی مدنظر نیست. بلکه به معنای صاحبان اختیار برای در اختیار قرار دادن پول، امکانات و شرایط برای فعالیت دیگران فرض گرفته است که خود شامل بسیاری از مراکز می‌گردد.

تقابل میان نگاه و عملکرد قدرت و مردم، چالش‌هایی جدی میان این دو ایجاد می‌کند و عکس‌العمل‌های متفاوتی را از جانب یکدیگر باعث می‌شود. عبارت شهید آوینی با این مضمون که در جمهوری اسلامی همه آزادند الا حزب‌اللهی‌ها، نشانه‌ای‌ست بر تاکیدِ بر این نکته. در لایه‌های درونی ِ این عبارت، می‌توان دریافت که ما در اقلیت نخبگانی هستیم. در اقلیت نخبگانی بودن به معنای کم‌شمار بودن نیست(اگر چه کم‌شماری لزوما به معنای تاثیر کمینه نیست). بلکه به معنای آن است که سه عامل ِ سیستم، قدرت و بدنه‌ی حزب‌اللهی ظرفیت پرورش و استفاده از نیروها، استعدادها و امکانات را در خود ایجاد نکرده است.

عواملی که نیاز به تعریف، تحدید و آسیب‌شناسی‌ دارند.

میثم رمضانعلی  |  ۰۸ آبان ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   8 نظر


ما به این انقلاب بدهکاریم. ما به این مردم بدهکاریم. ما به همه‌ی خون‌های ریخته شده‌ی در تاریخ برای به نتیجه رسیدن ِ آرمان‌های اسلام بدهکاریم. ما بدهکاریم برای همیشه. در مقابل ِ هر شخصی که در تاریخ قدمی برداشته تا این دوره‌ای که در آن هستیم، شکل بگیرد. ما به همه‌ی مجاهدان ِ مسیر الله بدهکاریم. ما به جان‌ها و آبروهایی که در این مسیر هزینه شده‌اند، بدهکاریم. به پیرزنی که با اطمینان فرزند و فرزندان‌ش را برای مقابله با استکبار و استعمار و استحمار بیگانه به جبهه‌های حق علیه باطل در هر سرزمینی فرستاد بدهکاریم. ما به مردان و زنانی که آسایش و آرامش را بر خود حرام فرض کردند و در گوشه و کنار این عالم به مجاهدت پرداخته‌اند، بدهکاریم.

ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم آنی کنیم که باید. ما نمی‌توانیم از دیگران طلبکار باشیم. حزب‌اللهی، هیچ‌گاه نمی‌تواند در زاویه‌ی امنی نشسته و به نقد دیگران بپردازد و خود تنها ناظر و نظاره‌گر دیگران باشد. ما بیش از همه‌ی کسانی که در سایه‌ی امن این سرزمین و در ذیل ِ آرمان‌های به تحقق رسیده و یا در مسیر تحقق ِ این انقلاب قرار دارند، وظیفه داریم. ما نمی‌توانیم از سینما و تئاتر و موسیقی و هنرهای دیگر توقع داشته باشیم که هیچ غلطی نکرده‌اند. ما نمی‌توانیم از دیگران انتظار داشته باشیم که در حوزه‌ی فرهنگ هیچ حرکت و جنبش فراگیری ایجاد نکرده‌اند. ما نمی‌توانیم از دیگران در عرصه‌های نظری و تئوریک انتظار داشته باشیم. ما نمی‌توانیم مسئولین را به خاطر این‌که در مناطق مختلف جنوب مردم گاز ندارند، طلبکار باشیم در حالی که خودمان حتا از آن بی‌خبر بوده‌ایم و حرکتی برای به انجام رساندن‌ش انجام نداده‌ایم.

ما نمی‌توانیم تا زمانی که خودمان حرکتی جدی در عرصه‌ای ایجاد نکرده‌ایم، از صاحبان و فعالان آن عرصه توقع داشته باشیم که چرا نگاه‌های انقلاب را در آن عرصه پیاده نکرده‌اند. ما نمی‌توانیم از آن‌ها طلبکار باشیم که چرا این‌چنین نبوده‌اند. ما تا زمانی که منطق‌مان بیان نشده است و به متن تبدیل نشده است، از دیگران انتظار داشته باشیم که چرا این‌گونه و یا چرا آن‌گونه نیستند. ما تا زمانی که خودمان در عرصه‌های مختلف انقلابی نبوده‌ایم انتظار انقلابی بودن از دیگران داشته باشیم.

پی‌نوشت: با خوش‌گمانی متن را بخوانید؛ خودم بلد بودم جوری حرف بزنم که با کلاس‌تر باشد!

میثم رمضانعلی  |  ۱۴ مهر ۱۳۹۰  |  انقلاب  |   بدون نظر


دی‌روز که با مجید تأملات صحبت می‌کردیم، شاید یک ساعتی درد و دل کردیم. بحث هم همین مبحث ِ دامنه‌دار و کش‌دار ِ فیلترینگ بود. نه فقط فیلترینگ، که از اوضاع وب و فضای مجازی و یک سری ملیجک‌بازی‌ها و دلقک‌بازی‌ها. این یک مطلب را داشته باشید تا یک نکته‌ای هم در حاشیه بگویم.

………………………………………

ام‌روز دیدم که هادی‌ سجادی‌پور در یکی از شبکه‌های اجتماعی مطلب پیشین بنده را حمل بر دفاع از فحش‌های دانشطلب خوانده و با پیش‌فرض‌های ذهنی‌اش این‌چنین نوشته است که:

سوال: چرا به عقیده بعضی دوستان فش دادن های دانشطلب خوب است و فش دادن های حسین قدیانی بد است؟ ۱۸ نمره

بعد گزینه‌ هم داده است که از بین آن‌ جواب‌ها انتخاب شود. گزینه‌ها از این قرار است:

یک: چون رفیق آنهاست

دو: چون هم دانشگاهی آنها بوده

و بعد خیزران هم اضافه کرده است که:

سه: دیدار حضوری دانشطلب و چشم تو چشم شدن باهاش

و هادی سجادی‌پور حاشیه زده که:

چهار: شاید همینی باشه که تو میگی خیزران اما خیلی بده اینجوری؛ بعنی معیار حق و باطل میشه نفس آدم‌ها

………………………………………

با مجید که داشتیم صحبت می‌کردیم، بحث‌مان همین بود. یعنی بحث ِ این‌که مسئله‌ی اصلی در این اتفاق چیست. یعنی ما باید چه کنیم. اصل و فرع چیست. همین پشت ِ تلفن هم هر چه از دهان ِ مبارک‌مان بر می‌آمد نثار بعض تعبیرها و ادبیات مجتبا دانشطلب کردیم و متفق القول بودیم که لحن و ادبیات، ادبیات مناسبی نبوده است. بعدش هم که جناب‌شان رفتند و یک پست نوشتند و گذاشتند در آن وبلاگ ِ حلقه‌ی روح‌اللهی‌شان. در همین مطلب قبلی هم عرض کردم که بنای داوری ندارم در مورد لحن و ادبیات و تعابیری که دانشطلب استفاده کرده است، اگر چه با بخش‌هایی از محتوای حرف‌ش و جان ِ مطلب‌ش تا حد زیادی موافق‌م و به نظرم تحلیل ِ درستی‌ست از اوضاع مجلس. مسئله‌ی اصلی در این اتفاق و در اتفاق مشابهی که در پی فیلتر شدن قدیانی افتاد هم اینی نبود و نیست که دوستان داغ‌دارش هستند. این دو در کنار هم که قرار بگیرند باید بشود تشخیص داد اصلی و فرعی را. آن‌جا هم ابراز تاسف کردم که وبلاگ‌ها را، آن هم وبلاگ‌های بچه حزب‌اللهی‌ها را به همین سهولت فیلتر می‌کنند. آن هم بی‌قاعده و قانون. آن هم با آن نحوه‌ی تند و تیز و آن مدل برخورد.

مسئله‌ی اصلی همین وضعیت فیلترینگ است. مسئله‌ی اصلی این است که به راحتی می‌شود انگ چسباند به یک وبلاگ و به سهولت آن همه زحمت را به باد داد. بی‌قاعده‌ی درست و درمان و بی‌توجه به قانون‌های نوشته شده حتا و بی‌توجه به این‌که همین قانون گفته است باید کارگروهی شکل بگیرد و الخ. مسئله‌ دقیقا همین نفهیمدن‌های آقایان فیلترینگ است. مسئله همین فضایی‌ست که ساخته‌اند. همین قانون را اجرا کردن هم ممکن است دست چند نفر دیگر بدهی جور دیگری عمل کنند. خیلی متفاوت از این تیپی که این حضرات آقایان دارند انجام می‌دهند. دوستانی نوشته‌ا‌ند که این‌گونه فیلترینگ بیش از آن‌که به ضرر یک وبلاگ‌نویس باشد به ضرر جمهوری اسلامی و به تمامه با این حرف موافق‌م. خب این نتیجه‌ی نحوه‌ی عمل‌کرد عده‌ای‌ست دیگر. فضایی که این فیلتر کردن‌ها درست کرده است به حق به فیل‌تر شدن این آدم‌ها می‌انجامد و آن‌گونه نیست که فیلتر کردن‌شان به حاشیه رفتن‌شان را در پی داشته باشد.

هرچه، به نظر نه قانون ِ نوشته شده، کارگزاران درستی دارد که اعمال بکنند، و نه حتا به فرض خوب فرض کردن خیلی چیزها، قانون‌ها قانون‌های خیلی درست و درمانی‌ست.

پی‌نوشت یک: همین‌جا هم از دوستان بزرگوارم آقای هادی سجادی پور و خیزران استدعا دارم که دعا کنند که بنده و دیگران دچار نفس‌پرستی نباشیم و کارها و قضاوت‌های‌مان را از روی نفس انجام ندهیم و اخلاق اسلامی به جای توجه به نفس در ما زنده شود. ان شاء الله

پی‌نوشت دو: سوال مهم‌تری هم که جای بحث دارد این است که آیا در ذهن بدنه‌ی نیروهای انقلاب، غیرقانونی عمل کردن در همه‌ی ابعادش اشتباه است؟ آیا مثلا تجمع‌های بسیج و جنبش عدالت‌خواه و فلان گروه حزب‌اللهی در دفاع از حق فلان کشور مظلوم که در جلوی سفارت‌خانه‌ها و در بعض دانش‌گاه‌ها و در بعض خیابان‌ها و این‌ها انجام می‌شد و گاه به خشونت و سنگ‌پراکنی و یک تعداد زیادی کارهای غیرقانونی می‌انجامید، مشکل‌دار است؟ آیا آن رفتارهای غیرقانونی، کارهای اشتباهی بوده‌اند یا نبوده‌اند؟ این سوال نیاز به بحث و بررسی و پاسخ دارد.

این‌ها را هم می‌توانید بخوانید:

۲۴تیر: فیلتر بیجا؛ بیشتر ظلم به انقلاب است تا وبلاگ‌نویس

خرچنگ زاده: برای خاله خرسکهای آن سوی خط

آیا نمایندگان مجلس خط قرمزند و در صورت نقد آن‌ها فیلتر می‌شوند؟

میثم رمضانعلی  |  ۱۴ تیر ۱۳۹۰  |  انقلاب، رسانه  |   4 نظر


آن‌ قبل‌تر که مدرسه‌ی ما را به خاطر ِ یک عبارت ِ چهار کلمه‌ای فیل‌تر کردند هم نمی‌شد چیزی گفت. این‌بار هم همین‌طور. به طور کلی نمی‌توان چیزی گفت. این‌جا جمهوری اسلامی‌ست و خیلی وقت‌ها قانون نیست که کارساز است و دخلی هم به تو ندارد که بخواهی فضولی ِ در حساب و کتاب ِ آقایان ِ باتجربه و کارشناس و متعهد و این‌ها بکنی! می‌آیی و یک حرفی می‌زنی و شاید به کام کسی خوش آمد و شاید هم نیامد و باقی ِ ماجرا.

چه آن بار که عبارت «شورای عالی انتحار فرهنگی» شد باعث و بانی ِ فیل‌تر شدن مدرسه‌ی ما و چه این‌بار که انگ ِ دروغین ِ توهین به رهبری دانش‌طلب را فیل‌تر کرد. هر‌چه، یک نفر تصمیم می‌گیرد چه چیزی فیل‌تر شود و آن حساب و کتاب و از آن تصمیم‌ گرفتن ِ شورایی که قانون معین کرده است خبری نیست. خیال‌تان  راحت ِ راحت.

اما این‌بار که دانش‌طلب فیل‌تر شد، برای متنی بود که «شطحیات و شکایات» عنوان‌ش بود. متنی که به گمان دوستان لحنی تند و بی‌ادبانه در برابر مجلس داشت. عبارات تمسخر آمیز و گاه توهین‌آمیزی داشت و می‌توانست مبنای فیل‌تر قرار بگیرد. شاید هم دوستان درست بگویند و بنا ندارم به قضاوت بنشینم. بحث‌م و حرف‌م چیز دیگری‌ست.

یک چیزهایی هست واقعی‌ست. یعنی حقیقت دارد. یعنی ما خیلی وقت‌ها می‌دانیم این‌چنین است و شک نداریم. مثلا می‌دانیم فلان سیستم اداری و فلان سازمان و فلان نهاد و فلان شخص، یک مشکل جدی دارد. یک جورهایی «شاد» است. بعد دل‌مان هم می‌سوزد که فلان مسئول و فلان سازمان، آن‌قدر بدبخت و بی‌چاره و عوضی و فشل است که باید متحول شود تا اصلاح شود و این تحول نیاز به انقلاب جدی دارد. بعد اگر این را بنویسی، فیل‌تر می‌شوی و اگر هم فیل‌تر نشوی، دادگاهی می‌شوی و اگر هم نشوی، دوستان آن شخص یا آن سیستم یک حالی به تو می‌دهند.

