بر خلاف فریبندگی فعالیت‌های زودگذر و مساله‌های چند روزه، چالشِ انقلابی‌گری مهم‌ترین مساله‌ی این روزهای حزب‌اللهی‌هاست. اینکه چطور می‌توانند در چهارچوب‌های یک نظام مستقر شده انقلابی باشند. برداشت‌های متعدد از انقلابی بودن باعث شده تقریبا هیچ ‌کس هیچ ‌کاری نکند. حتی واکنش‌های سیاسی در جلسات مذهبی هم کمتر شده، چرا که نمی‌دانند باید به چه کسی و دقیقا برای چه چیزی واکنش نشان بدهند، یا بیشتر مواظب کدام خط قرمز باشند، که حالا مثل شبکه‌ای از تار عنکبوت دور و برشان را گرفته است.‌

انقلابی‌گری که همیشه با برخی رفتارهای سطحی از بدنه مذهبی جامعه متهم به تندروی و تندخویی شده امروز تقریبا کور شده است. ارادهٔ فعالی هم برای برون ‌رفت از این وضعیت به چشم نمی‌آید. در میدان سیاست صدای بوق‌های دو طرف تنها زیرساخت‌های اعتماد به کلیت نظام را سست می‌کند. تقریبا هر سوژه‌ای، چه فیش‌های حقوقی و چه فسادهای اقتصادی و چه موضع ما در برجام و یا حتی نسبت فعالیت‌ها و مواضع با منش و نگاه رهبری، همه در حال از بین  بردن اطمینان و اعتماد سیاسی و اجتماعی جوانان ارزشی هستند.

به ضرس قاطع می‌توان گفت که ناامیدی گسترده‌ای به وجود آمده و نکته خطرناک ناامید شدن از پدیدار آوردن هر گونه فرایندی است که به  اصلاح جدی ختم شود. امیدهای کلی و توکل به خداوند و امداد الهی یا حوالت دادن اصلاح به ظهور البته وجود دارد اما شیوع این جنس امیدها به خودی خود یک نوع هشدار در از بین رفتن امیدهای عینی و در دسترس را به همراه دارد.

اما چه عواملی می‌تواند در امیدبخشی و افزایش انگیزه دستکم در آینده نه چندان دور تاثیرگذار باشد؟ شاید نتوان خیلی دقیق درباره واقعیت‌های انگیزه‌بخش حرف زد اما تا حدودی می‌توان بر سر مسائلی مثل نکات زیر توافق داشت:

دیدنِ روندهای سالمی که تربیت و پرورش نسل‌های بعدی مدیران و نیروهای مفید برای حاکمیت را نشان می‌دهد. هیچ چیز به اندازه اطمینان به این‌ موضوع که برای انتخاب شدن یا تصمیم سازی و تصمیم‌گیری در درون ساختار، روندهای شایسته سالاری وجود دارد، یا این باور که رابطه و رانت بیشتر در حاشیه هستند تا متن، نمی‌تواند برای جوانان مذهبی امید و انگیزه برای تلاش ایجاد کند.

اطمینان به شنیده‌ شدن انتقادات، حتی اگر پذیرفته نشوند، نکته دیگری است که می‌تواند جلوی زوال امید را بگیرد. اگر نقدهای جدی و محترمانه، هر چند صریح و سنگین باشند، حتی شنیده نشوند، و منتقدین با اقسام انگ‌ها یا افتادن به روندهای پر فشار و پر هزینه قضایی تنبیه شوند،یا هر فرد یا نهادی اجازه پیدا کند خود را در عداد مقدسات قرار بدهد، بهترین روش برای زوال امید انتخاب شده است.

باور به اینکه نیروهایی در ساختار حاکمیت وجود دارند که با تبعیض از هر جنسی که باشد مخالفند و از حداکثر توانشان برای تعدیل وضعیت استفاده می‌کنند. خواه این تبعیض‌ها منطقه‌ای و اقتصادی باشد، یا طبقه‌ای و صنفی، یا سیاسی و حزبی. مبارزه با فساد نیز از همین مقوله است و اطمینان به وجود نیروهایی که از برخورد ریشه‌ای با فساد و بدون مصلحت‌گرایی ابایی ندارند از موانع زوال امید است.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ تیر ۱۳۹۵  |  انقلاب  |   یک نظر


دوگانه‌های «راست و چپ» و «اصول‌گرا و اصلاح‌طلب»، دوگانه‌های کلانی برای تعریف و شناخت طیف‌ها و جریان‌های داخلی سیاست در جمهوری اسلامی بوده‌اند. عنوان‌هایی که اگر چه در برهه‌هایی نتوانستند حقیقت رقابت‌های سیاسی در داخل ایران را به نمایش بگذارند، اما در کل ترسیم قابل فهمی از جریان‌های سیاسی داشته‌اند. دوگانه‌هایی که رهبر انقلاب بارها آن‌ها را غیرواقعی و ناسالم معرفی کرده‌اند. عبارت‌های ترکیبی مثل اصول‌گرای اصلاح‌طلب هم برای تلطیف و تصحیح این دوگانه‌ها بود که ابداع شد. ترکیب‌هایی که گاه تعبیرِ به بی‌هویتی و بی‌اصالتی جریان‌های منتسب داشت.

 

جا به جایی عناوین از راست و چپ به اصول‌گرا و اصلاح‌طلب در سال‌های آخر دوره‌ی اصلاحات رخ داد. در سال ۸۴ هم بود که رهبر انقلاب به صراحت این دوگانه را مورد انتقاد قرار دادند و فرمودند: «بنده دعوای اصلاح طلب و اصولگرا را قبول ندارم» از همان سال هم اتفاقا جریان‌ها بر این خطکشی اصرار کردند و هنوز هم اصرار دارند و در تمام تابلوهای تبلیغاتی و فعالیت‌های خود از این عبارت‌ها استفاده می‌کنند. این یعنی این دوگانه مورد پذیرش جریان‌ها قرار گرفته و نمی‌خواهند و بهتر است بگوییم نمی‌توانند از این دوگانه خارج شوند. خارج شدن از این دوگانه هم مثل جریان منتسب به آقای قالیباف که از عبارت اصول‌گرایان اصلاح‌طلب استفاده کردند، جز بر بی‌هویت بودن آن تفسیر نشد.