بالاخره این مملکت گل و بلبل که همه چیز‌ش سر جای‌ش نیست؛ هست؟! گاهی وضع مجلس ما خیلی خراب است؛ گاهی حال قوه‌ی قضائیه‌ی ما همین‌طور؛ گاهی قوه‌ی مجریه و گاهی هر جای دیگری. بعد اعصاب‌ت را می‌ریزند به هم، چون هر کار هم می‌کنی درست نمی‌شوند و بدتر می‌شوند و به مردم ظلم می‌شود و کسی هم جرات‌ش را ندارد و این‌ها. تنها کاری هم که از تو بر می‌آید در این هیر و ویر، نوشتن است آن هم در وب‌لاگ‌ت. ناراحت هستی و بیان‌ت برای همین لخت می‌شود و بی‌شیله پیله و بی‌ حفظ خیلی چیزها. راست هم می‌گویی ها! اما داری خیلی لخت و عور راست می‌گویی. حقیقت را نباید لخت گفت. حقیقت گفتن هم باید گاهی پوشیدگی داشته باشد یحتمل که آزارت ندهند. می‌فهمی که؟!

برای همین است که تو وقتی می‌روی جلوی ِ سفارت خانه‌ی فلان کشور بی‌شرف که ناموس ِ خودش را هم احترام نمی‌کند و اعتراض می‌کنی و داد می‌زنی و سنگ پرتاب می‌کنی و پرچم آتش می‌زنی (و می‌دانی که همه‌ی این‌ها مصادیق توهین هستند)، کتکت می‌زنند. همین برادران نیروی انتظامی که خالصانه و صادقانه باتوم را می‌کوبند توی سرت. بر اساس قانون هم این‌کار را می‌کنند. چون داری توهین می‌کنی به فلان کشور و داری تند می‌روی. می‌فهمی که؟!

قاعده‌ی فعالیت‌ها گاهی یک هم‌چو قاعده‌ای‌ست. تازه برای خیلی‌های‌شان قانون هست و بر اساس قانون هم هست که حال ت را می‌گیرند. برای فیل‌ترینگ و این‌ها که وضع خیلی «شادتر» و گل و بلبل‌تر است. به واقع حضرات کارشناس هستند و کارشناسانه و قانونی عمل می‌کنند که اصلا دهان آدم باز می‌ماند و آن‌قدر باز می‌ماند که نمی‌توانی حتا درست و درمان حرف بزنی!

هر چه هم فریاد و داد بزنی هم اثری ندارد. نه برای این‌که چرا فلان چیز را فیل‌تر کردی، که شاید ارزش پیگیری نداشته باشد که بنشینی با حضرات حرف بزنی؛ که برای این‌که قاعده‌های‌تان را و قانون‌تان را رعایت کنید و شفاف کنید و این جور چیزها و نرود میخ آهنین در سنگ!

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ تیر ۱۳۹۰  |  انقلاب، رسانه  |   7 نظر


مثلن می‌گویند فلانی‌ بناست نامزد ریاست جمهوری شود و این‌که دارد این همه کار می‌کند برای این است که جلب توجه کند و رأی جمع کند. این را و بسیاری شبیه ِ به این را، هم‌الآن برای خیلی‌ها می‌گویند. فلانی بناست رئیس جمهور شود، فلانی بناست وزیر شود؛ فلانی بناست نماینده‌ی مجلس شود؛ فلانی دارد فلان کار را می‌کند که هیئت علمی شود؛ فلانی را که می‌بینی دارد این خدمات را انجام می‌دهد دلیل‌ش این نیست که به فکر مردم است ها!‌ نه!‌ ساده نباش! دارد برای پست و مقامی بالاتر آماده می‌شود!

ما نیت‌خوانی می‌کنیم. ما انگیزه‌شناسی می‌کنیم. ما داشته‌های‌مان را به حراج می‌گذاریم. چون همه را عالی و «بی‌نقص» می‌خواهیم، کسی که نقصی هر چند کوچک داشته باشد را «طرد» می‌کنیم. ما به همه بدبینیم. ما همه را بد فرض می‌کنیم مگر خلاف‌ش ثابت شود؛ که هیچ‌وقت ثابت نمی‌شود.

کاری می‌کنیم که فلان گروه و فلان دسته و فلان شخص و فلان شخصیت نتواند برود با فلان مسئول وارد هم‌کاری شود و بنای ِ‌خدمت به جامعه قرار دهد این هم‌کاری را. فضا را به نحوی آشفته کرده‌ایم که اگر فلانی برود با شهرداری، با دولت، با قوه‌ی قضائیه، با نماینده‌ی مجلس و با هر کس دیگری کاری را شروع کند که خدمت ِ به مردم است، نمی‌تواند. چون سریع انگ و تهمت می‌خورد که این هم شده‌ است عمله و اکره‌ی فلانی. فلانی هم شده است جزء جریان انحرافی. فلانی هم رفت توی تیم قالی‌باف. فلانی هم رفت توی تیم لاریجانی. فلانی هم رفت توی تیم توکلی. فلانی هم رفت توی تیم رفسنجانی. فلانی هم رفت توی تیم محسن رضایی. فلانی هم رفت توی … . کاری می‌کنیم که اگر نیت‌ها هم درست شود، همین تهمت‌ها مانع شود از این‌که کسی برود به سمت بسیاری از کارها.

خب که چه! چه چیز مثلا با این وضعیت درست می‌شود؟ خیال کرده‌ایم با این وضعیت تهمت‌بازار و گیربازاری که درست کرده‌ایم، دیگر کسی خطایی نمی‌کند؟ دیگر جریان انحرافی درست نمی‌شود؟ دیگر کسی بیت المال را نمی‌چاپد؟ دیگر کسی فتنه نمی‌کند؟ اگر این‌گونه فکر کرده‌ایم، فکر ِ خامی‌ در ذهن‌مان است.

نباید این‌گونه باشد فضا. درست نیست. این قیل‌ها و گمان‌ها و حتا بعضی از این قال‌ها، نباید به نحوی استفاده شوند که فرصت ِ خدمت به مردم را از خیلی‌ها سلب کند.

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ خرداد ۱۳۹۰  |  انقلاب، سیاست  |   2 نظر


این روزها باید مطلب‌ت در باب ولایت‌مداری باشد و در طعنه و کنایه و استعاره و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر، اشاره کنی به احمدی‌نژاد. مطلب‌ت که این‌گونه باشد، تو می‌شوی یک آدم با بصیرت و ولایت مدار و حزب‌اللهی و این‌ها. یعنی تو باید این روزها هم‌رنگ جماعت ِ با بصیرت ِ حزب‌اللهی شوی و مشائی را مستقیم له کنی و احمدی‌نژاد را در کنایه و لفافه و گاهی هم مستقیم مورد خطاب قرار دهی و مرگ بر ضد ولایت ِ فقیه‌ت را نثار ِ احمدی‌نژاد کنی و الخ.

این روزهای ما، روزهایی‌ست پر از شایعه و حرف و حدیث. بیت ِ علما همیشه منبع ِ شایعه‌های مختلف بوده است. و هر چه که آن عالم، وجیه‌تر و دخیل‌تر ِ در سیاست، شایعه‌ها سنگین‌تر و مختلف و رنگارنگ‌تر. حالا این بیت، بیت ِ رهبری باشد و یا بیت ِ یک مرجع!

جلسه‌ا‌ی خصوصی بین فلانی و رهبری برگزار می‌شود، بعد صدا در بیت ِ رهبری می‌پیچد و روایت‌های مختلف است که نقل می‌شود. موقع انتخابات است که یکی از بیت که شاید نزدیک‌ترین‌های به رهبری باشد می‌گوید که رهبری نظرش روی فلانی است و یک‌دفعه ذهن‌ها می‌رود به سمت حمایت از یک نفر و الخ.

این روزهای ِ خانه‌نشینی ِ احمدی‌نژاد برای من که خیلی خوب بود. میزان ِ «ولایت‌مداری ِ بر مبنای ِ شنیده‌ها»ی خیلی‌ها را به چشم دیدم. شنیده‌هایی که خیلی‌هاشان هم از زبان ِ آدم‌های ظاهر الصلاحی شنیده می‌شد. بعد این‌ها خیلی‌هاشان هم قابل تحیلی در یک چهارچوب خاص بود. روایت می‌شود که احمدی‌نژاد در دیدار ِ با رهبری سه شرط گذاشته است و این دهان به دهان می‌چرخد. روایت می‌شود احمدی‌نژاد حتا گفته است یک سری آدم باید تعویض شوند تا من بمانم و در این تعویض‌ها یکی سری هم از بین رهبری هستند کع باید بروند ! :دی

روایت می‌شود که احمدی‌نژاد گفته که نمی‌تواند با مصلحی کار کند و برای همین زمان خواسته است که یا استعفا بدهد یا بماند و رهبری هم به او گفته است که می‌توانی این مهلت را داشته باشی.

روایت می‌شود که …. می‌بینید که!؟ مسخره است این همه روایت. نه!؟

هر کس حال در این میان و در این میانه و در این زمان و در این زمانه به بیت ِ رهبری نزدیک‌تر، مورد وثوق‌تر! کار به آن‌جا رسیده است که اصول‌گرانماهای ِ گرگ در پوشش میش هم در این میان حق اظهار نظر برای خود قائل شده‌اند و در همان روزهای اول که رهبری تاکید بر سکوت و حفظ آرامش داشت، رگ ِ ولایت‌مداری‌شان گل کرد و گل‌ش خار بود و در بوق دمیدند که آی مردم! بیایید که احمدی‌نژاد ضد ولایت‌فقیه شده است!

حرفی نیست که یک آدم و یک جریانی در دولت شکل گرفته و شکل می‌گیرد که اتهام‌های زیادی دارند و در بیان و کلام و در روش، در برابر رهبری و انقلاب ایستاده‌اند. اما این نمی‌تواند مبنای ِ تحلیل آن چند روز نیامدن ِ احمدی‌نژاد باشد و کینه‌ی خیلی‌ها از این جریان، زمینه‌ی تحلیل ِ نیامدن ِ احمدی‌نژاد شود.

هرچه، این روزها، صبر و آرامش را بیش‌تر می‌پسندم. این روزها، حساب نکردن ِ شنیده‌ها را بیش‌تر می‌پسندم. این روزها، بیش‌تر از آن‌که سعی کنم احمدی‌نژاد را در چهارچوب ِ ضد ولایت فقیه بودن تفسیر کنم، می‌پسندم جور دیگری آن را تحلیل کنم. اما هرچه کنم، این روزها، راحت می‌شود انگ ِ ساده لوحی خورد. این‌گونه است دیگر. این روزها باید مطلب‌ت در باب ولایت‌مداری باشد و در طعنه و کنایه و استعاره و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر، اشاره کنی به احمدی‌نژاد. مطلب‌ت که این‌گونه باشد، تو می‌شوی یک آدم با بصیرت و ولایت مدار و حزب‌اللهی و این‌ها. یعنی تو باید این روزها هم‌رنگ جماعت ِ با بصیرت ِ حزب‌اللهی شوی و مشائی را مستقیم له کنی و احمدی‌نژاد را در کنایه و لفافه و گاهی هم مستقیم مورد خطاب قرار دهی و مرگ بر ضد ولایت ِ فقیه‌ت را نثار ِ احمدی‌نژاد کنی و الخ.

میثم رمضانعلی  |  ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰  |  انقلاب، سیاست  |   11 نظر


شما یک وب‌لاگ‌نویس هستید و می‌خواهید بر روی یک دامنه‌ی شخصی وب‌لاگ‌تان را بالا بیاورید. یک آدرسی مثل همین آدرس وب‌لاگ بنده که ختم می‌شود به آی‌آر. http://Habil.ir. این‌جاست که باید بروید و برای یک سال در اختیار داشتن یه دامنه، از وب‌سایت نیک‌.‌آی‌آر دامنه تهیه کنید. برای گرفتن دامنه هم باید کلی مشخصات بدهید. اسم و فامیل و آدرس و از این جور چیزها که بناست هویت ِ شما را مشخص کند!

می‌روید و یک دامنه می‌گیرید و وب‌لاگ را راه می‌اندازید. از خوش ِ اتفاق یا از بد ِ اتفاق، یک نفری می‌آید و می‌خواهد با شما برخورد کند. یعنی می‌خواهد مزاحم زنده‌گی ِ شما شود. یا حتا شما یک آدم ِ مهمی هستید و می‌خواهد شما را بزند، کتک‌کاری راه بیندازد یا حتا ترور کند.(بعید که نیست! هست؟ :دی)

این‌جاست که راحت می‌رود و آدرس دامنه‌ی وب‌لاگ‌تان را توی نیک‌.‌آی‌آر می‌زند و آدرس و شماره‌ی خانه‌تان را به دست می‌آورد. در عرض پانزده ثانیه! بعد هم که می‌آید و شما را ترور می‌کند و مملکت از برکات ِ حضور شما محروم می‌شود!

کاری هم ندارد ها. کافی‌ست آن آقای ِ رئیس ِ نیک‌.‌آی‌آر در سیستم‌ش این اجازه را بدهد که آدرس‌ها و مشخصات برای عموم به نمایش در نیاید. اما نخواسته و ظاهرا هم نمی‌خواهد. بنا دارد مشخصات شخصی همه در اختیار همه قرار بگیرد و می‌دانید که در این مملکت هیچ‌کس با هیچ‌کس دعوا ندارد و همه داریم در صلح و دوستی با هم زنده‌گی می‌‌کنیم و چه کسی تا حالا شنیده است که بخواهند کسی را اذیت کنند. این‌جا هم که می‌بینید لیست ردیف کرده‌اند از کسانی که باید مورد عنایت قرار بگیرند، همه‌اش توهم توطئه است. والا!