 

دوگانه‌ی انقلابی و ضدانقلابی، ادامه‌ی دوگانه‌ی خودی و غیرخودی‌ست با این تفاوت که کنش‌گرایانه ترسیم شده است؛ ادامه نه از بُعد زمانی، بلکه مفهومی. دوگانه‌ای که لزوما تازه ابداع نشده‌اند و سابقه‌ای به اندازه‌ی سابقه‌ی نهضت انقلب اسلامی دارند. اصولا این دوگانه‌ها ربطی به پارادایم سیاست در امر جمهوری اسلامی ندارد و در ساحت انقلاب اسلامی قابل تعریف هستند. حرکتی که معادله‌های بزرگ‌تری را در سیاست رقم زده و بنا دارد خط‌کشی‌هایی مثل مستضعفین و مستکبرین را ترسیم کند.

 

دوگانه‌ی انقلابی و ضدانقلابی، ربطی به فضای سیاست داخلی ندارد؛ چون اولا رقابت‌زا نیستند. ثانیا ذاتا ذیل طیف‌های سیاسی داخلی نیست. ثالثا اگر در مورد احزاب داخلی استفاده شود، ترسیمی غیرواقعی خواهد بود. امر سیاسی، اصولا در میانه‌ی رقابت‌ها و تفاوت‌هاست که نمود پیدا می‌کند. مردم نیاز دارند تا در میانه‌ی رقابت دست به انتخاب بزنند. مهم‌ترین سیاست‌ورزی‌هایی  نیز در انتخابات(ریاست جمهوری و مجلس و شوراها) نمود پیدا می‌کند. اگر چه نیازی نیست این رقابت‌ها لزوما در چهارچوب دوگانه و دو طیف رخ دهد و می‌تواند مثلا در سه ضلع تعریف شود، اما لزوما این اتفاق همیشه رخ نمی‌دهد.

 

ادعایی که در مورد محمود احمدی‌نژاد صادق بود. فارغ از دوگانه‌سازی‌های مرسوم و بدون تعلق جدی به یک حزب و ساختار سیاسی در صحنه‌ی سیاسی کلان جمهوری اسلامی حضور یافت و دوبار انتخاب شد. این‌که این عدم تعلق، درست و یا غلط است بحث دیگری‌ست. اما آن‌چه رخ داد به حتم زائیده شدن راه سومی بود که بعدها توسط جریان راست، بلعیده شده و بدل به پوستی جدید برای یک جریان پیشینی گردید.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ خرداد ۱۳۹۵  |  انقلاب، سیاست  |   بدون نظر


برخورد با وبلاگ‌نویسان، گاه برخورد با وبلاگ‌نویسی تعبیر می‌شود و بازنمایی‌اش، بدل به جریان‌واره می‌شود. و گاه که تعبیر نه، عین ِ برخورد با وبلاگ‌نویسی‌ست. در این فرض، قاضی ِ دادگاه، و فراتر و مهم‌تر از از او، قاضی القضات و ید ِ باسط الاختیارش، دادستان است که باید تشخیص دهد به بصیرت که با برخورد، پاشنه‌ی چه چیزی را می‌زند؟ که برخورد با وبلاگ‌نویس ِ خاطی، که واجب است و بر اساس قانون، روح ِ حرکت انقلاب اسلامی را، که قانون‌ساز است، مخدوش نکند. گاه فرض این می‌شود که «سیستم» و «جریان» ی می‌خواهد با وبلاگ‌نویسی برخورد کند، و نمی‌داند که اگر چه دارد با قوانین جمهوری، اما در زمینی غیر از زمین ِ انقلاب بازی می‌کند. که خطای کم، ممکن است با برخورد ِ نا به جا، در آینده زمینه را برای حذف انقلابیون فراهم کند و بازی را به نفع ِ زمین ِ ضدانقلاب، تغییر دهد.

وبلاگ، رسانه‌ی اراده‌ی مردمی است. اراده‌هایی که دسترسی به تریبونی حداقلی برای بیان حرف‌های‌شان پیدا کرده‌اند و نمی‌توانند مثل باندهای ِ ثروت و قدرت، چه جمهوری‌خواه، چه انقلابی ِ مرتزق از جمهوری، برای خود رسانه‌هایی داشته باشند که ماهانه، ده‌ها میلیون تومان هزینه دارد.
در فرض ِ برخی، جمهوری با انقلاب یکی فرض می‌شود و «قرار ِ جمهوری» و گاه همان «قدرت ِ جمهوری»، جز با رسانه‌هایی که از سیستم ِ جمهوری، چه نفت و چه مالیات ارتزاق می‌کنند تأمین نمی‌شود. رسانه‌های جمهوری‌خواه‌ها، که انقلاب اسلامی را تقلیل به جمهوری اسلامی می‌دهند و افقی فراتر در پس ذهن‌شان نیست، جز به مدد نفت و مالیات، بر چه چیز دیگری استوار ایستاده‌اند؟ از رسانه‌های اطلاع‌رسان ِ فعلی، کدام پایگاه خبری تحلیلی را می‌شناسید که با پول ِ انقلابی ـ که در ذات با پول ِ جمهوری متفاوت است ـ ادامه‌ی حیات داشته باشد؟
«حیات انقلاب» جز با انقلابیون تضمین نمی‌شود و در این میانه، پول‌های جمهوری نمی‌تواند، پاسدار انقلاب باشد. پول‌های شخصی و شرعی در انقلاب، معادلی برای ِ پول ِ نفت است در جمهوری. خمس و زکات نیز، مالیات ِ شرعی و مالیات ِ اسلامی نیست که هزینه‌ی «رسانه‌های تقلیل ِ انقلاب به جمهوری» باشد. وبلاگ، این ویژگی را دارد که رسانه‌ای‌ست که برای بقایش نیاز ندارد تا زیر بار ِ حرف کسی برود که در فرض ِ ذهن‌اش، ید ِ جمهوری، به اراده‌ی قلب ِ انقلاب نمی‌چرخد. برای همین نیاز به پول ندارد و در این میانه، اراده بر قدرت چیره‌ است.
وبلاگ، رسانه‌ی فردی نیست. رسانه‌ی افراد نیز نیست. «نیست» را هم تعبیر کنیم به «نباید باشد» جای دوری نرفته‌ایم. برای همین است که برای برخورد با خطا، قاضی نه فقط باید قانون را، که تاثیر ِ هم‌اکنونی ِ اجرای قانون و روش اجرای قانون را نیز در نظر داشته باشد. که اگر مهم نبود، شاید میرحسین موسوی نه در حصر که در قبر بود و به جای مرحوم، معدوم پیش‌نوشت ِ نام‌ش بود. برای همین است که زمانه و زمینه‌ی اجرا، روح ِ قانون را بیش‌تر می‌تواند پاسبانی کند و این جز به بصیرت ممکن نیست.
وبلاگ‌نویسی، نوشتن به افق ِ پایتخت نیست. نگاشتن و انگاشتن در افقی فراتر است. وبلاگ‌نویس، نه پاسبان ِ جمهوری، که پاسدار ِ انقلاب است. پاس‌دار ِ انقلاب، حساسیت‌اش، نه فقط بر وفق ِ قانونی عمل کردن، که بر زمانه و زمینه‌ی قانونی توجه کردن است. یعنی تضمین ِ «حیات انقلاب» در ازای سختی در «قرار ِ جمهوری».