در هر حال، بنده از همین تریبون از آقایون مسئول ثبت دامنه‌ها به شدت تشکر می‌کنم که راه را برای اذیت و آزار فعالان وب فراهم کرده‌اند و شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین اطلاعات اشختاص را در اختیار همه‌ی نهادهای جاسوسی و اطلاعاتی قرار می‌دهند و کمک می‌کنند که همه به راحتی بتوانند هم‌دیگر را پیدا کنند و بزن بزن راه بیندازند و امنیت هم که می‌دانید یک چیزی‌ست مثل ِ کشک!

اگر امنیت ِ شخصی برای کسی مهم بود در این ارتباط بنویسد شاید به جایی رسید صداها …. ان شاء الله

پی‌نوشت: این هم نوشته‌ی خوبی‌ست در همین رابطه: نیک دات آی آر و انحصار گرایی از نوع مضحک

میثم رمضانعلی  |  ۲۳ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب، رسانه  |   14 نظر


زن ِ هم‌سایه‌ی ما، هر چند وقت یک‌بار، یک‌هو، مجبور است زنگ بزند به اورژانس، تا بیایند و شوهرش را ببرند. زمان و این‌ها هم ندارد. یک‌دفعه و در یک آن این‌طور می‌شود. زخم ِ شمشیر نیست و معلوم نیست کی خبر می‌کند و مرد ِ هم‌سایه را زمین‌گیر می‌کند.

هم‌سایه‌ی دیگر ِ ما، به خاطر همین، زبان‌ش باد کرده و نمی‌تواند درست حرف بزند. باید دقت کرد تا فهمید چه می‌گوید. همبن هم‌سایه‌‌ای که سخت حرف می‌زند، به خاطر همان شیمیایی ِ لعنتی، که «مید این آلمان» بوده است، خیلی وقت است که از بچه‌دار شدن ناامید شده است. همان کشور ِ صاحب ِ بنزهای آن‌چنانی.

همین هم‌سایه‌مان، هر وقت من را می‌بیند، با همان صحبت کردن‌های نیم‌بندش، به من می‌گوید: چلوری عژیژم. و این عژيژم گفتن‌ش می‌ارزد به همه‌ی “آی‌لاو‌یو”های ِ خلقت. می‌ارزد به همه‌ی ‌”دوست‌ت دارم”‌های آدم‌های دیگر

تازه این‌ها بازی‌های ساده‌اش است. وقتی می‌نشینی کنارش، چون گوش‌ش به خاطر صدای تانک‌ها سنگین شده است، باید بلند بلند حرف بزنی که بشنود. بعد به روی خودش هم نمی‌آورد که ما داریم بلند حرف می‌زنیم، هم‌چون نگاه می‌کند و توجه می‌کند که آدم ذوق‌مرگ می‌شود برای این‌که بنشینی چند ساعت برای‌ش از خودت بگویی. از آدم‌های خوب و بد. از همه چیز. حتا از این‌که آخرین باری که رفته‌ام مزار ِ شهدا، شاید چند ماه ِ پیش بوده است.

یک وب‌لاگی دعوت کرده است برویم دیدار ِ جانبازان آسایشگاه ثار الله. جانبازان ِ قطع ِ نخاعی. این‌جا هم این دعوت را کرده است. کار ِ خوبی هم هست. الان هم که دارم این متن را می‌نویسم، تاریخ ِ ثبت نام‌ش تمام شده است. اما به نظر اگر برویم و ثبت نام کنیم، خوبی‌اش این است که شاید کسی سر جنباد و یک برنامه‌ی دیگر یا حتا برنامه‌های دیگری را ردیف کرد و این دید و بازدیدها، بیش‌تر شد و فرهنگ شد.

ما که ام‌سال قسمت‌مان نشد برویم جبهه‌های نور و راهیان نور، بل برویم به همین نورهای طهران‌نشین سری بزنیم و نور بریزیم توی سفره‌ی دل‌مان.

همین!

میثم رمضانعلی  |  ۱۹ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   10 نظر


سخت است میان ِ این همه وبگاه ِ‌ مختلف، یکی را پیدا کنی که همه چیزش خوب باشد. چینش مطالب در صفحه‌ی اول و صفحات ِ داخلی‌اش خوب باشد، رنگ‌بندی‌اش خوب باشد، محتوای‌ش خوب تولید شود و همه جانبه خوب باشد. جوری که هر وقت خواستی یک صفحه‌ای در نت بروی بالا، معیارت برای خیلی چیزها، بشود آن وبگاه خوب. برای من اما، خامنه‌ای.آی‌آر یک وبگاه ِ همه چیز تمام است. تیم‌شان هم همین‌طور که جز از پس ِ یک تیم ِ خوب، چنین نتیجه‌ي خوبی بر نمی‌آید. دست‌بوس ِ همه‌شان هستم؛ که به حق، رسانه‌ی خوبی برای رهبری ایجاد کرده‌اند. این چند جوان ِ مخلص. اجرشان با ولی‌عصر ان شاء الله.


پی‌نوشت: گفتم قدردان باشم و چیزهای ِ خوب ِ دور و برم را نیز این‌جا بنویسم. پیش‌تر هم نوشته بودم البت در مورد خوب‌ها و خوب‌ترها.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   6 نظر


همان حوالی هفتاد و هفت و هفتاد و هشت بود که اکبر گنجی سوار بر قلم، در روزنامه‌های زنجیره‌ای که مشابهتی با وب‌لاگ‌ها و وب‌لات‌های زنجیره‌ای فعلی دارد، ارابه‌ی قلم‌ش را تند و تیز می‌راند و کسی را یارای نگه‌داشتن‌ش نبود. قلم ِ هار ِ اکبر گنجی، هاشمی را در تیررس گرفته بود و با عبارات و اصطلاحات فراوانی سعی در تخریب ِ چهره‌ی هاشمی می‌کرد. جریان دوم خرداد که پشتوانه‌ی ضد انقلابی‌اش هنوز برای خیلی‌ها عیان و روشن نشده بود، گاه سعی می‌کرد این عنصر نامعقول ِ متوهم و جری را نه در بدنه‌ی اصلی که در بدنه‌ی ژورنالیست خود جا دهد و نمودی که از رفتارهای وی ایجاد می‌شد، به اصل ِ جریان ضربه نزند. سعی داشت که هجمه‌های متوهمانه‌ی گنجی را یک دید در میانه‌ی دیدهای دیگر جلوه دهد و گاهی نیز برای ماست‌مالی ِ کارهای ِ گنجی، بیان کند که بودن ِ این دید هم در جریان لازم است و از این جور توجیهات ِ مسخره.

این‌چنین شد که سیل نوشته‌های گنجی و نوشته‌های گنجی‌وار در روزنامه‌ی های زنجیره‌ای ِ دوم خرداد روز به روز بیش‌تر شد و کار از بدنه‌ی ژورنالیست به بدنه‌ی اصلی کشیده می‌شد و ادبیات ِ گستاخانه و قلم‌های ِ هار ِ اشخاص روز به روز روان‌تر به فحاشی و بی‌ادبی می‌پرداختند و جری‌تر می‌شدند.

فیلم فحاشی ِ یک آدم ِ مذهبی‌نما، که در آن به فائزه‌ی هاشمی می‌پرید، این چند روز ِ اخیر ِ ما را پر کرده است. ادبیاتی که درست از زمانی که وب‌لاگ‌ها و وب‌لات‌های زنجیره‌ای توسط عده‌ای پرورانده شدند و ادبیات ِ افسارگریخته و به دور از شأن ِ انقلاب‌شان، خیلی‌ها را دچار ناراحتی و پریشانی کرد. و این جز در حمایت ِ رسمی برخی نهادها از این وب‌لات‌ها شدنی نبود.

این‌چنین که وب‌لات حسین ِ قدیانی، در اوج ِ بی ادبی و بی‌تقوایی، به دهن‌دره‌گی‌های خود که مسبوق به سابقه نیز بوده است، ادامه داده است و اوج ِ تئوریزه‌ کردن بی‌ادبی و بی‌شعوری را در متن خود ارائه داده است.

حرف البت تکراری‌ست و لازم به تکرار نیست. حرف‌م این‌جا در مورد نحوه‌ی برخورد با آن شخص ِ بی‌شعور و بی‌تقوا و قدیانی‌ئی‌ست که متاسفانه فرصت ِ تربیت شدن و ادب‌آموزی نداشته است. این آدم‌ها و این آدم‌نماها برای جریان حزب‌الله، یک چیزی هستند شبیه ِ اکبرگنجی. «اکبر گنجی ِ بچه اصلاحاتی‌ها»! وضع ما این‌چنین است که افسار ِ قلم و زبان ِ این‌ها اگر گرفته نشود، کار به جایی می‌رسد که جریان دوم خرداد به آن‌جا رسید. دهن‌دره‌گی‌های قشری که جزء لات و لوت‌های نت محسوب می‌شوند، ما را به همان وضع تبدیل می‌کند که جریان دوم خرداد به این‌ نتیجه رسید که لازم شد خاتمی برای چندرغاز رای، دست‌مال به دست بگیرد و زار زار جلوی دوربین‌ها اشک بریزد و از ادب و قانون و این‌هایی حرف بزند که به واقع در دوم خرداد موجود نبود. جریانی که نتوانست به این تحلیل برسد که گنجی را باید طرد کند، گنجی با آن جریان کاری کرد که به قهقرا کشیده شد.

در همین رابطه:

قدیانی، بی‌ادبی و مرزبندی با بی‌ادب‌ها

آیا خون حسین قدیانی از دیگران رنگین‌تر است!؟

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   14 نظر


نکته: متنی که می‌خوانید، به خاطر بی‌چاره‌گی و بدبختی نویسنده، به نحوی نوشته شده است که شما می‌توانید خودش را محکوم کنید به همه‌ی این ایرادهایی که در این متن لیست کرده است. اما شما به جای عیب‌جویی کمک‌ش کنید که خود از این فرقه بیرون بیاید. بعدتر این‌که این متن یک متن کاملی نیست. نوشته‌ای‌ست که حاصل یک نشست کوتاه من پشت کیبورد بوده است و چون ممکن بود اگر منتظر اصلاح و تکمیل‌ش شوم، هیچ‌گاه منتشر نمی‌شد، بهتر دیدم که با همین اوضاع در وب‌لاگ‌ بگذارم‌ش.

***

یعنی یک مدتی می‌شود و شاید هم بیش‌تر از یک مدتی که هی فکر می‌کنم که چرا بچه حزب‌اللهی‌ها نمی‌توانند یک کار ِ جمعی انجام دهند. یعنی ما مثلا چرا نمی‌توانیم ده تا گروه حزب اللهی نام ببریم که در عرصه‌ی فرهنگ مشغول به فعالیت هستند و مایه‌ای که خرج می‌کنند و جمعی که شکل داده‌اند، یک جورهایی مایه‌ی مباهات جریان حزب‌الله است. در همین اوضاع هم بود که خانم خسروی متنی نوشتند که می‌توانید آن را این‌جا بخوانید.

کار ِ ما هم که درگیر شدن و مشغول شدن و سر و کله زدن با همین موضوعات سخیف است. هی بنشینیم و بالا و پایین بکنیم که چرا فلان اتفاق افتاد و چرا فلان اتفاق نیفتاد و چه باید کرد و چه نباید انجام داد و الخ. یک چیزهایی به ذهن‌م رسید و گفتم شاید اگر این‌جا زده بشود، هم یک جورهایی درد و دل کرده‌ایم و در چاه ِ مدرن ِ زمانه، فریاد زده‌ایم و هم شاید یک جورهایی مطلب به درد کسی خورد و روزی به کار آمد و این‌جور تعارفات ِ مسخره. حال برویم سر ِ اصل ِ مطلب!

من فکر می‌کنم که این اوضاع آشفته نشأت گرفته از یک سری عوامل است. بخشی از این موارد، ناشی از ذهنیت ما و نحوه‌ی نگاه ما به این جنس فعالیت است. در این‌جا به عواملی از این دست می‌پردازم و به مشکلات بیرون و مشکلات ناشی از بی‌تجربگی نمی‌پردازم. به هر حال، ما به دوستان خود فرصت نمی‌دهیم تا کارهای جدی انجام دهند و همیشه آن‌ها را زیر ذره‌بین قرار می‌دهیم و نکات ضعف‌شان را بزرگ و درشت می‌کنیم و در بوق می‌کنیم و جار می‌زنیم، چون:

یک: جریان حزب‌الله یک ترس ِ جدی دارد. یک ترس ِ تاریخی. جریان حزب الله به چشم دیده ‌است که اشخاص و گروه‌ها و جمع‌های زیادی که علقه‌ها و بستگی‌های مذهبی و اعتقادی داشتند، به انحراف کشیده‌ شده‌اند و ظرفیت‌شان که روزی امید می‌رفت در خدمت ِ اسلام باشد در خدمت ِ شیطان قرار گرفته است و اسلام‌شان بوی ِ اسلام شیطانی به خود گرفته است. این چنین است که تا کسی شروع به کاری می‌کند اولین چیزی که به ذهن من و تو می‌آید این است که این جریان ممکن است مشکل‌دار باشد و باید سریع برویم نقاط ضعف‌ش را کشف کنیم و الخ.

دو: جریان حزب‌الله از هم‌خطی‌های‌ش نا امید است. تجربه‌ی سی سال اخیر نشان داده است که خیلی‌ از افراد و گروه‌ها که متعهد بوده‌اند، نابلد بوده‌اند و در کاری که خواسته‌اند شروع‌ش کنند، نابلد بوده‌اند. یعنی آمده‌اند و یک کاری را شروع کرده‌اند و بعدترش در انجام‌ش در مانده‌اند و وامانده‌اند. یعنی در ذهن خیلی از ماها این‌طور نقش بسته است که: «ما این کاره نیستیم.» این‌چنین است که تا وقتی می‌بینیم چند نفر دور هم جمع شده‌اند، اولین چیزی به ذهن‌مان می‌رسد این است که این چند نفر چون چیزی بلد نیستند یک کار مسخره‌ای را شروع می‌کنند و بعدتر یک سابقه‌ی بدی برای جریان حزب‌الله درست می‌شود و … . یحتمل خودتان این قصه را بیش‌تر از من حفظ هستید!