[بی‌پایان]

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ دی ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   6 نظر


نه ِ دی، خالص‌ترین حضور ِ انقلابی ِ مردم را می‌شد در خیابان‌ها دید. مردمی که فتنه را پس‌ می‌زدند به مدد حضورشان. به مدد بصیرت و وقت‌شناسی‌شان. نه ِ دی، روز ِ انقلاب ِ اسلامی بود. برای منی که تجربه نکرده‌ی روزهای پنجاه و هفت بودم، نه ِ دی، زاویه‌ای بود تا از دریچه‌ي آن، سال‌های آغازین برایم تداعی کند. اگرچه معتقدم که حاضران ِ نه ِ دی از کسانی که سال‌های پنجاه و هفت را رقم زدند با بصیرت‌تر بودند و کار ِ ایشان گران‌قدرتر از پنجاه و هفتی‌هاست.
خیلی‌ها را نه دی دیدم. از مرحوم محمود گلابدره‌ای که گفت ببین این‌ها مردم انقلابی هستند تا همسایه‌ی تازمان که تنها چهره‌اش را می‌شناختم و اسم و رسم‌ش را نه. عین ِ فیلم‌ها و عین ِ گزارش‌های تلویزیونی که سوژه‌های ناب پیدا مي‌کنند، پیرزنی که تا کمر خم شده بود و با ناتوانی حرکت می‌کرد را دیدم که عصا زنان تا نزدیکی ِ میدان انقلاب آمده بود.
تابلونوشته‌هایی که آقایان رفسنجانی و خاتمی و موسوی و کروبی را سران فتنه خطاب می‌کردند تا فریادهای صریح و واضح و شفافی که خواستار محاکمه‌ی ایشان بود.
مردمی که خسته شده‌ بودند از فتنه و از کسانی که نمک مردم خورده بودند و نمک‌دان را می‌شکستند. کسانی که بازي‌خورده یا عقده‌گشایی‌های‌شان را نظام و مردم باید تاوان می‌داد. کسانی که باندهای‌شان با جریان‌های ضدمردم و ضدانقلاب پیوند خورده بود و به مدد پول‌شویی‌ها و پول‌چاپیدن‌ها و ارزهای وارداتی‌، جانکاه ِ نظام شده بودند. مردمی که از بعضی دیگر نیز ناامید شده‌ بودند که بعد ِ هشت ماه، نتوانسته بودند اوضاع را به سامان کنند و خود به میدان آمده، و چون بسیاری مواقع دیگر، کار را به دست توانای خویش پایان دهند. مردمی که بر سر ِ پیمان خویش با مولای‌شان، اباعبدالله الحسین علیه السلام ورق را به نفع جریان ِ زنده‌ی عاشورایی برگرداندند.
ماه‌ها کور بودند سران فتنه. کورتر کسانی که چشم‌بسته، سکوت‌شان آب به آسیاب دشمن می‌ریخت. کسانی که هنوز توهم بصیرت دارند و اشتباه راهبردی‌شان را به «خطا» تعبیر می‌کنند و یا ادعا می‌کنند اگر بر سر کار بودند، دو سه هفته‌ای فتنه را جمع می‌کردند. یا آن دیگری که بعد از هزار بار دو دو تا چهار تا کردن تازه به حرف‌های کروبی رسیده و آن دو سه نفر را سران فتنه نمی‌داند. خوش‌حال‌اند این‌ها هنوز بعد از سه سال و من و تو است که گیر کرده‌ایم با این‌هایی که باز ممکن است سر اتفاقی دیگر خوش‌رقصی کنند و مردم و انقلاب این بین تاوان دهند.
آن‌که در بوق ِ تخیلات ِ خودش می‌پنداشت هم باید این روزها تأمل کند که «بصیرت» با «زور» فرق دارد و فتنه با «بصیرت» بیرون شد، و نه با «زور» و با هنرنمایی و حضور «مردم»، و نه با «مسئولین». نه که تقابلی در کار باشد؛ که در بسیاری، فهم ِ برخی از خواست انقلابی مردم، به فاهمه‌شان نمی‌رسد که امید به اقدام داشته باشیم. و هر اتفاقی که در هر عرصه‌ای حضور ِ مردمی ِ مردم را قوت بخشد، ضامن بهتری‌ست برای انقلاب از بسیاری از رسانه‌هایی که هزینه‌ی پیامک ِ یک روزشان، می‌تواند همان حضور ِ مردمی ِ مردم را قوت بخشد.
خاطرم نرود که مردی روزی انگشتری ِ حدید در دست کرد. چرا که من و هم‌چو من‌ها خوب نتوانستند میدان‌داری کنند. خدا بر ما ببخشاید که اگر نبود، این روزهای‌مان، به غرور و عزت نفس نمی‌گذشت.