سه: خود را عقل کل و رهبر فرض می‌کنیم. یک انتظاری در ما به وجود آمده که “ما می‌توانیم”. یعنی فرض گرفته‌ایم که هر کاری را که ما، و در اصل «ما» یعنی در این‌جا «من»، هر کاری را شروع کنم خدا هم خیلی کمک می‌کند و اصلا اگر من هیچ‌کاری هم نکنم، همه چیز خودش درست می‌شود و این‌ها. بعدتر چون توی ذهن‌مان خورانده‌اند که اسلام برای همه چیز حکم دارد و حرف دارد و غیره، فکر کرده‌ایم که معنی اش این‌ است که مثلا با چهار خطی که از احکام نماز و روزه و رهن و اجاره و خمس و نکاح و این‌ها روخوانی کرده‌ایم می‌شود دنیا را اداره کرد. فکر می‌کنیم که عقل کل هستیم و باید در همه‌ی امورات عالم نظر بدهیم و ما می‌توانیم و اگر نتوانیم هم، باید بتوانیم نظر بدهیم و از اسلام با هر وسیله‌ای دفاع کنیم و این‌ها. این می‌شود که تا یک نفر شروعی می‌کند و بسم اللهی می‌‌گوید، مثل مور و ملخ می‌ریزیم سرش و هر چه نظر داریم، متعصبانه و تحکّم‌وار ارائه می‌دهیم و اگر هم به صراط ِ ما مستقیم نشد، به سیبل می‌نشانیم‌ش و آبرویی از وی می‌بریم که دیگر از این غلط‌ها نکند و وارد کارهایی نشود که آبروی حزب‌الله را می‌برد. بعدتر این‌که خود را برنامه‌ریز و تئوری پرداز فرض می‌کنیم و بیش‌تر دوست داریم که در بالای جریانی باشیم نه در میان ِ آن. در بند بعد کمی توضیح می‌دهیم.

چهار: به دیگران اعتماد نداریم؛ چون احساس نمی‌کنیم که خود در این کار می‌توانیم سهیم باشیم و نقش‌مان و شأن‌مان هم حفظ بشود. دیده‌ایم و بیش‌تر از دیدن، تجربه کرده‌ایم که وقتی می‌رویم و به کسی یا گروهی کمک میکنیم، کمک‌مان به اسم ما ثبت نمی‌شود و یکی آن وسط می‌آید و کار ما را به اسم خودش جا می‌زند و سوء استفاده می‌کند. برای بنده که الی ماشاء الله از این اتفاق‌ها افتاده است و یحتمل برای شما بیش‌تر از بنده.

پنج: یک حسادتی در بسیاری از آدم‌ها هست که من فکر می‌کنم در یکی مثل بنده «موج» می‌زند. بعضی وقت‌ها هم خودم شاید متوجه نباشم که این مرض را دارم و این بیماری ِ مُهلک، در جان و روح‌م رخنه کرده است. اضافه کنید به همه‌ی این‌ها همه‌ی بیماری‌های دیگری که ناشی از بی‌تقوایی و ضعف ایمان است.

شش: دل‌سوز اسلام و انقلاب هستیم و وقتی احساس می‌کنیم ممکن است در خطر بیفتد، از عمق جان ناراحت می‌شویم و در خیلی از وقت‌ها، عصبی می‌شویم و با ناراحتی و عصبانیت به شخص و گروه متهم حمله می‌کنیم. آن‌چنان حمله می‌کنیم که نا و توان برای شخص باقی نمی‌ماند که از خود دفاع کند. اضافه کنید به این، رفتارهای خاله‌زنکی‌مان در بیان برداشت و شنیده‌های‌مان از آن گروه و شخص برای دیگری و در جمع‌های دوستانه و ذهنیت‌های دیگران را نسبت به چیزی تغییر دادن و … .

هفت و هشت و نه و ….

شاید به مرور در همین پست تکمیل‌ش کردم. ان شاء الله

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ اسفند ۱۳۸۹  |  انقلاب، فرهنگ  |   7 نظر


فکر کنید شما می‌خواهید با دوستان‌تان در جایی قراری بگذاریدمثلا سه چهار ساعتی را حرف بزنید. شما یک فردی هستید که علقه‌ها و باورهای دینی دارید و سبک زندگی‌ یک حزب‌اللهی را می‌پسندید. شما برای این نشست دوستانه چند راه حل دارید:

یک: می‌توانید در مکان‌های عمومی ِ سرباز مثل پارک قرار بگذارید. در این فرض، شما به طور عملی با چند مشکل مواجه هستید: سرما، گرما، نور آفتاب، سر و صدا، صندلی‌های نامناسبی که چند ساعت نمی توان روی‌شان نشست، عبور عابران و پرت شدن حواس و ….

دو: می‌توانید در مکان‌های عمومی ِ سربسته قرار بگذارید. مثل ِ امام‌زاده‌ای، کلاس ِ دانش‌گاهی، مسجدهای عمومی، کافه‌ها، رستوران‌ها و قس علی‌ هذا. در این فرض نیز شما با مشکلاتی مواجه هستید:

امام‌زاده‌ها: شلوغی، کمی فضا، عبور عابران و پرت شدن حواس، سر و صدا، نبودن شرایط پذیرایی درست و درمان، حضور خانم‌ها در جلسه امکان‌پذیر نیست و … .

کلاس‌ها: خالی نبودن خیلی از کلاس‌ها، ورود دانش‌جویان دانش‌گاه‌های دیگر با سختی هم‌راه است، نبودن شرایط پذیرایی درست و درمان، سر و صدا و … .

مسجدهای عمومی: شلوغی و سر و صدا و رفت و آمد و خیلی وقت‌ها کثیفی، حضور خانم‌ها در جلسه امکان‌پذیر نیست و … .

کافه‌ها: پر از دود هستند معمولا، محیط بعضا نامناسبی می‌شوند از لحاظ اخلاقی، هزینه‌های بی‌ربط و زائد و زیادی‌ئی دارد، به طور کلی در قالب ِ سبک زنده‌گی یک حزب‌اللهی نمی‌گنجد، و … .

رستوران‌ها: آدم همیشه این‌قدر گشنه نیست که لازم باشه در رستوران قرار بذاره، غذا خوردن در رستوران بدل به حاشیه‌ای مهم‌تر از متن می‌شود!

…………..

این‌ها را مقدمه بگیرید و برویم سر اصل بحث:

مسئله‌ی یکی از دوستان: بچه حزب اللهی‌های ما، به جای اینکه در مسجد جمع بشوند، به کافه می‌روند و آن‌جا جمع می‌شوند. این یعنی یه جای کار می‌لنگد!

این یعنی یک نفر تا حالا شعورش نرسیده است که باید یک پاتوقی برای بچه حزب‌اللهی‌ها ردیف کند. یعنی این‌که ما در مسجد محدودیت‌هایی داریم که نمی‌توانیم بعضی جلسات را آن‌جا برگزار کنیم. معظل وقتی بیش‌تر می‌شود که شما بخواهید یک جلسه‌ی ده نفره بگذارید که توی جلسه مثلا دو سه تا خانوم باشد. محدودیت‌های مسجد این جا هم مانع ِ کار می‌شود. تعریفی که ما از مسجد ارائه دادیم و حدود و مرزهایی که برای مسجد تعریف کردیم و فرار از نگاه ِ مجتمع‌وار به یک مسجد، ما را با این معظل مواجه کرده است. و شما به حتم به جای چانه‌زنی با مساجد و محدودیت‌های حضور در مسجد و امکانات جانبی برای پذیرایی از حاضران و غیره رو تاب نمی‌آرید. بسیاری از دوستان را می‌شناسم که برای جلسه‌های‌شان دچار مشکل هستند و برای یک سری جلسات کوچک، همیشه دچار بحران می‌شوند.

بعضی‌ها و شاید قدیم‌تر‌ها، مسجدها را مجتمع‌وار درست می‌کردند. کتاب‌خانه و سالن اجتماعات و اتاق‌های مختلف و حتاتر مغازه را در قالب یک مجتمع می‌دیدند و به طور کلی، شما در مسجد با یک بسته‌ی خدماتی مواجه بودید و نه فقط با یک نماز‌خانه که فقط سه ساعت در روز باز هست! بعدتر این‌که، ما مدلی برای یک پاتوق که بتواند با نگاه‌های بومی سازگار باشد نداریم. یعنی تلاش‌هایی شده است، اما خب این تلاش‌ها نظم و انسجام نداشته است. یعنی اگر کسی هم پولی و دغدغه‌ای داشته باشد که بخواهد یک پاتوقی منطبق با نگاه‌های بومی درست کند، با بحران مدل و الگو مواجه می‌شود.

من البت فکر می‌کنم برای حل این معظل، باید دو تا کار انجام داد تا یک مقداری فضا بهتر شود؛

یک: باید تعریف‌مان را از مسجد و کارکرد ِ آن ارتقا بدهیم و مسجد را بهتر تعریف کنیم.

دو: یک سری پاتوق عمومی در سطح شهر و به خصوص در فضاهایی که دانش‌جومحورتر هست تاسیس کنیم که با استانداردهای بومی منطبق‌تر باشد و تا حدی خلاء وجود محیطی سالم را پر کند.

………………………………………………………………….

پی‌نوشت یک: نکته‌هایی و نظراتی هم در مورد این دو راهکار دارم که شاید توی یه فرصتی بشه نوشت‌شان.

پی‌نوشت دو: این مطلب بی‌ربط به این مطالب نیست: + و + و +

پی‌نوشت سه: این نکات، حاصل توجه و صحبتی بود که در میان بخشی از دوستان، در یکی از شبکه‌های اجتماعی صورت گرفت.

میثم رمضانعلی  |  ۰۷ بهمن ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   18 نظر


این مطلب به دلیل درخواست دریافتی از کمیته‌ی فیلترینگ برای حذف، حذف گردید

لینک مطلب در تریبون مستضعفین(+)

لینک مطلب در وبگاه گرداب(+)

میثم رمضانعلی  |  ۲۱ دی ۱۳۸۹  |  انقلاب، رسانه  |   9 نظر


نحوه‌ی برخورد نامناسب با نوشته‌ها و وب‌نوشته‌ها، خیلی وقت است دامن ِ وب‌لاگ‌ستان را گرفته است و گیر داده به حلقوم‌هایی که رسانه‌ای جز یک وب‌لاگ ِ زپرتی ندارند. آیا ما همه‌مان، حسین قدیانی هستیم؟ آیا لازم است همه حسین قدیانی باشیم؟ مگر حسین قدیانی چیست یا کیست که باید همه، حسین قدیانی باشند؟

مقدمه

قدیانی، پس از حماسه‌ی نهم دی‌ماه هشتاد و هشت و پس از فروکش کردن فتنه‌ی انتخابات، مطالب‌ش را در قالب ِ وب‌لاگ منتشر کرد. یعنی زمانی که بصیرت عمومی افزایش یافته بود و فتنه، تا حدود زیادی دفع شده بود. پس از حضور چشم‌گیر امت مسلمان در راه‌پیمایی نهم دی و حضور دانش‌جویان در شانزده آذر و حضور دانش‌آموزان در سیزده آبان و الخ. یعنی قضیه‌ی وب‌لاگ‌نویسی قدیانی، یک چیزی‌ست بعد از فوران ِ بصیرت ِ ملت که اوج‌ش در نهم دی‌ماه بود.

ـ وب‌لاگ‌نویس ِ ارزشی در برابر ِ وب‌لاگ‌نویس ِ حزب الله

فیل‌ترینگ، این عامل ِ امنیت ِ جمهوری اسلامی، دامن ِ وب‌لاگ‌نویس ِ ارزشی ِ وب‌لات ِ قطعه‌ی ۲۶ را گرفت. این بار اما به بهانه‌ی انتشار ِ نامه‌ای خطاب به رئیس قوه‌ی قضائیه که در آن، حسین قدیانی، آملی را بازخواست کرده بود و گاه به تمسخر گرفته بود و یقه‌گیری که چرا در مسیر خواسته‌های رهبری و مردم حرکت نمی‌کنی و چرا عدالت را در باره‌ی هم‌خون‌های خودت اجرا نمی‌کنی و الخ. علت ِ فیل‌تر شدن ِ وب‌لات ِ ۲۶، انتشار این نامه بود، نه زنازاده خواندن یا حرام‌خوار بودن ِکسی که به قدیانی نقد وارد کرده بود!(رجوع کنید به آرشیو ِ چند ماه ِ پیش وب‌لاگستان، بخشی از لینک‌ها را در این‌جا می‌توانید بیابید) آن بار اما قدیانی، نه یک بار و نه در قامت ِ یک مطلب، بلکه به تعداد به فحش و ناسزا و تهمت‌پراکنی به بخشی از بدنه‌ی وب‌لاگ‌نویسان ِ حزب الله، پرداخته بود و چه باک که برای دست‌گاه قضا، تهمت‌زدن و ناسزا و زنازاده خواندن و حرام‌خوار خواندن دیگری، مصیبت‌ش کم‌تر است از پاچه‌گیری رئیس قوه‌ی قضائیه! و خواننده‌ی گرامی می‌داند که برخی خون‌ها، سرخ‌ترند!

ـ آیا قدیانی، فقط یک نفر است؟

قدیانی یک نفر نیست. اصلا برای بنده هیچ‌گاه خود ِ قدیانی مهم نبوده است. بل، وب‌لاگ‌ها و وب‌لاگ‌نویسان زنجیره‌ای برای‌م اهمیت داشته است. دقت کنید که وب‌لاگ‌های زنجیره‌ای با زنجیره‌ی وب‌لاگ‌نویس‌ها دوتاست و به گمان بنده، دومی ارزش‌مند و اولی، گاه مخرب است. خوش‌بختانه و یا متاسفانه، اکنون دست بردن به قلم و نگاشتن در مورد چگونگی ِ اتصال این زنجیره به موسسات و نهادهایی مگو، به مصلحت نیست و فرصت و رخصت دیگری می‌طلبد که امیدوارم حالا حالاها میسر نشود. هرچه، ما با طیف ِ وب‌لاگ‌ها، وب‌سایت‌های خبری و شبکه‌های اجتماعی و اکانت‌هایی در شبکه‌های مجازی مواجهیم که سعی در بازی‌گردانی ِ عرصه‌ی نت دارند. کسانی که خوب یاد گرفته‌اند که کسی را فرصت ِ بزرگ شدن دهند و ابزارهای ِ در اختیارشان را مصروف ِ مأموریت‌ها کنند. چه در قالب خبرگزاری‌ها و سایت‌های خبری تحلیل و چه در قالب شبکه‌های اجتماعی داخلی و چه در  قالب سرویس‌های وب‌لاگ‌دهی و چه حتی در قالب شوراهای فعالان نت! انسان ِ مأمور، از هر ظرفیتی برای انجام مأموریت‌ش باید استفاده کند.

ـ آیا طرف‌داران انقلاب اسلامی به جمهوری اسلامی می‌تازند؟

به ظاهر، ما با دو چیز مواجهیم؛ مفهومی به نام انقلاب اسلامی که شاید از چهل و دو آغاز گردید و یک مفهوم دیگر به اسم جمهوری اسلامی که از پنجاه و هشت، شکل گرفت. و آن اوائل، فاصله‌ای میان این دو وجود نداشت. رفته رفته و شاید پس از هشت سال دفاع مقدس، حزب الله به چیزی دست به گریبان شد، که دور از آرمان‌های انقلاب اسلامی بود. رفته رفته فضای تهاجم فرهنگی ِ رسیده به تهاجم ِ فکری، وضعیت را بدتر می‌نمود. این چنین بود که بازگشت به آرمان‌های انقلاب اسلامی، تشنه‌گی ِ حزب الله را بیش از پیش افزون نمود. و ایران با سخن‌رانان و تئوری‌پردازانی مواجه شده بود که جز رهبری، اکثر نهادها و شخصیت‌های جمهوری اسلامی را در مسیری بر خلاف ِ مسیر انقلاب اسلامی به تصویر می‌کشیدند و همه را به باد انتقاد می‌گرفتند. انتقادها گاه به شدت سهمگین و وحشت‌ناک و گاه با زبانی به شدت تیز بیان می‌شد. این چند روزه نیز این برداشت قوی‌تر می‌شود که اشخاصی وجود دارند که میان انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی، مرزی قائل شده‌اند و حاضرند جمهوری اسلامی را تحت ِ فشار ِ انقلاب اسلامی قرار داده و له کنند. این‌چنین است که قدیانی و بخشی از بدنه‌ی وب‌لاگ‌نویسان ارزشی نیز انقلاب اسلامی را مهم‌تر از جمهوری اسلامی می‌پندارند.

آیا خون حسین قدیانی از دیگران رنگین‌تر است!؟

در طول یک‌سال گذشته، بدنه‌ی وبلاگستان شاهد ِ فیل‌تر شدن و مسدود شدن بخشی از نمایندگان حزب الله در نت بود. وب‌لاگ‌نیوز، مدرسه ما، اسماعیل نیوز، آهستان، خاطرات جبهه، دودینگ هاوس از مواردی‌ست که در حافظه دارم و ممکن است شامل دیگرانی نیز بشود. این وب‌لاگ‌ها، وب‌لاگ‌هایی معمولی و ساده نبودند و بعضی از آن‌ها جزء مشخص‌های وب‌لاگستان به شمار می رفتند. آهستان، وب‌لاگی که در زمان فتنه، به حق پرچم‌دار ولایت بود و نشان داد که ادب و منطق ِ انقلاب اسلامی، می‌تواند راه‌گشای ِ روزهای فتنه گردد. آهستانی که یک تنه، رسانه‌ای به تاثیر ِ صدا و سیما، اما در نت شد. دیگران ِ فیل‌تر شده و مسدود شده نیز به همین منوال. اما فریادی رسا بلند نشد. نه این‌که این وب‌لاگ‌ها، مهم نبودند، که بودند و نه این‌که حق‌شان ضایع نشده بود، که شده بود، بلکه این وب‌لاگ‌نویسان به وب‌لاگ‌ها و وب‌سایت‌های زنجیره‌ای و بعض ِ موسسات متصل نبودند تا مورد حمایت رسانه‌ای و یا پشتوانه‌ی ارتباطی قرار بگیرند؛ شاید خود نیز علاقه‌ای به این‌گونه پیگیری کردن‌ها نداشتند.

ـ وضع ما و اوضاع ِ قاراشمیش‌مان را عشق است، زنده‌باد کمیته‌ی ضدوب‌لاگ‌نویسی

اوضاع ِ خوبی نیست البت. حیرت می‌کنم که مسئولین ِ سیاسی و فرهنگی و اجتماعی‌مان، ما را درگیر ِ چه مزخرف‌ موضوعاتی کرده‌اند. و چه ساده‌، عرصه‌ی دعوا را می‌کشانند به موضوعاتی که بیش‌تر شبیه ِ حرف‌های خاله زنکی است. حرف‌هایی که در شأن جمهوری اسلامی نیست. در شأن قوه‌ی قضائیه نیست. من می‌دانم و حتم دارم که قدیانی ِ برادر و دوئل ِ تصویرگر و عکاس ِ مسلمان ِ تصویرساز، دل‌شان به حال این انقلاب می‌سوزد و مخلصانه و به دور از چشم‌داشت، به فعالیت می‌پردازند و این چنین رسم ِ مروت نیست که مورد شماتت قرار گیرند. اگر چه گاه، بی‌ادبانه حرفی و حدیثی نیز بسازند. شأن ِ جمهوری اسلامی، والاتر از این نحوه‌ی تعامل‌هاست که بر قدیانی و دیگران‌شان شد.

پست‌های مرتبط:

گفتمان ِ انقلاب اسلامی، مجموعه‌ای از نظرات ِ متناقض و متضاد نیست

قدیانی، بی‌ادبی و مرزبندی با بی‌ادب‌ها

میثم رمضانعلی  |  ۲۲ آذر ۱۳۸۹  |  انقلاب، رسانه  |   26 نظر


سرمشق، یعنی یک چیزی که می‌گذارند جلوی ِ یک ناوارد تا از رویش مشق کند. هی به سرمشق نگاه کند و هی سعی کند تا درست مثل ِ آن چه استاد نوشته است، بنویسد. بلکه در این تمرین‌ها بتواند به حدی برسد که بتوان گفت، هم‌چون سرمشق ِ استاد، خوب نوشته است. این سرمشق که تمام شد هم، باز استاد سرمشق ِ دیگری می‌دهد و همین  طور شاگرد را به راه می‌آورد و رهنمون می‌شود. شاگرد که چم و خم ِ کار را یاد گرفت، تازه شاید بعدتر بتواند در کار خودش به ابداع برسد و جملات و عبارات و کلمات ِ دیگر را به خوبی بنویسد. به طور کلی، سرمشق یک همچو چیزی‌ست.

نشریه‌ی شماها نیز، برای حضرات ِ مسئولین، سرمشقی‌ست که باید تمرین‌ش می‌کردند تا اگر شاگرد ِ خوبی بودند، بشود برای‌شان سرمشق ِ دیگری یافت و همین‌طور جلو بروند. و سر در برف کردند و هاج و واج به کارهایی پرداختند که نه در اولویت بود و نه حتا از پس‌شان بر می‌آمد؛ چون شاگردی نکرده بودند.

شماها را همان وقت که متولد شد دیدم. آن هم از طریق ِ برادرم. با طراحی ِ خاصی که زیاد از آن سر در نیاوردم. یکی دو سه شماره‌ای گمانم رد شد که در یکی از مطالب‌شان هم مشارکت کردم و نام و نشانی هم از منبر جای ماند و این‌ها. رخصت نشد هیچ گاه بر و روی ِ گردانندگان‌ش را ببینم تا همین چندی پیش که به بهانه‌ی جنگ ِ نرم(!) یکی دو سه نفرشان را زیارت کردم و دست‌بوسی و الخ. هرچه، مهم این حرف‌ها و عبارات ِ من نیست. بحث ِ دیگری‌ست.

شماها، نشریه‌ای بود که با همت ِ به اراده رسیده‌ی چند حزب اللهی صاحب نفس در فضای مجازی شکل گرفت و کار شد. کاری که در زمان ِ خودش عالی بود و به ذهن ِ هر کس و ناکسی نمی‌رسید و این بچه‌های ِ نشریه‌ی شماها بودند که اراده کرده بودند شروعی ناگزیر را رقم بزنند که خیلی‌ها از انجام‌ش می‌ترسیدند و بهتر بگویم که به انجامش نمی‌توانستند فکر کنند. بحث ِ همان نابلدی و کمبود ِ سواد و گاهی درک و این‌هاست. اما این چند نفر، رخصت داشتند که این چنین دائر مدار باشند؛ که شدند.

اما نشریه‌ی شماها که بنا بود در شماره‌های مشخص منتشر شود و به پایان برسد، هیچ‌گاه به پایان نرسید و در جایی متوقف شد. آن هم برای مختصری مشکلات مالی. که می‌دانید، پول های فرهنگی این مملکت خیلی وقت‌ها باید صرف ِ مزخرف کاری‌ها و گزارش نویسی‌ها و دهن‌درّه‌گی‌های مسئولین شود و در این میانه، رخصتی برای شماها نبود. و شماها به همین راحتی، خیلی وقت است که منتشر نشده است و مسائلی که آن موقع، ورود ِ حرفه ای حزب الله را می‌طلبید، بی هیچ پرداخت و بررسیدنی، روی هوا ماند. و راه ِ گشوده شده‌ی به دست ِ شماها، به انجام نرسید و نتوانست بستری برای ِ کاری حرفه‌ای‌تر شود. هنوز اما نمی‌دانم دل و دماغی برای تحریریه‌ی شماها مانده است که کار ِ مانده‌شان را انجام بدهند و آیا اگر دل و دماغ ِ کار دارند، اولویت ِ کاری را آن می‌دانند یا خیر و الخ؛ هرچه، کاش شعور ِ برخی در این مملکت می‌رسید و … .

هر چه فریاد دارید، بر سر ِ مسئولین ِ بی سواد ِ فرهنگ بزنید!

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ آذر ۱۳۸۹  |  انقلاب، رسانه  |   یک نظر


به دعوت سیدسجاد

ـ می‌دانی که؟! بسیج یک چیزی‌‌ست که می‌گویند پنج‌م آذر فرمان ِ تشکیل‌ش را صادر کرده است امام روح الله. و من و توی ِ سال هزار و سیصد و هشتاد و نه ِ شمسی، نظر می‌کنیم به آن‌چه که پیش بوده است و به ظاهر، بیش از اینی که اکنون است. اما چشمان‌ت اگر رونق بگیرد و در دل‌ت اگر صدق و صفا بیفتد و رویه را رها کنی و بُن‌نگر شوی، خواهی دید که هنوز صدای ِ روح‌اللهیان در میان ِ خلق نه تنها شنیده می‌شود که به دیده نیز می‌آید. پس بنشین و یکی دو تا کن و خودبین شو در میان ِ این معرکه، تو چه چیز در چنته داری تا عرضه کنی.

ـ حکایت ِ بسیج و بسیجی ِ حقیقی، حکایت ِ تفاوت ِ میان ِ منش ِ روحانی‌ست با منش ِ شیطانی. حکایت ِ طریق ِ روحانی‌ست و طریق ِ شیطانی. تو یا بسیجی هستی و یا نیستی. یا نفس‌گریه‌های‌ت مملو است از دم و روح ِ انسانی و یا شیطانی. حکایت ِ بسیج، یک هم‌چو حکایتی‌ست.

ـ بسیجی واقعی نه فقط آنی‌ست که رسانه‌ی بی‌درد ِ صدا و سیما آن را بر بالایه‌های مقام‌های المپیکی تبلیغ می‌کند و نه فقط آن دخترک ِ هفده ساله‌ای‌ست که توانسته آپولو هوا کند و بر بالایه‌های شهر بر تکنولوژی سوار شود و پرواز کند، و نه فقط حتا آن بسیجی ِ رفته از بین ِ ماست که خون‌ش آبیاری‌ کرده است این سرزمین را، و نه حتاتر، آنی‌ست که کارت دارد و مشغولیتی رسمی دارد و این‌ها، که یک چیزی‌ست فرای ِ این حرف‌های رسانه‌ی به اصطلاح ملی! رسانه‌ی ملی، همه چیز را به گند کشیده است و … !

ـ یک مثالی دارم برای ِ خودم که شاید با اهمیت‌ترین چیزی که هر کس دارد، جانش باشد و خیلی‌ها، چندی پیش آن را در کف ِ دست گرفتند و فدا کردند و رها شدند از عالم ِ ماده. اکنون اما من و توی ِ نشسته بر کاشته‌های پیشینیان، اگر نمی‌توانیم جان دهیم، آبرو و پول و زمان و آینده‌مان را که می‌توانیم. نمی‌توانیم؟! خیلی‌های ِ از ما، اگر همان هشت سال نیز بودند، پشت ِ جبهه را ترجیح می‌دادند به خط ِ مقدم.

ـ بسیجی ِ این روزها، بیش‌تر دوست دارد چریک‌وار فعالیت کند. پشت ِ خرمنی و لایه‌ی سبزه‌ای و گل‌مالی شده و این‌ها. یک جورهایی ناشناس. بی‌خیال و رها از بعد از همه چیز. جایزه‌بگیر ِ تک‌تیراندازی‌ها و هدف‌گیری‌های خاص. رها از در میانه بودن‌ها. دوست ندارد پای ِ روضه‌ی خودش گریه کند. ترجیح بر این است که هالیوودوار، کار ِ بزرگ کند و با انجام ِ تکلیف ِ یک‌باره، از تکلیف ِ دامنه‌دار و روان، فرار کند. فرار هم که می‌دانی، دشمن ِ قرار است. چه می‌گویم؟

ـ تو چه برادر؟! تو چه خواهر؟! تابوت‌سوار شدی یا محمل گردانی می‌کنی برای این انقلاب؟

……………………………………

یک: دعوت می‌کنم از آب و آتش، آهستان، تردید، جسد زنده، چشم و چراغ، خط می‌زنم، دنیای راه راه، زهرا اچ‌بی، قلم‌زن و هواخوری که بنویسند در مورد بسیج و بسیجی حقیقی.