میثم رمضانعلی  |  ۰۹ دی ۱۳۹۱  |  انقلاب، سیاست  |   3 نظر


خیلی دیده‌ام و خیلی شنیده‌ام و خیلی گاه با ادبیات انقلابی خواسته‌اند که وبلاگ‌نویس حزب‌اللهی ماله‌کشی کند. ماله‌کشی یعنی بخواهی اشتباهی را که بخشی از جمهوری مرتکب شده است و برای جمهوری و مردم و غیره هزینه داشته‌ است را توجیه کنی و رویش خط بکشی. مثلا با لال‌مانی گرفتن، مثلاتر با این‌که این اشتباه یک نفر بوده است و با این‌که هنوز جمهوری حرکت مثبتی برای حل آن نکرده است باز نباید به پای نظام گذاشته شود و قس علی هذا. ماله‌کشی یعنی «هر طور که شده» از نظام و کارهایش دفاع کنی. چه که مثلا دو هفته‌ی پیش پای درس استاد عزیزی نشسته بودیم[و اتفاقا حرف‌ش مبنای رفتاری بسیاری از رسانه‌های فلان است] و گفت که مثلا ماجرای مرگ ستار بهشتی و این‌ها را نباید بزرگ کرد که نظام ضربه می‌خورد و استدلال کردند که خود حضر امیر علیه السلام هم ماجرای شهادت فاطمه‌ی مرضیه سلام الله علیها را بزرگ نکردند به دلیل ضربه نخوردن نظام اسلامی و شاخ بود که از سر همکلاسی‌های ما در آمد.
تعبیر به این‌که در بسیاری از موارد به جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی ظلم می‌شود تعبیر درستی‌ست. همان‌که سال هشتاد و هشت خواستند برای مثلا برخورد با بی‌تدبیری‌هایی که هنوز داریم از آن‌ها ضربه می‌خوریم، انقلاب را ذبح کنند. این بحث دیگری‌ست و آدم این‌جور جاها باید خودش عاقل باشد.
هر چه من فکر نمی‌کنم احساس نیازی باشد به ماله‌کشی وبلاگ‌نویس‌ها. یعنی گاه آن‌قدر ماله‌کش وجود دارد که وبلاگ‌نویسی که در میانه‌ی این همه رسانه‌های گردن‌کلفت، پاپتی محسوب می‌شود دیگر ماله‌کشي‌اش نیاز نباشد! وقتی یک هفته این همه رسانه و مسئول و نماینده و غیره و غیره می‌توانند ساکت باشند در برابر اتفاقی و تلویزیون جمهوری ِ هشتاد و هشت تا مدت‌ها بگوید که خیابان و میدان انقلاب آرام است و تا یک هفته اجازه بدهند هر دهن‌دریده‌ای که شرافت قورت داده است و کاسه‌لیس اجنبی‌ست بیاید و از «مردم» و حقوق و مردم منبری برای بزرگ کردن خود بسازد، هر چه می‌خواهد بگوید، دیگر من ِ وبلاگ‌نویس ِ پاپتی نیازی نیست ماله‌کشی کنم.
یا وقتی فلان شخص می‌تواند همه‌ی اطلاعات شخصی و خصوصی مردم را از دیتابیس یک سایت بردارد و برای بزرگ شدن مجمعی که درست کرده است استفاده کند و آن‌قدر رو دارد که نه تنها معذرت‌خواهی نکند که تهدید کند و کسی هم نیست این آدم را خِرکش کند که از این غلط‌های اضافی نکند و خیلی‌ها که برای کامنت یک وبلاگ رگ غیرت ِ انقلابی ِ مسئولیتی‌شان می زند بیرون برای هم‌چون اتفاقی دم نمی‌زنند، چرا باید یک وبلاگ‌نویس پاپتی ماله‌کشی کند؟ توی این همه ماله‌کش، ماله‌کشی یک وبلاگ‌نویس دیگر چه اثری دارد!
از این خبرها نیست، از این خبرها هم نخواهد بود. جمهوری خودش باید عاقل باشد. این‌که می‌گویم نه این‌که عقلی در کار نیست که هست. بحث این است که اگر بحث خوش‌گلی برخی در نظام نباشد، اشتباه یک نفر و یک شخص و یک نهاد و الخ به پای نظام نوشته نمی‌شود. آدم زورش می‌گیرد وقتی یکی یک غلطی می‌کند در جمهوری و جمهوری فکر می‌کند باید لال‌مانی بگیرد که اشتباه فلان جا به حساب او نوشته نشود.. گویی که خودش هم باورش شده که اشتباه و غلط اضافی همان بخش، اشتباه خودش است. چنان لال‌مانی می‌گیرد و برخورد نمی‌کند که آدم وا می‌ماند این وسط چه کند و فرصت سوء استفاده‌ای را که در اصل جمهوری به ضدانقلاب می‌دهد را کجای دلش بگذارد.

همین!

 

پ.ن: در راستا و در باره‌ی همین پست نوشته‌اند:

دست وبلاگ نویس طرفدار جمهوری اسلامی بسته است | خیزران

در حواشی مفهوم اخلاقی «ماله‌کشی» | محمد معماریان

تذکر خطا، پذیرش خطا | زهرا

میثم رمضانعلی  |  ۱۰ آذر ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   37 نظر


فضای مجازی، چشم‌های‌ش را برای مدتی از دست داد؛ مجید بذرافکن، برای نود و یک روز میزبان زندان‌های ِ جمهوری‌ست. محکومیت ما در دادگاه‌های جمهوری مصیبت نیست؛ اما دادگاه انقلاب، که باید محرم حرف‌های سرباز انقلاب باشد و خود می‌داند که جمهوری، گاه تاب شوق و شعور انقلابی سربازان‌ش را ندارد، می‌تواند مصیبت تلقی شود؛ البت دادگاه انقلاب بودن، به اسم نیست و تا وقتی دادگاه ‌ِانقلاب، قلب معنایی نمی‌شود که سربازان ِ انقلاب، پای ِ انقلاب بایستند. ما سربازان انقلاب هستیم، نه نیروهای جمهوری و وظیفه‌ی ما آن است که حیات طیبه‌ی انقلاب را تامین کنیم تا زندگی ِ جمهوری حفظ شود. پاس‌دار انقلاب، که تجلی‌اش بسیج مستضعفین است، می‌تواند علم انقلاب را افراشته نگه دارد. این تا وقتی‌ست که پاس‌دار انقلاب، خود را تنزیل به پاس‌بان جمهوری ندهد. و هنر، همین است.

ـ برای جمهوری اسلامی شدن ِ جمهوری اسلامی صبر لازم است؛ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ ……

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ شهریور ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   17 نظر


اتفاق‌هایی افتاده است که همه قانونی بوده است. یعنی شکل ِ قانونی داشته است. این‌که فلان شخص در وبلاگ‌ش و سایت‌ش و جایی انتقادی مطرح کرده است و به مذاق مثلا دادستانی خوش نیامده و آن را غیرقانونی و خلاف مصلحت و غیره و غیره و طرف را خواسته‌اند بیاید دادگاه و برا‌ی‌ش پرونده درست کرده‌اند و دادگاهی‌اش کرده‌اند و سوء سابقه برای‌ش رد کرده‌اند و شده است مجرم. نه به همین راحتی، اما به همین راحتی!

پیش‌تر هم در مطلب و مطلب‌هایی نوشته بودم که این رفتار، درست نیست. این رفتار اگر چه صورتی قانونی داشته باشد و دارد، رفتاری دور از شأن جمهوری‌ست. پرونده‌هایی که به نظر می‌رسد برای «کنترل فضای عمومی» صورت می‌گیرد، می‌تواند در نهایت، به ضرر همه تمام شود. این پرونده‌سازی‌ها، که مستنداتی قانونی هم می‌تواند داشته باشد، در کنار تساهل و تسامح‌هایی که با مجرمان دیگر انجام می‌شود، از قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری، تصویری نامناسب و نامتناسب ارائه دهد.

زمانی که فائزه‌ی هاشمی و مهدی هاشمی و از آن طرف آدم‌هایی مثل خاوری، نه تنها قوانین را که همه‌ی نظام را به سخره می‌گیرند، و ما حرف‌های ِ تکراری و برخورد نکردن‌های هر روزه را با این نمونه‌ها شاهدیم، برخورد با یک وبلاگ‌نویس ِ انقلابی که «شاید» به تندی نیز بیان شده باشد، دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟

این البت به معنای این نیست که ـ خدای ِ نکرده و زبان ِ بنده و امثال ِ بنده لال ـ زمانی اگر با فائزه‌ی هاشمی برخورد شد، باز برخوردی به این نحو با وبلاگ‌نویسان درست است؛ که نیست. کلهم اجمعین، نمودی که از رفتار و منش قوه‌ی قضائیه، به خصوص در یک سال گذشته ارائه شده است، نه به نفع آن قوه، که مایه‌ی شرم‌ساری جمهوری نیز هست که تاب ِ نقد نداشته و ندارد و فضا را به نحوی ترسیم کرده‌اند که دوستان انقلاب اسلامی نیز، برای نقد نوشتن‌های ساده نیز، دست به عصا شده‌اند.

عید ِ ام‌سال رهبری در مشهد، و پس از برخوردهایی که قوه‌ی قضائیه با برخی از سایت‌ها و وبلاگ‌ها داشت، در اشاره‌هایی در باره‌ی حمایت‌شان از جوانان غیور بیان داشته بودند که: «اين رسانه‌هاى الكترونيكى و اينترنتى متأسفانه موجب شده است كه افراد بى‌محابا عليه يكديگر حرف بزنند، بد بگويند. بايد از طرف مسئولين كشور براى اين هم يك جورى تدبير بشود. ولى عمده اين است كه خود ما مردم، خودمان را مقيد كنيم به اخلاق اسلامى؛ خودمان را مقيد كنيم به قانون. حالا اين حرف من بهانه‌اى نشود براى اينكه يك عده‌اى بروند جوانهاى انقلابى را به عنوان جوانهاى تند، مورد ملامت و شماتت قرار بدهند؛ نه، من همه‌ى جوان‌هاى غيور كشور را، جوانهاى مؤمنِ انقلابى كشور را فرزندان خودم ميدانم و پشت سر آنها قرار ميگيرم؛ من از جوانان انقلابى و مؤمن و غيور حمايت ميكنم؛ منتها همه را توصيه ميكنم به اين كه در رفتار خود، با اخلاق اسلامى رفتار كنند؛ قانون را مراعات كنند. همه بايد قانون را مراعات كنند. تجسم انقلاب در قانون جمهورى اسلامى است.»

دی‌شب، و در جلسه‌ای که با حضور دانشجویان و نمایندگان تشکل‌های دانشجویی در بیت رهبری برگزار شد، یکی از محورهایی که تشکل‌ها به آن اشاره کردند، برخوردهایی بود که با وبلاگ‌نویسان و اصحاب رسانه شده است. رهبری نیز در عبارت‌هایی و این بار بسیار صریح‌تر از قبل، با برخوردهایی این‌چنین مخالف کردند و بیان داشتند که: «عقيده من اين است كه در قبال اظهار نظر تند يك دانشجو نبايد برخورد تندی صورت بگيرد.»

امیدوارم آقای دادستان و آقای قوه‌ی قضائیه این حرف‌ها را شنیده باشند. شنیده شدن البت در عمل معلوم خواهد شد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ مرداد ۱۳۹۱  |  انقلاب  |   7 نظر


زمانی که حزب‌اللهی‌ها حاضر باشند ناموس خود را برای بازی‌گری و نمایش، جلوی ِ دوربین‌ها بفرستند، می توان امید داشت که ما سینمایی خواهیم داشت که در آن حرف‌های انقلاب اسلامی زده می‌شود.

چندین دهه و سال است که قشر مذهبی با سینما دست و پنجه نرم می‌کند. چندین دهه و یا حداقل چندین سال است که ما در باره‌ي سینمای دینی، سینمای انقلاب اسلامی، سینمای ِ آرمانی، سینمای معنوی صحبت می‌کنیم و در این میانه، آرمانی‌ترین نقطه‌ی پژوهشی‌مان که شاید به تمامه پژوهش نامیده نشود، اما نگاه‌های ِ تاحدی تبیین شده‌ای دارد، حرف‌هایی‌ست که مرتضای ِ آوینی نگاشته است. یعنی کاری تئوریک و نظری که البت تمام‌ش نیز ویژه‌ی سینما (فیلم‌های سینمایی) نیز نیست.