دو: این‌هم وبلاگ ِ موج: پنج آذر هشتاد و نه.

میثم رمضانعلی  |  ۰۵ آذر ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   9 نظر


یعنی رسم، به این منوال است. باید سگ‌دو بزنی تا موافقت ِ فلان مسئول ِ فلان اداره‌ی زپرتی را بگیری، بل بتوانی به این بهانه، یك سایتی بزنی كه هزینه‌ی مادی‌اش می‌شود حدود ِ دو میلیون ِ‌ نا قابل و كاری كه این سایت می‌خواهد بكند، برابری می‌كند با ده‌ها میلیونی كه فلان اداره‌، ماهانه دارد می‌ریزد در حلقوم ِ سایت ِ رسمی‌اش. باید سگ‌دو بزنی و مخ ِ یك نفر را بزنی كه بیاید و این سایت را به روز كند و هم خودش چیز یاد بگیرد و هم انقلاب، چیزی برای بقیه داشته باشد كه عرضه كند. حكایت ِ ما این‌گونه شده است. كارمان شده است دریوزه‌گی فرهنگی و گاهی هم خیال می‌كنم كه شاید حكایت‌مان شده حكایت ِ نرود میخ ِ آهنین در سنگ و الخ.

آن‌قدر كار ِ نكرده و مسیر ِ نپیموده داریم كه بعضی وقت‌ها احساس می‌كنم كه یك جایی كه نه، خیلی جاها دارد لنگ می‌زند و یك چیزی مثل ِ یك انقلاب لازم است كه انقلاب ِ فرهنگی رخ دهد. یك چیزی مثل ِ انقلاب در انقلاب!(می‌بینید كه!؟ می‌شود همین عبارت ِ “انقلاب در انقلاب” را تئوریزه كرد و رسمی‌ نوشت و داد به روزنامه‌ای یا جایی تا چاپ‌ش كند و كلی هم پول گرفت بابت‌ش و سابقه‌ی منورالفكری برای خودمان درست كرد و رزومه‌ی بلند بالا و …)

حدود ِ یك‌سال ِ پیش بود كه دعوت شده بودم توی ِ یكی از همین جلسه‌های به اصطلاح ِ كار ِ فرهنگی برای انقلاب و چون جلسه‌ی اول بود، حضرات داغ و دوآتیشه بودند كه آی اگر به داد ِ انقلاب نرسیم چه و چه می‌شود و الخ. و بعد هم نتیجه گرفتند كه باید كار ِ ضربتی و عملیاتی انجام بدهیم كه انقلاب بتواند سر ِ پا بماند و از این‌ جور چیزها. و همان جا بود كه گفتم كه همیشه از همان دبستان و غیره ازمان همین مدل كار را خواسته‌اند. كار ِ فوری و عملیاتی و ضربتی و زودبازده. و گفته‌اند كه اگر انجام ندهیم، انقلاب بدبخت می‌شود و جوان‌ها منحرف و پیرترها، بی‌بصیرت!

بد عادت شده‌ایم. تنبل شده‌ایم. نابلد شده‌ایم. حاضریم برای فلان كار ِ فوری، ده میلیون هزینه كنیم و یك دهم ِ آن را برای كار ِ دیربازده هزینه نكنیم. آماده‌خوریم! فعالیت ِ فرهنگی‌مان هم شده است حكایت ِ فست‌فود و كالباس و فلافل! سریع سرخ‌ش كنیم و بخوریم و اصلا هم مهم نیست می‌زند فلان ِ معده را در می‌آورد و این‌ها.(+) مهم این است كه سیرمان می‌كند و از هن و هن كردن می‌رهاند. حكایت ِ ما یك هم‌چنین چیزی‌ست.

نسل ِ ما را همیشه برای كارهایی خواسته‌اند كه باید شب تا صبح بیدار ماند و از درس زد و از زندگی ‌زد و این‌ها. نه این‌كه ما حاضر نباشیم كه هنوز خیلی از این جنس كارها می‌كنیم كه انقلاب به بركت ِ كار ِ ما(!) تضمین شود. نسل ِ ما همیشه در هول و هراس بوده است كه باید سریع كار كرد و كار ِ فوری و فوتی.

حواس ِ فلان مسئول‌مان هم نیست كه بیاید كاری كند كه تا ده سال بعدمان، تا دو سال بعدمان را تامین كند. این همه هم كار ِ بر زمین مانده داریم.

لطفا نسل ِ ما را به كارهای عملیاتی و ضربتی و فوری محدود نكنید. كارهای ِ مهم‌تر و  با نتیجه‌های بیش‌تر را به ایشان بسپارید. البته: لطفا !

………………….

پی‌نوشت: دو سه هفته‌ی پیش نوشته بودم‌ش. نشد تا الان تكمیل و اصلاح‌ش كنم.

میثم رمضانعلی  |  ۲۸ مهر ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   4 نظر


بعد از اتفاقات فتنه‌ی هشتاد و هشت، بی شمارها خیلی زیاد شدند. شبکه‌های اجتماعی بی شمار، با عنوان‌ها و فضاهای گوناگون. شبکه‌هایی چون نت ایران، موج، بیشمارها، فرندفا، توئیتر ایرانی، والاترین و … . همین طور سایت‌های خبری و تحلیلی و این‌ها همچون: نقد نیوز، حقیقت نیوز، مشرق نیوز، جالب نیوز، رازنیوز، ریزنیوز، روز نیور، فاش نیوز و … . همین طور است یک طیف ِ خاصی که وبلاگ زده‌اند. و بی شمارهای دیگری که شما شاید از من بهتر بدانید.

موج است دیگر. همه احساس تکلیف کرده‌اند. فلان بی سواد و با سواد ِ کشور هم احساس کرده که باید تکلیفش را اهدا کند! فلان مسئول ِ دور از فضا نیز احساس تکلیف کرده است. هر کس دستش به هر جا رسیده سعی کرده افسر باشد. آن هم از جنس ِ نرم‌ش که هم کلاس دارد و هم این روزها برای بعضی نان و آب. همگی‌شان هم خوب هستند ها. یعنی آدم‌های خوبی هستند و نیت‌شان خیر است و خیلی وقت‌ها هم کاری که دارند می‌کنند، کار ِ بدی نیست و فی الجمله محسناتی هم دارد. اما خب … و حرف ِ من همین خب است که می‌خواهم بگویم.

می‌دانید کارهای انجام نشده ی دنیا و این همه تکلیف ِ بر زمین مانده را نمی شود یک هفته ای و یک ماهه و یک ساله و حتا در زمان ِ بیش تر حل کرد. انجام ش هم کار ِ یک نفر و دو نفر و این ها هم نیست. خیلی توفیق داشته باشیم بتوانیم در طول ِ زندگی مان چند کار ِ درست و درمان و جدی انجام دهیم و خلاص. برای همین است که آدم باید اصل و فرع کند. اهمّ و مهم کند. یعنی اولویت بندی کند و برسد به همان اولویت ها.

انقلاب اسلامی هم توی ِ همین دنیاست. یعنی این انقلاب یک سری کارها باید انجام دهد. یا ما برای انقلاب اسلامی باید یک کارهایی انجام دهیم. برای همین است که بهتر است کارهای با اولویت بالاتر را انجام داد. این را هم برای آدم‌ها و آدمک‌های ِ مثل خودم می‌گویم و هم برای مسئولین و مدیران. یعنی باید رسید به کارهای مهم. کارهای مهم هم لزوما همان‌هایی نیست که داد و بی داد دارد و می‌شود رویش مانور داد و یک سری را ترساند یا یک سری را ساکت کرد یا یک سری را افسرده و یا یک سری را دلخوش. کارهای مهم، کارهای امیدبخش ِ پوشالی هم نیست. کارهای توهم زای ِ بی شمارنما هم نیست! یعنی خیلی تعدد و تکثر مهم نیست که خیال کنیم بیش‌تر بودن، چیزی‌ست که باید برای داشتنش سر و دست شکاند و خود را کُشت. کارهای مهم کارهایی نیست که … . آدم‌های مهم هم همان‌هایی نیستند که هزار تا عاشق و کُشته مرده دارند. آن‌هایی نیستند که محبوب‌تر نشان داده می‌شوند. آن‌هایی نیستند که ما حتا بزرگ‌شان می‌کنیم و توی بوق، اسم شان را داد می‌زنیم و یک سری را می‌گذاریم که روزی سی کامنت بگذارند و صفحه‌ای را رفرش کنند و الخ.

لازم نیست تعهدمان را به جمهوری اسلامی یا انقلاب اسلامی با این کارها نشان دهیم. کارهای ِ بزرگ، زیرسازی‌های بزرگ و محکم می طلبد. به آن‌ها برسیم، مفیدتریم. به این برسیم که ما باید یک سری محتوای ِ خوب داشته باشیم که بشود در نت پیدا کرد. یک سری کارهای متناسب با اینترنت. نه متناسب ِ با روزنامه. نه متناسب ِ با تلویزیون و ماهواره و غیره. متناسب ِ با نت.

یکی دیگر این که عرصه‌ي فرهنگ، عرصه‌ي فعال كردنِ ظرفيت‌هاست. یعنی یک چیزهایی هست که باید فعال‌ش كرد؛ بايد فعال‌ترش کرد. نه این یک چیزی که هیج زمینه‌ای ندارد یک دفعه مثل قارچ توی نت، بروید و بروید و بروید. که آدم گیج بشود که این همهمه یعنی چه و الخ. ظرفیت‌های زیادی هستند که با حمایت ِ درست و به تناسب، نیاز به شکفتن دارند. نیاز دارند که کمک کنیم که به بار بنشینند. تعدد و تکثر را بی خیال شوید لطفا. البته: با تشکر!

…………….

پی‌نوشت یک: در نقدهایی که به مطلب پیش شد، داشتیم کسانی را که گفتند که چرا راهکار نداده‌ای و باید راهکار هم می‌دادی و از این جور حرف‌ها. باید عرض کنم که یک سری چیزها خیلی ساده است. یعنی پیچیدگی ندارد. سخت نیست فهمیدنش. کسی مختصری شعور و درک و این ها داشته باشد، می‌تواند راه ِ حل مشکلات و گیرها را پیدا کند. فقط باید بخواهد. فکر هم نمی‌کنم دلیل ِ بی‌توجهی به این وضعیت، ندانستن راهکار باشد. مشکلات ِ دیگری مانع بوده و هست.

پی نوشت دو: دوستانی نیز نقد کرده بودند که چرا دل‌ت به حال ِ منافقین ِ سبزی سوخته و این حرف‌ها؛ که وا ماندم. چون یک مقداری دقت و توجه به مطلب می‌رساند که مطلب در مورد ِ آن‌هایی که رفته‌اند نیست. و مطلب حتا در مورد ِ رفته های ِ سبزی نیست. مطلب در مورد ِ خانواده‌های ِ کشته‌ها و شهدا و این‌هاست. همین!

میثم رمضانعلی  |  ۲۰ مهر ۱۳۸۹  |  انقلاب، سیاست  |   3 نظر


يعني يك چيزهايي هست، صبر مي‌خواهد. يك چيزهايي صبر ِ ايوب! چند وقتي‌ست به بهانه‌اي سري به خانواده‌هايي مي‌زنيم كه عزيزان‌شان را در اتفاقات ِ سال ِ فتنه از دست داده‌اند. خانواده‌هايي مختلف كه هر كدام نيز در محله‌هاي مختلف ِ تهران و با فرهنگ‌هاي مختلف زندگي مي‌كنند. گروهي كه جمع شده‌ايم، هم از خواهران هستند و هم از برادران. مي‌رويم دست‌مان را توي جيب‌مان مي‌كنيم، شيريني و گاه گل مي‌خريم، كرايه‌ي تاكسي‌مان را خودمان حساب مي‌كنيم و مي‌رويم در ِ خانه‌ي آن خانواده را مي‌زنيم و مي‌رويم داخل. اسكنر و دوربين ِ فيلم برداري و سه پايه و ميكروفون و عكس و غيره.

بر در و ديوار ِ خانه هم كه نگاه كني، مي‌شود عكسي از كسي پيدا كني كه سال ِ پيش بوده است و اكنون نيست. تا جاي‌مان را پيدا كنيم و سه پايه‌ي دوربين را تنظيم كنيم و غيره، خانواده آمده‌اند و رو به روي ما نشسته‌اند. روايت ِ بعضي از اين ديدارها را مي‌توانيد در تریبون (+ ، + ، + ، +) بخوانيد. حرف ِ من چیز ِ دیگری‌ست.