هر روز شاهد ان هستیم که قشر مذهبی، علی الخصوص حزب‌اللهی‌ها، در باره‌ی فیلم‌های سینمایی تولید شده، در باره‌ی رفتار ِ فلان بازیگر، در باره‌ی پوشش‌ها و لباس‌های فلان فیلم حرف می‌زنند و به طور معمول، حرف‌ها، انتقادی و سلبی و حاکی از این است که: «این آن چیزی نیست که انقلاب باید»

مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. یعنی کسی که در گیر و دار ِ نمایش ِ اداها و اطوارها، حرف‌های‌ش را تابلو می‌کند و نمایش می‌کند و به ضرب و زور ِ هنر ِ خود، مفهوم را در حلق ِ‌تماشاگر می‌چپاند. چنان که گاه تماشاگر، رسم و رسوم فراموش می‌کند و در برابر ِ تصویری که برای‌ش به نمایش گذارده‌اند، فریاد می‌زند. مسئله این است که سینما را اهل‌ش می‌سازند. نه این‌که کسی بیرون ِ گود بنشیدند و در قاب ِ تئوری‌های خود فیلم‌های سینمایی بسازد. انقلاب یا با فیلم و سینما موافق است یا نیست. شرط و شروطش به کنار. مثلا آیا درست می‌داند که زن ِ هرزه‌ای به نمایش گذاشته شود در کنار ِ اتوبانی و مرد ِ ریش‌تیغ‌زده‌ای، با ماشین ِ شاسی‌بلندش قصد ِ تور کردن ِ آن زن را داشته باشد؟ و در پس ِ این صحنه کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی، بیاید و کاری کند با سرنوشت‌ها تا همه از این آدم‌ها بی‌زار شوند؟ آیا نمایش ِ چنین تصویری درست است؟ و اگر درست است، آیا کارگردان ِ انقلاب ِ اسلامی ِ ما، حاضر است نقش ِ این زن را به دخترش بدهد؟ یا مرگ خوب است اما برای هم‌سایه؟

شما حاضرید پسرتان یا دخترتان را تشویق کنید که وارد دنیای کارگردانی و بازیگری و به طور کلی وارد دنیای فیلم و سینما شود؟ آیا حاضرید، ناموس‌تان جلوی دوربین رفته و مثلا نقش یک زن را بازی کند که در خلال داستان سه بار طلاق می‌گیرد؟ به واقع تا چه حد این عرصه را عرصه‌ی انقلاب اسلامی دانسته و ورود به این حوزه را هم‌چون ورود به حوزه‌های دیگر واجب می‌شماریم؟ بحث‌م به هیچ وجه یک بحث نظری و تئوریک نیست. سوال‌م نیز. آن‌چه که پیش از همه‌ی این روزها، ذهن بسیاری از اصحاب فرهنگ انقلاب اسلامی را به خود مشغول ساخته است، ورود به عرصه‌ی سینما و تلویزیون است. آیت الله جوادی آملی و پناهیان و این همه منبری ِ خوب و خوش‌ذوق، چه‌قدر درست می‌دانند ساختن ِ چنین فیلم‌هایی؟ آیا حاضرند و یا درست می‌دانند که سرنوشت ِ آدم‌های ِ فیلم، چه خوب و چه بد و چه معمولی، توسط ِ دخترانی بازی شود که خود را حزب‌اللهی می‌پندارند و در نهایت این فیلم، حرف‌های انقلاب و نگاه‌های انقلاب را ترویج کند؟ آیا اصلا می شود فیلمی ساخت که در آن، آدم‌هایی باشند که هرزه هستند و یا حداقل‌های ِ پوششی و رفتاری ِ اسلام را رعایت نمی‌کنند و ما آن‌ها را هر روز در موچه و خیابان می‌بینیم؟ رد نمی‌کنید که ما در جمهوری ِ اسلامی‌ئی زندگی می‌کنیم که توی خیابان‌های تهران‌ش، گاهی دخترکان و زنان با لباس‌هایی بیرون می‌آیند که با خط و ربط‌ و نگاه‌های ذهنی ِ ما فرسنگ‌ها فاصله دارد؟ نمی‌خواهید که نقش‌های آدم‌های بد را بدهید به کسی که حجاب‌ش کامل است و احیانا چادر دارد؟ چه باید کرد؟

این عبارت را بخوانید: «درکشوری که تمام امکانات سینمایی اش در طول ۲۵ سال در اختیار یک عده ی خاص قرار بگیرد و نسل سینمای انقلاب از این امکانات بی بهره باشند نمی شود ادعا داشت که بی عدالتی وجود ندارد …» ما ادعا می‌کنیم که این عرصه توسط منور الفکرها و روشن‌فکرنماها و بدنه‌ی سکولار دوره شده است. خب؟ چه شد؟ تو چه کردی برای سینما؟ مگر ده‌نمکی را تمسخر نکردند که چرا بازیگران ِ فیلم‌ش در یک مراسم با لباس‌های ِ نافرم حاضر شده‌اند؟ چه کند؟ شما حاضری ناموس‌ت را در نقش‌های ِ اخراجی‌های یک و دو و سه به نمایش بگذاری تا وقتی مراسم تقدیر شد، ناموس‌ت، با چادر بالای ِ سن قرار بگیرد؟ یا فقط بلدیم حرف بزنیم و رد شویم؟

تکمیلی:

نقد کوثرانه به این مطلب را در این‌جا بخوانید

مطلب تکمیلی بنده را نیز در این‌جا بخوانید

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ خرداد ۱۳۹۱  |  انقلاب، فرهنگ  |   15 نظر


مثلا می‌شود در مورد عید نوشت؛ در مورد این‌که ماهی‌های قرمز را نخرید برای عید؛ یا مثلا در مورد این‌که خانه‌تکانی مردها را خیلی خسته می‌کند؛ یا این‌که جبهه‌ی پایداری بیش‌تر رای آورده است یا جبهه‌ی متحد. و حتا «علم بهتر است یا ثروت؟» اما این همه آیا پاسخ‌گویی به وظیفه‌ای‌ست که بر دوش داریم؟

آیا ما وظیفه نداریم در برابر ِ فروش ِ شخصی‌ترین اطلاعات‌مان توسط ِ مخابرات معترض باشیم؟(+) آیا این حریم ِ شخصی‌ئی که از جانب مخابرات بی‌هیچ مخاطره در حال فروش است، عادلانه است و مصداقی بر ظالم بودن نیست؟ مگر چه باید انجام دهند تا اسم ِ ظلم را بر کارشان بگذاریم؟

آیا ما وظیفه نداریم تا در پی ِ فیلترینگ ِ سایت‌های مختلف از مسیری غیرقانونی معترض باشیم؟ آیا به صرف ِ نگارش ِ یک مطلب و یا در قاعده‌ی نازل‌ش، یک پست در یک شبکه‌ی اجتماعی، ما وظیفه‌ای که بر دوش داریم را انجام داده‌ایم؟ آیا مهم نیست که درب ِ آزاداندیشی و رهایی از مسیرهای جریان‌های متنفذ ِ سیاسی، به بهانه‌ی امنیت ِ ملی و به بهانه‌ي توهین به رئیس ِ فلان قوه، تخته شود؟

آیا ما وظیفه نداریم در برابر ِ حرکت ِ کاسب‌کارانه‌ی بانک تجارت در درآمدزایی نامشروعی که آبروی و اعتماد نظام را دچار چالش می‌کند کاری کنیم؟(+، +) آیا این دزدی ِ آشکار نیست و باید حتما سه هزار میلیارد ریال باشد تا کسی بنجنبد؟

آیا ما به روند ِ تعطیل ِ کردن ِ سرویس‌های گوگل بدون ِ اطلاع قبلی و به روند ِ کاهش ِ اسفناک ِ سرعت ِ اینترنت نباید واکنشی ِ در حد ِ تاثیر ِ نامطلوب ِ این روند داشته باشیم و یا صرف ِ غرغر کردن و نق زدن کاری از پیش خواهد برد؟ آیا مسئولین نباید در برابر ِ مردم پاسخ‌گو باشند یا ماجرای ِ «پاسخ‌گویی مسئولین»، مثل یک لطیفه‌ی تکراری‌ست؟ آیا به صرف ِ بیان ِ حرف‌هایی چون  «مسئولین باید در برابر ما پاسخ‌گو باشند»، مسئولین پاسخ‌گو خواهند شد و یا نیاز به قوه‌ی قهریه‌ای جدی‌تر است که ایشان را وادار به پاسخ‌گویی کند؟

آیا تعطیلی ِ یک نشریه(هابیل؛ به بهانه‌ی نشر یک مطلب)، که رگ ِ بی‌غیریتی ِ بسیاری را به جوش نیاورد، هزینه‌ای نباید برای کسانی داشته باشد که رفتارشان دور از شأن جمهوری اسلامی و دور از آرمان‌های انقلاب اسلامی‌ست؟ آیا به صرف ِ این‌که یک نشریه، آزاداندیش‌، به تولید ِ مطلب و بررسی و واکاوی اندیشه‌ها با هزینه‌هایی به دور از حکومت دارد، نمی‌تواند دلیلی بر این باشد که باید حامی ِ آن بود؟ آیا به صرف تاسف خوردن، این نشریه باز می‌شود؟ آیا نشستگان ِ بر مسند ِ قدرت، شیفتگان ِ خدمت را آزاد می‌کنند؟

آیا بستن ِ‌دهان ِ جنبش ِ‌دانش‌جویی ـ و از آن طرف، در فضای حوزوی که متاسفانه یا خوش‌بختانه بدل به «جنبش» نشده است ـ و امنیتی کردن ِ فضای دانش‌گاه، اگر چه شاید و فقط شاید در کوتاه مدت(یعنی یک روز و یک هفته‌ و یک ماه و یک‌ سال) جمهوری اسلامی را مسلط بر فضا کند، اما در دراز مدت، حیات ِ جمهوری اسلامی را که به واقع در دستان دانش‌پژوهان است، به مخاطره می‌اندازد. دانش‌جویی تریبت می‌شود(و شاید بی‌تربیت می‌شود) که در مسیر دانش‌جویی خویش، هیچ‌گاه دغدغه‌هایش بدل به حرکت نشده و هیجانات آرمان‌خواهانه‌اش، در مقام عمل، بلد به قوه‌ی قهریه نشده و تمرین نکرده است. آیا پر و بال ندادن به بدنه‌ی دانش‌جویی، جز ظلم به انقلاب اسلامی‌ست؟

آیا می‌دانید که این همه سایت و روزنامه و مجله، به کدام‌یک از ارکان قدرت متصل‌اند و دلیل ِ موفقیت‌شان در کسب ِ بازدید چیست؟ تقریبا هیچ سایت خبری ِ جدی‌ئی نیست که وابستگی ِ جدی به یک نهاد ِ قدرت و یا ثروت نداشته باشد. آیا این وابستگی‌ها برای همه‌مان به امری عادی بلد شده است؟

این عبارت‌های مسخره‌ی تکراری را بخوانید:

«آیا دش‌من(ضد ِ‌ من)، تنها در بیرون از مرزها و در میان ِ‌کسانی‌ست که برای کیش و آیین ِ ما احترام قائل نیستند و یا کسانی نیز می‌توانند دش‌من باشند و جاهلانه، آن کنند که دش‌من نتواند. آیا حرکت‌های دل‌سردکننده‌ی یک به اصطلاح مسئول، نمی‌توانند چونان پتک بر سر ِ جریان‌هایی که وابستگی‌هایی به جریان‌های سیاسی و اقتصادی غول‌پیکر ندارند، آوار شود؟»

می‌بینید چقدر مسخره و تکراری شده‌اند؟ می‌بینید که اگر چه بسیاری‌مان، این عبارت‌ها را درست می‌دانیم، اما هیچ هیجانی در ما ایجاد نمی‌کنند؟

میثم رمضانعلی  |  ۲۰ اسفند ۱۳۹۰  |  انقلاب  |   5 نظر


مجله‌ی هابیل تعطیل می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ سیستم وب‌لاگ‌دهی ِ «…» فیلتر می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ وب‌لاگ ِ «…» مسدود می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ تریبون مستضعفین فیلتر می‌شود، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ حتاتر برای مسدود شدن این‌ها یه خط هم نمی‌نویسیم و اعتراض نمی‌کنیم، بل‌ خدای نکرده، «جمهوری» آسیب نبیند و یا «جمهوری» به این بهانه به ما آسیب نرساند. مثلا مسدود شدن ِ مجله‌ی هابیل، آه از نهاد ِ کدام سایت‌های ِ خبری برآورد؟ از این همه سایت ِ منتسب به آقایان ِ اعیان ِ ثابته‌ی سیاست، کدام‌یک انقلابی‌وار، دم بر آورد و معترض شد؟ کدام‌یک، موضوع را مهم فرض گرفت و پیگیری کرد؟