…………

حکایت ِ خانواده ی این رفته‌ها و کشته‌ها و شهدا، حکایت ِ بی تدبیری ِ ماست. حکایت ِ شعور ِ رسانه‌ای ماست. حکایت ِ فهم ِ حضرات ِ مسئولین از برخورد با این اتفاق‌ها و پدیده‌هاست. حکایت ِ موضوع‌شناسی و زمان شناسی ِ من و توی ِ وبلاگ نویس است که یا مشغول ِ لاس زدن توی شبکه‌های اجتماعی هستیم، یا بعد از آروغ ِ شبانه‌مان، روشن فکرمآبانه دست به قلم می‌بریم و روایت ِ فوکووار و دریداوار و غیره مان را از زندگی ِ شهری و مشکلات ِ سیاسی و حزبی می‌نویسیم و آب و تاب می‌دهیم و می‌فرستیم روی ِ وبلاگ‌مان و منتظر می‌شویم به به و چه چه ِ دیگران را بشنویم. گاه هم دست به قلم می‌بریم و دیگران را نجس العین و زنازاده و حرام خوار و ضد نظام و غیره می‌کنیم و عکس ِ لب گرفتن‌مان را از فلان نماد ِ جنگ می‌زنیم صفحه‌ی اول ِ وبلاگ‌مان و دیگران را پهن هم فرض نمی‌کنیم.(این جا)

یک خانواده، یک نفر را از دست داده است. یکی به ضرب ِ گلوله، یکی به ضرب ِ یک چیز ِ دیگر و هر یک در یک جایی. ممکن است در میان ِ این همه هم یکسری اصلا حق‌شان بوده است که کشته شوند و من و تو که می‌دانیم توی ِ دعوا و اغتشاش حلوا پخش نمی‌کنند و خودمان همین پارسال بود که چون یقه‌مان یقه‌ی آخوندی بود و ریش داشتیم، هر لحظه امکان ِ این که بریزند سرمان و یک مشتِ سبزبند به دست با مشت و لقد و سنگ و هر چه به دست‌شان می‌رسید، بفرستندمان آن دنیا.

من کاری به آن‌ها که رفتند ندارم. حرفم در مورد این‌هایی‌ست که یک نفر را از دست داده‌اند و الآن هستند. همین الآنی که تو داری این مطلب ِ مزخرف را می‌خوانی، دارند نفس می‌کشند. آن قدری هم که ما دیدیم، این چند خانواده نه ضد نظام بودند و نه مرگ بر کسی گفتند و تا دل‌تان بخواهد آه می‌کشیدند و حتا گریه هم کردند. له و لورده‌ام. يعني خيلي وقت است له و لورده شده‌ام. هنوز صدای ِ هق هق ِ خواهر ِ فلانی که دلش برای برادرش تنگ شده بود، توی گوشم هست. هنوز چشمان ِ پدر ِ یک خانواده که مظلومانه به من نگاه می کرد و به سیگارش پـُک می‌زد و بیش‌تر از یک مصاحبه، به درد و دل افتاده بود و کارت ِ بنیاد ِ شهیدش را از توی جیبش در می‌آورد و از چهار میلیونی که از طرف ِ موسوی برای ِ جهيزیه‌ی دخترش گرفته بود و الخ حرف می‌زد و … .

یکی توی ِ این مملکت به دست ِ یک نفر ِ دیگر کشته شده است. به حق یا نا حق کشته شده است و الآن، یعنی بعد از یک سال و سه چهار ماه، باید خیلی چیزها معلوم و مشخص شده باشد. نه این که طرف هنوز دیه نگرفته باشد، نه این که هنوز معلوم نیست طرف شهید حساب شده است یا نه. نه این که …

بعدتر این که وضعیت ِ این خانواده‌ها وضعیت ِ خاصی‌ست. روی این خانواده‌ها حساسیت وجود دارد. طرف از آن طرف ِ آب شماره‌اش را گرفته‌اند و وکیل معرفی کرده‌اند که برو و این وکیل از شما پول نمی‌گیرد و غیره. خب هم می‌شود و هم باید برای این جور چیزها، کمیته‌ای، جمعی، شورایی یا یک مزخرف ِ دیگری درست شود که حواس‌شان به این حساسیت و نکته ها و غیره باشد. حواس‌مان نیست خب. سرمان را توی برف کرده‌ایم خلاصه و … .

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ مهر ۱۳۸۹  |  انقلاب، سیاست  |   29 نظر


رشته گسسته‌ی ما با دل ِ خیلی‌ها را که می‌تواند وصل کند؟ راه ِ جدا شده‌ی من ِ عاصی را با شهیدان که می‌تواند به سمت‌شان کج کند؟ یک چیزهایی فرق کرده است و یک چیزهایی نه. زمانه تغییر کرده است و البت مردمان ِ هر زمانه نیز، متفاوت.

من البت هنوز صدای ِ اذكار ِ شبانه‌ی دوستان‌م را از یادم نبرده‌ام. آن هم در زمانه‌ای که ناسوت بر لاهوت ترجیح داده می‌شود و چیزهای ساده‌ای چون بوی ِ زغال ِ کباب ِ حاج عبدالله و قلیون ِ میوه‌ای، می‌تواند خیلی‌ها را مدهوش کند. در عصر پِیتزا خوری، در روزگار ِ مریضی‌های ِ ناشی از پرخوری و در زمانی که پیدا کردن ِ یک نفر برای این که رفیق ِ طریق باشد سخت است، من هنوز خیلی‌ها را می‌شناسم، که می‌توان بوی شهادت را ازشان استشمام کرد. این حرف‌ها، آرمان‌های من نیست. آرمان‌های هابیل، اگر چه خیلی دور و بعید به نظر می‌آید، اما چون چرخش ِ گردون به همین منوال بچرخد، این آرمان‌ها به واقعیت بدل خواهد شد با آن حکومت ِ نور؛ به زودی. ان شاء الله.

هر چه، این روزها خیلی به این فکر می‌کنم که همین دور و بر، هنوز خیلی‌ها هستند که شهیدوار زندگی می‌کنند و روزه‌گارشان، با روزمرّه‌گی‌های هابیل تومنی دو زار که نه، تومنی ده زار فرق می‌کند. من و توی ِ نشسته به انتظار ِ قسمت و در حیرت ِ ناشی از گذر ِ زمان، خیال ِ خویش به امید ِ کمک و یاوری شبیه ِ زورو و مرد عنکبوتی و بتمن و این‌ها، مسغول ساخته‌ایم و تخدیر را انتخاب کرده‌ایم!

من این روزهای‌م پر است از اشک. نه از این باب که هشت سال دفاع مقدس را تجربه نکرده‌ام که از این باب که اکنون ِ خویش را گم کرده‌ام و حواس ندارم که خدا در میان ِ هر طبقه و قشر و گروهی، حجت‌هایی قرار داده است تا الگویی باشند برای دیگران.

تو را نمی‌دانم. اما این روزهای من پر است از گشتن به دنبال ِ حجت‌های ِ خدا بر خويش. شهدای ِ زنده‌ی سال ِ هزار و سیصد و هشتاد و نه.

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ شهریور ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   3 نظر


راست‌ش اتفاقاتی كه در شیراز افتاد و آن همه قمه كشی و قداره بندی و جسم سنگین پرت كردن و داد و بی‌داد و خون ِ ملت را ریختن و این‌ها، خیلی دردناك است. بیش‌تر هم از این جهت است كه این بی‌حیثیتی‌ها دارد عادت می‌شود و ما انگار كه توی ِ یك مملكت ِ بی در و پیكر ِ زنده‌گی می‌كنیم، به این‌ها داریم عادت می‌كنیم. خیلی برای‌مان تعجب ندارد كه مثلن در فلان شهر و فلان آبادی، یك سری آدم در اوج ِ وحشی‌گری با یك سری دیگر درگیر شده‌اند و مشت و لگد و خون و غیره. و این عادت شدن‌ها شاید از خود ِ آن عمل بدتر باشد.

یك نكته‌ی مهم اما در این بین، رسانه‌ای شدن این اتفاقات است. رسانه‌ای شدن نه به معنای ِ ارائه‌ی گزارش در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها و غیره. كه به معنای ِ درگیر شدن ِ جوانان و نیروهای ِ آینده‌ی جمهوری اسلامی كه اینك در قالب ِ وبلاگ‌نویس، فعال فرهنگی، عضو ِ سازمان و اداره و غیره در حال زندگی هستند. این حتا مهم‌تر از نتیجه دادن ِ شكایت ِ ما از فلان آدم ِ ظالم است. مثلا در جریان ِ ظلمی كه در حق ِ مدرسه‌ی عالی شهید مطهری شد و آن را به اصطلاح ارتقا دادند(بخوانید این‌جا را) یا در مورد ِ همین اتفاقات ِ اخیر ِ شیراز(این‌جا را بخوانید)، یا حتا در مورد فتنه‌ی هشتاد و هشت و … .

مهم‌تر از این‌كه شكایت‌ ِ از مسببان این اتفاق‌ها این است كه كسانی كه در حال ِ‌نظاره هستند، برداشت ِ درست و دقیقی نسبت به این اتفاقات و جریان‌ها داشته باشند. گزارش‌ها باید در مسیری باشد كه مخاطب ِ دور از واقعه، در جریان ِ درگیری و اختلافات ِ جریانی قرار بگیرد و دید ِ درستی نسبت به فضای ِ آن شهر، آن حزب و آن اتفاق داشته باشد تا در آینده كه جزء ِ مسئولین شد، گیج نخورد و بتواند ِ مسیری صحیح پی گیرد.

چیزی كه به طور معمول به آن توجه نمی‌كنیم و پیگیری ِ مطالبه را در صدر ِ گزارش‌ها و اخبارمان قرار می‌دهیم. به نظر توجه به این نكته نیز می‌تواند مهم‌تر باشد. مصلحت‌ها، كم‌كاری‌های مسئولین، نفهمیدن‌های مدیران و هزار و هزار دلیل ِ دیگر سبب می‌شود كه این مطالبه‌ها به نتیجه‌ی سریع و درست نرسد و بنابر این بهتر است در ضمن ِ پیگیری ِ مطالبات‌مان، دانه‌ای نیز بكاریم كه بعدی‌ها بتوانند آن را برداشت كنند.

میثم رمضانعلی  |  ۲۱ شهریور ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   2 نظر


برای ما، قدیانی روزی نویسنده‌ای بود که در جبهه‌ی حزب الله به قلم زدن بر ضد دشمن می‌پرداخت. هنوز نیز  گاه، نوشته‌های قدیانی مددرسان جبهه‌ی حزب الله است. اما چندی‌ست که بی‌ادبی و فحاشی، چه در نوشته‌های قدیانی و چه در نوشته‌های سایرینی که در قسمت ِ نظرات مطالب‌ش به نظردهی می‌پردازند، قدیانی را در حاشیه‌ها قرار داده است و گاه ترس ِ آن می‌رود که آبرویی که از حضور در حزب الله کسب شده است، با این بی‌ادبی‌ها، بر باد رود. این متن نیز نه برای قدیانی که برای سایرینی‌ست که در محیط نت قلم می‌زنند نگاشته شده است که قدیانی دیگر گوش ِ شنیدن حرف‌های دیگران را ندارد و برای این نوشته به اندازه‌ی پهن ِ گاو(+) ارزش قائل نیست. در هر حال، قدیانی و روش وی برای ما تجربه‌ای ارزش‌مند باید باشد که از آن باید عبرت گرفت.

***

بی‌ادبی‌های عده‌ای معلوم الحال در وبلاگ‌ها و شبكه‌های اجتماعی، و در رأس ایشان، بی‌ادبی‌های حسین قدیانی در وبلاگ قطعه‌ی ۲۶، كه روزی به وجودش افتخار می‌كردیم و اكنون از آن بی‌زاریم، چند روزی‌ست بیش‌تر شده است. بی‌ادبی‌‌هایی كه به قصد و نیت و در عین آگاهی صورت می‌گیرد و در پس ِ آن‌ها نیت ِ خیر و انتظار پاداش از خدا وجود دارد!

به حتم، و با نگاهی به تیپ ِ نوشته‌های كسانی چون قدیانی می‌توان به بی‌ادب بودن و گاه فحاش بودن جریانی در نت پی برد كه از قلم به عنوان وسیله‌ای برای پس زدن ِ‌ مخالف و دشمن خود، آن هم به هر شیوه‌ای استفاده می‌كنند. كسانی كه هدف، وسیله‌شان را توجیه می‌كند و كسانی كه برای نظر دیگران، به اندازه‌ی پهن ِ گاو هم ارزش قائل نیستند.(+)

روزهای گذشته مملو بود از حادثه‌ای در نت كه در میان جریانی كه به عنوان ارزشی و حزب الله مشهور است، رخ داد. مطلبی از دوست ِ بزرگوارم، اسماعیل محمدی در تریبون منتشر شد كه در نقد روش و منش ِ قدیانی نگاشته بود. نقدی كه با لطف ِ قدیانی و دوستداران ِ بی ادب ِ او، به محاكمه كشیده شده و فحش و ناسزا و تهمت را روانه‌ی تریبون و البته، نویسنده‌ی آن مطلب كرد. پاسخ‌هایی نیز در این بین منتشر شد كه اكنون كمی از التهاب آن فرو كاسته است. در هر حال می‌توانید بخش ِ كوچكی از این زد و خوردها را در این لینك‌ها بیابید: + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + و نمونه های دیگر

***

ادب، در سیره و سنت ِ ائمه و در سیره و سنت ِ‌ امام خمینی و رهبری ِ معظم، شاخص ِ مهمی از حق‌گویی و حق‌طلبی‌ست. شخص بی‌ادب كسی‌ست كه از روی ناچاری و به خاطر نداشتن منطق و بنیان ِ عقلی و تقوا، دست به دامان تمسخر و بی‌ادبی و فحش و ناسزا می‌شود و سعی می‌كند از هر چه در اطراف خود می‌یابد برای ضربه زدن به دشمن ِ خویش بهره برداری كند. و فحش و ناسزا گفتن، ساده‌ترین و آسان‌ترین راه برای تخلیه‌ی خویش و خالی کردن عصبانیت خود بر سر ِ دشمن است. این بی‌ادبی را نیز می‌توان به بهانه‌ی طنزگویی و طنزنویسی ادامه داد و خود را طنزنویس خواند تا این بی‌ادبی‌ها در هاله‌ی طنز توجیه شود!

***

نگاشتن از این روندها و منش‌ها، تنها در راستای پالایش و دسته‌بندی و شفاف‌ کردن مرز ِ جبهه‌ی حق در برابر باطل است. انتقاد از این بی‌ادبی‌ها، نفی قدیانی یا اشخاص دیگر نیست. بلکه هشداری‌ست به کسانی که ادعای ولایت‌مداری‌شان گوش فلک را کر کرده است و گاه از روی نادانی و ناآگاهی، حرف‌هایی می‌زنند که خارج از منش و روش ولایت است. کسانی که انتقاد دیگران را پهن ِ گاو فرض می‌کنند و منتقدین را با مغالطه، به کسانی تشبیه می‌کنند که دنبال مشهور شدن هستند و برچسب‌هایی چون جلبک و خواص بی بصیرت و قالی‌بافی و غیره را به راحتی بر ایشان می‌زنند. کسانی که زود است از این کارها پشیمان شوند، اگر خدا بر آن‌ها منت گذارد.

***

امیداورم دیگر لازم نباشد به این موضوعات بپردازم که حرف‌های ناگفتنی، خیلی وقت‌ها اگر گفته نشود، بهتر است.

میثم رمضانعلی  |  ۰۵ شهریور ۱۳۸۹  |  انقلاب، رسانه  |   33 نظر


قناعت این روزها متاع و كالای نایابی‌ست. میان پسرها و پسرك‌ها نیز كم‌تر. ول خرجی بی‌حد و حصری كه نام و برچسب ِ تفریح بر آن می‌زنند و نتیجه‌اش دوری از آینده‌نگری و زنده‌گی در حال و دم و این‌هاست. هرچه، بوی ِ گند ِ ول‌خرجی را نیز می‌توان در فقرا دید. زنده‌گی میانه‌زی‌ها كه پر شده است. به بهانه‌های واهی هر چه شده، در ماه چهار پنج‌باری خودشان را با رستوران‌های گران‌قیمت تیغ می‌زنند و صورت ِ خود را با مسافرت‌های ولنگ و باز می‌خراشند و پـُز ِ سفرهای آن‌چنانی‌شان را ترجیح می‌دهند به این‌كه آن‌جا كه باید خرج كنند و آن‌چه را كه شاید ابتیاع.

صحبت از خرج‌های اضافی ِ ساكنان ِ برج‌های زعفرانیه و فرمانیه و ساكنان ِ بعض ِ خانه‌های مجلل ِ شهرك غرب و غیره نیست. صحبت از گند و كثافتی‌ست كه دامان ِ همین به اصطلاح میانه‌زی‌ها را گرفته است. كسانی كه در آمدی‌ متوسط دارند و زنده‌گی‌هاشان و اسباب و اثاثیه‌هاشان معمولی‌ست و در سطحی متوسط و میانه. نان ِ ول‌خرجی‌شان، حاصل ِ عطای ِ پدر و كارهای ِ پروژه‌ای‌ست و حاصل ِ … . بگذریم … بگذریم؟

سوای ِ این حرف‌ها و نقل‌ها، كمك به این جماعت هم، كمك به ظالم است. كسی كه قدرنادانسته، بزك و دوزك ِ ذهنی ِ خویش را بر می‌تابد و ولنگاری و ول‌خرجی ِ فلان سرمایه‌دار و میلیاردر و تیلیاردر را خلاف اسلام می‌پندارد. اسلام، دین ِ مقایسه نیست. هر كس در قائده‌ی اسلام بازی كند، مسلمان است و ممكن است خریت ِ این میانه‌زی خیلی بدتر از ولخرجی ِ آن سرمایه‌دار باشد. چه آن سرمایه‌دار خیلی وقت‌ها حداقل‌ش داد ِ اسلام و ساده‌زیستی سر نمی‌دهد و این، در لاك ِ زنده‌گی ِ معمولی‌اش، ادای ِ زُهد و ساده‌زیستی در می‌آورد و تئاتروار سر در آخور ِ همان سبك ِ زنده‌گی ِ كثیف دارد.

بوی ِ گند وقتی تهوع‌آور می‌شود كه می‌بینی نخبه‌ات این‌گونه است. نخبه هم نه یك رَجُل ِ سیاسی ِ شصت ساله. یعنی همین من و توئی كه می‌نویسیم و ده بیست سی نفر یا بیش‌تر مطلب‌مان را می‌خوانند و شاید گاهی هم به گوش بگیرند. نخبه یعنی من ِ فعال ِ اجتماع و روزنامه‌نگار و عدالت‌خواه و عضو ِ بسیج و غیره. این‌جاست كه بوی ِ گند، تهوع‌آور هم می‌شود.

بماند…..

میثم رمضانعلی  |  ۲۰ مرداد ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   7 نظر


شايد بازارِ كتابِ انقلاب، براي خيلي‌ها محيطي جالب به نظر آيد. محيطي به مراتب خوب براي كساني كه دغدغه‌هاي‌شان بر گـِرد ِ مسائلِ فرهنگي مي‌گردد. از دانش‌جو و طلبه گرفته تا كساني كه در سبد ِ كالايِ خانواده‌شان، كتاب جايگاه ِ خاص و منحصر به فردي دارد.

بازار کتاب، یکی از مهم‌ترین فضاهای فرهنگی هر جامعه است. از ویترین‌ها، حجم کتاب‌فروشی‌ها، کمیت و کیفیت ِ خرید ِ کتاب‌ها و خیلی از این دست می‌توان به اطلاعات خوبی نسبت به وضعیت فرهنگی جامعه دست پیدا کرد و میدانی که این دید را عینی‌تر و واقعی‌تر در اختیار قرار می‌دهد، حضور در بازار کتاب باشد.

پیش‌ترها، بازار کتاب در طهران را می‌شد در خیابان جمهوری یافت. هنوز هستند باقی‌مانده‌هایی از آن دوره که بسیاری از کتاب‌فروشی‌ها را می‌شد در خیابان جمهوری و در نزدیکی میدان بهارستان یافت. مارکسیست‌ها اما این بازار را به انقلاب کشاندند و کم کم، انقلاب شد بازار مرکزی کتاب ِ طهران. خیلی ساده البت این اتفاق نیفتاد. شاید چندین سال باید می‌گذشت تا بتوان این اتفاق را، افتاده فرض گرفت. آن‌چه که بازار کتاب را از جمهوری به انقلاب منتقل کرد اما، ایدئولوژی بود. و در این امر نیز موفق بود.

توجه به ایجاد کتاب‌فروشی‌ها در منطقه‌هایی خاص البت می‌تواند به تحلیل ِ آینده‌نگر و ایجاد حدس و فرضیه‌ای در حدّ امکان کمک کند. دقت در ایجاد کتاب‌فروشی‌هایی هم‌چون چشمه و نی و ثالث در نزدیمکی پل کریم‌خان زند و تاملی در کتاب‌فروشی‌هایی با یک خطّ فکری خاص در این منطقه، امکان تغییری دو باره را در ذهن‌ها شکل می‌دهد. دقت کنید: امکان. اما این امکان می‌تواند با توجه به قرارگیری نمونه‌های دیگر رو به تقویت گذاشته و به فرضیه‌ای قوی‌تر تبدیل شود. نگاه به ایجاد دفتر روزنامه‌ی اعتماد ملی، قرارگرفتن نمادهای مذهبی خاص در این منطقه، تمرکزی که جریان ضدانقلاب جدید در اطراف میدان هفت تیر و میدان ولی‌عصر به دنبال آن بود و نشانه‌های مختلف دیگر.

نگاه به پل کالج نیز این وضعیت را در ذهن ایجاد می‌کند که برخی از کتاب‌فروشی‌ها نیز می‌توانند منطقه‌ی مربوطه را به عنوان بازار کتاب جا بیندازند. منطقه‌ای خاص و خوب که می‌تواند پس از رسیدن پارک دانش‌جو تا خیابان تقاطع پل که در برنامه‌ی شهر تهران است، خاص‌تر هم می‌شود.

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ تیر ۱۳۸۹  |  انقلاب، فرهنگ  |   3 نظر


یکی از مسائلی که در جریان حزب‌الله مسئله‌ساز بوده و هست، نبودِ عقلِ جمعی و نداشتن سامانه‌ای برای تصمیم‌گیری‌های کلان بوده است. ضعفِ ایجاد ارتباط میان گروه‌های مختلف، وجود بناهای متفاوت در جهت‌گیریِ فعالیت‌ها، گاه نداشتنِ مبانیِ تئوریک یا راهبردهای مشترک و هم‌سو و دلایل متعدد دیگر، این شکل‌گیری را با مشکل مواجه کرده است.

حرکت‌های گاه به گاهی نیز که سعی در شکل‌دادن چنین عقلی داده است نیز با مشکل مواجه شده است. ساده است نام‌بردن از سعی‌های ابتری که به دلایلی هیچ‌گاه چند قدم پیش‌تر نرفته است و یا چند قدم، جبهه‌ی انقلاب را به عقب‌ نیز برده است. به برخی اشاره می‌کنم:

۱. تجربه‌ی سوء استفاده‌ی مسئولین از جمع‌های مستقل

مسئولین گاه برای گزارش‌دهی به بالاسری‌های خود و گاه برای این‌که ادای روشن‌فکری در بیاورند و گاه برای این‌که فکر می‌کنند چیزهایی بلدند و بقیه نیز هیچ‌چیزی بلد نیستند، دست به اقداماتی می‌زنند که هیچ‌ سنخیتی با فضای واقعی ندارد. معمول نیز بر این است که زحمت‌های اصلی را همان چند نفر مستقل می‌کشند و آن مسئول غیرمحترم است که مورد تقدیر واقع می‌شود و نیروهای اصلی دیده‌ نمی‌شوند.

۲. ترس از هضم‌شدن در جریان واحد

ترس از این‌که گروهی که تشکیل داده‌اند ممکن است به خاطر قرار گرفتن در گروه‌های قوی‌تر یا گروه‌هایی با امکانات بیش‌تر یا گروه‌های با کارویژه‌های جذاب‌تر، هضم شده و از گردونه خار[ شوند و اهدافِ اولیه‌ای که جمع را تشکیل داده است، به انجام نرسد.

۳. احساس‌پدرخوانده‌گی برخی گروه‌ها

برخی گروه‌ها و اشخاص به دلیل‌های مختلف احساس پدرخوانده‌گی می‌کنند. پدرخوانده، کسي‌ست که فکر می‌کند باید امر کند؛ می‌پندارد که بیش‌تر از بقیه حق دارد اظهار نظر کند. فکر می‌کند که مسئول مستقیم جمع کردن نیروهاست با روش ِ خاص ِ خودش. فکر می‌کند بقیه باید در دامن وی رشد و نمو کنند. فکر می‌کند که مثلن باید نیروها را دور ِ یک‌دیگر جمع کند و نحوه‌ی تعامل را نیز خویش به جمع القا کند. بهتر این است تا نیروها را جمع کرد تا بدون عجله و بدون پیش‌فرض، خویش در هم تنیده شوند و تنه‌ و ستونی محکم گردند.

۴. متصدی ِ دولتی داشتن و دوری از استقلال

کار ِ اصحاب هنر و ادبیات، استقلال‌بنیاد است. یعنی فرمایشی و سفارشی ِ به آن معنا نیست. یعنی کاری نیست که بشود در قالب ِ دولت به انجام رساند.

۵. عدم ترسیم چشم‌انداز واحد و سند ِ تئوریک

نگاه‌های متفاوتی پیرامون فعالیت‌ها و چشم‌اندازهای فعالیت‌ در کارها وجود دارد و این تفاوت‌های نظری در فعالیت‌های جمعی نمودار می‌شود. عدپم تعامل پیوسته میان ِ جمع‌ها و اشخاص گوناگون، باعث می‌شود که این تفاوت‌ها، با بحث و گفت‌و‌گو، به نزدیک شدن ِ دیدگاه‌ها به هم بینجامد.

۶. تاکید بیش از حد بر هم‌فکر شدن و توجه کم‌تر به هم‌دلی

به نظر، هم دلی میان نیروهاست که می‌تواند به هم‌فکری ِ احتمالی بینجامد و این نمی‌شود مگر این‌که در روابط‌مان به این مهم توجه کنیم. که البت به شدت نسبت به آن بی‌توجه هستیم.

———————————————————-

پی‌نوشت:

یک: بحث‌جدی‌ای‌ست که البته زیاد به آن نپرداختم. دوستان اگر می‌توانند موردهای بیش‌تر و دقیق‌تری بر این موراد بیفزایند.

دو: بی‌اخلاقی ِ جریان ِ خاصی که پشت‌گرمی ِ خاصی به بعضی از نهادهای رسمی جمهوری اسلامی دارند، نه در حد وبلاگ یک شخص معلوم الحال، که در حد سلسله‌ای از وبلاگ‌ها و سایت‌های خبری در حال گسترش است. وقتی گروهی صورت پفکی رشد کند، وقتی شخصی با تلمبه گنده شود و توسط دست‌گاه‌های تبلیغی بزرگ‌نما شود، همین وضعیت باقی‌ست. حماقت ِ حضرات اگر به همین منوال ادامه پیدا کند، بیان چند و چون ِ فعالیت‌شان و لوده‌گی ِ بعض ِ اعمال‌شان را در قامت ِ مطالب هابیل خواهید خواند. امیدوارم کار به این مرحله نرسد.

میثم رمضانعلی  |  ۲۸ خرداد ۱۳۸۹  |  انقلاب  |   3 نظر


سلام آقاي حسين قدياني!

اين‌ها را كه مي‌بينيد شما تاييد كرده‌ايد تا در ذيل ِ مطلب ِ آخرتان منتشر شود. مي‌بينيد كه؟! فكر نمي‌كنيد ادبيات‌ش از جنس ِ همان بالاتريني‌هاست؟ فكر نمي‌كنيد اين جنس حرف زدن‌ها به ادبيات ِ حزب الله نمي‌خورد؟ فكر نمي‌كنيد بايد مواظب باشيد زاويه‌دار نشويد؟! هان؟!

حرف‌هاي ديگري هم هست. شايد بماند بعدتر بهتر باشد….

میثم رمضانعلی  |  ۲۱ خرداد ۱۳۸۹  |  انقلاب، رسانه  |   بدون نظر