که، محسن حسام مظاهری(سردبیر مجله‌ی هابیل)، باید در مطلب ِ مختصرش برای محمدصالح مفتاح(مدیر مسئول تریبون مستضعفین) این‌گونه بنویسد که: «تلفنتان را نداشتم که تماس بگیرم و مشغله‌های این روزها هم مجالی نداد تا زودتر از لطف و معرفتی که در ماجرای توقیف هابیل نشان دادید تشکر کنم. آن هم در شرایطی که بسیاری از دوستان یا لااقل کسانی که ما ظن دوستی شان را داشتیم و داریم، سکوت کردند و کوچکترین عکس العملی نشان ندادند و با اینکه میدانستند ظلمی روا شده اما منفعت و مصلحت زمانه را در بی تفاوتی دیدند. سایت شما و دوستانتان تنها رسانه ای بود که خودجوش و با دغدغه انقلابی به انعکاس این ماجرا پرداخت.» و این نوشته یعنی وا اسفا.

یا مثلا برای تعطیلی سایت‌های خبری ِ ۵۹۸ و صراط‌نیوز و بی‌باک، کدام‌یک از ارکان ِ رسانه‌ای جریان ِ «انقلاب» اسلامی(که به زعم ِ بنده، دیگر بدل به ارکان ِ رسانه‌ای «جمهوری» اسلامی شده‌اند) دم بر آوردند و در برابر این تصمیم، مقاومتی هر چند ظاهری نشان دادند؟ یا اگر دادند این حرکت‌هاشان چرا در ذهن ِ بسیاری مانا نبود و ثبت نشده است؟(برای برادر و یا خواهر ِ‌ محترمی که دنبال بهانه برای فیلتر کردنِ این وبلاگ می‌گردد، باید عرض دارم که مقاومت، یعنی ابراز مخالف در چهارچوب‌های قانونی)

برای تریبون مستضعفین نیز همین منوال. چرا مثلا نباید سایت‌های خبری ِ جبهه‌های متعدد ِ اصول‌گرایی( که فکر می‌کنم از اصول‌شان یکی دفاع از حق باشد[حالا بیا و بگو از حق تفسیرهای مختلفی هست و تا تو حق را چه پنداری و آن‌ها چه پندارند و از این بحث‌های دست ِ چندم])، حتا از کار کردن ِ خبر ِ فیلتر شدن‌ش نیز اجتناب کنند؟ به واقع چه چیز ایشان را از درج ِ یک خبر درست و درمان منع کرده است؟

جایزه‌ی بهترین عکس العمل را به نظرم اما باید به سایت اوباما دات‌ آی‌آر بدهیم که در مطلبی مفصل، به خبررسانی ِ فیلتر شدن ِ تریبون ِ مستضعفین پرداخت.

حتا دست‌های دست‌بند زده‌ی میثم نیلی ِ رجا نیز، باد ِ بسیاری را کم نکرد که از بالا به پایین بیایند و حرفی بزنند. که حرف زدن نه به معنای ِ رفتارهای ِ بی‌قانون که دقیقا حرف زدن و مقاومت در چهارچوب‌هایی که قانون دست ِ مردم را در اعتراض باز گذاشته است.

این می‌شود که مثلا برای ِ مجله‌ی هابیل، باید یک وب‌لاگ‌نویس ابتدا مطلبی را بنویسد و شاید و بلند بخوانید این عبارت را که شاید و شاید، یک سایت ِ خبری آن را بازنشر کند و بس. دنیای ِ ‌خوش‌گلی‌ست ها.

بی‌غیرت شده‌ایم آقا؛ خود از خودی حمایت نمی‌کنیم و پشتیبان‌ش نیستیم؛ حال یا چون حسودی‌مان می‌شود که در فلان اتفاق، ما را بازی نداده‌ است و یا چون نانی برای‌مان ندارد دفاع از او و یا …. چه چیز ِ دیگری مانع‌مان می‌شود؟

خوب گفته است وحید جلیلی که: «مهم‌ترین اولویت مجلس نهم دفاع از «آزادی بیان»، آمرین به معروف و ناهیان از منکر و نیروهای حزب‌اللهی، بخصوص در حوزه رسانه در برابر مسئولان متکبری است که نظام را ملک پدری خود می‌دانند. مجلس شورای اسلامی باید قوانینی را وضع کند که جلوی اینگونه تُرک‌تازی‌های یک عده به اصطلاح “مسئولان بی مسئولیت و پرافاده” را در خفه کردن بچه حزب‌اللهی‌ها که این روزها برخی نمونه‌هایی از آن را هم متاسفانه شاهد هستیم، بگیرد.(وحید جلیلی در مصاحبه با نسیم آنلاین)»

و حدس این است که سال‌های ِ‌ پیش ِ رو، سال‌های ِ گذر ِ مفهومی از جنبش ِ عدالت‌خواهی به جنبش ِ آزادی‌خواهی‌ست. به دلایل ِ خوش‌گلی نیز لازم به ذکر است که: «در چهارچوب ِ قانون ِ اساسی ِ انقلاب ِ اسلامی»

چند مطلب مرتبط:(این بخش به مرور تکمیل می‌شود)

حمایت از مستضعفین

دو روایت در باب آزادی بیان

مسئولان بی مسئولیت و پرافاده

تریبون مستضعفین فیلتر شد ….

جنبش وبلاگی مطالبه‌ی حقوق فعالان سایبری

تریبون مستکبرین!

فهم انقلابی!

کارنامه کاری!

نامه سرگشاده

اشتباه نکردیم، پس عذرخواهی نمی کنیم

پی‌نوشت: در هفته‌ی پیش و این هفته‌، با چندی از دوستان، دو دیدار داشتیم با خانواده‌های شهید رضایی‌نژاد و شهید علی‌محمدی. پیش‌تر و در سال ِ گذشته هم دیدارهایی داشتیم با خانواده‌های کشته‌ها و شهدای ِ فتنه‌ی هشتاد و هشت که در وبلاگ یک مطلب در باره‌اش نوشته بودم.

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ اسفند ۱۳۹۰  |  انقلاب، سیاست  |   11 نظر